پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۷ - 15:32 - nafise -
با اینکه خانه کمتر از ده دقیقه تا دفتر روزنامه فاصله دارد، خیلی کم میروم. همیشه مطالب ستونم را ایمیل میکنم به مسئول مربوطه. اما این بار مسئول مربوطه رفته و من مجبورم مطلب را خودم ببرم. قبل از ساعت صفحهبندی میروم که مشکلی پیش نیاید.
روز- داخلی- دفتر روزنامه
میگویم: سلام آقای x! این هم مطلب ستونم!
میگوید: اما من صفحه را بستهام ...
[ آنقدر با انصاف و خوب هست که با کمی اصرار و این حرف که:«این آخرین قسمت ستونم است و نمیشود که یک هفته همینطوری فاصله بیفتد.» و اینکه «مطلب تایپ شده، ویرایششده و آماده روی فلش و همینجاست. این هم پرینتش!» قبول کند. 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشد که مطلب قبلی حذف و ستون عزیزم در صفحه میدرخشد!]
میگوید:« مسئول جدید گفته فقط مطالب تولیدی کار کنید. این کپی-پیستای نباشه؟!»
میگویم:« من خودم از سردمداران مخالفت با کپی-پیست کاریام. من خودم تولیدکنندهی محتوام! اصلاً یک وبلاگنویس حرفهای هیچ وقت به خودش اجازهی این کارها را نمیده. اصلاً از افتخارات من اینه که در عمر روزنامهنگاریام تا به حال مطلب کپی-پیستی و مطلبی که به آن اعتقاد ندارم، کار نکردهام...»
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مطلبت را کپی-پیستیای بنگارند!! در حالی که تو همیشه عاشقانه و فقط برای دل خودت مینویسی و حتی وقتی مجبوری درباره موضوعی بنویسی که زیاد دوستش نداری جوری مینویسی که آخر سر خودت از مطلبت راضی هستی و دوستش داری. حتی گاهی خودت برای مطالبت تصویرسازی میکنی و... انگ کپی-پیست کاری خیلی درد دارد وقتی تو حتی در سیصد و اندی مطلب وبلاگت هم هیچگاه از روش کپی-پیست استفاده نکردهای و همیشه خودت «تولیدکنندهی محتوا» بودهای.]
میگویم: اگه شما شمارههای قبلی ستونم را خوانده باشید... البته مشخصه که من اصولاً نمیتوانم بروم با بازیگران فرندز و لاست یا لری کینگ و اپرا وینفری مصاحبه کنم! و مجبورم ترجمه کنم، گردآوری کنم و بعد به وسیله اطلاعات یافت شده، ولی با قلم خودم مطلب را بنویسم.
میگوید: خب البته مطالبتان را نخواندم. دیدم صفحه کپی-پیستیه و خوب نیست و... گفتم این یکی هم همینطوره حتماً! تازه دیدم آخرش اسم چندتا سایت را هم زدین...
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مسئولی و همکاری بگوید مطالبت را نخواندهام چون فکر میکردم کپی-پیستی است. در حالی که تو را میشناسد. با هم کارکردهاید... سخت است اولین نفری باشی در روزنامه که ستون ثابتی مینویسی و «منابع» مورد استفادهات را هم دقیق و تمام و کمال ذکر میکنی و مطالبت به وضوح قلم تو و کلمات مشخصه تو را دارند. آنوقت ...]
روز- داخلی- دفتر روزنامه
میگویم: سلام آقای x! این هم مطلب ستونم!
میگوید: اما من صفحه را بستهام ...
[ آنقدر با انصاف و خوب هست که با کمی اصرار و این حرف که:«این آخرین قسمت ستونم است و نمیشود که یک هفته همینطوری فاصله بیفتد.» و اینکه «مطلب تایپ شده، ویرایششده و آماده روی فلش و همینجاست. این هم پرینتش!» قبول کند. 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشد که مطلب قبلی حذف و ستون عزیزم در صفحه میدرخشد!]
میگوید:« مسئول جدید گفته فقط مطالب تولیدی کار کنید. این کپی-پیستای نباشه؟!»
میگویم:« من خودم از سردمداران مخالفت با کپی-پیست کاریام. من خودم تولیدکنندهی محتوام! اصلاً یک وبلاگنویس حرفهای هیچ وقت به خودش اجازهی این کارها را نمیده. اصلاً از افتخارات من اینه که در عمر روزنامهنگاریام تا به حال مطلب کپی-پیستی و مطلبی که به آن اعتقاد ندارم، کار نکردهام...»
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مطلبت را کپی-پیستیای بنگارند!! در حالی که تو همیشه عاشقانه و فقط برای دل خودت مینویسی و حتی وقتی مجبوری درباره موضوعی بنویسی که زیاد دوستش نداری جوری مینویسی که آخر سر خودت از مطلبت راضی هستی و دوستش داری. حتی گاهی خودت برای مطالبت تصویرسازی میکنی و... انگ کپی-پیست کاری خیلی درد دارد وقتی تو حتی در سیصد و اندی مطلب وبلاگت هم هیچگاه از روش کپی-پیست استفاده نکردهای و همیشه خودت «تولیدکنندهی محتوا» بودهای.]
میگویم: اگه شما شمارههای قبلی ستونم را خوانده باشید... البته مشخصه که من اصولاً نمیتوانم بروم با بازیگران فرندز و لاست یا لری کینگ و اپرا وینفری مصاحبه کنم! و مجبورم ترجمه کنم، گردآوری کنم و بعد به وسیله اطلاعات یافت شده، ولی با قلم خودم مطلب را بنویسم.
میگوید: خب البته مطالبتان را نخواندم. دیدم صفحه کپی-پیستیه و خوب نیست و... گفتم این یکی هم همینطوره حتماً! تازه دیدم آخرش اسم چندتا سایت را هم زدین...
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مسئولی و همکاری بگوید مطالبت را نخواندهام چون فکر میکردم کپی-پیستی است. در حالی که تو را میشناسد. با هم کارکردهاید... سخت است اولین نفری باشی در روزنامه که ستون ثابتی مینویسی و «منابع» مورد استفادهات را هم دقیق و تمام و کمال ذکر میکنی و مطالبت به وضوح قلم تو و کلمات مشخصه تو را دارند. آنوقت ...]
پ.ن:این مطلب فقط یک درد دل ساده است. هیچ قصد دیگری از نوشتنش ندارم... میشناسیدم دیگر! اینجا، «حرفهای در گلو مانده» را گهگاهی مینویسم. این کاریست برای زندهماندن چون همین حرفهای مانده در گلو هستند که آدم را یواش یواش از پا در میآورند و من این نکته را با تمام وجود درک کردهام!
|+|موضوع مطلب: عرقریزیهای ژورنالیستی قلم
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین
|+|لینکهای مرتبط: پرونده مطبوعاتی