پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
یک عصر، یک آدم خسته، یک وبلاگستان پر از حسهای متفاوت!
عصر پنجشنبهست. نزدیکیهای غروب. از دانشگاه(یک کلاس جبرانی بیموقع) برمیگردم. به شدت خستهام بس که از صبح جاهای مختلف رفتهام و آدمهای جورواجور دیدهام. بعد هم که آنالیز... خستهام و کمی کسل. دلم یک هیجان کوچولو میخواد. فکر میکنم اگر سرمانخوردهبودم خودم را به یک ضیافت کوچیک یک نفره دعوت میکردم. یک خوردنی که حسابی حال آدم را جا بیاورد. بعد فکر میکنم خب مثلاً چی؟!... دلم اما یک طعم جدید میخواهد... بعد فکر میکنم روزنامهای، مجلهای چیزی بخرم... دکه روزنامهفروشی هم حالم را خوب نمیکند. حتی آهنگهای روی امپی4ام هم فایده ندارند... با سرعت 1 میلیمتر بر ساعت، 5 دقیقه تا خانه پیادهروی میکنم! ساختمان هم سوت و کوره. حتی صدای خانم توی آسانسور هم خسته است انگار!... کمی جلوی تلویزیون ولو میشوم برای یک چنلسِرفینگ سردستی... شیرعسل درست میکنم و همانطور بیحوصله تا جلوی کامپیوتر میروم. شاید خواندن فیدهای آپدیتشدهی یک روز مانده، حالم را خوب کند. اسنرفر را باز میکنم. فولدر فیوریتفیدها و بعد یک پست از «توکای مقدس» را میخوانم، دو پست از «شهری از آب»، چند پست از «برای خاطر کتابها» و... حالم دارد بهتر میشود. بله واقعاً حالم بهتر شده انگار! متشکرم دنیای خوب وبلاگستان
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 21:12 |
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب 





