تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز - نوستالژی عکسهای سیاه و سفید و لب‌تاپ مادربزرگ!
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
نوستالژی عکسهای سیاه و سفید و لب‌تاپ مادربزرگ!
باید مطلبی برای روزنامه بنویسم. ربطی به قدیم دارد. به خاطر اوضاع شلوغ چند روز اخیر وقت نکرده‌ام مستقیم درمورد مطلبم با مادربزرگ حرف بزنم. زنگ می‌زنم. نیم ساعتی برایم حرف می‌زند و بعد می‌گوید: خب دیگه بسه! غذام سر گازه... بعد خودش زنگ می‌زند که: اسمم را توی مقاله‌ات ننویسی‌ها!... بعد دوباره زنگ می‌زند که:یه عکس هست که شاید به درد مطلبت بخوره. بیا بگیر... بدوبدو می‌روم...
چندین بار تا به حال ازش خواستم که آلبوم‌های قدیمی را بیاره ببینم. هربار بهانه‌ای آورده تا این‌بار بالاخره یکی‌شان را می‌آورد... صفحه اول راباز می‌کند... یک عکس خوشگل بزرگ هست. می‌گوید:« این دایی سرهنگمه که مرده، این مادربزرگمه که مرده، این پدرمه که مرده، این ماهرخ، خواهرمه که مرده و... شش نفرشان مرده‌اند!...»
می‌گویم: « مادر! به این می‌گن نیمه خالی لیوان را دیدن‌ها! تعداد اونایی که زنده‌اند را بشمرین، خب!»
می‌شمرد: این زنده‌است. از این خبری ندارم، این یکی هم کاناداست، این پسرداییمه که زنده‌است و... اینم خودم!... شش نفر زنده‌اند!...
یکی یکی عکسها را برایم توضیح می‌دهد... این مامانته، چهل روزشه ولی به اندازه یک بچه دوماهه است. خیلی تپل بود. اینم مامانته، این یکی هم. هر ماه ازش عکس می‌گرفتیم. اینم باباس کنار دوستاش...
هنوز به وسط آلبوم نرسیدیم که بلند می‌شه بره به کارهاش برسه. می‌گوید:«خودت ببین دیگه. من کار دارم.»...
آخر آلبوم عکسها رنگی‌اند. بعضی‌ها هم با دوربین پولاروید گرفته شده‌اند. شمال، کنار گلخانه توی حیاط، مامان بقل پدربزرگ، کنار شاخه رز رونده که تا بالای دیوار حیاط کشیده شده، مادربرگ که کنار مجسمه‌های موزه مادام توسو ایستاده و به دوربین(یا پدربزرگ که پشت دوربین است!) لبخند می‌زند، پدربزرگ که توی یک میدان‌ پر از پرنده و توریست(!) بین پرنده‌ها ایستاده و چند پرنده روی دست و شانه‌اش نشسته‌اند و...
حس می‌کنم چه قدر عکسهای سیاه و سفید را دوست دارم. خیلی دوست‌داشتنی، دلنشین و زنده‌ترند...
بعد خودم را تصور می‌کنم که نوه‌ام می‌آید با اصرار می‌خواهد آلبوم‌های قدیمی‌ام را ببیند. بلند می‌شوم. جعبه بزرگی می‌آورم که چند تا آلبوم قدیمی توش هست و چند صدتا سی‌دی رنگ و رورفته... بعد با تمانینه لپ‌تاب قدیمی‌ام (حتماً آن‌موقع این کامپیوترهای گنده‌ی بدقواره دیگر فقط در موزه‌ها یافت می‌شوند!) را که این سی‌دی‌ها را هم می‌خواند(حتماً سی‌دی هم دیگر نیست، آن زمان.) روشن می‌کنم و سی‌دی‌ها را می‌گذارم و برای نوه‌ام توضیح می‌دهم که... کاش آن موقع حس بدی نداشته باشم...
madam toso museum  london-my grand mother & grand father

چند لینک جالب: مجسمه افراد مشهور در موزه مادام توسو- خاطرات هلند

نوشته شده توسط نفیسه در 9:26 | Balatarin | | لینک به این مطلب