تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز - « حاشیه‌نگاری‌های یک "روزنامه‌نگار" از المپیاد جهانی فیزیک در اصفهان»
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
« حاشیه‌نگاری‌های یک "روزنامه‌نگار" از المپیاد جهانی فیزیک در اصفهان»
شماره پنجم - المپياد فيزيك ده روز اخیر، روزهای پرخبری بود برای اصفهان. شبکه‌ی استانی اصفهان، شاهکار بود، برعکس 4 روزنامه‌ی محلی که خیلی زحمت کشیدند و  خوابِ خواب بودند! شبکه‌ی اصفهان مراسم افتتاحیه و اختتامیه را به طور مستقیم و بدون سانسورهای معمول نشان داد. هر روز گزارش داشت و حسابی از این اتفاق استفاده کرد. در حالی که مثلاً روزنامه‌ی شهرداری اصفهان که نسبت به دیگر مطبوعات محلی، بزرگتر و با امکانات بیشتر است، فقط یک عکاس و یک خبرنگار به کمیته‌ی اجرایی معرفی کرده‌بود! و مسخره‌بودن این ماجرا، آنجاست که  از حدود سه،4 هفته قبلش در سرویس جوان این روزنامه، مشخص شده‌بود که ویژه‌نامه‌ای در این باب کار خواهیم کرد.یک خبرنگار و یک عکاس  فرستادند و بعدحاصل کار، یک خبر شد در صفحه‌ی 7 که در حقیقت، فقط سخنان زیبای حداد عادل بود!( سوتی حداد عادل را در افتتاحیه، داشتین؟! یکجا گفت چهلمین المپیاد است که متقارن شده با بیستمین سال شرکت ایران در المپیاد و چند کلمه‌ای درباب عدد 40 حرف زد! البته اصفهان زیبا، 40 را 38 کرده‌بود!) خلاصه، دراین مدت که دنبال تهیه‌ی گزارش بودم، ساعات زیادی علافی کشیدم، دو جلسه از کلاسهای یک استاد "گیر" را نرفتم و حسابی اعصابم داغان شد! اما با همه‌ی این بدبختی‌ها بالاخره گزارش را برای ویژه‌نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا، نوشتم. در کل این یک صفحه، فقط این ستون را دوست دارم، شاهکاره، غوغاست! حکم 7،8 تا بروفن را داشت برایم! وقتی نوشتمش، گفتم: آخییش، سبک شدم، داشتم منفجر می‌شدم، نزدیک بود سکته کنم! گزارش را هم بخوانید، خیلی هم بدنشده!


----------------آنها فقط «رو» داشتند...------------------
روزی‌روزگاری، یک کشوری بود که در آن کشور، یک شهری بود نصف جهان نام. در این نصف‌جهان یک روزنامه بود که جدی‌ترین روزنامه‌ی آن شهر می‌خواندندش، این روزنامه، یک سرویس جوان داشت که اصولاً می‌بایست اخبار مربوط به جوانان را « کاملاً» پوشش دهد. اما... یک روز یک اتفاق مهمی در این شهر که مال آن کشور بود، افتاد! یک اتفاق که اتفاق خیلی مهمی برای یک دنیا، یک کشور و یک شهر محسوب می‌شد و تصادفاً، کاملاً مربوط به نسل جوان یک شهر که نه، یک کشور که نه، یک کره خاکی بود! اما... جوانان خبرنگار آن سرویس جوان، اصولاً، حدوداً یک سری  آدم گیر سه‌پیچ بودند، بدفرم! آنها تصمیم گرفتند که بروند از این مراسم 10 روزه گزارش تهیه کنند، خفن! اما... کارت خبرنگاری نداشتند. کارت مخصوصی که با آن در این مراسم راهشان بدهند نداشتند. آنها اصولاً غیر از « رو» چیز دیگری نداشتند!... آنها رفتند... آنها به «رو»ی خودشان نیاوردند که غیر از «رو» چیز دیگری ندارند... آنها سه نفر بودند که خیلی رو داشتند!... البته در این میان دوستان دیگری هم کمک کردند، با مسئولین مربوطه صحبت کردند. مسئولین مربوطه به آنها لبخندهای مکش مرگ ما(!) تحویل دادند. آنها عکس گرفتند. آنها پشت در ماندن، علف زیر پایشان سبز شد، ممنونیم که در تهیه‌ی این گزارشات مبسوت یاریمان کردند... غیر از آنها که از خودمان بودند، آنهای دیگری هم بودند که از پایتخت آمده‌بودند، «خبرنگار» بودند، رو هم داشتند، کارت هم داشتند، عکسهای خفن گرفتند، گزارشات ناب نوشتند، مجله چاپ کردند و حسابی با کلاس بودند. از آنها هم ممنونیم که نگاههای حسرت‌بار ما را تحمل کردند، عکسهایشان را نشانمان دادند، خاطراتشان را تعریف کردند و خیلی به‌مان «آخییی...طفلکی‌ها!» گفتند!... خلاصه این که ما با وجود این که خیلی بدبخت بودیم و رویمان زیاد بود، فقط  و خیلی هم ضایع شدیم و ‌ تحویل هم گرفته نشدیم و کسی به عنوان  خبرنگار حسابمان نکرد، این گزارشات را برای شما، خوانندگان و "بینندگان" عزیز جمع‌آوری کردیم. آن سه نفر که کارت نداشتند، « خبرنگار» نبودند ولی «رو» داشتند، ما بودیم ها!: نفیسه حاجاتی، فخری شکرچیان، ریحانه شریف... نخندید! گریه هم نکنید لطفاً! فقط گزارش را بخوانید و  دعا کنید اگر چیزی نداریم «رو» داشته باشیم همچنان!...

مجله های المپیاد 40ستون- همان جایی که ما را راه ندادند! تیم چین که اول شد. 
------------ چند نکته درباب مراسم اختتامیه----------
به شونصدنفر «رو» انداختم که بشود، از نزدیک مراسم را دنبال کنم اما... دست شبکه‌ی اصفهان درد نکند... مراسم اصولاً پر از سوتی بود!
خانوم مجری، لهجه‌ی انگلیسی خوبی داشت برای اجرا، روان هم صحبت می‌کرد اما لهجه‌ی فارسی‌اش افتضاح بود. شعر سعدی را با هزار مکافات خواند!
دلتان بسوزد! شبکه اصفهان به مقادیر زیادی، ساز نشانمان داد،(البته کمی هم گل و بته قاطیش بود ولی خیلی کم ها!)
دو گروه، موسیقی اجرا کردند. یک گروه سه نفره‌ی دف. و یک گروه ارکستر تلفیقی (گروه فراق) که البته اجرای زیبایی بود ولی اشعارش اصولاً به درد یک مراسم "علمی"و "جهانی" نمی‌خورد. چون هم ناسیونالیستی بود هم جنگ‌طلبانه. به جای این‌که از صلح جهانی بگوید، از "ترمز بریدن" و این حرفها گفت. یک جور کری‌خوانی سیاسی بود... چو ایران مباشد، تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده، یک تن مباد/ اگر سر به سر، تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم... ای عاشقان(2)، پیمانه ها پرخون کنید/وز خون دل چون لاله‌ها رخساره‌ها گلگون کنید/... دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند/ از زلف لیلی، حلقه‌ای در گردن مجنون کنید/نوری برای دوستان/ دودی به چشم دشمنان...
برای مراسم اختتامیه، بختیاری(استاندار مشهدیِ اصفهان) و کامران (نماینده‌ی جالب اصفهان در مجلس!) حضور داشتند. اما جالب، سوتی جناب کامران بود! وقتی مجری در حال خواندن اسامی و تشکر از مسئولان شرکت کننده بود، وقتی نام ایشان برده شد، بلند شد و به سرعت چند قدمی به سمت سن رفت تا سخنرانی فرماید که البته خدا را شکر، دوستان دیگر فهمیدند و ایشان را متوجه اشتباهشان کردند. حالا سوالی که این جا مطرح می‌شود، این است که ایشان که دکترند و نماینده‌ی هونصد دوره‌ی مجلس و... خاک وچوک ما!

 همکار ما در حال مصاحبه با یک دختر از تیم غناکه مسلمان نیست ولی این روسری ها را خیلی دوست دارد. یک زرافه‌ی کوچک در کیف کارتش گذاشته بود. ازش پرسیدیم چرا؟ گفت به‌هم احساس خوبی می‌ده! بچه ها تازه از امتحان عملی برگشته اند.

لینکز:وبلاگ سرپرست تیم المپیاد آمریکا ،

نوشته شده توسط نفیسه در 14:11 | Balatarin | | لینک به این مطلب