پنجشنبهها، روز جلسه «نقد بیرحمانه»ی مسئولین صفحات ویژهنامهی جوان روزنامه اصفهان زیباست. یک جلسهی نفسگیر چندساعته. آخر جلسه هم به ساماندهی(چهقدر حالم از این کلمه بههم میخوره!) مطالب شمارهی در شرف چاپ میگذرد.
پنجشنبه، 21تیر86 ، ساعت 12
- امروز عصر هم کارگاه طنز سیاسیه، ابراهیم رها و ژوله مییان اصفهان.
- شما از کجا فهمیدین؟!!
- شما ببخشید!
- نه! منظورم اینه که واقعاً؟! کجاست؟!
- سایت یاران باران احتمالاً اطلاعیهاش را زده...
{این دیالوگی بود که بین من و دبیر سرویس طنز ویژهنامهمان، صورت گرفت و منجر به شرکت اینجانب در این کارگاه شد. همینجا مراتب سپاسگذاری خویش را از ایشان و "آن فرد"ی که به ایشان خبر دادهبود، اعلام میداریم.}
حاشیهی مراسم!
21تیر1386،ساعت 16-20 ، دفتر حزب مشارکت، خیابان شمسآبادی
یک خانهی قدیمی، زیرزمین موکتشده، صندلیهای پلاستیکی، ویدئو پروژکتور، کفشها را درآورید!
با یکی از دوستان که تازه برای نویسندگی در صفحهام، بهام معرفی شدهبود، روزنامهنگاری میخواند و 40چراغ هم، قرار گذاشتهبودم. رفتیم ردیف اول و درست جلوی میز میهمان نشستیم. جای خوبی بود! دور از انتظار نیست که بگویم، شونصدبار کلیپ ساندویچهای منتخب بزرگمهر حسینپور و آهنگهای منتخب عصار و... را شنیدیم تا بالاخره ساعت 16:30 مراسم، آغاز گشت. ابراهیم رها، با تشویقهای حضار وارد شد، کمی به ابراز احساسات پاسخ داد و بدون اینکه به جمعیت نگاه کنه، آمد نشست روی صندلیای که برایش در نظر گرفتهبودند(درست کنار صندلی من،جای خوبی بود چون میتوانستم عکسالعملهای سوژهی گزارش را دقیق زیر نظر بگیرم!)
مجری شروع کرد به سخنرانی، به سپیده(دوست روزنامهنگارم) میگویم «کاش میشد بزنیم بره جلو!» انگار بقیهی حضار هم همین احساس را داشتن که مجری بدبخت، سخنرانی را زود تمام کرد و از ابراهیم رها، طنز نویسِ طنز نویسان، دعوت به عمل آورد که حضار را مستفیض فرمایند!
-« من هم از شما متشکرم کـه خیلی خوب ادای فرزاد حسنی را درمیآورید!... تعداد البته خیلی زیاده. من اگر میدانستم تعداد اینقدر زیاده، با عرض معذرت، نمیآمدم!چون جمعیت کارگاههای تهرانم معمولاً 10،15 نفره. من یه عادت بدی که دارم اینه که خیلی زیاد سیگار میکشم که خوب توی این فضا نمیشه. تخته وایتبرد هم که ندارید!»
-اینها بخش ابتدایی سخنان ابراهیم رها بود. البته یک چیز جالب این بود که با این که اعتراف کردهبود که خیلی سیگار میکشه ولی در کل این حدود 4 ساعت حتی یک نخ هم نکشید. چون آنتراکت هم که دادهشد، پایین بود و داشت با حضار صحبت میکرد. خُب بالاخره آدم وقتی مجبور میشه همینه دیگه!
-بعد از حدود بیست دقیقه، وایت برد هم رسید و کارگاه شروع شد.
چگونه طنز بنویسیم ؟!- چگونه طنز بخوانیم؟!
- « طنزنویسی چندین مرحله دارد: که اولین و مهمترینشان « سوژهیابی» است. اگر طنز نوشتن برایتان مهم است و میخواهید طنزنوشتن را یادبگیرید، از این جا که رفتید بیرون هر اتفاقی که میافتد، مثلاً تو خیابون میبینید دو نفر با هم راه میروند، نگاه کنید و ازش سوژهی طنز در بیاورید. سرشام نشسید، مامانتون غذا آورده میخواهید بخورید، سوژه طنز دربیارید، حتی اگه خندهتون گرفت، گفتن بچهمون رفته یه جایی خل شده برگشته، نترسید سوژه طنز در بیارید. به همه چیز از منظر طنز نگاه کنید. به جدیترین وقایع. حتی وقتی رفتهاید مجلس ختم. نخندید، فاتحهام بخونید ولی سوژه طنز دربیارید. اونجا هم پر است از تراژدی و کمدی. ترازدی و کمدی روی یه خط باریکند ، یه کم این طرفتر، قضیه کمیکه. یه کم آنطرفترمی شه تراژیک. سعی کنید از همه چیز سوژهی طنز در بیاورید. آنقدر این کار را ادامه بدهید تا ملکهی ذهنتان بشود.
- بعد از این که سوژه را پیدا کردید به مرحلهی «پرورش سوژه» میرسید. در طنز مکتوب ابزارهایی داریم که برای روی کاغذ آورن سوژه به ما کمک میکنند. از جمله:« کژتابی زبان». حتی در یکی از قسمتهای همین سریال طنزی که حالا از تلویزیون پخش میشود، خیلی از این روش استفاده شده بود. ولی طنز این قضه کجاست؟...این است که می شود معنای دیگری هم ازش مستفاد بشود. ما، یک اشاره به نزدیک داریم که معنای اولیه است و طنز نیست و یک کژتابی داره که اشاره به دور است و این طنزه، آنهایی هم که میخندند یعنی این اشاره به دور را فهمیدهاند. و در اصل، طنز ماجرا در فاصله همین اشاره به دور و نزدیک است.
- یکی از ابزاری که برای پرورش فکر داریم. استفاده از«چندلایگی» است. عبارات را به گونهای تنظیم کنیم که معانی 2،3،4 هرچه بیشتر ازش مستفاد بشه و این خیلی کار میبرد. این جوری نیست که دفعتاً اتفاق بیفتد. تلاش ما برای اینکه جملات به گونهای کنار هم چیده بشودکه معانی دیگری جز آن معنای ظاهری را ازشان به ذهن برسد. مثل کلاه سر کسی گذاشتن یا کلاه برداشتن.
- « ارجاع به فرامتن» به نوعی در موازات مورد قبلی است. اجازه بدهید یک مثال بزنم. نشریهی توفیق، یک مسابقه ی طنز مینیمال گذاشته بود که یک طنز یک کلمهای برنده شد. شوخی قومیتی کرده بود و نام یکی از شهرها را نوشته بود. حالا نمیشه از این شوخیها انجام داد. چون محدودیتها زیادند.درحالی که همه جای دنیا این چیزها هست مثلاًًاسکاتلندیها را با خصاصتشان شوخی می کنند. لندنیها را با لهجه شان و ... البته خودم هم فکر میکنم این نوع طنز، طنز فاخری نیست و طرف را هم ناراحت میکند.میخواهم بگویم آن چیزی که این جا باعث خنده شده بود، ارجاع به فرامتن بود. این شیوه طنزنویسی بیشتر برای کسانی است که خودشان خیلی قریحه طنز قویای ندارند چون در اوایل خیلی کمک میکند مخصوصاً برای کسانی که فیالبداهه و در لحظه، خیلی حاضرجواب نیستند. چون من خیلی طنزنویسان را می شناسم که آدمای حاضرجوابی نیستند ولی طنزنویسان خوبی هستند. مثلاً پیمان قاسمخانی که الان یک غول طنزنویسی ایرانیه، یک آدم مبادی آداب، خجول و کمی گوشهگیره. بعضیها هستند که میگویند: من رویش را ندارم، جوک هم که تعریف میکنم، هیچ کس نمی خندد. برای طنز مکتوب احتیاجی به این نیست. با استفاده از این ابزار در واقع، بخشی از طنز در عالم بیرون واقع شده و شما با اشاره به آن میتوانید طنز را ایجاد کنید.
ذهنت را "رها" کن حسن!
- خطوط قرمز در کشورهای مختلف متفاوت است. به نظرم در ایران همانقدر که طنزنویسی سخته، سادهتر هم هست از بقیه کشورها. چون وقتی یک چیزهایی عادی می شه و خط قرمز نیست در طنز که ما باید به این خطوط قرمز نزدیک بشیم چون عادیه نمی تونیم ریاکشن خنده را بگیریم. در ایران چون چهارچوب زیاد داریم، این اتفاق مکرر میتونه بیفته.
- نکتهی مهم دیگر، پرهیز از اشارهی مستقیم است. مثلاً شما یک آقایی را میبینید که خیلی چاقه. اگر بگویید:«اُاُ... گامبووو!» این توهینه و طنز سخیفه تا طنز. اما اگر چندلایگی هم لحاظ کردی و یک طور دیگر گفتی، مثلاً گفتی:«حاصل برهمنهشت لایه های چربی صقل...» این فرصت را به خواننده میدهد تا با متن ور بره و هم این که خندهاش بهتره و عمیقتره.
- خیلی دقت کنید که مهمترین عامل طنزنویسی آزاد بودن ذهن و سانسور نکردن آن است. من دیدهام که خیلیها وقتی شروع میکنند به نوشتن، همزمان شروع میکنند به سانسور کردن نوشتهشان در حالی که فیلترگذاشتن روی نوشته، باید در یک مرحلهی جداگانه صورت بگیرد. اصلاً برای روزنامه یا هرجای دیگر که میخواهید بنویسید، ذهنتان را هیچوقت سانسور نکنید. این جزو پیشنیازهای طنز نوشتن است. اگر از همان اول نوشتهتان را سانسور کنید، دیگر چیزی نیست که در چند لایه بپیچانید. به عنوان تمرین، در متنهایی که برای خودتان مینویسید از همه خط قرمزها بگذرید. چون اگر از اول با خط قرمز بنویسی و تصور کنید که «اگر» این نوشته، زمانی چاپ بشه، چی میشه! در نوشتن ذهنتون را کاملاش آزاد می گذارید. حتی اگر به بیراهه رفت وسوژه اصلی را گم کرد و درمورد یک چیز دیگر نوشت. جلویش را نگیرید.
- مرحله ی بعد، فیلترگذاری و رعایت خطوط قرمز است .این جا یک اصل مهم، عدم اشاره مستقیم است. در طنز این که می گویند« لقمه را دور سرت نچرخون» اصلاً جواب نمیدهد اتفاقاً باید بچرخونی. برای طنز نویس شدن، باید زیاد بخوانید. مثلاً اگر کسی طنز سیاسی بخواهد بنویسه باید تاریخ سیاسی معاصر را بدونه. طنز نویس بیش ارز بقیه نویسنده ها نیازداره که ادبیات خوب بدونه.من دیدم گاهی اوقات می خوان طنز بنویسن، طنز به نثرهای مختلف دیدید. بعضیها میگویند میخواهیم با نثر قدیم بنویسیم. بعد در نثرشان، نثر بیهقی هست. نثر دوره مشروطه و رضاخان هست. نثر الان هم هست. بعد می گوید: این نثر قدیمیه، به این افتضاحی، به این ویرانی. اگر میخواهید طنز بنویسید، قطعاً باید خیلی بخوانید.
- علاقمندی شخصی من، طنز سیاهه. هم می خندی هم بغض می کنی. طنز تلخ یه خورده پیچیدگیها یی داره. باید بگذارید برای مرحله آخر که طنزنویسی را کاملاً یادگرفتید. طنز تلخ همه اش روی آن خط باریک بین تراژدی و کمدی میچرخه، آن خط را که برداریم می شه طنز سیاه .»
گپ دوستانهی جمعی با ابراهیم رهــا:
1-چرا بعضی ها با اسم مستعار می نویسند؟!
شما حتماً زورو را دیدین. هر مطلبی که نویسندهای می نویسه، 50 درصد مال خودشه، 50 درصد مال مخاطب. ولی آدمی مثل زورو هیچ چیزش مال خودش نیست. همهاش مال مخاطبه. هیچ وقت از آن بخش محبوب استفاده نمیکنه. ترجیح میده اون نقاب روی صورتش باشه.
2- آقای رها، آدمیزاد بودن چه حسی داره؟!
شهر قصه را اگه شنیده باشین، یک خری توش هست که همه میگن صداش شبیه صدای منه، یک جملهای داره که میگه :خیلی خری!... خره میگه:« معلومه! خری که خرات نباشه، قاطره. من تمام زندگیمو خریت کردم که هیچ وقت ادای آداما را درنیارم .و هیچ وقت آدم نشوم.»
3- از کی به این استعداد ذاتی پی بردید.؟
از ساعت 8:15 دقیقه یک روز صبح جمعه!... این جور نیست که از یک لحظه طنزنویس بشوید. یک پروسهی زمانی هست. من از دهه 70 دارم طنز مینویسم. در مطبوعات و حدود 12 ساله که این تغییر فرم داده. چون طنز مورد علاقهام طنز تلخه، و زیاد طرفدار نداشت. یک بار، در مجلهای، طنز خندهدار نوشتم، خیلی استقبال شد و ادامه دادم.
4- آیا از ابتدا شما آن روحیهی انتقاد کردن را داشتید؟
آره.. از اول یک آدم گیر سه پیچ بلژیکی بودم. آره منتقد بودم ولی وجهی طنز نداشت. در یک بخشی از زندگی رنگ و لعاب طنز بهش منتقل شد. من یادمه اول ابتدایی که بودم(سال 57) آن موقع تغذیه رایگان می دادند. روز اول مدرسه، یک آقایی که بابای مدرسه بود امد این تغذیهها را بده. من دستم را بلند کردم، ناظممان هم ایستاده بود، گفتم:« مگه ما خودمان عقلمون نمیرسه که این تقسیم می کنه ؟» بعد من برای این که آدم بشم، 20 روز به من دادن اونو، میکشیدم.(خنده جمع)... بله، روحیه انتقاد را داشتم و هنوزم الحمدا.. آدم نشدهام .
مصاحبهی خبرنگار افتخاری نیویورکتایمز با ابـراهـیم رهــا!
آقای رها ما(اشاره به خود و دوستم) از روزنامه اصفهان زیبا اومدیم.
اسمتون اینه؟!
(خنده) من نفیسه حاجاتی هستم ایشون هم سپیده...
میخواستیم بعد از مراسم باهاتون مصاحبه کنیم.
باشه. فقط کوتاه باشه، چون من شب هم باید برگردم و خستهام.
{این دیالوگی بود که در آنتراک بین کارگاه و گپ دوستانه صورت گرفت.}
مراسم که تمام شد، تعداد زیادی دورش را گرفته، بودن بچههای شاخهی جوان حزب مشارکت هم میخواستن زودتر با میهمان عکس یادگاری بگیرند و مراسم بدرغه را بهجا بیاورند! ما هم ایستادهایم تا صحبت یک آقای قدبلند خوشهیکل(!) که اِندِ لهجه بود با ابراهیم رها تمام بشه و ما به گزارشمون برسیم! بچه های مشارکت که اومدن تا پایان را اعلام کنند، طنز نویس سیاسی با اشاره به ما گفت یه کم صبر کنید! این بچهها از روزنامهی اصفهان...چه خوشگله؟! اومدن برای مصاحبه... در آن فضای شلوغ، 4،5 تا سوال بیشتر نمیشد کرد...
1- آقای رها طنزنویس سیاسی به چه درد جامعه می خوره؟
سبزی قرمه سبزی جامعه!(خنده جمع)... هر حاکمیتی برای پالوده شدن و قدم به جلو گذاشتن به انتقاد نیازمنده و من فکر می کنم طنز چیزیه که مردم ما راحتتر میفهمند و باهاش ارتباط بر قرار میکنن. من فکر مبکنم در طول تاریخ سه هزار ساله ی ما، همیشه حکومتها به انتقاد نیاز داشتهاند که البته به راحتی به آن تن ندادهاند. اما من امیدوارم که بتونم با طنز خودم در این راه قدم بردارم.
2- تا به حال شده که بخواهید درباره چیزی بنویسید اما نتوانید یا از نوشتنش بترسید و صرف نظر کنید؟
ببینید آدمی که مثل من طنز روزانه مینویسه، یاد میگیره که باید تحت هر شرایطی بنویسه. حتی زمانی که خسته و دلتنگه. من بعد از توقیف یک روزنامه، نوشتم که : دلمون تنگ غروب آسمونه اما طنز نویس ذلیل مرده هم که بشود باید بنویسه! ولی تا به حال از هیچ موضوعی صرفنظر نکردهام. نوشتم اما پیش اومده که چاپ نشده و پیش خودم مونده.
چند نکته برای تنویر افکار عمومی!
1-پذیراییشون خداییش خوب بود. آبمیوه- بستنی- یک بسته حاوی: موز، گز، بیسکوییت، آدامس و ... که ما جز آب میوه چیزی نخوردیم . یعنی وقت نشد! بعد از 4 ساعت و خوردهای از گرسنگی داشتم میمردم!
2- از مراسم فیلم گرفتم ولی طبق یک اشتباه وحشتناک کیفیت ضبط را زیر استاندارد قرار داده بودم و اینگونه بود در تمام مدتی که خانواده در حال دیدن فیلم بودند، زیر لب کلمات زیبا نثار "فیلمگیرنده" میکردند! و فیلم گیرنده نیز زیر نگاههای خشمگینانه، قطره قطره آب میشد!! و در اخر هم مجبور شدیم قول بدهیم که فیلمش را از مشارکت بگیریم وگرنه عواقب آن اشتباه، بدجور گریبانمان را خواهد گرفت!!
۳- این گزارش در ویژهنامه جوان روزنامهی اصفهان زیبا نیز کار شده و چه عذابی کشیدم سر نوشتن این گزارش با سرعت نور! تصور کنید پنجشنبه شب این اتفاق افتاده و من باید تا ساعت 13 جمعه، مطلب و عکس را تحویل بدهم! بماند که با چه مصیبتی نوشتمش و تا14 تحویل دادم و بعد یه عالمه خواهش تمنا کردم تا اجازه بدهند شنبه صبح اول وقت، ویرایش شدهاش را بفرستم و آن را کار کنند که مقبول افتاد.
| | لینک به این مطلب 







