تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز - حرفهایی که...
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
حرفهایی که...

 

مادربزرگ هرچند وقت یک بار ،می ره تهران ،یه سری به فامیلها بزنه و وقتی برمی گرده ،چندساعتی از خوش گذرونی هاو اتفاقات سفرش برامون میگه،من هم معمولا (به جز مواقعی که امتحان دارم !)می شینم و بادقت به حرفهاش گوش می دم و ابراز احساسات می کنم !چون مادربزرگ را شدیدا دوست دارم و به داشتن مادربزرگ فهمیده ،روشن فکر و پایه ای مثل او به خود می بالم(همگی بگین ،ماشالا!!)...

مادربزرگ از پسرخواهرش تعریف می کنه (سه چهارسالی از من بزرگتره )که خودش موبایل و ماشین خریده (البته با کمک ددی گرامیشان !)و علاوه بر این که خبرنگاراست( ورزشی نویس)و دررادیو کارمی کند و سایت دارد (!)و در یک شرکت حسابدار (یا یه همچین چیزی)است ،حالا عضو باشگاه خبرنگاران جوان شده و احمدی نژاد هم که اومده بوده صدا و سیما باهاش دست داده (درهنگام این سخنرانی ها من دراتاقم فیزیک می خواندم !ولی به این جا که رسید ، نتونستم خودم را کنترل کنم و داد زدم "خداییش چه افتخار بزرگی !")ودر یکی از روزهای حضور مادربزرگ ،برای اولین بار گزارش مستقیم فوتبال داده و درطول مسابقه خانواده ،مدام به اینو اون زنگ می زدن که اینو بشنوین ...به مادربزرگ می گم :"مادر ،شمام ساده اینا !...شمام پز نوه تون را می دادین که خبرنگاره ..."با قیافه جدی و حق به جانب و با لحنی که کلامی چون "برو ،بچه ..."توش نهفته است،می گه ..."اون کارمی کنه ..."!!!!بقیه این مکالمه که با افسردگی و رسیدن به یاس فلسفی من به پایان می رسد ،از حوصله شما خارج است !

گاهی وقتها که می بینی نزدیکترین افراد به تو ،قبولت ندارن ،دلت می خواد بری یه دیوار محکم پیدا کنی ...

گاهی وقتا ،فقط با یه جمله ،یه نفر برات تموم می شه ،همه عشق و احترامی که بهش داری ،همه چیز خورد می شه و تمام و چینی بند زده هم که ...

گاهی وقتها ،حس بد یک حرف ،یک جمله ،تا عمق جان نفوذ می کنه و اثر بدش تا مدتها ،اعصابت را به هم می ریزه ...

این اتفاق برای من درسهای فراوانی داشت ،درسهای سیاسی و اجتماعی مهم ...

آقای خبرنگار و گزارشگر ،با اولین حقوقش برای "مامی"عزیز ،یک سکه خرید ه و من با حدود نیمی از اولین حقوقم ،فامیل نزدیک را "اسنک"مهمان کردم ...

آقای خبرنگار پولدار است ...

آقای خبرنگار ...

نمی خواستم این متن را پابلیش کنم اما گره ای بود در گلویم و تنها راه هم همین ،ببخشید...

نوشته شده توسط نفیسه در 11:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب