و بشنويد اين داستان واقعي را !...
******************************************************
"صبح ، خيلي زودتر رفتم...نمي خواستم دير برسم ...حوزه :دانشكده پزشكي دانشگاه اصفهان...بهمون گفتن برين پايين ...رفتيم ...زيرزمين...خيلي تاريك بود ...مواظب بودم پام به چيزي گير نكنه ...در سالن بسته بود ...باز نمي شد ...كليد نبود ...بچه ها گفتن هجوم ببريم به در! ...بالاخره مسةولين كليد را پيدا و دررا باز كردند ...بوي كافور فضا را پر كرده بود ...اتاق كناري اتاق تشريح بود ...و ميز هاي تشريح منظره جالب و دل انگيزي به وجود آورده بودند! ...ساعت 7:25 ..چرا شروع نمي كنيد؟!.."چون 4 نفر جاشون عوض شده..اشتباه نشستن". .ساعت 7:30.هنوز امتحان شروع نشده !!...بلندگو اعلام مي كند :"بچه هاي طبقه اول برن طبقه دوم"؟!...ساعت 8:00...كنكوري هاي ديگه نيم ساعته دارن امتحان مي دن!..مراقبين مدام شماره هارا چك مي كنند كه بي كار نباشند ...از بلندگو يا آهنگ پخش مي شه يا قرآن ...ما هنوز نگاهمان به ميزهاي تشريح !...ساعت 8:35...بچه ها در سالن ها قدم مي زنند...يك ساعت و نيم است كه بقيه كنكوري ها در حال دست و پنجه نرم كردن با سوالاتند...يك مسةول مي گويد"در سالن بغلي يك سري در حال بزن و برقصند و يك سري هم گريه مي كنند ...شما هر كاري مي خواهيد بكنيد،چون هنوز خيلي ها جاشون را پيدا نكرده اند آخه جاي 4 تا صندلي عوض شده "!!...ساعت 8:45...الان كنكوري هاي ديگه مشغول برداشتن سوالات اختصاصي اند اما ما هنوز شروع نكرده ايم !؟!...ساعت 8:50...از بلند گو اعلام مي شه "پاسخ نامه هارا توزيع كنيد"....ساعت 9:00..آخرش نمي فهمم دقيقا چه ساعتي كنكور شروع شد...گفتن ما ساعت 9:00شروع كرده ايم اما ساعت من 9 را رد كرده بود..!!!...بالاخره امتحان شروع شد ...نگاهي به سوالات مي كنم...حوصله شون را ندارم ...تمام بدنم درد مي كنه ...خوابم مي ياد...تنظيم زمان براي هردرس ،از دستم در رفته ...به ساعت من ،هنوز 1:30 نشده كه پايان جلسه اعلام ميشه ...همه ناراحت و عصبي از دانشكده خارج مي شوند ...هركس يه چيز مي گه ...خيلي ها گريه مي كنن ...خيلي ها هم مي خندند به اين امتحان مسخره !!...دوستم مي گه "ما امتحان را شروع كرده بوديم در حالي كه چند نفر از بچه ها ي رديف هاي ديگر هنوز پاسخ نامه نداشتند ...يكي شون به گريه افتاده بود تا بالاخره براشون باسخ نامه آوردند"... ما خدارا شكر مي كنيم كه فقط جاي 4 تا صندلي عوض شده بود ...شبيه همه چيز بود به جز كنكور ...ياد دكتر توكلي مي افتم ..همين ديشب بود...كانال 7...مجري: آيابه مراقبين تذكر داده شده كه كفش پاشنه دار نپوشند؟...دكتر:بله، همه چيز مرتبه...فقط مداد مشكي نرم پررنگ يادتان نرود!"!!!!!...
*****************************************************************
مي دونم دختر خاله چه قدر درس خونده، چه قدر همه بهش اميد داشتن ..چه قدر همه نگرانش بودن ...شوهر خاله حسابي عصبانيه ..تعريف مي كنه كه "همه اومدن بيرون ..هرچه من و مامانش منتظر ايستاديم نيامد ...همه اومده بودند بيرون كسي گريه نمي كرد ..فقط حرف مي زدند درباره ي اين كه كدوم قسمت سختر بوده ...با نگراني رفتيم و از مسةولين پرسيديم گفتن امتحانشون دير شروع شده ..دير مي يايند!..بچه ها كه اومدند تغريبا همه گريه مي كردن .و همراهان تمام سعي شان را مي كردند كه آرومشون كنن...افتضاح بود..."...خاله ناراحته ...دختر خاله با چه حزني اينها را برام تعريف مي كنه؟!...ياد ديروز عصر مي افتم ...با چه اميدي زنگ زده بود كه" بياين بريم پارك، قدم زدن كنار زاينده رودبه آدم آرامش مي ده "...بهش قول مي دم كه هر كاري مي تونم براش بكنم ...توي وبلاگم مي نويسم تا شايد صدايش(صدايشان) تصادفا به گوش مسةولي برسه
نه براي اين كه كاري بكنند كه" آب ريخته به جوي باز نمي گردد"،فقط به اين دليل كه صدايشان شنيده شود،و بفهمند كه "واقعا چرا؟...دراين يك ساعت و نيم تاخيرواقعا چه اتفاقي در حال وقوع بوده؟ "حتي فقط به گوش تو برسد كه تنها مخاطب مني(من به معجزات وبلاگستان اعتقاد دارم ولي دختر خاله،نه!...مي گه" مگه كي وبلاگ تورو مي خونه ؟!")...اين تنها كاريه كه مي تونم براشون بكنم ..چون من مي فهمم كه چه حالي دارن اين بچه هايي كه ديروز در دانشكده پزشكي دانشگاه علوم پزشكي اصفهان كنكور رياضي داده اند...اميدوارم شما هم هركاري از دستتون بر مي ياد انجام بديد...
| | لینک به این مطلب 




