تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
جمعه هفدهم مهر 1388
یک سفرنامه‌ی جشنواره‌ای!
درست مثل یک سفر جذاب و پرماجرا بود. پر از تجربه‌های دوست‌داشتنی، ناب، قشنگ و هم البته چند تایی تجربه‌ی دوست نداشتنی، مسخره و اعصاب خوردکن.

درست مثل یک سفر یک هفته‌ای، فرصت آشنایی با آدم‌ها، فضاها، تجربه‌ها و حس‌های متفاوت را برایم فراهم کرد و باز هم مثل همیشه، دیشب که تمام شد، هم نفس راحت کشیدم و هم خیلی زود دلم برایش تنگ شد؛ برای روزهای پر از جنب و جوش جشنواره، برای بعضی دوستانم و بعضی آدم‌های جشنواره (مثلاً عمو مصطفی و برخی دوستانش دیگه!)، برای تئاتر کودک دیدن و خندیدن و کودکی کردن، برای میز کارم که ویوی جذابی داشت، برای صدای آب که تمام مدت در دفتر می‌آمد و هزاران چیز دیگر. حتی برای کشمکش‌هایی که هر روز با آدم‌های مختلف داشتیم و مجبور بودیم مدام حواس‌مان به نگاه‌های ناجوانمرانه، بخل‌ورزانه و مچ‌گیرانه‌شان باشد و سعی کنیم در مواقع حساس، برجک‌شان را بزنیم. زیاد نبودند، اما بودند!

دیشب حس آمدن از یک سفر چند روزه را داشتم. یک جور حس غریبه بودن با خانه و اتاقم و شهر. یکی از مهم‌ترین خصلت‌های کارهای جشنواره‌ای هم همین است. این که آدم را در یک فضای خاص ایزوله می‌کند و بعد از تمام شدنش، یک جور حس گمشدگی به آدم دست می‌دهد! اما من به هر حال این حس را دوست دارم.

برای آن‌ها که در جریان نیستند، بگویم که دارم از 16امین جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان حرف می‌زنم. ما کبوترهای نامه‌برش بودیم. یک تیم سه نفره که دلی کار کردیم؛ برای خودمان. به دید یک تجربه نگاهش کردیم برای آینده‌ای که ساده‌دلانه به روشن بودنش امیدواریم:)

جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان- نمایش ایتالیا-باغچه‌های پلاستیکی 16امین جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان- مراسم افتتاحیه

نوشته شده توسط نفیسه در 12:4 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
خانم خبرنگار، اسم‌تان را نمی‌زنیم چون حق‌التحریر می‌دهیم!
دخترک رو کرد به مرد. گفت:«ببخشید آقای [...] تقریباً از یک ماه پیش امر فرمودین که مطالب بدون اسم کار بشن. می‌خواستم ببینم دلیلش چی بوده؟»

مرد مستقیم به چشمهای دخترک نگاه کرد. گفت:«بله. چون شده بود اسم‌نامه به جای روزنامه. هر کس از در می‌اومد تو، می‌گفت اسم منم بزنین. اسم پسرخاله‌مو بزنین...»

 دخترک با تعجب گفت:« اما همون موقع هم اگر آمار می‌گرفتیم تعداد مطالب اسم‌دار خیلی کمتر از مطالب بی‌اسم بود. مثلاً صفحه‌ی ما حداکثر فقط 2 تا اسم می‌خورد؛ ستون من و گزارش اصلی صفحه. صفحه‌ی آخر، حداکثر یک اسم. در کل فقط بعضی از گزارش‌ها و مصاحبه‌ها اسم می‌خورند...»

مرد گفت:« حالا شما اصرار دارید که حتماً اسمتون باشه؟!»

دخترک لبخند زد و گفت:« خب من بیشتر به خاطر این که وقتی بخواهم برای جایی نمونه کار بفرستم، درگیر پروسه‌ی طولانی تایید نشم می‌خواهم اسمم باشه. البته دلیل دیگرش هم اینه که خب متاسفانه تعدادی مطالب کپی-پیستی در روزنامه هست که اونا معمولاً بدون اسم کار میشن و من دوست ندارم فکر کنن مطلبم کپی-پیستیه.»

مرد گفت:«مگه برای چند جا شما می‌خواین مطلب بفرستید؟» و خندید. بعد ادامه داد:« اصلاً خیلی بهتره که مطالب بدون اسم باشن. اگه اسم داشته باشن، ممکنه برای نویسنده مشکل پیش بیاد. اما وقتی اسم نباشه، اگه کسی اومد گفت اینو کی نوشته می‌شه یه طوری سر و ته قضیه را هم آورد. میشه گفت نویسنده رفته مسافرت، نیست...»

دخترک گفت:« خب شما خودتان سالهاست که خبرنگارین. به نظرتون وقتی اسم نویسنده‌ها بالای مطلبشون باشه، احساس مسئولیت بیشتری نمی‌کنند؟ بهتر نمی‌نویسند؟»

مرد گفت:« من خودم سال‌هاست دارم کار می‌کنم. هیچ وقت هم هیچ‌جا اسمم را نزدم. اصلاً خوشم نمی‌اومد اسم بزنم...»  بعد ادامه داد که:«اما حالا تو همین هفته داریم یه برنامه‌ای براش می‌ریزیم که اونایی که به‌شون پول می‌دیم، اسمشون را نزنیم. اونایی که به‌شون پول نمی‌دیم، مطلبشونو اسم بزنیم و اونایی هم که می‌خوان مطالبشون با اسم کار بشه، قسمتی از حق‌التحریرشون کم بشه.»

دخترک نمی‌خواست بحث کند. هم می‌دانست بی‌فایده است و هم نمی‌خواست ستون کوچک دوست‌داشتنی‌اش فنا شود.

دخترک دوست داشت به مرد بگوید فرقش با او این است که عاشقانه کار می‌کند. روزنامه‌نگاری و نوشتن برایش فقط  کار نیست. خودِ خودِ زندگیست.

دخترک دوست داشت بگوید. نمی‌فهمد این «بخل» بیش از اندازه را. نمی‌فهمد که چرا برخی نشریات خودشان، به چهره شدن نویسنده‌شان کمک می‌کنند و برخی می‌ترسند که چیزی به نویسنده‌شان برسد.

دخترک دوست داشت بگوید که خبرنویسی و کار برای برخی خبرگزاری‌ها را فقط به خاطر این که از مطالب بی‌نام و نشان خوشش نمی‌آید، قبول نکرده. دوست داشت بگوید عادت دارد همیشه خواندن هر نوشته را از نام نویسنده‌اش آغاز کند، گاهی برخی نوشته‌ها را فقط به خاطر نویسنده‌شان می‌خواند و رغبتی به خواندن نوشته‌های بی‌نام و نشان ندارد. دوست داشت بگوید که کار کردن در این روزنامه، با آن امکانات کم و حق‌التحریر ناچیز را به خاطر این هنوز ادامه می‌دهد که ستون نویسی در روزنامه را به اندازه‌ی وبلاگ‌نویسی، به اندازه‌ی عکاسی، عاشقانه دوست دارد...
نوشته شده توسط نفیسه در 12:52 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام تیر 1388
سرگرمی ژورنالیستی محبوب من!
این روزها، یکی از مهمترین سرگرمی‌های ژورنالیستی‌ام، «ایراندخت»خواندن است! ظاهر «شهروند امروز»گونه‌اش، «ضمیمه زنان»اش، گزارشهایش از دکوراسیون خانه‌ی آدمهایی که می‌شناسیم و حتی روش متفاوتشان برای چاپ تبلیغات را دوست دارم. یک جور مجله‌ی خانوادگی دوست‌داشتنی است. زرد نیست ولی مطالب زردی هم برای راضی کردن تمام سلیقه‌ها، دارد. خواندنش را مخصوصاً  به تمام خوانندگان مجلات مرحوم «زنان» و «شهروند امروز» به شدت توصیه می‌کنم.

نوشته شده توسط نفیسه در 23:13 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه نوزدهم تیر 1388
حال ما خوب است!
در یک روز نه چندان خوب، یک مصاحبه‌ی خیلی خوب، حال آدم را خوب می‌کند!:)

نوشته شده توسط نفیسه در 8:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
از سودای سیاست تا جنگ پنهان برای نوشتن/من یک روزنامه‌نگارم!
اوایل نوجوانی، دوست داشتم سیاستمدار شوم. سالهای داغ سیاست و جرم سیاسی و بحث‌های سیاسی و دعواهای سیاسی بود. بعدها در اواخر نوجوانی که کمی عاقل‌تر شده‌بودم، عاشق خبرنگاری شدم. حتماً باز هم تاثیر همان روزهای داغ خبر و تحلیل و روزنامه و توقیف و خبرنگار و جرم مطبوعاتی بود. همان سال‌ها به این آرزو رسیدم و حالا که «روز خبرنگار» است می‌خواهم کمی درباره‌ی این سه سال اخیر که دنیای ژورنالیسم را مزه مزه کرده‌ام، بنویسم. سه سالی که سریع، پر از تجربه و کمی هم هیجان گذشت.
امروز، دقیقاً سومین سالیست که در 17 مرداد، انتظار یک تبریک رسمی را دارم. سال‌های جالبی بودند هرچند که چیزهایی را از دست دادم، چیزهایی را هم به دست آوردم و فکر می‌کنم اگر بخواهم «صورت سود و زیان» این سال‌ها را تنظیم کنم(این هم تاثیرات گذراندن سه واحد حسابداریست!) دست آخر کمی «سود قبل از کسر مالیات» برایم باقی بماند!
آن سالهای تین‌ایجری، خیلی ذوق‌زده و با انرژی به دنیای کاغذ و خبر وارد شدم. حالا اما دیگر خبری از آن شور اولیه نیست. شاید به دلیل مشکلاتی که این سال‌ها دیدم یا شاید هم به خاطر واقع‌بین‌تر شدنم است. به هر حال می‌دانم که حالا دیگر مطمئنم که دوست ندارم به این حرفه، به عنوان تنها «شغل»ام نگاه کنم همان طور که حالا هم حقوقش مکملی‌ست برای پول توجیبی‌ام تا بتوانم هر چه قدر خواستم خرت و پرت و کارت اینترنت بخرم یا مثلاً پول غذایی که گه‌گاه با دوستان می‌خوریم را بدهم ... فقط! دوست دارم مثل همه‌ی روزهای این سه سال، «دلی» کار کنم. عاشق ستون نویسی‌ام و منتهای آرزویم این است که در یک روزنامه‌ی معتبر، ستون ثابتی داشته باشم و هر چه که می‌خواهم بنویسم. شبیه وبلاگ رسمی! گاهی سیاسی بنویسم، اجتماعی، روزنوشت یا حتی شعر و داستان! کمی شبیه ستون‌هایی که شهروند امروز زده:« هر هفته با یوسفی اشکوری، هر هفته با هاشمی رفسنجانی، هر هفته با خشایار دیهیمی و ...» و کمی هم شبیه ستون پیرمرد داستان «دلبرکان غمگین من»! البته این جور ستون‌ها برای 50 سالگی به بعد است، زمانی که «شخصیتی» شده باشی(اگر شده‌باشی)!
حالا که نگاه می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که همه‌ی نقاط انفصالی که در تجربه‌ی مطبوعاتی‌ام رخ داده، خوب و به‌جا بوده‌اند هر چند ممکن است در لحظه، از این انفصال‌های ناگهانی ناراحت شده باشم و عادت کردن به‌شان سخت بوده باشد ولی حالا همه‌ی این نقاط را دوست دارم مخصوصاً دو تای آخر را! اما هنوز هم به تساهل و تسامح و جنگ پنهان برای نوشتن، اعتقاد دارم. هنوز هم «نوشتن» برایم مهمتر است از «چه نوشتن» و «کجا نوشتن». این مهمترین حس من نسبت به دنیای جالب و هیجان‌انگیز روزنامه‌نگاریست.

پ.ن:این داستان «انتقال از بلاگفا به وردپرس» هم داستان جالبی شده!(پست «یک فتحی» که به ن.ح تقدیم شده- واکنش بلاگفا و اعلام غیرمجاز بودن کدهای وردپرس- پست دکتر مزیدی درباره اقدام غیرحرفه‌ای بلاگفا،کاربران بلاگفا محکوم به ماندن هستند! )

|+|موضوع مطلب: عرق‌ریزی‌های ژورنالیستی قلم
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط: خبرنگاران خود‌‌آموز د‌‌ر فضاي سايبر، روز خبرنگار؛ روز سوء‌تفاهم، مراسم روز خبرنگار، قبرهاي مجاني براي خبرنگاران، روز خبرنگار همچنان مبارک، پیام کلاشینکف دیجیتال به مناسبت روز خبرنگار!، خواب بزرگ و ازدواج و خبرنگاری و وبلاگنویسی(روزی روزگاری وبلاگستان)، بلاگرها خبرنگاران گمنان،مسئولان پاسخگو خبرنگاران پیگیر(مازیار ناظمی) محاکمه حداد عادل و حاشیه مراسم روز خبرنگار
  

نوشته شده توسط نفیسه در 20:46 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
درد دل‌های یک ستون‌نویس فرهنگی ساده!
با اینکه خانه‌ کمتر از ده دقیقه تا دفتر روزنامه فاصله دارد، خیلی کم می‌روم. همیشه مطالب ستونم را ایمیل می‌کنم به مسئول مربوطه. اما این بار مسئول مربوطه رفته و من مجبورم مطلب را خودم ببرم. قبل از ساعت صفحه‌بندی می‌روم که مشکلی پیش نیاید.
روز- داخلی- دفتر روزنامه
می‌گویم: سلام آقای x! این هم مطلب ستونم!
می‌گوید: اما من صفحه را بسته‌ام ...
[ آن‌قدر با انصاف و خوب هست که با کمی اصرار و این حرف که:«این آخرین قسمت ستونم است و نمی‌شود که یک هفته همین‌طوری فاصله بیفتد.» و اینکه «مطلب تایپ شده، ویرایش‌شده و آماده روی فلش و همین‌جاست. این هم پرینتش!» قبول کند. 5 دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که مطلب قبلی حذف و ستون عزیزم در صفحه می‌درخشد!]
می‌گوید:« مسئول جدید گفته فقط مطالب تولیدی کار کنید. این کپی-پیست‌ای نباشه؟!»
می‌گویم:« من خودم از سردمداران مخالفت با کپی-پیست کاری‌ام. من خودم تولیدکننده‌ی محتوام! اصلاً یک وبلاگنویس حرفه‌ای هیچ وقت به خودش اجازه‌ی این کارها را نمی‌ده. اصلاً از افتخارات من اینه که در عمر روزنامه‌نگاری‌ام تا به حال مطلب کپی-پیستی و مطلبی که به آن اعتقاد ندارم، کار نکرده‌ام...»
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مطلبت را کپی-پیستی‌ای بنگارند!! در حالی که تو همیشه عاشقانه و فقط برای دل خودت می‌نویسی و حتی وقتی مجبوری درباره موضوعی بنویسی که زیاد دوستش نداری جوری می‌نویسی که آخر سر خودت از مطلبت راضی هستی و دوستش داری. حتی گاهی خودت برای مطالبت تصویرسازی می‌کنی و... انگ کپی-پیست کاری خیلی درد دارد وقتی تو حتی در سیصد و اندی مطلب وبلاگت هم هیچ‌گاه از روش کپی-پیست استفاده نکرده‌ای و همیشه خودت «تولیدکننده‌ی محتوا» بوده‌ای.]
می‌گویم: اگه شما شماره‌های قبلی ستونم را خوانده باشید... البته مشخصه که من اصولاً نمی‌توانم بروم با بازیگران فرندز و لاست یا لری کینگ و اپرا وینفری مصاحبه کنم! و مجبورم ترجمه کنم، گردآوری کنم و بعد به وسیله اطلاعات یافت شده، ولی با قلم خودم مطلب را بنویسم.
می‌گوید: خب البته مطالبتان را نخواندم. دیدم صفحه کپی-پیستیه و خوب نیست و... گفتم این یکی هم همین‌طوره حتماً! تازه دیدم آخرش اسم چندتا سایت را هم زدین...
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مسئولی و همکاری بگوید مطالبت را نخوانده‌ام چون فکر می‌کردم کپی-پیستی است. در حالی که تو را می‌شناسد. با هم کارکرده‌اید... سخت است اولین نفری باشی در روزنامه‌ که ستون ثابتی می‌نویسی و «منابع» مورد استفاده‌ات را هم دقیق و تمام و کمال ذکر می‌کنی و مطالبت به وضوح قلم تو و کلمات مشخصه تو را دارند. آنوقت ...]

پ.ن:این مطلب فقط یک درد دل ساده است. هیچ قصد دیگری از نوشتنش ندارم... می‌شناسیدم دیگر! اینجا، «حرف‌های در گلو مانده» را گه‌گاهی می‌نویسم. این کاریست برای زنده‌ماندن چون همین حرفهای مانده در گلو هستند که آدم را یواش یواش از پا در می‌آورند و من این نکته را با تمام وجود درک کرده‌ام!

|+|موضوع مطلب: عرق‌ریزی‌های ژورنالیستی قلم 
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین
|+|لینک‌های مرتبط: ‌پرونده‌ مطبوعاتی 

نوشته شده توسط نفیسه در 15:32 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
چرا روزنامه‌نگاران وبلاگنویس، روزنامه‌نگاران بهتری هستند؟!
چند وقت پیش می‌خواستم برای این تیتر یک پست درست و حسابی بنویسم. چند خط نوشتم، نشد. بعد کار جشنواره مطبوعات پیش آمد (+) و یکی از کارهای محوله به من، مصاحبه با یک کارشناس ارشد ارتباطاتِ وبلاگنویس بود. خلاصه اینکه خب معلومه دیگه مصاحبه را ربط دادم به وبلاگنویسی و تاثیرش بر روزنامه‌نگاری و آخر سر هم این تیتر را از زبان خود او بیرون کشیدم به عنوان تیتر مصاحبه (+). خداییش خیلی حال داد این بدجنسیِ لطیف!:دی
اما به نظر من واقعاً هم، همینه‌! وبلاگنویسی یک جور ورزش ذهنیه برای نویسندگان، ژورنالیست‌ها و خبرنگاران. یکجور آپدیت کردن ذهن. یکجور چرکنویس کردن همراه با لذت و ... البته منظور از وبلاگنویسی «وبلاگنویسی»ه‌ها نه ادای وبلاگنویسی را درآوردن. متوجهید که؟!...
خودم واقعاً به این تیتر اعتقاد دارم. به نظرم روزنامه‌نگاران وبلاگنویس به چهار دلیل، بهتر می‌نویسند. اول اینکه چون یک فضای بازِ بی‌انتها در اختیار دارند، «عقده نوشتن» پیدا نمی‌کنند. دوم و مهمتر اینکه راضی نمی‌شوند هر چرندی را در مجله یا روزنامه‌شان به عنوان کار رسمی‌شان ارائه بدهند چون یک چرکنویس «کم محدودیت» در اختیار دارند و دلیل سوم اینکه سلیقه مخاطبان بیشتر، دستشان است. می‌دانند، چه موقع، چه‌گونه و با چه ادبیاتی باید چه چیزهایی را بنویسند که توجه مخاطب را جلب کند. اما دلیل چهارم این است که چون شرط وبلاگنویسی به معنای واقعی، وبگردی حرفه‌ای و آپ‌تو‌دیت بودن است، این تیپ روزنامه‌نگاران(خبرنگاران) بیشتر به پشت و روی اخبار رسمی و غیررسمی آگاهند و نظرات مردم را هم در کنار اخبار می‌دانند که این به نوشتن بهتر و واقعی‌تر خیلی کمک می‌کند.
لینکهای مرتبط: نشستی در مورد وبلاگستان ایرانی در دانشگاه علامه - آيا وبلاگ نويسی، روزنامه نگاری است؟ - آیا مقبولیت روزنامه ها در برابر وبلاگها کم شده؟!

Who links this: بالاترین- بازنگار- یک پزشک

نوشته شده توسط نفیسه در 8:15 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
اصفهان و مطبوعات: از شیخ‌بهایی تا محمدعلی دادخواه!
امروز سوم اردیبهشت، روز اصفهان است. می‌خواستم این پست را اختصاصی برای این روز بنویسم ولی گفتم بهتره تلفیقش کنم با گزارش کوچکی از سومین نمایشگاه مطبوعات اصفهان و ششمین نمایشگاه سراسری روزنامه‌نگاران غیرحرفه‌ای که از اول اردیبهشت شروع شده و تا پنجم ادامه دارد.

 *  در مورد اصفهان که خب فقط می‌توانم بگویم آدم دلش می‌خواهد هی برود در این پارک‌ها قدم بزند. مخصوصاً آن پارکهای جدیدالتاسیس آبشار سوم، بعد از پل غدیر که تمیزتر و بکرتر و خلوت‌تره. واقعاً که تولدت مبارک شیخ‌بهایی! چه ماهی‌ام به دنیا اومدی!

 روز اصفهان-تولد شیخ بهایی

 *  و اما مطبوعات... سورپریز اختتامیه جشنواره مطبوعات اگه گفتید چیه؟!... یک ویژه‌نامه توووپ که گروه ما منتشر خواهدکرد(ان‌شاءا...). خداییش خییلی زحمت کشیدیم. من 2 تا گزارش(یکی از نمایشگاه 40سال خبرنگاری عبدالحسین جعفری و یکی از نمایشگاه روزنامه‌نگاران غیرحرفه‌ای)، دو مصاحبه(با سها صراف و آزاده پناهی، برگزیدگان چهاردهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها) و سه تنظیم مصاحبه انجام دادم. عکسهاشو هم پریزاد گرفته. خلاصه اینکه معلومه که یک ویژه‌نامه منحصربه‌فرد عالی شده!...
نمی‌خواهم گزارش کاملی از نمایشگاه‌ها بنویسم چون وقت و حوصله‌شو ندارم فقط کمی توصیف و کمی عکس!
 ۱  روز اول نمایشگاه، عصرش رفتم برای گزارش گرفتن از نمایشگاه غیرحرفه‌ای‌ها. این‌که رفتن با یک دوست جدیدِ خاص چه مصائبی داشت، بماند که محل بحثی جداست! اما خود نمایشگاه جالب بود. گزارش کاملش را بعد از اختتامیه در وبلاگ روزنامه‌نگاری‌ام می‌گذارم. ولی چند اپیزود جالبش این‌هاست...
1- غرفه دانشگاه پیام‌نور فریدونشهر
داریم آرام از جلوی غرفه رد می‌شویم که مسئول غرفه با خوشرویی دعوت به توقف می‌کند! بعد هم می‌گوید ماهنامه طنزمان را بدهم به‌تان؟! ما هم سری تکان می‌دهیم که هرجور راحتی! دو جلد از ماهنامه‌شان را می‌دهد دستمان و می‌گوید:« مطمئن باشید وقتی خونیدن می‌فهمید که ارزشش خیلی بیشتر از 200تومان است!» می‌خندیم. خردترین پولی که دارم، 2000تومانی است(آره دیگه روزنامه‌نگار جماعت پولداره!حیوونی!!) می‌دهم. سه نفری جیبهایشان را می‌گردند برای بقیه پول. آخر سر هم کمی راهنمای جهانگردی فریدن چاپ 85 و یک دانه شکلات می‌دهند چون آنها هم پول خورد ندارند! بعد هم کمی در مورد شهر و غرفه و نشریه‌شان گپ می‌زنیم...
 
2- غرفه انجمن حمایت از توانخواهان جسمی ذهنی فردا
خانم مسئول غرفه با چند خبرنگار دیگر مشغول صحبته. ما می‌رسیم، یواش‌یواش وارد بحث می‌شویم و آنها می‌روند. روی کارتش نوشته:«فرخنده محمودی». سمتش را می‌پرسم. می‌گوید:«خدمتگزار». بعد که صمیمی‌تر می‌شویم می‌گوید:«من چند تا موسسه تاسیس کردم. با انجمن حمایت از بیماران نخاعی همکاری می‌کنم در خدمت ام‌اسی‌ها هم هستم و... ولی همه اینها که به‌ت گفتم غروره. کشکه. من هنوز برای خانواده‌ام اون چیزی که باید باشم نیستم.» محکم، قاطع و با اعتماد به نفس حرف می‌زنه و گاهی لحنش تحکمی و طلبکارانه‌ست! به‌م می‌گوید: تو چی کاره‌ای؟ می‌گویم: خبرنگار. در چشمانم نگاه می‌کنه و 5 دقیقه درباره‌ی کم‌کاری‌های من (به عنوان خبرنگار) حرف می‌زنه. بعد به دوستم می‌گوید: من می‌خواستم به این بربخوره؟ به‌ت برخورد؟ می‌خندم:«نه!» می‌گوید: به! روتو برم!... با هم فیلم برنامه‌هایی که روز جهانی معلولان برگزار کرده‌اند را می‌بینیم پسر خودش را که نشان می‌دهند با ذوق کودکانه‌ای می‌گوید:« اینم اسی‌خانه!» اسم پسرش اسکندره. روی صندلی چرخ‌دار مخصوص نشسته. آی‌کیویش 70 است. توضیح می‌دهد که قهرمان ورزش «لوچیانو»  یا یک همچین چیزی هم هست ولی توضیح نمی‌دهد که این ورزش مخصوص معلولین چه ورزشیه چون خودم باید بروم از مرکزشان گزارش بگیرم! به‌ش قول می‌دهم که بچه‌های سرویس اجتماعی روزنامه را بفرستم مرکزشان.

3- همین‌طوری گشت می‌زنم. با بچه‌ها درباره شهرشان، دانشگاه، رشته، نشریه‌ و غرفه‌آرایی‌شان حرف می‌زنم و اطلاعات جالبی می‌گیرم. مثلاً می‌فهمم که «سَل‌تی‌تی» یعنی شکوفه مرداب که رنگ صورتی هم داره. یا «نوترینو» که اسم گاهنامه فیزیک دانشگاه پیام‌نور زرین‌شهره، نام یک ذره ناشناخته است. بیشتر نشریه‌ها یک وبلاگ هم دارند که اکثراً در بلاگفاست ولی جالبه که وبلاگ نشریه صلا که لگو و چاپشان شبیه روزنامه «نسل فردا»ی اصفهان است، وردپرسی است.

4- غرفه‌آرایی‌ها هم جالبند. یکی «ردپا» روی در و دیوارش هست. یکی «پیکسل»یه. یک غرفه در و دیوارش پاییزیه. وسطش یک حوض آبه که تویش هندوانه و سیب انداخته‌اند و خودشان روی پشتی، دورتادور غرفه نشسته‌اند. یک سماور هم گوشه غرفه گذاشته‌اند. اما جالبترین تفاسیری که شنیدم مال غرفه‌های «رها» و «چشمها» بود. غرفه‌آرایی رها این‌طوری بود که روی دیوار روبه‌رو چند تکه آئینه شکسته چسبانده‌بودند و روی دو دیوار کناری هم آدمک‌های سیاه در حال فرار بودند. منظورشان این بوده که تصاویر ما که زندانی در آئینه بوده‌اند، آئینه را شکسته‌اند و فرار کرده‌اند! غرفه چشمها هم یک دارتِ مدادی داشت که نماد روزنامه‌نگاری در ایران بود و دو دکور چشمها و قدرت و اسکناس و دلار و اینها که تفسیر روزنامه‌نگاری در ایران و کشورهای پیشرفته بود.

 نمایشگاه مطبوعات اصفهان-محمدعلی دادخواه

 ۲  اما روز دوم نمایشگاه... صبح که مشغول تنظیم گزارش بودم. عصر رفتم. به چند نفر از دوستان که حدس می‌زدم این برنامه‌ها برایشان جذابیت دارد، اس‌ام‌اس می‌زنم. یکی می‌خواهد برود خرید، یکی سرش خیلی شلوغه. یه نفر اصفهان نیست و خلاصه آخر سر با یک همکارِ دوست می‌رویم تا دو تا نمایشگاه را ببینیم.

1- روزنامه نصف‌جهان مثل پارسال غرفه‌آراییش از غرفه‌های غیرحرفه‌ای‌ها هم غیرحرفه‌ای‌تر بود. شهروند امروز که هم در دنیای مطبوعات تک است هم غرفه‌شان در این دو سال جذاب و تک بوده. امسال مد غرفه‌آرایی، «قرمز» بود. همشهری، نسل‌فردا و شهروند امروز قرمز بودند. اصفهان‌زیبا پارسال غرفه‌آرایی بهتری داشت امسال بیشتر آدم حس می‌کرد برای خالی نبودن عریضه است! اصفهان امروزی‌ها به خاطر فضای کوچک و بیشتر، خانوادگی‌ای که دارند، اصولاً شور و حال بیشتری هم دارند. غرفه‌شان هم خوب بود و کارشان را آورده‌بودند در نمایشگاه. اما کلاً به نظرم امسال شور و حال کمتر بود. استقبال مردم هم زیاد نبود.

2- بعد دوباره رفتیم نمایشگاه غیرحرفه‌ای‌ها چون دوستان، ندیده‌بودن. روز قبل با تیپ مثبت‌تری رفته‌بودم سرتا پا مشکی (خب سَرِ کار بودم. مثلاً!) اما این‌بار تغییر دکوراسیون داده‌بودم. جالب بود که وقتی بچه‌هایی را که روز قبل، دو ساعت با هم حرف زده‌بودیم، می‌دیدم و چشم تو چشم می‌شدیم. من سلام می‌کردم. آنها نمی‌شناختند! با تعجب جواب سلام می‌دادند.(شده بود عین اون فیلم هندیه و عمو گفتنش!) بعد هم رفتیم غرفه انجمن حمایت از حیوانات اصفهان، چون بچه‌هایش به خاطر روز زمین پاک، همه در غرفه‌شان بودند. سلام و احوالپرسی کردم که البته به خاطر تغییرات ظاهری‌مان، خواهرزاده‌مان(؟!) هم ما را نشناخت! ای بابا!!

3- با چند نفر درباره اصفهان زیبا حرف می‌زدیم. جوری صحبت می‌کردند که... آدم فکر می‌کنه اگر در همشهری کار می‌کرد چه نگاهی به‌ش می‌کردند!!

4- از بلندگوی نمایشگاه اعلام می‌کنند «دکتر محمد علی دادخواه» ساعت 6 در غرفه انجمن صنفی مطبوعات حضور دارد. اول فکر می‌کنم اشتباه شنیده‌ام. فک کن! اینجا اصفهانه‌ها! اونم محمدعلی دادخواهه‌ها!! کمی دیر می‌رسم. غرفه شلوغه. همه در حال عکس و فیلم گرفتن و صدا ضبط کردن‌اند. من می‌ایستم یک گوشه. درباره کوروش و دین زرتشت و اینها صحبت می‌کند. هنوز به جاهای حساس نرسیده که یک آقایی، طفلی می‌آید خواستار متفرق شدن مردم و تعطیلی سخنرانی می‌شود. دکتر صلواتی که کنار جناب وکیل معروف نشسته، ناراحت می‌شود. اعتراض می‌کند و می‌رود باهاشان حرف بزند. همه می‌روند جلو و سوال‌های حساس در مورد پرونده دانشجویان زندانی و اینها می‌پرسند. آدم دلش به حال آن آقای معترض کباب می‌خواهد! زود آمدی پدرجان!! یک پسربچه، 12،13 ساله این گوشه ایستاده. دو دختر خبرنگار می‌آیند ازش می‌پرسند همه سخنرانی را ضبط کردی؟! قرار می‌شود برایشان بلوتوث کندش. بک‌گراند موبایل پسرک یک عکس بی‌ناموسی است!(اوه مای گاد از این مردم!)

5- جناب وکیل می‌رود تا از نمایشگاه دیدن کند من هم برای از دست ندادن صحنه‌ها دنبالش می‌روم. جلوی یکی از غرفه‌ها یک آقای با سر و وضع نامرتب و کمی فقیرانه، می‌آید جلو به خانم همان تیپی‌ای که کنارم ایستاده می‌گوید: ببین دخترت داره سوال سیاسی ازش(از محمد علی دادخواه) می‌پرسه. مادر می‌ره جلو. بعد می‌آید می‌گوید:« آره این همه‌اش سرش تو سیاسته. حالا ولش نمی‌کنه. همه‌اش سوال سیاسی می‌پرسه.» مرد با خنده و خوشحالی می‌گوید:« باید بپرسه. خوبه.» دخترک دنبال جناب وکیل جنجالی راه می‌افتد... به بچه‌ها اس‌ام‌اس می‌دهم:« شماها که توی نمایشگاهین، اگه این چند روز شخصیت خاصی خواست بیاید، به من هم خبر بدهید.» گفتم شاید فردا، شیرین عبادی هم بیاید. وا تعجبا!!

6- آخر سر هم که بچه‌های عضو گروه NGOهای زیست محیطی، «سادات موسوی» نماینده‌ی به دور دوم رسیده‌ی مبارکه و عضو کمیسیون محیط زیست مجلس هفتم را 45 دقیقه‌ای جلوی در نمایشگاه نگه داشتند و درباره مسایل زیست‌محیطی اخیر اصفهان سوال کردند.

 +  لینک‌های مرتبط:عکس یادگاری امیرخوردآزاد در نمایشگاه مطبوعات/ وبلاگ اخبار ششمین همایش روزنامه نگاران غیرحرفه ای/ مطبوعات اصفهان، سومين جشنواره و پاتوق كاغذي/

نوشته شده توسط نفیسه در 17:25 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
مروری بر مهمترین ویژه‌نامه‌های نوروزی
اسفند را خیلی دوست دارم هم چون ماه خودمه هم به خاطر شور و انرژی و طراوت بی‌حد و حصری که داره برعکس فروردین که یک ماه کشدار بی‌مزه‌ی بدون شور و هیجانه... اما یکی از چیزهای دوست‌داشتنی این آخرین ماه سال ویژه‌نامه‌های نوروزی روزنامه‌ها و مجلاته. امسال تا حالا 5 تا از ویژه‌نامه‌های مهم را خریده‌ام. اعتماد ملی، اعتماد، جام‌جم، همشهری و چلچراغ. شهروندامروز هم که هنوز نیامده‌بود... البته واضح و مبرهن است که خریدن این مجلات برای یک تقریباً روزنامه‌نگار("تقریباً روزنامه‌نگار" یک موجود دوپاست که روزنامه‌اش را غصب نموده‌اند فقط! و حقوق و عیدی و اینها یُخ!)، کمی کار سنگین اقتصادی محسوب می‌شود!(امسال هم که اصولاً سال خوب اقتصادی بود کلاً!) ولی خب چه می‌شود کرد... این شما و این مروری بر ویژه‌نامه‌های نوروز 87 منتخبشان(البته تا انجا که خوانده و دیده‌ام!)

ویژه نامه نوروزی چلچراغالف. هفته‌نامه چلچراغ- ویژه نوروز- 120صفحه- 1500تومان
1- مسابقات بین‌قاره‌ای منچ چلچراغ با حضور فرزاد حسنی ایده‌ی خفنی بود./ نمی‌دانم چرا بعد از خوندن این قبیل گزارشات باحال پایه، یه خورده احساس «آخی طفلکی» نسبت به خودم،به‌م دست می‌ده!!(گزارش تصویری مسابقات منچ چلچراغ را در اینجا ببینید)
2- صفحات بهاریه شبیه صفات یاهو360 طراحی شده. بهاریه آقای عموزاده خلیلی را از دست ندهید. در وصف سیاهساله 86 است. واقعاً کاش می‌شد این سال مسخره، به یک ساهچاله زمانی تبدیل شود...
3- نوشته منصور ضابطیان درباره کتاب در دست تهیه اتوبیوگرافی علی دایی فوق‌العاده است!
4- گفت‌و‌گوی علی میرمیرانی با محمدرضا خاتمی و همسرش زهرا اشراقی هم بسیار خواندنی‌ست.
5- پرونده‌ای برای بادیگاردها  / 6- پرونده‌ای برای فرزندان سینمایی‌ها:حنا مخملباف، میلاد صدرعاملی، یوسف حاتمی‌کیا، علی تبریزی و بهمن کیارستمی / 7- جوگیری در محضر فیروز کریمی، استاد خوزه  /
8- پرونده شیراز با نوشته‌های از:لیل گلستان،بهاءالدین خرمشاهی، کامبیز درم‌بخش و نیلوفر لاری‌پور و
9- تاریخچه تصویری سال 86 را هم ببینید.

ویژه نامه اعتماد ملیب. اعتمادملی- ویژه‌نامه نوروز- 176صفحه- 1000تومان
1- دوازده ماه، دوازده موج  2- نظام‌های انتخاباتی  3- مروری بر مهمترین وقایع اجتماعی سال86  4- گزارش از سال‌های جوانی کافه نادری به قلم آیدین آغداشلو  5-گزارشی از محدودیت‌های فرهنگی در سال86  6- نگاهی به وضعیت زنان در سالی که گذشت  7-روشنفکرها چه‌گونه به سفر می‌روند؟  8- گفت‌و‌گو با سیمین بهبهانی  9- گفت‌و‌گو با آلفرد یعقوب‌زاده،عکاس آژانس سیپا

ویژه نامه اعتمادپ. اعتماد- سالنامه1386- 216صفحه- 2000تومان
1- چه کسانی نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری می‌شوند؟ / 2- چه کسی رئیس مجلس هشتم می‌شود؟ /
3- چه کسی سومین رئیس قوه قضائیه می‌شود؟ / 4- گفت‌و‌گو با قالیباف، رئیس کل بانک مرکزی، عبدالله جاسبی،مدیر امور بین المللی شرکت نفت،دکتر احسان شریعتی،عبدالله کوثری و... / 5- حوریان بهشتی در میهمانی اسفندیار(اسفندیار رحیم مشایی) / 6-گفتارهایی در باب روشنفکری / 7- «علوم ارتباطات، این زیبای چشم آبی» به قلم دکتر احمد توکلی / 8- خسوف اصلاحات / 9- سیر یکساله تحولات اقتصادی:«اقتصاد مُرد. زنده‌باد اقتصاد»
 
ویژه نامه همشهریت. همشهری- همشهری نوروز- 196صفحه- ضمیمه رایگان
1- دو قدم مانده به صبح قهوه خانه مدرن فرهنگی در دل تلویزیون
2- گفت و گوی مینو فرشچی با علی نصیریان
 
ث. جام‌جم- ویژه نوروز 87- 128صفحه- ضمیمه رایگان
---------
-->نتیجه‌گیری: به نظرم امسال، ویژه‌نامه‌ی اعتماد از همه بهتر و سنگین‌تر(از همه نظر) و ویژه‌نامه جام‌جم از همه بی‌خودتر و سبک‌تر(از همه نظر) بود. ویژه‌نامه چلچراغ هم که خیلی باحال بود.

نوشته شده توسط نفیسه در 19:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم بهمن 1386
نیم‌نگاهی به یک دانشگاه دوست‌داشتنی!
این مطلب را برای انتشار در ستونم(جوان‌شهر-صفحه جوان-روزنامه اصفهان زیبا- شنبه‌ها) آماده کرده‌بودم اما متاسفانه به دلایل قشنگی(!) اجازه انتشار ندادند! و مجبور شدم برای جلوگیری از مرحوم شدن ستونم، مطلب دیگری آماده کنم و خب از آنجا که اصولاً عادت ندارم مطالبم را( آنهم مطالبی که به شدت برایشان زحمت کشیده‌ام و دوستشان دارم) برای مدت زیادی در فولدر"ready to publish" نگه دارم، این مطلب را در این تریبون دوست‌داشتنی طفلکی کم‌محدودیتم منتشر می‌کنم. باشد که به زودی «قابلیت انطباق با هر سیستمی را پیدا نمایم! ان‌شاالــلـه!»...
----------------

با توجه به استقبال شدیدی که از جوانشهر دو هفته‌ی پیش (ایده‌های میلیون دلاری) صورت گرفت، برآن شدیم که تحول شگرفی در این ستون ایجاد نماییم آن‌چنان که به معنای واقعی کلمه بترکاند! این از اولین گام. بفرمایید...
یکی از جدی‌ترین «آرزو»ها یا «اهداف»ی که خیلی از ماها از نوجوانی درسر می‌پرورانیم، امکان تحصیل در یک دانشگاه معتبر دنیا است. تعداد دانشگاههایی هم که به قول معروف، «رویایی» هستند، خیلی زیاد نیست. MIT، استنفورد، کمبریج و...
بله! می‌دانم که صحبت درباره هر کدام از این دانشگاهها مجال خیلی بیشتری می‌طلبد اما به هرحال ما نکته‌ها گوییم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
در اولین گام به سراغ دانشگاه معروف و معتبر «استنفورد» می‌رویم.

 student-Iran-university-stanford  amir alam ghazanfarian  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 12:28 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
عادت می‌کنیم...
- رنگ سیاه را دوست ندارم اما... یک روز سیاه می‌پوشد این وبلاگ به حرمت یک سال و اندی قلمزنی که... به خاطر رویاهایی که... به خاطر...
- امروز یکشنبه است و نیست...
-می‌گویم: تمام شد. همین؟! یک نفر را هم که از کار برکنار می‌کنند، حداقل یک مراسم تودیع برایش می‌گیرند!
- می‌گوید: من هم نمی‌دانم.
- می‌خندم!
- به خودم می‌گویم: تو هم جدی گرفتی کار را ها! بی‌خیال بابا! آن موقع که بودید، برایتان تره هم خورد نمی‌کردند، حالا مراسم تودیع بگیرند برایتان؟!... زرررشک! دختر کوچولوی خوش‌خیال!!... آنها «عاشق» نیستند... این کار برایشان هیچ فرقی با ریاست یک کارخانه بیسکوییت‌سازی ندارد! گیرم محصولش کمی فرق دارد...
- حکم اسکیت بازی را داریم که در یک مسابقه‌ی نمایشی شرکت می‌کند. تمرین... آماده... Start!... سر می‌خورد، از کنار میله‌ها می‌گذرد، تا پایین سراشیبی می‌آید، سرعت گرفته... آماده است که وقتی به سکوی پرتاپ رسید، از زمین جدا شود، اوج بگیرد، در هوا حرکات نمایشی انجام دهد و ... درست در لحظه‌ی کنده شدن از زمین.. گودالی‌ست، چوبی(!)، دستی، شاید... و سقووووط...
 - چند روز پیش، این متن را در وبلاگ لیلی دیدم و چه قدر زیبا بود...
دل من می‌سوزد که قناری‌ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را...
آه، کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید*
* حمید مصدق
-دل کندن اصولاً کار سختی‌ست... دل کندن از کارهایی که برایت عادت شده‌اند... خاک کردن ایده‌هایت، فراموش کردن رویاهایت از آن هم سخت‌تر است... اما... دیری نمی‌پاید که بر همه‌ی این افسوس‌ها و دلتنگی‌ها، می‌خندی، مسخره‌شان می‌کنی درست زمانی که مشغول دل بستن‌ای به عادتی دیگر... «عادت می‌کنیم» و این حقیقتی‌ست بس دردناک....
نوشته شده توسط نفیسه در 4:57 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم شهریور 1386
دلنوشته‌های یک جوان سَرخورده به مناسبت روز ملی جوان!!
امروز یکی از مزخرف‌ترین روزهای این تابستانم بود. صبح، یک نامه‌ی خداحافظی، سیل اس‌ام‌اس‌های توهین و جنگ و دعوا، نیامدن سرویس دانشگاه، اتوبوس به شدت شلوغ، گرمای هوا، بحث با استاد راهنما به خاطر افت تحصیلی و آخرین مورد که همانا "دِ لَست استرا دَت بروک دی کََمِلز بَک" بود: رؤیت ویژه‌نامه جوان!
در حال حاضر، آن‌قدر عصبانیم که هرلحظه ممکن است دست به کار ناشایستی مانند[...]،[...] و یا حتی [...] بزنم!!
ویژه‌نامه‌ای که قرار بود بترکاند، "ویژه‌نامه" باشد و تاپ‌شماره! تبدیل شد به مزخرفی که از دیدنش هم اعصابم داغان می‌شود!
طرح جلد، طراحی صفحات و... همه‌چیز افتضاح بود. چرا؟!...
با همه‌ی درخواستها و التماسهای این‌جانب درمورد چاپ نسخه‌ی ویرایش‌شده‌ی مصاحبه‌ام با مامور طرح ارتقای امنیت اجتماعی که( دو روز قبل از صفحه‌بندی داده‌بودم) مصاحبه، بدون تیتر(با روتیتر)، بدون لید حرفه‌ای، بدون درج نام مصاحبه ‌شونده و با حذف یکی از سوالاتم، چاپ شده درحالی که می‌شد، عکس حذف شود و فونت تیتر و روتیتر کوچک شود و مصاحبه‌ای باشد که می‌خواهم. می‌توانستم در جشنواره مطبوعات شرکتش دهم و... حرام شد! از بین رفت آنهمه زحمت، آن همه وقت تلف کردن...
همه‌ی ما زحمت کشیده‌بودیم ولی... به دَرَک! همه چیز را نابود کنید، لطفاً! آنوقت من هم با خیال راحت و مثه یه بچه‌ی خوب می‌شینم سر درسم، راحت و خوب!...
کاش کسی، دارویی برای این اپیدمی "آیه یأس خواندن" کشف می‌کرد...
 «تو این اصفهان که نمی‌شه کارکرد.»...« تو این ایران که نمی‌شه کار کرد»...«هیچ کس ما را درک نمی‌کند.»...« اینها(اشاره به مسئولین) ارزش ندارند که من براشون کارکنم.»....
تورو خدا بسه... حالم از این حرفها به هم می‌خورد... داشته‌هایمان را نابود می‌کنیم تا شاید روزی، نداشته‌ای(سرابی؟!) که در آرزویش هستیم، به دست بیاوریم!...مسخره‌است...ما همه‌مان عادت کرده‌ایم همیشه، در حسرت غازهای همسایه باشیم، دریغ که همسایه، مرغ هم ندارد. چه برسد به غاز!!
نوشته شده توسط نفیسه در 16:24 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
گزارشات ناب یا گزارشهایی که حرام می‌شوند!
گاهی، بعضی از گزارشات را که می‌خوانم اعصابم خورد می‌شه. به خودم می‌گویم اگر من آنجا بودم، چه گزارش نابی می‌نوشتم!... مثلاً اگر من 10 روز با سیصد و خورده‌ای بچه المپیادی و همراهان، زندگی می‌کردم، چه گزارشی می‌نوشتم! هـــی روزگار!... هیچ‌وقت این طوری مطلبو حروم نمی‌کردم. این قدر کوتاه و دور و ساده و نه چندان جذاب!... یا مثلاً، چه گزارش نابی می‌نوشتم از یک شب شعر شكرخند که پر است از حاشیه و متن جذابه... یا مثلاً... زیادن این مثلاًها! اما...
نوشته شده توسط نفیسه در 13:5 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
سالروز کشف یک استعداد مسلم روزنامه‌نگاری!
امروز دقیقاً یکسال و پنج روز از انتشار اولین نوشته‌ام در صفحه‌ی جوان روزنامه اصفهان زیبا می‌گذرد. پنجشنبه‌ی قبل سالگرد ورود جدی‌ام(شاید!) به مطبوعات بود. نکته‌ی جالب این است که عنوان اولین نوشته‌ام:«یک مطلب دخترانه غیر فمینیستی»بود، به تاریخ 14تیر85 ومطلبی که تغریباً در سالگرد این انتشار نوشتم، هم خیلی اتفاقی و ناخوداگاه در رابطه با " دردشعارزدگی درباره‌‌ی زن" به تاریخ 17 تیر86 شد.
این یکسال را با تمام مشکلاتی که وجود داشت، دوست دارم. دوره‌ی جالب و دلنشین و نابی بود. کاری بود که از صمیم قلب دوست داشتم. لذتی دارد این نوشتن و صحبت کردن در این تریبون کوچک، که با خیلی چیزها قابل مقایسه نیست. همین که می‌توانی حرفهای دلت را خیلی بلند فریاد بزنی، همین که خانم مسنی که نسبت فامیلی دوری با تو دارد، تلفن می‌کند، از نوشته‌ات تعریف می‌کند، تورا « نویسنده» می‌خواند و خودش را « خواننده‌ی» نوشته‌هایت، آن‌قدر شیرین و لذت‌بخش است که سرخوشت می‌کند. اگر از نظر اقتصادی منفعت خاصی ندارد و حتی برای جیب ددی بیچاره، ضرر هم دارد! اما همین نفس « کارکردن» که برای جوان یک دلخوشی و اولویت مهم است، اعتماد به نفس و امیدت را شاید این « حقوق» فقط مکملی برای پول توجیبی‌ات باشد اما همین که بتوانی هدیه‌ی" روز پدر" و" روز مادر" را از«دست‌رنج» خودت بخری، به یک دنیا می‌ارزد. دوستش دارم این « شغل» ارجمند را.                  ----------------------سومین شماره  مجله الکترونیکی اکسیر

سومین شماره مجله الکترونیکی اکسیر منتشر شد.  وبلاگ نویسندگان اکسیر: جايي براي بودن ، نفسانيات يك من ، خبرنگار افتخاري نيويورك تايمز ،  پارك ممنوع والا پنچر ، لازم نيست ، يونس در اقيانوس
:لینکهای مرتبط: ۱- روزنامه‌نگار اصفهانی ۲- مجله الکترونیکی اکسیر(سرویس جوان روزنامه اصفهان‌زیبا)

نوشته شده توسط نفیسه در 21:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه دهم تیر 1386
دایـره‌الـمـعـارف تفـریحـات!
 جلد ویژه‌نامه اکسیر- شماره دومانتشار در دومین شماره ویژه نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا(۱۰تیر۸۶)- اواسط خرداد که می‌شود همه از تعطیلات و اوقات فراغت و این‌چیزها صحبت می‌کنند. ما هم به این رسم دیرینه، تن داده‌ایم و در دومین شماره‌ی ویزه‌نامه‌ی جوان به این موضوع مهم پرداخته‌ایم البته بر همگان واضح و مبرهن است که این پرداختن کجا و آن‌ها کجا! در این نوشته‌ی دایره‌المعارف گونه، به چند نمونه از تفریحات رایج ما در اصفهان که خیلی‌هایشان در شهرهای دیگر هم هست، پرداخته‌ایم، باشد که مفید فایده افتد.                       

1 – گیم‌نت، کانتر و باقی‌قضایا!
چندسال پیش بود که تبش، شهر را فرا گرفت. شب می‌خوابیدی، صبح که بیدار می‌شدی، یک گیم‌نت دیگر تاسیس شده‌بود.... در خیابانهای اصلی شهر، چند گیم‌نت در کنار هم تاسیس می‌شد به همین دلیل هم رقابت بین صاحبان آنها بسیار زیاد بود و هرکدام برای جلب مشتری بیشتر و در اصل، جذب مشتری‌های بقیه، سعی می‌کردند امتیازهای بیشتری به کاربرانشان بدهند. مانیتورهای LCD، بهای شارژ کمتر، دکور جذاب تر، تعداد دستگاههای بیشتر و...

2-کافی‌شاپ‌، سخنرانی‌های رمانتیکانه و ...
... هرچند که در اصفهان، تا آنجا که من دیده‌ام ، خبری ازآن فضاهای دود گرفته و تیپ‌های هنری و بحث‌های روشنفکرانه‌ی مرسوم کافه‌های مشهور تهران نیست اما مفهوم‌‎هایی مانند قرارهای کاری کافه‌ای، جشن تولدهای کافی شاپی و حتی خواستگاری‌هایی که به طورکاملاً رسمی در کافی‌شاپها برگزار می‌شوند، اتفاقاتی هستند که حالا خیلی بیشتر از آن گفت‌و‌گوهای رمانتیکانه، در کافی‌شاپها دیده می‌شوند. در مورد جشن تولد کافی‌شاپی به‌تان پیشنهاد می‌کنم که...

3- پاساژگردی در پاساژهای مدرن!
چند وقت پیش، مقاله‌ای خواندم درباره‌ی خرید و این‌حرفها. نوشته‌بود که در کشورهای «پیشرفته»، برای جذب مشتری، فضای پاساژها را طوری طراحی‌می‌کنند که از همه‌نظر برای خریداران، جذاب، انرژی‌زا و دلنشین باشد و حتی خیلی از پاساژهای معتبر، علاوه بر سیستم تهویه‌ی فوق‌العاده، در هوا، اکسیژن تزریق می‌کنند تا مردم با ورود به این مکان‌ها، احساس شادی و نشاط بیشتری پیدا کنند و ناخوداگاه برای خرید به این پاساژها جذب شوند.
حالا تصور کنید، تفاوت MALLهای آنها را با پاساژهای ما!...

4- خیابان گردی، آشنایی با علائم و...
خیابان گردی، دو مفهوم کاملاً متمایز از یکدیگر دارد! مفهوم اول، عبارت است از قدم زدن در یک خیابان ترجیحاً طولانی، که جذابیت‌های بصری خاصی دارد. قدم زدن و... قدم زدن!
و اما مفهوم دوم که جذابیتهای بیشتری دارد و آدم را هم، کمتر خسته می‌کند، عبارت است از  گرفتن ماشین ددی برای آشنایی بیشتر با خیابانهای مهم شهر و البته قوانین و علائم راهنمایی و رانندگی!...  

5-پارک گردی- شبهای زاینده رود!
یکی از منحصر به فردترین ویژگی های اصفهان، پارکهای زنجیره‌ای و متفاوت آن‌است. اسکیت بازی، دوچرخه‌سواری، قایق رانی، قدم‌زنی و خلاصه تفریحات جالبی که در این پارکها، مهیا شده، چیزهایی هستند که خیلی راحت، ساعتها آدم را سرگرم می‌کنند....

6-کلاسهای تابستانه، بند پ و ...
... موسسات زبان در این تابستان از دو راه کسب درآمد می‌کنند. اول از راه ثبت نام زبان‌آموزان و دوم از راه سرکار گذاشتن داوطلبان تدریس زبان! آگهی جذب مدرس زبان انگلیسی را در روزنامه می‌بینید، برای آزمونش ثبت نام می‌کنید(بری این قبیل آزمون‌ها  هم، از صفر تا حدود 6هزارتومان باید بپردازید)، اگر در این مرحله موفق شوید نوبت به مصاحبه می‌رسد و بعد اگر بازهم موفق شدید، باید دوره‌ی TTC یا همان آموزش تدریس را بگذرانید. که مدت این مرحله، از سه جلسه‌ی چند ساعته، تا چندین جلسه‌ی nساعته، متغیر است! خُب اگر فکر کردید با گذراندن این پروسه، شما به عنوان معلم زبان، برای خردسالان انتخاب شده‌اید، سخت در اشتباهید! اصولاً باید از همان اول می‌فهمیدید که« بند پ» از همه‌ی این مراحل مهم‌تر  وتاثیرگذارتر است. متاسفم!

------> متن کامل این نوشته‌ی پرطرفدار را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 18:30 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهارم تیر 1386
اولین شماره‌ی ویژه‌نامه اکسیر منتشر شد!

اولین شماره‌ی ویژه‌نامه‌ی جوان روزنامه‌ی اصفهان زیبا (اکسیر) منتشر شد(سوم تیر ۸۶). 8 صفحه‌ی نیم‌صفحه‌ای، کاملاً ضدکلیشه و البته هنوز در اول راه! در ضمن، من مسئول صفحه‌ی « دلخوشی‌های کوچک زندگی» هستم با یک عالمه ایده و امید( همان که بر جوانها، عیب نیست!!)

شماره‌ی اول:

 1-جلد!

 2- ستون بی‌خیالی:

 مانیفست- جوابیه به مطلب« جایگاه مسکن در حیاط بشری»(... برای نوشتن در روزنامه، نباید شاًن و شخصیت نیمه‌ی دیگر جامعه را زیر سوال برد...)- دو سال پیش همین موقع(سوم تیر!)

 3- دلخوشی‌های کوچک زندگی:

 هرکی اعتراض داره وایسه دم در! ( ... اما نمی‌شود. نمی‌گذارد، این بیزاری درونی از همه‌ی خطوط و محدودیت‌ها، نمی‌گذارد...) -  تفکر، باقالا، عشق در صفاخانه(گزارش از یک حلقه‌ی جوان)-  دل‌نوشته‌ها( مانتوی مشکی بلند با یکی از آن یقه‌های عجیب و غریب که... )

 4و5- همین اطراف+پرونده:  

 معرفی‌نامه- احساس دلسوزی برای ناتوانیش داشتم!( اولین بار که بچه‌ات را دیدی، اولین احساس، اولین جملات؟)،- ما، شما، اونها و جشن تولد!( جشن تولد پسرانه، جشن تولد دخترانه، جشن تولد مختلطانه)- دغدغه

 6- کافه اندیشه:

 اول کافه اندیشه را بخوانید- Yahooایرانی-  فقط حرف نزنید!

 7- Yokhte نیوز:

 برگزاری یک المپیاد جهانی و مشکلاتش(38امین المپیاد جهانی فیزیک در اصفهان)، ماجرای آن دست، کافی‌نت در مسجد، مشاوران جوان، حسنی نگو یه  دسته گل- خواهشاً بوف نباشید(مانیفست)

 8- سفره قلمکار:

حوادث، قتل، خین و خین‌ریزی، گیس و گیس کشی و عشقولانه‌ها- پیشگویی یکی از نوادگان آداموس- سخن بزرگان-  تولد، زندگی سگی، مرگ- آگهی‌های قلم‌کاری

                   ویژه نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا-  نشریه الکترونیکی اکسیر

پی‌نوشت: یک تشکر ویژه‌ی ویژه از "لاله صبوری" عزیز به خاطر انتقاد سازنده‌اش از "مردم ایران سلام"(۴۰چراغِ صداو سیما!)

-شما خجالت نمی‌کشید، برنامه‌تون این‌قدر مردونه‌ست! می‌خواستین مردونه دور هم باشین، خوب می‌رفتین

 باشگاه!! -----> کیِف کردیــــم، اما این برنامه "مرد ایران سلام" هم واقعاً دیدنیه ها!

نوشته شده توسط نفیسه در 7:5 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم خرداد 1386
اصفهان، محمدعلی نجفی، غلامرضا مهیمن و ارحام صدر!

«اصفهان، از نگاه فیلمساز اصفهانی» عنوان جلسه‌ی این ماه «مرکز اصفهان شناسی و خانه‌ی ملل » اصفهان بود، که عصر یکشنبه 31 اردیبهشت 86 با حضور غلامرضا مهیمن*، مهندس محمدعلی نجفی** و استاد ارحام‌صدر***، در سالن کتابخانه‌ی مرکزی شهرداری اصفهان، برگزار شد.

ابتدای جلسه، قسمتهایی از دو فیلم این دو فیلمساز، پخش شد، فیلم "گزارش یک قتل" و "افسانه‌ی شهر لاجوردی" که درباره‌ی دو شهر اصفهان و فلورانس ساخته شده‌بود و باید اعتراف کنم که از اولی چیزی نفهمیدم!

سایز بزرگ این تصاویر در فتوبلاگ موجود است.مهندس محمدعلی نجفی، سخنرانی خوبی داشت، پر از جمله‌های ناب، هرچند گاهی یادش می‌رفت که برای جمعیت حاضر در سالن صحبت می‌کند، نه برای آقای مهیمن و مجری برنامه(آقای صلواتی)!

جمعیت به نسبت برنامه‌های دیگر، کم بود. برای برخی از برنامه‌ها، سالن بالا و پایین، کاملاً پر می‌شد و تعداد زیادی هم روی زمین می نشستند یا کنار دیوار می‌ایستادند ولی این بار  فقط سالن پایین پر شد.

اوایل جلسه، پیرمردی با عصا و کمک یک جوان، وارد شد، جوان دیگری از جلوی سالن با سرعت خودش را به او رساند و خیلی هیجان زده، زیر بغل پیرمرد را گرفت و در ردیف جلو نشاند. بعداً مجری توضیح داد که روز قبل با جناب ارحام صدر تماس گرفته و او که خیلی بیمار بوده، عذر خواهی کرده ولی امروز آمده. جمعیت، پیرمرد را سخت، تشویق کرد و پیرمرد هم ایستاد، چند بار خم شد و به ابراز احساسات پاسخ گفت. این اتفاقات را که برای مادرم تعریف می‌کردم، گفت: «باید براش یه بزرگداشت بگیرند. آن موقع که ارحام صدر برنامه ‌اجرا می‌کرد، تئاتر اصفهان خیلی رونق داشت. همه‌، شبهای جمعه، می‌رفتن تئاتر ببینند، اما حالا چی؟!»

مجری اعلام کرد که نمی‌خواهد، جلسه‌ی سخنرانی باشد و تصمیم گرفته‌اند که جلسه‌ی پرسش و پاسخ برگزار کنند. ابتدا غلامرضا مهیمن چندکلمه‌ای صحبت کرد و بعد محمدعلی نجفی کمی بیشتر از چند کلمه! اما صحبتهای او اصلاً خسته‌کننده نبود و به واقع زیبا و پر مغز بود.

 

از صحبتهای محمدعلی نجفی، زیاد نت برداری کردم.( دبیرستانی که بودم، و البته الان هم، معماری را خیلی دوست داشتم، حالا هم فکر می‌کنم این "هنر" بیشتر به روحیاتم می‌خوره ولی دلیل این که هنوز به این علاقه‌ اعتماد ندارم، اینه که فکر می‌کنم اصلاً حوصله‌ی کاردستی درست کردن و این جور کارها را که بیشتر وقت‌گیر‌اند تا مفید، ندارم! وگرنه اگر به این علاقه اعتماد داشتم، همین امروز تغییر رشته یا انصراف می‌دادم. حرف از معماری، همیشه این حس را در وجودم زنده می‌کنه. حسی شبیه تاسفِ همراه با ابهام!) سعی می‌کنم این نُت‌ها را بی کم و کاست و پشت سرهم برایتان می‌نویسم.

- معماری، ماکت تاریخ است.

- ... مثلاً گنبد، سمبل مسجد نیست، به دلیل تکنیک آن زمان که تصاویر در فتوبلاگمی‌خواستند، یک فضای بزرگ را بدون ستون بسازند، از گنبد استفاده کرده‌اند ولی حالا این نهادینه شده و به صورت سنت درآمده... سنت اگر تغییر نکند، باعث ایستایی در زندگی می‌شود و ما که مجبوریم خودمان را با زمان وفق دهیم، مجبوریم مقلد شویم... هویت، جدای از سنت است.

- تمام هنرها( موسیقی، معماری، تئاتر و...) به نوعی، ریشه در سنت دارند. اما سینما، هنر مرکبی‌ست که ریشه در سنت ندارد چون مولود مدرنیته است.

- سینما از دو المان کاملاً مشخص شکل گرفته:1- ادبیات، که هویت فیلم را مشخص می‌کند و  2- معماری که با آن، فضا را نشان می‌دهیم، در فضا حرکت می‌کنیم و فرهنگ را نمایش می‌دهیم. هرچه سینما، نشأت گرفته از ادبیات باشد، می‌شود گفت:هویت ماست.

- هنر، با "احساس" انسانها شکل می‌گیرد. در طول تاریخ، همیشه هنرمندان و قدرتمندان، در تقابل با هم قرار گرفته‌اند. هنرمندان، همیشه می‌خواهند نقبی بزنند و هنرشان را به نمایش بگذارند.

 

استاد مهیمن، زیاد صحبت نکرد ولی وقتی از سریال چهل چشمه"اش (که درباره‌ی تخت فولاد اصفهان است)صحبت می‌کرد. با شور و هیجان خاصی از کودکی‌اش گفت. از شبهایی که با پدرش با دوچرخه از روی پل خواجو می‌گذشتد می‌رفتند تخت فولاد.«بعضی از شبهای جمعه، پدر مرا برای احیا می‌برد تخت ‌فولاد، دستهایی که به سمت آسمان بالا رفته‌اند، یک گنبد، تاریک- روشن هوا، کودکی با دوچرخه و پدر که از روی پل برمی‌گردند(در یک لانگ‌شات) و چند ماشین که از کنار آنها عبور می‌کنند» و همه‌ی اینها را تصویری تعریف کرد، یعنی تصاویری را شرح داد، که آن لحظه از ذهنش مثل یک فیلم می‌گذشتند. حس کردم چه قدر خوبه که آدم بتواند تصویرهایی را که در ذهن داره، به دیگران نشان بده و این بزرگترین موهبتی‌ست که یک فیلمساز دارد.

در مورد "تکیه"های تخت فولاد که حالا خرابشان کرده‌اند، گفت:«تکیه‌های زیادی بودند که دقیقاً شبیه خانه‌های معمولی، حوض و حیاط و اینها داشتند، فقط  خواب آدمهای آنجا فرق می‌کرد!»

 

سایز بزرگ تصاویر در فتوبلاگم...از مهندس نجفی درباره‌ی "سربه داران" سوال شد:« خالق شخصیت اصلی فیلم( قاضی شارع)، دکتر شریعتی است. قاضی شارع نمی‌میرد، در تمام طول تاریخ، زنده است برای به نمایش گذاشتن:ترکیب "زر"و "زور"و "تزویر"... من همیشه می‌گویم: سه قشر غیرت ندارند:دولت‌مردان، هنرمندان و قدرتمندان. یکی مغز، یکی حس و دیگری جسممان را به بازی می‌گیرند. در هر زمان هم دو قشر، دیگری را جلو می‌اندازند و پشت آن حرکت می‌کنند... تمام صحنه‌های عبادت‌کردن قاضی شارع حذف شد، یعنی یک بُعد از این سه بعدِ زرو زور و تزویر... این اشتباهه که از هنرمند بپرسیم:منظورت از این هنرت چیه؟!...

 

--سوال شد که چرا از معماری به سینما آمدید؟...

-این دو، رابطه‌ی تنگاتنگی با هم دارند. معماری، موسیقی منجمد است. و یکی از کارهای سینما، این است که می‌تواند این یخ را ذوب کند. معماری، به شدت عینی و موسیقی، به شدت ذهنی‌ست و ادبیات هم که وارد بشه، می‌شود سینما. در همین فیلم(افسانه‌ی شهر لاجوردی)لحظاتی که دوربین داره حرکت می‌کنه، احساس می‌کنیم، دوربین در حال رقصه. فصل مشترک معماری و سینما، این وجه عملکردیشان است... در این شهر، یک سری معماری هست که بعد عملکردی ندارند، مثل مسجد شیخ لطف‌الله که نه وضوخانه دارد و نه آبریزگاه. از یک دالان تاریک وارد می‌شوید و بعد، آسمان روبه‌روی شماست. زمینش مثل آسمان است و همه چیز،دست به دست هم  می‌دهد تا برای ذهن شما، "بی‌نهایت" را تداعی کند... ما برای این فیلم، یک بار  از ساعت 9 شب تا 9 صبح، نورپردازیمان طول کشید! همین طور که همراه فیلمبردار، بالا را نگاه می‌کردم، مثل این بود که کسی بی‌اختیار در گوشم، زمزمه می‌کرد:"الهی و ربی، من لی غیرک»

 

در آخر جلسه، مجری گفت:«یک نفر هم از جناب ارحام صدر سوال پرسیده!» و دعوت کرد که روی سن بیاید و کمی برای مردم صحبت کند. ارحام صدر با اشتیاق پذیرفت، درمیان تشویقها، بالا رفت و بیست دقیقه‌ای صحبت کرد، خوب هم صحبت کرد. به آن پیرمرد تکیده که عصازنان وارد شده‌بود اصلاً نمی‌آمد که با آن شور و هیجان و آن قدر سرحال سخن بگوید.

سایز بزرگ این تصاویر در فتوبلاگ موجود است. از خاطراتش گفت:«غلامحسین ساعدی که قبل از انقلاب روزنامه‌ی آیندگان را درمی‌آورد، یکبار درباره‌ی من و نمایشهایم نوشته‌بود و تیتر زده‌بود:یک همیشه نوکر!»،« این آقای نجفی، به من نقش بهلول را پیشنهاد کرد، من به‌ش گفتم : من همیشه نقشهای کمدی بازی کرده‌ام، گفت: اگر بازیگر باشی، باید بتوانی هر نقشی را بازی کنی. من هم قبول کردم. خیلی نقش سختی بود. بهلول کسی بوده که در جلسات مهم دربار شرکت می‌کرده و هیچ حرفی نمی‌زده، فقط با میمیک صورت نسبت به حرفها واکنش نشان می‌داده. گریمش هم خیلی سخت بود، چند ساعت طول می‌کشید، بعد هم می‌گفتن نور رفت، کار تعطیل! ظهرها، با همین گریم(موها و ریش و سبیل‌های بلند) برای ناهار می‌رفتم خونه، خانمم می‌اومد این سبیل‌ها را کنار می‌زد، یه آب‌دوغ‌خیاری چیزی می‌داد بخورم!... برای همین فیلم، آقای نجفی گفت باید در یکی از "سی‌کوآنس"ها، دف بزنی و قرار شد، هر شب 20 دقیقه، آقای قاسمی، رئیس هنرستان... بیاید خانه‌ی ما و دف را به‌م یاد بده. شب اول، خدارا شکر خانمم خانه نبود. وسط تمرین بودیم و داشتم دف می‌زدم که خانمم اومد، گفت داری چی کار می‌کنی؟! توضیح دادم که برای فیلمه و... گفت: حالا همینت باقی بود که فردا تو اصفهان بگن، ارحام داریه زنه؟!!» جمعیت خندیدند و کف زدند ولی به نظر من که این شوخی مسخره با دف عزیز من، اصلاً هم بامزه نبود!

----------

*[غلامرضا مهیمن، متولد 1332 در اصفهان، لیسانس زمین‌شناسی از دانشگاه اصفهان، فیلمساز]

**[محمدعلی نجفی، متولد 1324 در اصفهان، فوق لیسانس معماری و شهرسازی از دانشگاه تهران، فیلمساز]

***[ ارحام‌صدر، پیشکسوت تئاتر اصفهان، بازیگر نقشهای کمدی]

 آلبوم تصاویر

نوشته شده توسط نفیسه در 7:59 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم دی 1385
مسابقه یلدای وبلاگی در ستون ثابت من در روزنامه اصفهان زیبا

                        

یک ستون ثابت در صفحه جوان روزنامه اصفهان زیبا (پرتیراژترین روزنامه اصفهان )گرفته ام که روزهای دوشنبه منتشر می شود .در مانیفست صفحه جوان ،برای معرفی ستونم این طور نوشته « اخباراینترنتی جوانان –سایتها ،وبلاگها و متفرقه (غیرحکومتی)».

دیروز دومین شماره این ستون چاپ شده ،درباره مسابقه یلدای وبلاگی هم نوشته ام ،نثرش جوانانه و گاه چلچراغیست (چون خودم چلچراغی ام !) .این اولین ستون ثابتم است پس شدیدا امیدوارم که بتوانم کاری کنم که صفحه را بترکاند !...

هردوشنبه ، همزمان با انتشار روزنامه ای ،می توانید این ستون را دروبلاگ ژورنالیستی ام بخوانید .وبلاگ ژورنالیستی ام،درحقیقت پرونده کاری ام محسوب می شود که البته هنوز کامل و منظم نشده و دراولین فرصت سروسامانی بهش خواهم داد...

                 

نوشته شده توسط نفیسه در 17:10 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
اولین روزنامه تمام رنگی استان اصفهان منتشر شد.

 

شنبه ،بیستم آبان ماه ،اولین شماره روزنامه "اصفهان امروز"روی دکه ها رفت .

وحالا اصفهان دو روزنامه دارد . نسل فردا که سیاه وسفید است و بیش از نیمی از آن به آگهی اختصاص دارد !و اصفهان امروز که 7صفحه و رنگیست .

اصفهان امروز را دوست دارم به خاطر این که اولین روزنامه ایست که در آن کار می کنم (خواهم کرد ).تحریریه بسیار جوانی دارد که پر از جنب و جوش و انرژی هستند .

مسئولیت دو ستون در صفحه آخر به عهده من گذاشته شده ،ستون عکس و ستونی دیگر که هنوز نامی ندارد ..کار روزانه کمی سخته ولی شدیدا امیدوارم که بتوانم از پسشان برآیم. روزنامه در آوردن هم خیلی استرس داره ها !

 

 

نوشته شده توسط نفیسه در 5:13 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
!!خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز و همکاری با عمران صلاحی در چلچراغ
 

این عکس را گذاشتم که یک وقت فکر نکنید با کلاه از مادرزاده شده ام !...یا زن عنکبوتی ام!قراربود امروز پست ویژه تولد یک سالگی وبلاگم پابلیش شود ولی از آن جا که معمولا همه چیز برطبق برنامه پیش نمی رود دیشب به یکباره مطلع شدم که استاد انتظامی درنشست تخصصی حوزه هنری شرکت می کنند و این شد که از ساعت ۶ تا ۱۰ شب را ،یعنی همان زمانی که طبق برنامه باید صرف کامل کردن پست ویژه می شد، درحوزه هنری گذراندم و گزارش کاملش را به زودی منتشر خواهم کرد گزارشی که شاید کمی جنجالی شود چون حرفهایی خواهم زد که شاید به دوستداران استاد بربخورد...به هر حال این ها رانوشتم که بگویم فواد خاکنژاد درست درهمین موقع این مطلب را برایم فرستاد و من هم از خداخواسته آن را فعلا به جای پست ویژه پابلیش می نمایم...فواد عزیز، جوابیه را بعدا سر فرصت منتشر خواهم کرد فعلا فقط می توانم بگویم به خاطر لطف و محبتی که به من و وبلاگم داشتی سپاسگزارم ...

 

 

نفیسه دختر اکتیویست ، فکر می کنم روزهای اول افتتاح بلاگش را خوب به یاد می آورم ، آن موقع سکوی فریاد بود و هنوز به عضویت افتخاری نیویورک تایمز در نیامده بود !! مهم نیست که دوستانم بگویند این فواد عجب بیکاری ست که برای تولد یک سالگی یک وبلاگ می نشیند و مطلب می نویسد . راستش را بخواهید ما روزنامه نگاران جماعت بی خودی شده ایم . همیشه یادمان می رود که از کجا شروع کرده ایم تا مثلا پا در روزنامه ای مانند مرحوم شرق می گذاریم فراموش می کنیم که روزی در روزنامه ای محلی پاچه های دبیر سرویس را می خوردیم تا مطلب دو سه خطی مان را آن پایین مایین ها کار کند . واقعا جماعت بی خودی هستیم .

اما برگردیم به بحث خبرنگار خودمان . نفیسه را به خاطر اکتیو بودنش دوست دارم . من را یاد چند سال پیش خودم می اندازد . آن روزها که هنوز پر شور بودم و جسور . برای وبلاگم تولد یک ماهگی می گرفتم و با وبلاگی که روزانه به زور سی چهل بازدید داشت حال می کردم . آرزو داشتم ژورنالیست شوم و این نیازم را با عمران صلاحی مطرح کردم . عمران خندید و گفت : گنجشکک اشی مشی لب بوم ما مشین . آن روز منظور عمران را خوب نفهمیدم اما امروز کاملا درک می کنم . دو سال بعد روزنامه نگار شده بودم و راست افتاده بودم وسط حوض نقاشی .
نفیسه هم زود توانست در روزنامه های محلی کاری برای خود دست و پا کند . درست است که شتاب زده قدم برداشت اما راهی بود که می خواست طی کند و قدم برداشت . اگر وبلاگش را تند تند ببینید از سیر پیشرفت سریعش در رشته ی مورد علاقه اش مطلع می شوید . نفیسه شتاب زده پیش می رود و این گاهی به ضررش تمام می شود . آن قدر تند می رود که حتی بعضی جاها شبیه جوانترین خبرنگار جهان می شود . آن قدر تند می رود که بعضی جاها بعضی ها را می رنجاند .

 آن قدر شتاب زده می رود که حتی بعضی از موفقیتهایش را نمی بیند ( اگر چه در کسب موفقیتهایش کاملا بی تقصیر است ) چند هفته ی پیش اتفاق جالبی افتاد . پس از مرگ عمران روزنامه ی اعتماد ملی در ستون سیاست مجازی در مورد وبلاگ نفیسه نوشت : خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز هم از همکاری اش با صلاحی در چلچراغ نوشته است . طفلک نه نفیسه و نه عمران هیچ کدام در چلچراغ کار نمی کردند و این سو تعبیر آرش غفوری از یادداشت نفیسه در مورد عمران بود . اما این هم باز یک موفقیت برای نفیسه بود چون وبلاگش به درجه ای رسیده بود که ستون نویس یکی از معتبرترین روزنامه های ایران به وبلاگش سر بزند .

اما با این همه هم نفیسه و هم وبلاگش آدم های دوست داشتنی ای هستند . اگر چه نفیسه در عکسهایش مانند مرد عنکبوتی نقابش - کلاه توریستی - را از سر بر نمی دارد اما می تواند روزی چند دقیقه با وبلاگت به تو ثابت کند که می توان پر انرژی بود . باز هم به نفیسه تبریک می گویم و این بار سخنم با خود نفیسه است . 

 نفیسه جان روزنامه نگاری شغل وحشتناکی ست . بگذار از همین امروز برایت بگویم . روزنامه ی روزگار که هنوز سه شماره از انتشارش نگذشته بود توقیف شده است و کلی آدم دیگر دوباره بیکار . امروز دو تا از همکارانم در روزنامه ی حیات نو به دلیل دیرکرد حقوق از آنجا بیرون آمدند و من هم که به واسطه ی آنان در حیات نو کار می کردم بیکار شدم . امروز پنج شنبه که قطعا برای تو روز خوبی ست برای من روز دردناکی ست . آخرین مطلبم در روزنامه ی حیات نو چاپ شده . آخرین مطلبم ! اما این ها باعث نمی شود که روزنامه نگاری را فراموش کنم . اگر قرار است بترسی از بیکار شدن ، از محکوم شدن ، از طرد شدن و از تحقیر شدن روزنامه نگاری کار خوبی برای تو نیست . اما اگر هستی ، عاشق دردسر هستی ، عاشق دویدن هستی بزن قدش و بیا جلو . روزنامه نگاری شیرین ترین کار دنیاست .

فواد خاک نژاد - روزنامه نگار

نوشته شده توسط نفیسه در 5:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب