خبرآنلاین امروز ظهر یک خبر یک پارارگرافی زده: «فرزاد جمشیدی در بیمارستان بستری شد»
به نقل از مهر هم زده و هیچ اشارهای هم به شایعات و اینها نکرده
.
.
.
تا الان 103 نفر به این خبر امتیاز دادهاند.
توصیه میکنم نگاهی بیاندازید به خبرها/مصاحبهها/گزارشها/ عکسهای دیگر همین بخش «تلویزیون» یا کلاْ سرویس «فرهنگ» و حتی سرویس جامعه و حوادث و سیاسی و ... ببینید میانگین امتیازها (ستارههای) داده شده به مطالب آن سرویسها چند است. عمراً به 10 برسند! بعله این طوریهاست!
رفته بودم بقیه امضاهای برگه فارغالتحصیلیمو بگیرم. یه بار دیگه، سه سال پیش همین آدما همین مدل برگه رو برام امضا کرده بودن و به خاطر فارغ التحصیلی بهم تبریک گفته بودن. منم به روی خودم نیاورده بودم که دارم تغییر رشته میدم ولی خیلی حس بدی داشتم.
حالا اما حس خوبی بود چون واقعاْ داشتم فارغ التحصیل میشدم. تا وقتی که رسیدم به کارشناس گروه و اون گفت: چه قدر دیر اومدی! شما 2 واحد از دروس اصلی کم داری. بیا درخواست تمدید سنوات بده و دو واحد از چارت مدیریت صنعتی، معرفی به استاد بگیر تمومش کن. منم مات و مبهوت یه درخواست تمدید سنوات و یه درخواست 2 واحد معرفی به استاد برای درس کنترل پروژه نوشتم. بعد یادم افتاد که 30،40 واحدی معادل سازی نشده دارم هنوز از دوران ریاضی خوندن، یه درخواست دیگه نوشتم برای معادل سازی درس سه واحدی ذخیره و بازیابی اطلاعات و پذیرفتنش به جای دو واحد درس تخصصی. بعد که یه کم از شوک خارج شدم، نشستم حرف زدم با کارشناس گروه. گفتم شما که گفته بودی واحدام درستن. نگاه کرد گفت: ئه دو واحد فرهنگ و تمدن اسلامی گذروندی. تو نباید اینو میگذروندی. گفتم: خودتون گفتین واسه جبران دو تا درسی که از ۳ واحدی به ۲ واحدی تغییر کردن، باید اینو بگیرم. یه کم فکر کرد. گفت آهان شما و یک نفر دیگه بودین که بهتون اینو گفته بودن. حالا من تو جلسه مطرح میکنم ببینم چی میشه. شنبه زنگ بزنین. گفتم: خیلی لطف میکنین!
یکشنبه زنگ زدم. گفت: مشکلی نیست. توی جلسه تصمیم گرفتن برای این که درگیر تمدید سنوات نشین و نخواین دوباره یه دو واحدی بگیرین، همون درس رو براتون معادل سازی کنن. گفتم: پس اون دو واحد فرهنگ و تمدن چی شد؟! گفت: هیچی اونم به عنوان واحد مازاد حساب میشه براتون. گفتم: یعنی بیخودی گذروندمش؟! گفت: یه جورایی!
اینروزا مدام به این نتیجه میرسم که اگه یه لحظه حواست به کارایی که مردم باهات میکنن، نباشه، کلاً به فنا رفتی! اعتماد را باید ریخت دور. چشمها رو باز باز کرد. باید آدم خودش همه چیزو چک کنه. اگه دندون پزشک گفت پول پرکردن دندونتون صد تومن میشه، همینطوری پولو نده و بره. بررسی کنه ببینه تعرفه چنده، درست کار کرده یا نه. اگه رفت سوپر خرید، بررسی کنه که جمع اقلام درست باشه. اگه کارشناس گروه گفت ۲ واحد کم داره، بررسی کنه ببینه حقیقت چیه و قس علی هذا متسفانه!
احساس تعلق
احساس تعلقی که نیست، عامل بروز خیلی از این شرایطیه که داریم
سردبیری که روزنامهاش رو به قهقرا میفرسته
مغازهداری که هر خنزرپنزر بنجلی توی مغازهاش میریزه و فضای مغازهاش هیچ خریداری رو جذب نمیکنه
شهروندانی که در برابر تمام جفاهایی که در حق شهر/کشور/خودشون میشه، سکوت میکنن
پارتنرهایی که به جای اینکه از وجود هم لذت ببرن همدیگهرو نابود میکنن
.
.
.
تقصیر ندارن، احساس تعلق ندارن
آرزومه یه روز
جایی زندگی کنم
جایی کار کنم
از جایی خرید کنم
توی پیادهروهایی قدم بزنم
که بهشون احساس تعلق داشته باشم
و ببینم که اطرافیانم هم همین حس رو دارن
مدینه فاضلهس یا هست همچین جایی؟!
بیاین با هم یه همتی بکنیم این کلمههای «شهرستان» و «شهرستانی» را بریزیم دور
این نگاه سطح پایین به همه ساکنان «ایران منهای تهران» را بذاریم کنار
به خدا، به جون خودم اینقدر تو وضع مملکت تغییر حاصل میشه
اینقدر رنجشها و مشکلاتی که
از پیشقضاوتهای برمبنای سکونتگاه و قومیت به وجود مییان، کم میشن
باور کنین. به خدا، به جون خودم!
اینقدر این نگاهو هر روز توی جامعه میبینم،
که بعضی وقتا میخوام بشینم گریه کنم!
تاسف آورتر اینه که ببینی
قشر تحصیلکرده، جوونا، حتی روزنامهنگارای پیشکسوت همین مدل نگاهو دارن
من که دیگه مرزبندیایی مثل تهران-ایران، خاورمیانه-ایران، جهان- خاورمیانه- ایران رو ریختم دور!
باید از خودمون شروع کنیم. هم توی حرفامون این لغات و لغات مشابه رو حذف کنیم
هم سعی کنیم قومیت و سکونت گاهو از مبانی قضاوتمون در مورد افراد حذف کنیم
اصلاً این چه سوال مزخرفیه که به هر کی میرسیم، میپرسیم مال کدوم شهر و کدوم کشوره؟!
که بعدم هی بگیم اصفانیا فلانن، ترکا بیصارن. افغانیا اون طوریان. آمریکاییا این طوری!
داشتم از سر کار برمیگشتم؛ با کوله لپتاپ، خسته، داغون.
یه نون سنگکی بود نزدیک هتل. ملت صف کشیده بودن جلوش. هوس کردم. وایسادم تو صف یهدونهای. حدود ۸ نفر این طرف بودن، ۱۵ نفر توی صف بیشتر از یهدونهایها. نونوا یه نفر از این طرف، یه نفر از اونطرف نون میداد. حدود نیمساعت تو صف وایسادم. nسال بود نون نخریده بودم.
بعد حس ملت نسبت به نون خیلی برام تازگی داشت. عجیب بود. اینا که توی صف یهدونهای بودن، وقتی اون آقاهه 12 تا نون خرید، زیر لب شروع کردن به غرغر کردن، یه جوری طرفو نگا میکردن که انگار داره 12 کیلو خاویار میخره مثلاً. نفر بعدی 15تا خرید، گذاشت روی موتور بدون پلاستیک اینا، داشت حرکت میکرد، نزدیک بود نونا بیفتن، همه گفتن: وااای! مراقب نونا باش.
یکی اومد گفت: نون خشخاشی چنده؟ گفتم:مگه خشخاشیام هس؟! اون یکی گفت:نه بابا! سادهش 700،کنجدی:800.
یه نون خریدم، یه بسته پنیرخامهای، سه تا خیار، چای هم گفتم آوردن توی اتاق با نمکدون، نشستم تنهایی بهترین نون، پنیر، خیار عمرمو خوردم با نون سنگک کنجدی!
{تهران- سه راه طالقانی- اواخر خرداد ۹۱}
امروز (شنبه 19 فروردین 91) رسپشن هتل، ترجیح داده بود که ما صبحانهمان را با صدای مجری و کارشناس شبکه یک صرف کنیم. داشتیم صبحانه میخوردیم و صحبت میکردیم بعد کمکم حواسمان جمع (یا حتی پرت) صحبتهای «کارشناس کارآفرینی» شد که داشت سوالهای بینندهها را جواب میداد.
سوالات بینندگان، پاسخهای خانم مهرنوش (کارشناس کارآفرینی)، سوالات مجری، گزارشهایی که بین صحبتها پخش میکردند، همه چیز تاملبرانگیز بود.
سوال: ما چهارتا خواهریم، چی کار کنیم؟
پاسخ: الان در حیطه بازاریابی جای کار بسیاری هست. شما چهار خواهر میتونید با همافزایی برین بازارهای یک شرکت را شناسایی کنید.
نکات: 1. برای کارشناس اصلاً مهم نیست که چهار خواهر در چه رنج سنیای هستند، چه رشتههایی خواندهاند، چه علایق و امکانات و مهارتهایی دارند. 2. به واحدهایی که در رشته مدیریت بازرگانی گذراندهام، فکر میکنم؛ تحقیقات بازار، بازاریابی و مدیریت بازار، بازاریابی بینالمللی، بازرگانی بینالمللی، فنون تجزیه و تحلیل سیستمها، سیاستهای پولی و مالی، مدیریت منابع انسانی، روانشناسی کار و... زیرشاخههایی که هر کدام دنیای وسیعی هستند و باید سالها مطالعه، پژوهش و کار دربارهشان انجام بدهیم. 3. یاد استاد کارآفرینیمان میافتم که همیشه حرص میخورد و میگفت: تعریف اینها از کارآفرینی کلاً اشتباهه. کارآفرینی که کارجور کردن نیست. حتی ممکنه کارآفرینی با بیکار شدن یک سری از نیروهای انسانیتون همراه باشه. ما میخوایم بریم به این سمت که زمان آزاد بیشتری برای نیروهای انسانی فراهم کنیم تا بتوانند بیشتر فکر کنند و کمتر کار فیزیکی.
کیف کوچیک دستیشو باز میکنه.
+ اینم دو تا کتاب:
«زنان را بشناس»، چاپ دوم، نویسنده: آدام هارگریوز، ترجمه شهین دخت بهزادی، ۱۳۵۰ تومان
«کتاب کوچک عشق»، چاپ چهارم، اکس لیبریس، برگردان و گرداوری با جلال فرخی، ۱۶۰۰ تومان
کتابها رو ورق میزنم.
+ اینا هم کوچیکن و توی هر کیف و جیبی جا میشن. هم تو هر صفحه یه کم مطلب داره. آدم میتونه زود بخوندشون. من ۷۷ صفحهی این یکییو همین الان خوندم تو راه.
. خب حداقل بیا همشهری داستان بخون. کوچیکه. داستاناشم کوتاهه و متنوع.
+ اون فونتش ریزه. هر صفحهشو ۵ دیقه طول میکشه تا بخونم. حوصله ندارم.
. فونت همشهری داستان، ریزه؟! شوخی میکنی؟! پس مهرنامه و اینارو بخونی چی میگی؟ حتی چلچراغ! تازه ۷۷ صفحهی این کتاب به اندازهی یه صفحهی این همشهری داستانم ارزش نداره. بس که چیزای مندرآوردی توی اینا هس. اصن ذهنیتتو خراب میکنه.
ورق میزنم. حرصم دراومده از توصیههای فوقالعاده چیپ و بیپایهی کتابه:
وقتی زنت سکوت میکنه، اینو بدون که داره به فکش استراحت میده!
هیچ وقت از هیچ زنی جهت رو نپرس. مغز اونا مغشوشه و جهت یابی شون خراب!...
اصلاً مگر دیوانهام که دیگر با آدمهای نادرست کار کنم؟! آدمهایی که تمام سعیشان را به کار میگیرند تا نه تنها حق آدم را پایمال کنند بلکه شعور و شخصیت آدم را هم زیرسوال ببرند.#اداره_ف_و_ا_ا_ا#آقای_ی#روابط_عمومی_سازمان_ص_و_م_ا
امروز آخرین مهلت ثبت نام کارگاه فهم معماری ایران از دریچه شوشتر است. فرهنگستان هنر کارگاه فهم معماری ایران را امسال در شوشتر برگزار میکنه و قراره گروههای سه نفره پروژههایی را در رابطه با معماری شوشتر طی کارگاهی سه روزه درست کنند. برنامههای مختلفی هم در کنار این کارگاه قراره برپا بشه. به نظر اتفاق جالبی میآید.کارگاه امسال در دو سری یک بار در تاریخ 1و2و3 اردیبهشت و بار دیگر در تاریخ 8و9و10 اردیبهشت برگزار میشود و علاقمندانی که ثبت نام کرده باشند، در یکی از این دو تاریخ در کارگاهها شرکت خواهند کرد.
لینک مرتبط: مصاحبهی خبرگزاری میراث فرهنگی درباره کارگاه فهم معماری، کارگاه فهم معماری ایران
اما خب در این گزارش هم چندان عکسی به چشم نمیخورد! پس یاد مصاحبهی خودم با صاحب یک بستنی فروشی در اصفهان میافتم. این مصاحبه، یک قسمت از پروژهی دانشگاهیام با عنوان مصاحبه با کارآفرینان بود و این هم عکسهای شیرینی از همین بستنی فروشی:)
پس به سلامتی تمام بستنیها و بستنی خوران دنیا، بفرمایید بستنی!:دی

لینکهای مرتبط: اولین دانشگاه بستنی سازی دنیا- گزارش ویدئویی بیبیسی
استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر میکنید.»
فکر کردم چه قدر گاهی شیطانی فکر کردهام...
استاد گفت:«پیشبینی مُرد. دیگر دورهی پیشبینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیشسازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»
فکر کردم از کجا باید شروع کنم... اوهوم! خیلی کارها باید انجام بدهم...
.
.
.
اینها ژانرهای سیاهند در دایرهالمعارف ذهن من! آخیـــــش! راحت شدم اینا را نوشتم اینجا! مرسی از آن وبلاگنویس عزیز پایهگذار این پستهای ژانرنویسی! نعمتی هستند برای پاکسازی ذهن خستهی آدمی!:دی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
.
.
میگوید: خب که چی؟!
میگویم: یعنی چی که «خب که چی»؟!
میگوید: منظورم اینه که خب! اوکی! «استراتژیت» درست! عالی! خوب! اما «تاکتیکت» چی؟! درسته؟! به نظر من که باید عوضش کنی، تغییرش بدهی. «بهینه»اش کنی.
.
.
.
میگویید: خب که چی؟!
میگویم: هیچی! نتوانستم دل بکنم از این کاراکتر مجازیم. همین! اما این یک «آغاز دگر» است. مطمئن باشید!...
.
.
.
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو،
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:...
میگویم: اختیار دارید! قدمتان روی چشم. حالا کِی هست؟!
میگوید: اونش مهم نیست، دو هفتهی دیگه، سه هفته!!
میگویم: البته سه هفته یه کم زوده. میترسم فامیل اوردوز کننها!!:دی
دارم به این فکر میکنم که ازدواج هم امر جالبیهها! تا وقتی کسی را پیدا نکردی که واقعاً دوستش داشتهباشی و بخواهی باهاش ازدواج کنی، وقتی صحبت از ازدواج و این حرفها میشه رو ترش میکنی و با خنده و تمسخر مسئله را دور میزنی ولی وقتی خودت به این نقطهی عطف میرسی، هنوز نرسیده، به فکر تنهایی بقیه میافتی و در هر فرصتی به جوانهای مجرد دور و برت پیشنهاد میکنی که خیلی جدی و تا دیر نشده به این امر مهم بپردازند! جالبتر اینکه حتی متاهلهایی که مشکلات زیادی در زندگیشان داشته و دارند هم زندگی مجردها را بیمزه، کسلکننده و غمانگیز میدانند و در هر صورت ازدواج را امری لازم برای هر آدمی میدانند... زندگی، بازی جالبیست!
پ.ن: اصلاً تصور نمیکردم که این نوشتهی ساده و روشن(به نظر خودم!) این همه کژتابی داشتهباشد! به هر حال ضمن تشکر از همهی دوستانی که به صورت کامنت خصوصی/عمومی، اساماس و تلفن جویای احوال شدند، باید عرض کنم که در این پست رد پای هیچ شاهزادهی سوار بر اسب سفیدی که به زندگی خ.ا.ن راه یافتهباشد، وجود ندارد، به هیچ وجه!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
الف. «ابنمشغله» و «ابوالمشاغل» را خواندم. دو کتابی که تاثیرات خوبی رویم گذاشت و یک عالمه حرف دربارهشان دارم. در تمام مدت داشتم به این فکر میکردم که اگر نادر ابراهیمی عزیز کمی بیشتر زنده و سرحال میماند و میتوانست وبلاگنویسی را هم تجربه کند، مطمئناً یکی از وبلاگنویسان برتر وبلاگستان میشد. اصلاً اگر وبلاگنویس/خوان باشید، وقتی «ابنمشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهلنامه کوتاه به همسرم» را بخوانید حس میکنید درحال خواندن پستهای یک وبلاگ خوب هستید. باید اعتراف کنم اولهای کتاب ابن مشغله، سر بعضی صفحات، حس میکردم توکای مقدس(+) همان نادر ابراهیمی مرحومه! لحن و حتی موضوع برخی پستهایش عجیب حس «ابن مشغله» را دارند!
ب. یکی از تاثیرات «ابن مشغله»خواندن، این بود که مسئولیت یک ستون دیگر را که مدتها بود آرزویش را داشتم، برعهده گرفتم. امروز روز تولد «اینترچت»، ستون عزیزم در صفحهی آیتی روزنامه است
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین، پرشین دیگ
|+|لینکهای مرتبط:
شایان ذکر است که دعاها و پیامهای دلگرمانهی شما باعث تقویت روحیهی ما خواهدشد!
با تشکر
خ.الف.نون
*:این اصطلاح بانمک و مهم، همین دو شب پیش به وسیلهی استاد «اسماعیل میرفخرایی» در برنامه دو قدم مانده به صبح مطرح گردید! دریابیدش که عجیب کیف دارد!
|+|موضوع مطلب:روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
گروه آریان برای من از یکی از روزهای دبیرستان شروع شد. به تشویق دوست خوب دوران دبیرستان و همچنین تا ابد، صبای عزیزم، کاست آریان را خریدم و خیلی خوشم آمد.(همچنان که صبا هم اولین بار چلچراغی را خرید که عکس آریان روی جلدش بود!) بعداً اولین تلنگر دوستیام با آزرم عزیز هم یکی از آهنگهای کاست دوم آریان بود و هنوز هم صدای «پر پرواز»خواندنهایمان در کلاس، توی گوشم است! خلاصه اینکه آریان برایم حس خوب دبیرستان و دوستانی که هنوز به شدت دوستشان دارم را دارد و این ایدهی محشرشان، همکاری با کریس دیبرگ، هم که واقعاً بینطیره.
برای دانلود این ویدئو، میتوانید از این روش خیلی خوب استفاده کنید که آدرس ویدئو را در این صفحه وارد، فرمت دلخواهتان را انتخاب و ویدئوی ترانه «دوستت دارم» آریان-کریس دی برگ را دانلود کنید. اگر افزونهی DownthemAll فایرفاکس را هم نصب کردهباشید که دیگر عالیست!

پ.ن 1:اگر سرعت اینترنتتان پایین است، نگران نباشید. فایل را با فرمت امپیتری فقط گوش هم بدهید لذت خودش را دارد.
پ.ن 2:این پست تقدیم میشود به دوستان دوستداشتنیام: صبا(خانم آرشیتکت بااستعداد) و آزرم(میس آیتی با احساسات)!
پ.ن 3:چند قسمت از نوشته بیبیسی درباره اجرای مشترک آریان و کریس دی برگ، خیلی جالب بود. دلیل قبول کردن پیشنهاد اجرا با گروه آریان از طرف دیبرگ:«من اولین کسی بودم که بعد از پایان تبعیض نژادی (آپارتاید) در آفریقای جنوبی کنسرت داد و اولین خواننده غربی بودم که بعد از پایان جنگ داخلی لبنان در اون کشور کنسرت دادم. دوست دارم اولین خواننده غربی ای باشم که بعد از انقلاب در ایران اسلامی کنسرت میده و این آهنگ مشترک برای من اولین قدم است.» صحبت آریان درباره اجرا با دیبرگ:«وقتی که در استودیو بودیم آهنگهای Lady in red ، last night رو برای ما خوند. با فرهنگ و سابقه ایران آشنائی داشت و برامون از قالی کاشان و تبریزی که در خانه اش داره تعریف کرد.»
لینکهای مرتبط : سایت رسمی گروه آریان، کریس دی برگ به آریان پیوست(بی بی سی-یک اجرای به یاد ماندنی)، نام آریان در لیست آدمهای مهم دنیا، کنفرانس خبری کریس دی برگ در تهران(عکسهای فارس)،کریس دی برگ در تهران(کریس دیبرگ اعلام کرد به زودی آهنگی به نام "شبهای تهران" را اجرا خواهد کرد.--->هنوز نیومده می خواد آهنگ شبهای تهران را بخونه! چه می کنن این تهرانی های محترم با دل این پسر بیچاره ایرلندی!!)، کریس دیبرگ:«تهران از لندن و نیویورک امنتر است»،آقای کریس دیبرگ لطفاً در ایران نخوانید!، آلبوم چهارم آریان با حضورکریس دیبرگ، کار مشترک آریان و کریس دی برگ و برخورد سرد رسانهها، کریس دی برگ: برای ایران ترانه می سازم// چگونه از یوتیوب ویدئو دانلود کنیم؟، 8+3 برنامه مدیریت دانلود، سایتی برای چسباندن و ودانلود ویدئوهای یوتیوب// ویدئوی کنسرت جدید شجریان در آمریکا، ویدئوی تصنیف استاد شجریان در سنخوزه ////// مصاحبه گروه آریان با افشین قطبی!(همشهری آن لاین)
Who links this: بازنگار، پیسیدانلود
Times of Share: پنج مرتبه
به سرم زده این وبلاگ را تعطیل کنم. اینجا را دوست دارم. ارشیوم را دوست دارم. بلاگفا را هم دوست دارم شبیه پیژامه است این بلاگفای سادهی راحت! اما... از آدرس این وبلاگ هم خوشم نمیآید. نمیدانم چه فکری کردم که این آدرس را گذاشتم! کاش میشد آدرس وبلاگ را هم مثل پسورد تغییر داد!... شاید ورژن نوشتاری وبلاگ را تغییر دادم. میخواهم بیشتر دیالوگ، مونولوگوار بنویسم... اصلاً شاید هم عزیمت نمودیم به وردپرس...

2. به این طالعبینیها اعتقادی ندارم ولی خب... آن کتاب قرمز کوچک را میآورد. همه جمعیم. شروع میکند یکی یکی خواندن... سال ماجراجوییهای عشقی برای اژدها... سال موفق موشها... سال هیجانانگیز مارها... ولی برای اسبها و ببرها سال خوبی نیست. میخواند بعد به من نگاه میکند و میگوید: اینا چرنده. خودت که میدونی! من فقط میخندم. مهم نیست.حالا پارسال که نوشته بود «در تمام سال بخت با شما یار است» چه اتفاقی افتاد؟!...
3. سریالهای نوروزی امسال بد نیستند. من اما فقط پای ثابت «مرد هزارچهره»ام. در این وفور سریالهای سوزناک ، این طنز دریچهی تنفسیست. من دربین تمام 7 قسمت پخششده، قسمت سوم را خیلی دوست داشتم. عالی بود... زوج پیمان قاسمخانی و امیرمهدی
ژوله! دو گولهی نمک... فقط داشتم به این فکر میکردم که اگر این سریال قرار بود بدون محدودیتهای خاص رسانهی ملی ساختهشود. چند میلیون نفر هر شب، از خنده میترکیدند؟!... به مامان که میگویم «اداره ثبت احوال شیراز از مردهزارچهره شکایت کرده»، میگوید: واقعاً یک بار بری توی همین اداره ثبتِ اینجا، میفهمی دقیقاً همینطوره که نشون داده. تازه بدتر هم هست اصلاً اینکه در ادارهها باید بالای سرشان زور باشه تا کار آدم را انجام بدهند و اینها واقعیتیه... 

4. اصفهان دارد از میهمانان نوروزی منفجر میشود. اصلاً با ماشین که نمیشود از کنار پارکها رد شد. روی سیوسهپل و پل خواجو هم ترافیک انسانی بیداد میکند. اما همهی این شلوغیها را دوست دارم... یکجور سرزندگی مضاعف به چهرهی شهر پاشیدهشده... اما دلم سفر میخواهد...
<-۵-> لینکهای مرتبط:مصاحبه با پيمان قاسمخاني،فيلمنامه نویس«مرد هزارچهره»/ شکایت ثبت احوال فارس از سریال مرد هزار چهره/ تكذيب شكايت ثبت احوال فارس از مردهزارچهره/ پرونده بالاترین برای مرد هزار چهره/ گزارش از پشت صحنه سریال مرد هزار چهره(۱)/ مرد هزار چهره و تکه کلام حاشیه ساز/ مرد هزار چهره آخرین کار مهران مدیری در صداوسیما!؟(++)/ جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی/ مسعود شصت چی امشب فقط با فرزاد حسنی مصاحبه نکرد! /۱روز در پشت صحنه سریال مرد هزار چهره(۲)/ عکسهای سریال مرد هزار چهره/ مرد هزار چهره در کتاب موخوره «عزیز نسین»(قسمت هشتم سریال)/ هدف تیم نویسندگی:اخلاق در جامعه ایران/ ارنستو مهران مدیری فرزاد حسنی۲ نیست!(+)/ لطفاْ ذوق زده نشوید. مدیری موج سوار ماهریست / رضا رشیدپور از تغییر پایان سریال مرد هزار چهره می گوید/ چرا مهران مدیری از ماشینهای آمریکایی استفاده کرد؟!
میگوید:نفیسه! تو میخوای چیکاره بشی؟!...[کمی مکث میکند. میخندد و اینگونه تصحیح میکند!]
- منظورم اینه که وقتی بچه بودی میخواستی چیکاره بشی؟!
حوصله جواب دادن ندارم آنهم به او... چه جوابی بدهم... میخندم.
میگویم: «بیخیال حوصله ندارم»... اصرار میکند. ولکن ماجرا هم نیست. سوال را به خودش برمیگردانم. میگویم:«خودت دوست داری چیکاره بشی؟»... کمی حرف میزند و من گوش میدهم. گوش که نه! دارم به سوالش فکر میکنم و به تصحیحش!...
- چرا سوالش را تغییر داد؟ یعنی من الان کارهای هستم؟! یا بزرگم؟! یا...
- بچه که بودم...
یاد نقاشیای که آنسالها برای مسابقهی «من از نگاه خودم» ویژهنامه دوچرخه همشهری کشیدم و در بخش تصویرگری جایزه برد، میافتم... آخ چه روزهایی بود... چه تصوراتی، چه رویاهایی... یادم نیست آن روزها بیست و دوسالگیام را چهگونه تصور میکردم اما حتماً این جوری نبود. مطمئنم که خیلی بهتر از این زندگی بیمزهی کسلکننده فعلی بود... و حالا دقیقاً بیست و دو سال و 24 روزهام. بیست و یک سالگی را پشت سرگذاشتهام. یک سال فوق مسخره و افتضاح... حالا در بیست و دوسالگی پر از حسهای متناقضم. گاهی حس پیری میکنم و گاهی فکر میکنم، شبیه یک بچه 10،15 سالهام. گاهی دلم میخواهد همین الان سیساله یا حداقل بیست و پنج ساله شوم و گاهی آرزو میکنم دوباره به 15 سالگی برگردم و طور دیگری زندگی کنم. اما حقیقت این است که خیلی دوست داشتم حالا 25 یا سی ساله بودم. یعنی هرطور بود، بالاخره از این بازه سنی 20 تا 25 گذشتهبودم. به نظرم این بازه زمانی از سختترین مراحل زندگی آدمه... یک جور سردرگمی، افسردگی و محدودیت خاصِ بدفرم دارد که آدم را داغون میکند!...

امسال برای روز تولدم، پست خاصی ننوشتم. چون به نظرم اصلاً روز مهمی نبود که بخواهم دربارهاش بنویسم. به مناسبت سالگرد بربادرفتن یک سال از عمرم جشن بگیرم؟! مضحک نیست؟!...
اما حالا در آستانه سال جدید، گفتم این غرهای مانده در گلو را بنویسم. شاید «او» که آن بالاهاست(!)، نظری افکند و... خدایا همین الان بگویم، اگر قرار است سال دیگر همینطوری یا بدتر باشد، بیزحمت من یکی را بیخیال شو. خلاص!
! پینوشت پاچهخارانه: خدایا! این حرف آخری را شوخی کردمها! بیخیال. هر طور راحتی. چاکریم!...
! پ.ن معترضانه: در ادامه غرهای آخر سال... این آخرین برنامه مردم ایران سلام هم حسابی حالگیری بود. چرا این جناب «خسرو معتضد» اینقدر «این جوری»ست؟! اینقدر از شهیدیفرد و برنامه تعریف کرد که رسماً حال آدم را بههم زد! اول که این برنامه را از نظر تاثیرگذاری با برنامه «اپرا وینفری» مقایسه کرد بعد هم جملاتی از این دست گفت که:«مردم با تمام شدن این برنامه، احساس خلاء میکنند.» و... بابا کوتاه بیا دیگه!
! پ.ن مشفقانه:عیدی جالب و متفاوت این وبلاگ را روز دوم فروردین، همزمان با اولین پست وبلاگ در سال جدید، دریافت کنید!...
! پ.ن آمارانه: امسال بیشترین آمار روزانه بازدید از وبلاگ: 512 و بعد 836 بار در روز بود. که به وسیله این دو پست ( + و + ) حاصل شد. امید که در سال آینده، ارزش این وبلاگ بیشتر از اینها درک شود!:)
سبز... قرمز... طلایی... گرما... خنده... شادی... جمعهای فامیلی...خاله و فال حافظ، فالهایی که بعضیها را لو میدهند!...یلدا شب قشنگیه...
چه شبی بشه امسال...
ظهر، برای ناهار یک جا وعده داشته باشی، شب واسه شام و مراسم یلدا، یک جای دیگه. فردا صبحش سه تا کلاس و یک امتحان پراسترس داشته باشی و همهاش هم حواست به شب یلدای چلچراغ باشه که اعلام کردی نمیری ولی حسابی دودلی و دلت میخواد که بری!...
اینقدر بدم مییاد که یه روز آدم هیچ کاری نداره و از فرط بیکاری میخواد سرشو بزنه تو دیوار. یه روز اینقدر کار داره که... که بازم میخواد سرشو بکوبه تو دیوار!!...لینکهای مرتبط:گزارش تصویری بینظیر مهر از شب یلدای سالمندان تهرانی، پروندهی بالاترین برای شب یلدا، تاریخچه شب یلدا، شب بلند سال با بازیگران سینما، کارتهایی برای تبریک شب یلدا،
دو عکس(+.+) زیبا از سبدهای گل و میوه برای رسم «شب چلهای بردن برای نوعروسان»
پینوشت:چه فالی! رسماً دهانمان باز ماندهبود!:...
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر میکنند
.
.
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
- نه امروز نمیرم. حوصله ندارم. میخوام بخوابم...
- وااای چه قدر زشت افتادم تو این عکسه! گفتم من بدعکسم. نمیخوام عکس بندازما!...
- پیری چهقدر بده!... چه قدر زشت شدهام!... اونروزها صورتم گرد بود... خوبه برم پلکهامو بکشم!...
+ نه! عکس را بد گرفتن. عکاسی هم هنره...
+ بیاین بریم یه گشتی بیرون بزنیم. حالتون خوب میشه...
70سالگی، تنهایی، بیکاری... این سفرها هم برایش بدتر است. هواییاش میکند. مخصوصاً که میزبانهایش مهربان باشند و خوشبرخورد و دوستداشتنی و خوشگذران...
هنوز هم زیباست... چشمان درشت میشی، صورت گرد، موهای طلاییِ رنگ کرده، لبهای قیطونی، پوست سفید و... چروکها هم هنوز آنقدر نیستند... صحبت که میکند، میتوانی بفهمی که به هیچوجه خودش را «پیرزن» نمیداند... دوستش دارم...
با خودم فکر میکنم من در 70سالگی چه شکلیام؟!... به اندازهی چند پلک زدن دیگر 70ساله میشوم؟!... پیری... نه! دوستش ندارم. وایسا دنیا من میخوام پیاده شم!
- و بسیاری دیگر، به شادیهای کوچک زندگی قناعت میکنند و برای همیشه در آرزوی خوشبختیهای بزرگ میمانند.
- چه رنج عمیق و حسرت بزرگی در این دو نهفته است...
(*):قسمتی از تیتراژ آغازین برنامه «بازهم زندگی»
- مدار صفر درجه را دوست دارم تغریباً!!... در تمام این قسمتها، من عاشق آن صحنهی نفس گیر مشاجره بین سرگرد فتاحی و خانم جهانبانی، ام. عالی بود... شعر و آهنگ پایانی فیلم هم که معرکه است. فوقالعاده... عاشق شعرشم... دکتر افشین یدالهی، ترکانده دیگه!...
- دلیل نصب لگوی کنار صفحه را اگر بخواهید باید بگویم تنها کاریست که در سوگ مرگ عزیز دوساله، توانستم انجام دهم. بیشتر از این هم فعلاً نمیتوانم چیزی بگویم...
« بازهم زندگی» را دوست دارم. تیتراژ ابتدایی، آهنگ متن و پایانی و آدمهای جالبی که انتخاب میکنند. همهچیز متفاوت، ضد کلیشه و جالبه. البته که گاهی اجرای بیژن بیرنگ، زیادی اغراقشده است و فاصلهی زیاد بین ضبط برنامه و پخشش کمی ضدحاله ولی در کل برنامهی فوقالعادهایست که کمتر هفتهای میتوانم از دیدنش صرف نظر کنم. همهی برنامههایشان از جمله برنامههای با حضور: استاد دانشگاه بازنشسته و علی واکسیما و جوان کلاژکار، نجف دریابندری و فاطمه راستکار، محمدعلی اینانلو و دکتر بسکی، محمد صالح علاء، پیمان ابدی و... واقعاً برنامههای جالبی بودند.
اما برنامهی این هفته، درباب « دیوانگی» بود. بیژن بیرنگ در پایان، متن زیبایی را با احساس فراوان خواند که نتوانستم به راحتی از کنارش بگذرم. نوشتمش...
به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر سفر نکنی. اگر چیزی نخواهی. اگر به اصوات زندگی، گوش ندهی. اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی، شروع به مردن میکنی. زمانی که خودباوری را در خود، بکشی. وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر بردهی عادات خود شوی. اگر همیشه از راه تکراری بروی. اگر روزمرگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افرا ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو، به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت، با عشقت، شاد نیستی، آن را عوض نکنی. اگر ورای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی. اگر ورای رویا نروی. اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار درتمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی کن. امروز مخاطره کن. امروز کاری کن. نگذار به آرامی بمیری. شادی را فراموش نکن... امروز، امروز... بازهم زندگی کن...
کاش میشد به این استاد مسخره که مجبورم سه روز در هفته، کلاسهایش را تحمل کنم، وبلاگنویسی پیشنهاد میکردم. این طوری هم آن همه ساعت اینترنتش به صورت بهینه مورد استفاده قرار میگرفت و هم دیگر میتوانست خودش را در آن محل تخلیه کند و کلاس را بیخیال میشد!... دیوانه کرد ما را با آن حرفهایش از شرق و غرب عالم وقتی حال ندارد درس بدهد( که البته این خیلی اتفاق میافته!)...
پیشنهاد بیشرمانه: شدیداً پیشنهاد میکنم این طنزنوشتهی بینظیر را بخوانید. واقعاً زیباست.(شیبیلتو عشقه بابا!)
حدود یک سال و نیم پیش بود که در کلوب ثبتنام کردم اما به نظرم چیز مسخرهای آمد، پیش خودمان باشدها! به نظرم خیلی جوات بود و آدمهایی هم که عضوش بودن جوات بودند! قبلترها عاشق گز
گ بودم بعد که فیلتر شد، زوکا را پیدا کردم، خیلی توپ بود و متفاوت مثه اورکات و گزگ و کلوب نبود خیلی با حالتر بود... گذشت تا این که چند روز پیش یکدفعه تصمیم گرفتم کلوب بازی را شروع کنم، آن صفحهی یکسال پیش آیدی قشنگی نداشت، یک صفحهی جدید باز کردم و حالا کمکم معتاد شدهام، انگار... اینجور بازیها را دوست دارم. حال و هوای جالبی دارند!
چه بازی معرکهای بود! من کلاً زیاد اهل فوتبال نیستم و به غیر از بازیهای خیلی حساس، حوصلهی دیدن 90 دقیقه دنبال توپ دویدن آقایون را ندارم! دیروز عصر هم فقط حدود یک ربع آخر پرسپولیس- سپاهان را دیدم و خداییش خیلی کیف داد! عجب بعضیها ضایع شدن! خوشمان آمد! هیجان غیرمنتظرهی جالبی داشت!-->پینوشت: تیتر این پست، تیتر مطلبی دربارهی این بازی حساس است که پنجشنبه(یک روز قبل از بازی) در روزنامهی اصفهان زیبا منتشر شد: « تمرکز دفاعی، استفاده از ضد حملات – رمز اشک پرسپولیس»
--> پینوشت۲: دربارهی افاضات ابلهانهی جناب "پورمحمدی"درباب ازدواج موقت واین حرفها و مخصوصاْ به کار بردن کلمهی مظلوم "جسارت"، به زودی خواهم نوشت. فعلاً عصبانیام!!
حرفهایی هست که آدم همیشه در ذهنش داره ولی "فرصتی" برای گفتنشان پیش نمیآید. اینها حرفایی است که هرکدام گوشهای از ذهنم را اشغال کرده بودند.
دیروز روز ملی انرژی هستهای بود... استادی که آخرِ دودره بازیست و هیچ وقت حوصله درس دادن ندارد، میگفت:"وقتی برای مسایل مهم جُک میسازیم، لوث میشوند و توجهمان نسبت بهشان کم میشود". میگفت: "ما باید به آنها بخندیم، حرف آنها مثل اینه که بگویند دانشجویان ریاضی ایرانی نمی توانند در المپیاد ریاضی شرکت کنند چون نمره های بالایی میآورند و پیشرفت میکنند و بعد تجهیزات نظامی میسازند، به همین مزحکی!"...
پدربزرگ عاشق گل و گیاه بود( درست مثل نوهی عزیزشان!)، دو درخت یاس و یک پیچ امین الدوله یادگارهایی است که این روزها شدیداً همه را یاد او میاندازد. بوی یاس تمام حیاط را پرکرده، تا چند روز دیگر هم بوی یاس امینالدوله خانه را پر خواهد کرد. دانشگاه هم حال دیگری دارد، پر از بنفشه و رز مینیاتوری که عجیب دلنوازند. این روزها، آدم حوصلهی درس و امتحان را ندارد(و البته بدبختانه امتحانات میانترم از هفتهی دیگر شروع میشود!)، حیف که آدم رمانتیکی نیستم وگرنهاین آب و هوا جان میدهد برای نوشتن جملات عقشولانهای مثل " آه این روزها، دل هوس عاشق شدن دارد..."و از این مزخرفات!!
به جان خودم اگر اینو ننویسم منفجر میشوم! ما ایرانیها همیشه "ییهو(!) به یک چیزی گیر میدیم و ول کن ماجرا نیستیم، آن قدر ادامه میدهیم تا آن چیز را نابود کنیم! و بازهم ما ایرانیها(اکثراً) طبق یک رسم دیرینه تحویل سال را با صدای توپ و یامقلب القلوبی که نوایی خوش میخواندش، میشناسیم. امسال اما "فرزاد حسنی و دوستان" عید ما را نابود کردند! و به قول "همشهری جوان" تمشکلازم شدند، آنهم نه یکی، که خیلی! دعای تحویل را جانباز بسیار محترمی خواند...بعد سرفهی ممتد... وسال تحویل شد!...من (و مطمئناً بسیاری دیگر از بینندگان) نمیخواستم سال جدید را با صدای سرفهی ممتد شروع کنم. البته تاکید میکنم که برای "جانباز" احترام ویژهای قایلم چرا که بهنظرم این افراد روح بزرگی دارند و... اما ابداً کار مسئولین محترم شبکهی سه را نمیپسندم، کار زیبایی نبود اصلاً.
دیگه... آهان، یک تشکر ویژه از بچههای سرویس جوان روزنامهمان که کمکم، انگار دارند "cool" میشوند... خوش گذشت.
و... چی بود قبل از عید این تلویزیونیها این همه تبلیغ کردند که می ترکونیم و فلان. اون از سریالهای مزحکشان که در ردهی همان "کارآگاه رشید" بود. آن هم از فیلمها که چنگی به دل نمیزد.( البته استثناهایی هم داشت ها!) اما من از این چند سریال شبکههای جناب ضرغامی "ترش و شیرین"را فقط به خاطر آهنگش دوست داشتم. آهنگ دوصدایی محسن نامجو و عطاران واقعاً خوب بود. اصولاً تیتراژ سریالهای جناب عطاران از خود سریالها بهتر اند، سریالهای ایشان، مثل نامههای تهوعآور عاشقانهایست که با خطی افتضاح نوشته میشوند ولی امضای پایینشان بسیار زیباست!
از بس هر جا رفتیم، گفتن "فایرفاکس" ما هم فایرفاکسی شدیم! البته هنوز با IE راحت ترم چون سرعتش بیشتره ولی از اکستنشن های فایرفاکس خیلی خوشم مییاد تا حالا چهار پنج تایی دانلود کردهام. چند وقت پیش دیدم که یک اکستنشن هم برای دودر کردن فیلترینگ بالاترین ساخته بودن و درمرحلهی آزمایش بود. اما دیگه ازش خبری نیست. چرا؟!

یکی از دلایل عمدهای که باعث شده، من اسفند را خیلی دوست داشته باشم، همین حس تحرک، شادی و ویژه بودن این ماهه. همه درحال جنب و جوش، همه در حال جمعبندی...
این روزا باید خیلی روزنامه و مجله خرید. همه در حال ویژهنامه و سالنامه منتشر کردناند. چلچراغ، اعتماد، اعتماد ملی و...ویژهنامهی چلچراغ که خوب بود، 2 کیلو مجله که 1.5 کیلوش آگهی بازرگانی بود!(مثه سیدی شب چله امسال که تبلیغ خمیردندون و ایران خودرو و اریکه ایرانیان و ... را هم چپونده بودن توش! با یه عالمه سانسور به قیمت 2500 تومان به خورد خوانندگان بدبخت دادن!)...اما خداییش ویژهنامهی خوبی بود، مصاحبهها، نوشتههای دربارهی ده خانوادهی تاثیرگذار ایران،نامهی ابراهیم رها به آقای خاتمی و جواب ایشان، سفرنامهی منصورضابطیان و فاطمه معتمدآریا (چابهار)،نفوذی چلچراغ کارگر روزمزد میشود، کتابهایی که نویسندگان چلچراغ تالیف،ترجمه،تصویرگری و...کرده اند. خلاصه این که یه جورایی خفن، تپل بود این ویزهنامه!
من عشق این "ویژه"هام!...ویژهنامه ها را تا اون جایی که جیب ناتوانمان اجازه میدهد میخریم! و ویژهبرنامههای صدا و سیما"یشان" را هم میبینیم! از همه خفنتر
بدون شک تا به این لحظه، ویژه برنامهی "مردم ایران سلام" بود که بسی خندیدیم، کیف کردیم، جیغ کشیدیم و...کلاً این چلچراغِ تلویزیونیها کولاک کرده!...یادمه آن اوایل که تامدتها فقط تبلیغش را میگذاشت و هنوز خود "مردم ایران سلام" شروع نشدهبود(چند ماه پیش را عرض میکنم!) همهاش میگفتم این تیزره چهقدر چلچراغیه، آهنگش که واسهی من تداعیکنندهی "شب چله چلچراغ با حضور مردی با عبای شکلاتی بود" و فرم نوشتن تبلیغ هم کاملاً چلچراغی! و حالا امروز صبح، بهترین قسمت برنامه، پر از شوخی و بحثهای بانمک. مدتهاست دیگه صبح ها، وقتی میشینم پای اینترنت، تلویزیون را هم روشن میکنم و در عین وبگردی و صبحانهخوردن، مردم ایران سلام را هم تماشا میکنم. جمعهها هم، که پای ثابت فرش واژهام، تلویزیون کنارم را روشن میکنم، و فرش وازه را میبینم و تلویزیون اصلیمون را کانال 5 میزارم، واسهی "زنده رود" شبکهی اصفهان که از معدود برنامههای تولیدی شبکه اصفهانه(کلاً من شبکه اصفهان را فقط با دوتا برنامه میشناسم: پیک هفته- که شنبه شبهاست و پر از نوآوری و هیجان- و زنده رود- که جمعه صبح هاست و پر از "حاشیه" و "حرف و حدیث".
تا یادم نرفته این را هم بگم که ویژهنامه(سالنامه)ی روزنامهی اصفهان زیبا هم شنبه(26/12/85) منتشر میشه و اینطور که بوش(منظورمان"بوی"اشاست البته!!)مییاد حسابی "مطلب"داره و خلاصه اینکه حیفه، از دستش بدین ها!(از مسئولین روزنامهمان خواهشمندیم، مبلغ آگهی را به حساب000 درهربانکی که مایلند واریز نمایند!)...و صد البته پست ویژهی وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز هم با ژانگولرها ، بدایع و به صرف شربت و شیرینی بهزودی منتشر خواهد شد...
دانشگاه دوباره شروع شد و من وقت نکردم حتی یه خمیازه بکشم! اَه، این بچه های دانشگاه این قدر بچه مثبتن که همه کلاسها از اولین روز شروع ترم جدید تشکیل شدن، تازه این ترم، فقط درس تخصصی گرفتهام و فاتحهام خوندهاست! همهاش ریاضی با اسم های مختلف نه عمومی و نه فیزیک یا کامپیوتر البته نه این که از ریاضی بدم بیاد، ولی باید حسابی وقت بزارم و من هم کمی تا قسمتی در این زمینه تنبلم!...
هنوز وبلاگ ژورنالیستیام روی غلتک نیافتاده پس مطلب این هفتهام را همین جا میگذارم...
ستون "جوان شهر"_روزنامهی اصفهان زیبا_دوشنبه، 16/11/85
-مسنترین وبلاگنویس دنیا[دات]جوانبلاگ!+اعتراض به فیلترنگ بالاترین.
فیلمسازان چینی-فیلمسازان وطنی...
-جشنواره شعر فجراگر بچه هنری هستید...
ادامه مطلب
کلاً از مراسم عزاداری و رنگ مشکی و این جور چیزها زیاد خوشم نمیآد اما محرم یه حال و هوای دیگهای داره، تلخه ولی گرمه...شاید مثه یه قهوهی داغ، وقتی وسط سرما و یخبندون گیر افتادی...یه جور حرارت و شور میپاشه توی شهر، همه یه جورایی عین هم میشن، به هم نزدیک میشن، خلاصه یه جور خاصیه که دوسش دارم...رفتم کتابخونه، کتاب "حسین وارث آدم" دکتر شریعتی را بگیرم، نبود. سراغ چندتا کتاب دیگه شبیه این را هم گرفتم، نبودن، بردبودنشون. خیلی خوبه هر کتابی را وقتی در همون حال و هوا هستی، بخونی، دیر جنبیدم...
بچه(بچهتر؟!)که بودم، بیشتر توی مراسم عزاداری محرم شرکت میکردم، عاشق این بودم که وایسم توی صف زنجیرزنها و از اون زنجیر 2 تاییها بزنم ولی خب...عاشورا و تاسوعا، دسته ها، غذاهای نذری...عجب مزهای داره این خورش قیمهی ظهر عاشورا...شله زرد روز تاسوعا یا اربعین و...خیلی دوست دارم دوربین را بردارم، بچرخم توی خیابونا، از دسته ها و از عزاداریها عکس بگیرم، نمیدونم چرا وقتی عکاسی می کنم اصلاً متوجه گذر زمان نمیشم یه جورایی بیشتر محو صحنهها میشم و ازشون لذت میبرم...
>>پیشنهاد میکنم این دوئل جالب و هیجانانگیز(!) با رضا هلالی را حتماً بخوانید.
این عکسها دستپخت برادر عزیزمان است چرا که خودمان فرصت بازدید نداشتیم در این بحبوحهی امتحانات پایان ترم!...خودم از بین همه اینها هفتمین عکس را خیلی دوست دارم!...
عیدقربان کودکیام روز قشنگی بود. مادر و مادربزرگ در آشپزخانه، تقسیم گوشتها،"خانوم دکتر! بنویس «آقای سروش» "، مسابقه با برادرم برسر بردن گوشت نذری برای مغازهی کوچک سرکوچه، پیرزن، چند دانه شکلات و آدامس در ظرف نذری ،ناهار دستهجمعی، دل و جگر، کباب...
حالا اما مادربزرگ نیست،پدربزرگ هم و من بزرگ شدهام ...
********
کریسمس هم مبارک ...امیدوارم سال 2007 سال زیاد بدی نباشد !
{مصاحبه ام درباره کریسمس– منتشرشده در روزنامه اصفهان زیبا}
اصفهان هم این روزهای نزدیک کریسمس حال و هوای دیگری داشت.
این عکس را هم خودم، چندروزپیش، گرفتم. ویترین مغازه ایست در چهارباغ بالا.
"آقا ،چلچراغ اومده ؟"..."بله،بفرمایید"...نزدیکه بگم "مطمئنید؟!"...ورق می زنم ،فقط تا دوشنبه وقت دارید تماس بگیرید و برای شرکت در جشن شب چله ثبت نام کنید ...دقیقه ای یکبار می گم "مامان ،من شب چله تهرانم !"...مامان هم هربار این دیالوگ را تکرار می کنه که" ما خودمون مهمون داریم" (هرسال خونه خاله بودیم ولی امسال همه میان خونه ما واسه شب چله )پارسال این موقع ها ...آخی ...من می خوام برم !...
امروز چهارمین برف پاییزی در اصفهان بارید ...خدایا ،این جا اصفهان است ،شهرکرد یه کم اون طرف تره ها !...روزهای برفی هیچ کس حوصله کار و درس و اینها را نداره آدم احساس می کنه همه چی تق و لقه !...
پی نوشت :این طور که معلوم است ،دوستان از نوشته های بالا این طور برداشت کرده اند که من شب چله ،تهرانم !ولی متاسفانه باید اعلام کنم که علی رغم میل شدیدم برای شرکت در جشن چلچراغ ،نمی توانم بیایم
.پس ای همه چلچراغی ها لطفا به جای من آجیل و انار بخورید و یه فال هم برای من بردارید
...

دیروز اصفهان ،برف بارید البته خیلی زیاد نبود و زود قطع شد ولی چهره شهر سفید شده بود و چه زیبا ...صبح داداش را راضی کردم و باهم رفتیم پارک ،برای عکاسی از یک روز برفی ...از پل جویی تا خواجو و بعد تا سی و سه پل ،راه رفتیم ،لرزیدیم و عکس گرفتیم ،بی نظیر بود ،زیبا و هیجان انگیز ...خیلی ها جفتی آمده بودند تا درفضای زیبا و رویایی پارک حرفهای عاشقانه بزنند !از زوجهای نه چندان جوان تا فرندها !...3 ساعت تمام راه رفتیم و عکس گرفتیم ،230 تا عکس بسیار زیبا که به مرور در فتوبلاگ آپلودشان می کنم ...امروز هوا صاف صافه و آفتابی ،آن قدر که دلم می خواد برم قدم زنی ...
اول تا دهم آبان ماه ،دهه بزرگداشت ریاضیات بود ...
زندگی تنها به این درد می خورد که انسان به 2 کار بپردازد ،اول این که ریاضیات بخواندو دوم این که ریاضیات درس بدهد .{پوآسون}
کاش دبیران و استادان ما ،می فهمیدند که چگونه باید ریاضیات را تدریس کنند و دانش آموزان و دانشجویان نیز یادمی گرفتند که" ریاضی خواندن"چگونه است !

به مناسبت اولین سالگرد تاسیس وبلاگ "خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز"در چند روز پایانی اولین سال وبلاگی ام دوست دارم نظرات شما را دررابطه با این وبلاگ بفهمم تا بتوانم درجهت توسعه و ارتقاء سطح کیفی آن تلاش نمایم ...از همه خوانندگان عزیز تقاضا می کنم درمورد 3 سوال مهم زیر نظراتشان را اعلام فرمایند...قبلا از همکاری و لطف شما سپاسگزارم...
1- مهمترین نقطه ضعف و بزرگترین نقطه قوت این وبلاگ چیست؟
2-از نظر شما ، مهمترین مشخصه وبهترین توصیف برای این وبلاگ چیست؟
3-شما چه گونه و از کجا با این وبلاگ آشنا و اولین بار از چه طریقی وارد این وبلاگ شدید؟
روز چهارشنبه (26مهرماه 85)
به طور بی سابقه ای "آن لاین "خواهم بود ...از حدود ساعت 5 تا 8 صبح و دوباره از حدود 9 تا 11 ظهر
در این زمان ها (که البته منقطع خواهند بود و بینشان زنگ تفریح هم خواهم داشت چون هم زمان مشغول تهیه کیک تولد هم هستم !) به تمام سوالات معقول جواب خواهم داد و غیره !
روز پنجشنبه (27مهرماه85)
چون کلاس و کنفرانس دارم متاسفانه ! از حدود ساعت 5 تا 7 صبح آن لاین خواهم بود .
پست ویژه روز تولد پابلیش خواهد شد(این پست هم طبیعتا مصور خواهد بود).
...
ظرفیت این درس تکمیل شده است...ظرفیت این درس تکمیل شده است ...استاد وارد می شود ،برعکس روال معمول بقیه کلاسها که بچه ها به ندرت حتی نیم خیز می شوند جلوی پای استاد ،اکثرا تمام قد می ایستندولبخند می زنند،استاد چندین بار سلام می کند و همان طور خندان،نیم تعظیمی هم ،قدبلند،خوش پوش ،خوش قیافه ،بسیار مودب ،متین ، مهربان و محترم است و به جرئت می توان گفت ،محبوب ترین استاد در کل دانشگاه .استاد درس هایی مانند تاریخ اسلام و تفسیر موضوعی قرآن کریم(متون اسلامی) ،درجلسه اول بعد از حذف و اضافه ،که تعداد بچه ها بسیار بیشتر از قبل است و کلاس تغریبا پر شده،خواهش می کند که همه با هم در شروع کلاس ،سوره حمد را بخوانیم و خودش شروع می کند ،همه همراهش زمزمه می کنند حتی خیلی ها که ..."آمدن سر این کلاس کاملا اختیاریست ولی برای کسانی که وقت می گذارند و دراین کلاس شرکت می کنند ،امتیاز مثبت در نظر گرفته می شود "ولی در بیشتر جلسه ها حداقل نصف کلاس حضور دارند حتی درموقع امتحانات میان ترم...
پنج شنبه اولین جلسه ای بود که سر کلاس "تفسیر موضوعی قرآن "می رفتم ،بعد از حذف و اضافه و ساعت 1 تا 3 بعد از ظهر،آن هم پنجشنبه ولی کلاس پر بود ...صحبتهای استاد درمورد روزه و قرآن و ...آن قدر دلنشین و تاثیر گذار بود که بچه ها را بکشاند سر کلاس ...و من چه قدر خوشحال بودم که دوباره مثل ترم قبل توانسته بودم با این استاد درس بگیرم ...استاد والبته انسانی که واقعا همه کمالات بشری را یک جا دارد (البته شما فکر نکنید که من شیفته و کور شده ام ،بله می دانم که هر کسی به هر حال نقاط تاریکی هم دارد ولی ...)غیر از ظاهر آراسته که تغریبا همیشه با کت و شلوار است و مرتب ،خط زیبا و کلام دلنشینش آدم را تحت تاثیر قرار می دهد ،مضافا این که نمره را به حق می دهد و امتحان را آسان می گیرد و خلاصه دروسی را که معمولا بچه ها را فراری می دهند ،دلنشین و دوست داشتنی کرده است ...این هارا نوشتم که بگویم هنوز هم در این جامعه ،انسانهای شریفی وجود دارند که ما را مبهوت خوبی هایشان کنند تاباور کنیم که هنوز هم مسئولیت پذیری ،ادب ،شرف ،پاکی ،ایمان و صداقت در این جامعه وجود دارد ...و چه خوب می شد که اساتید مان به جای طعنه زدن و حرص خوردن از دست این جور اساتید جوان (همان طور که استادی کارکشته در یکی از کلاسها درباره این استاد عزیز به دانشجوها متلکی پرانده و...) آنها را الگوی خود قرار دهند و هم محبوب دل دانشجویان شوند ،هم به معنای واقعی به آنها درس بیاموزند و هم از زندگیشان لذت ببرند و از سرو کله زدن با دانشجوها بر سر نمره و حضور و غیاب خلاص شوند ...و در آخر دعا می کنم این استاد را سیاسیون عزیز نیابند (به نظر من ،به چشم سیاسیون جان می دهد برای انتخابات بعدی ریاست جمهوری !)و بگذارند این حداقل ها ،همین طور بمانند ومایه دلگرمی ای باشند برای ما ...

بار اول در مصاحبه بزرگمهر حسین پور با او(در چلچراغ )بود که فهمیدم عمران صلاحی کیست !...روحش شاد و یادش گرامی باد
{شعر از وبلاگ آسیه امینی }
كمك كنين هلش بديم، چرخ ستاره پنچره
روآسمون شهري كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالي رو بذار كنار پنجره
بلكه با ديدنش يه شب، وابشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ايم بگه، خونه باهار كدوم وره؟
تو شهرمون آخ بميرم، چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون، زباله سپور شده
مسافر اميدمون، رفته از اينجا دور شده
كاش تو فضاي چشممون، پيدا بشه يه شاپره
به ما كه خسته ايم بگه خونه باهار كدوم وره؟
كنار تنگ ماهيا، گربه رو نازش مي كنن
سنگ سياه حقه رو، خطو درازش مي كنن
آهاي فلك كه گردنت از همه مون بلن تره
به ما كه خسته ايم بگو، خونه باهار كدوم وره؟
عمران صلاحي-تهران- 26/10/48

پاییز آمد ...فصل رنگها ...یکی از قشنگترین کارهایی که دولت اصلاحات انجام داد،رنگی کردن فرم مدارس دخترانه بود ،کاری که نه تنها تاثیر شگرفی بر روحیه بچه ها و معلم ها شان داشت که بر حال و هوای جامعه هم تاثیر گزارشد ..این روزها انگار شهر،رنگ شده ،بچه هایی با فرم های زرد،آبی ،سبزوصورتی ، برگهای رنگی پاییزی و...همه چیز زیبا اند هرچند گاهی دلم برای سر سبزی در حال فنای تابستان تنگ می شود ...
چند دقیقه پیش خانوم انوشه انصاری به عنوان اولین "ایرانی "به فضا رفت ...
لحظه
قشنگی بود پر از حس های متفاوت ، آرزو ،اشتیاق ،امید ،کمی حسرت و...
این قشنگترین لحظه ایست که ممکنه برای کسی اتفاق بیافته ،این که آرزوهایی که در زمان کودکی "یک آرزوی غیرممکن "به نظر می رسیدند،درحالی محقق شوند که همه دنیا و مخصوصا مردم میهنش با اشتیاق نظاره گر آن لحظه اند ...لحظه ی نابیست ...
همین جا آرزو می کنم ،روزی این اتفاق برای من و شما هم بیافته...به امید آن روز و آن لحظه ناب .
پ . ن ۱: مصاحبه ام با جوآنه بروکر(کاریکاتوریست معروف استرالیایی ) در شماره این هفته "هفته نامه شهروند امروز "منتشر شد .
پ . ن ۲:از این که به وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز در مسابقه دویچه وله رای می دهید سپاسگزارم.
بعد از این که هر کدام از اعضای خانواده یه ساز مخالفی زدند ،من و ددی ،تنهایی رفتیم دوچرخه سواری ،پریروز بعد از مدتها یه دوچرخه سواری حسابی کردم ،از خانه تا پل جویی (چوبی )و از پل جویی تا آبشار سوم و پیست دوچرخه سواری،و چه کیفی داد ،2 ساعت و نیم دوچرخه سواری آرام .این روزهای آخر تابستان همیشه دلم می گیره از این که این همه زیبایی را در حال فنا می بینم،پاییز و زمستان را دوست ندارم (البته غیر از ماه آخر زمستان !)...
یکی از بی نظیرترین عکسهای عمرم را دیروز گرفتم که آماده است برای قرار گرفتن در فتوبلاگ ،بی نظیره .پل خواجو ،غروب و قایق سواران ...به نظرم این سالها شهرداری واقعا کار کرده برای شهر ،پیست دوچرخه سواری که جمعه ،بعد از چند سال رفتم اون جا ، خیلی عالی شده بود ،پیستهای اسکیت که آدم را واقعا به هیجان می یارن وپارکهایی که واقعا زیبا شده اند ،پر از حوض و آب نما های قشنگ ،نور پردازی پلها هم که واقعا یکی از قشنگترین کارهاییه که انجام شده ،ولی حیف که همه این زیبایی ها ، که می تونن اصفهان را به یکی از مهمترین شهرهای توریستی دنیا تبدیل کنن ،این طور مهجور مانده اند
این روزها شدیدا مشغول پیاده سازی آن سری گفتگوها(با توریستهایی که به اصفهان سفر کرده اند )هستم و توی این گفتگوها ،گاهی حسابی حرص می خورم از دست سیاستمداران عزیز کشور که ...بی خیال ،یک مقاله درباب همین مسائل دارم می نویسم که همون جا همه حرفهام را می گم ،پرونده مطبوعات اصفهان هم درحال نوشتن است و به محض تمام شدن،منتشر می شود (تا حالا فقط با 3 نشریه آشنا شده ام ،امیدوارم به زودی با بقیه هم آشنا بشم حسابی !)...
دیروز ،روز سینما بود ؛پس با یک روز تاخیر ...روز سینما مبارک باد ...
به همین مناسبت ،دیروز ،ددی عزیزم سی دی فیلم "آتش بس "را آوردند تا همه باهم در کانون گرم خانواده و به دوراز چشم مسئولین محترم صدا و سیما ،کمی بخندیم و لذت ببریم .ماجرا از این قرار بود که ددی خان چند روز پیش در سفر اصفهان –یزد ،در اتوبوس ،این فیلم را می بینند و آن چنان تحت تاثیر قرار می گیرند که می روند سی دی اش را می خرند !البته وقتی فیلم تمام شد ،ددی خان می گویند "ولی این حق الناسه ها "!!(این هم از تاثیرات برنامه کوله پشتی !)و قرار می شود که خانوادگی ،یک بار دیگر فیلم را در سینما ببینیم چون خانم میلانی واقعا شاهکار کرده اند البته ما می خواستیم این کار را بکنیم ولی فیلم را از روی پرده برداشته اند پس به همه خوانندگان فهیم این وبلاگ پیشنهاد و توصیه می کنم ،اگر هنوز این فیلم درشهر شما ،اکران می شود ،بروید و درسینما ببینیدش که کیف بسیار بیشتری دارد .
خداییش خانوم میلانی ،دستتان درد نکند ،عالی بود ؛خندیدیم ، جیغ کشیدیم،لذت بردیم و انرژی مثبت گرفتیم ...
به مناسبت روز سینما تصمیم گرفته ام کارگردانهای مورد علاقه ام را اعلام کنم !:
1- تهمینه میلانی –
{شروع شدت علاقه :از سخنرانی ایشان در "نشست کارگردانان و عوامل سینما با رهبر "- فیلم های شدیدا مورد علاقه از این کارگردان :1-آتش بس ،2-دوزن }
2-ابراهیم حاتمی کیا –
{ شروع شدت علاقه:از سخنرانی ایشان در "نشست کارگردانان و عوامل سینما با رهبر "والبته قبل از آن هم }
3-کمال تبریزی –
{ شروع شدت علاقه :زمانش دقیقا مشخص نیست - فیلم های شدیدا مورد علاقه از این کارگردان :1-سریال بی نظیر دوران سرکشی ،2- فیلم بی نظیر مارمولک و کلا همه فیلم های او }
بازتاب گسترده "توقیف روزنامه شرق" در وبلاگشهر:
هادیتونز - این حیوانات دردسرساز! یادداشتی از هادی حیدری در واکنش به توقیف شرق. / ایسنا - مديرمسوول«شرق» درگفتوگوباايسنا / ایسنا - *«شرق» توقيف شد* / فلاش بک - فردا آفتاب از شرق طلوع نمیکند / دختری از ایران - شرق هم در روز یازدهم سپتامبر توقیف شد / ایمان امروز - و شرق هم به تاريخ پيوست... / یک واکنش متفاوت ! لولیان(لیلی نیکونظر) - شرق هم توی قیف شد!/ روزمرگی ها - غروب شرق / زن نوشت -... / یادداشت های نیک آهنگ کوثر - توقیف خرکی ! / یک کاریکاتور جالب یادداشت های نیک آهنگ کوثر - تعطیلی شرق

امام عزیز امروز برای ما روز بزرگی است ...تولدتان مبارک ...به امید روزی که همه ما آن جور باشیم که تو می خواهی ..و برخی ها آن جور شوند که تظاهر می کنند ...
اگر می خواهیدابتدای این پست را بخوانید،همان چند خط اول پست قبلیست …(اه …چه قدر این" حسنی کول پشتی" چرت و پرت می گه ،مغزم سوت کشید!..الان که دارم این ها را تایپ می کنم ،صدای زیبای(!) ایشان به گوش می رسد که درباره آداب غذا خوردن به ما اطلاعات اسفباری می دهند به صورتی که حال آدم دگرگون می گرددبه شدت!..دقت کنید اگر سر شام هستیدکلا از خیر کوله پشتی بگذرید !)
…بله می گفتیم ،این روزها حسابی درگیر کارهای مختلفم ولی عادت اینترنت قبل از صبحانه ،عمرا از بین نرفته ،اگر می بینید آپ نمی کنم دلیلش فقط تنبلیست !
...امروز(البته الان که شما می خوانید احیانا "دیروز" می شود)انتخاب واحد داشتم و خب طبیعی است که در این دوران که کشور ما بسیار تکنولوژیک می باشد (!)ثبت نام دانشگاه ما هم اینترنتی است …هدف از اینترنتی کردن این عمل چیست ؟…این سوال را احتمالا هیچ مسئول محترمی تا به حال از خود یا دیگران نپرسیده چون اگر پرسیده بود امروز ،این جانب "8"ساعت ناقابل وقتم را (که می گویند طلاست)برای این کار تلف نمی کردم ،و حالم از هرچی "ظرفیت این درس تکمیل می باشد"به هم نمی خورد،بله با قسم و آیه بسیار،12 واحد اتخاذ نمودیم به سلامتی تا روز حذف و اضافه بی کار نباشیم!...
نوشته های انتهایی پست قبلی دوستان بسیاری را آزرد ،همین جا از همه شان معذرت می خواهم و تاکید می کنم که راهنمایی هایشان و ارزشی که برای فکر من قائل شدند و در باره اش فکر کردند و همه لطفی که به این نشریه داشتند (و امیدوارم که" دارند"درست باشد)برایم بسیار ارزشمند و عزیز است آن نوشته ها فقط احساسات سردرگم و تردیدهایم بودند که سعی کردم بنویسم تافکرم کمی آرام گیرد ،همین.
دیشب ،نفرات اول کنکور را آورده بودند توی برنامه "گفتگوی ویژه خبری"...دیشب دوباره اون حس افسوس ،غم و ...به سراغم آمد ..."مرتضی حیدری -مجری "به نفر اول کنکور تجربی:"اگر همین الان از دانشگاه استنفورد براتون بورس تحصیلی بیاد چی کار می کنید؟"...فکر می کنید این لحظه چه حسی به من دست داد ؟!یه حس وحشتناک ،یه حس فنا شدگی یه حس افسوس یه حس خیلی بد ...یاد اون سالهای کنکور افتادم سالهایی که می تونم به عنوان "بربادرفته "ازشون یاد کنم ...شاید اگه فقط کمی پشتکار داشتم الان این جا نبودم ...سال اول که کنکور دادم ،مطمئن بودم که رشته ودانشگاه خوبی قبول نمی شم پس زیاد استرس نداشتم و به جاش امید داشتم ،امید به این که 1 سال درس می خونم و یه رشته خوب(نمی دونستم دقیقا چه رشته ای -چون نمی دونستم دقیقا چه رشته ای را دوست دارم!)در یک دانشگاه دولتی و روزانه قبول خواهم شد فقط 1 سال باید صبر می کردم !...تابستان اون سال اولین سری کوله پشتی پخش می شد،آخر دفتر خاطراتم عکس خودم را کشیدم با همه ی آرزوهایی که داشتم یکیشون هم حضور در کوله پشتی به عنوان یک جوان موفق بود (نفر حداکثر 500 ریاضی و نفر اول زبان!)سرنوشتی شبیه یکی از بچه هایی که اومده بود توی کوله پشتی و من خیلی ازش خوشم اومده بود...اون سال رشته خوبی در دانشگاه سراسری قبول نشدم و دانشگاه آزادی که اصلا فکرشو نمی کردم ،قبول شدم ،فکرشم نمی کردم که برم ولی رفتم ،1 ترم واون موقع فقط به این دلیل که می دونستم حتما دانشگاه بهتری خواهم رفت اون جا را تحمل کردم ....می خواندم ولی نه برای نفر 500 ریاضی و 1 زبان!...کنکور دادم ،درصدها اصلا شبیه اون درصدهایی که توی کنکورهای آزمایشی می آوردم نبودالبته رتبه ام بسیار بهتر از سال قبل بود ولی...در کنکور سراسری ،دانشگاهی نزدیک و رشته ای که نه بهش علاقه داشتم و نه نداشتم (!)قبول شدم ...همه ی رویاها ماند درآن برگه آخر دفترچه خاطرات..{
standing on a bridge...I`m waiting in a dark الان دارم این آهنگ (َAVRIL LAVIGNE)را گوش می دم ،عجیب اینو دوست دارم این روزا} ...سال اول دانشگاه هم گذشت،آن قدر سریع که هیچی نفهمیدم فقط انگار یک دونده "دو بامانع" بودم که از روی هر مانعی که می خواست بپره باهاش برخورد می کنه ،می خوره زمین و با زحمت بلند می شه و سعی می کنه بدوه با همون سرعت کم و دوباره ...تنها چیزی که بهم دلگرمی دادخواندن زندگینامه پرفسور محسن هشترودی بود هرچند که من آن قدر ها اراده ،پشتکار و جرئت ندارم !ولی امید داد بهم ...امید...کاش...






