تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
چند تلنگر ساده در کلاس درس
کلاس‌های این استاد را تقریباً دوست دارم چون در میان حرف‌های خیلی خسته‌کننده و تکراری‌اش، همیشه می‌توانی چند تلنگر جالب که روح را هوشیار می‌کند، پیدا کنی.
استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر می‌کنید.»
فکر کردم چه قدر گاهی شیطانی فکر کرده‌ام...
استاد گفت:«پیش‌بینی مُرد. دیگر دوره‌ی پیش‌بینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیش‌سازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»
فکر کردم از کجا باید شروع کنم... اوهوم! خیلی کارها باید انجام بدهم...

نوشته شده توسط نفیسه در 9:53 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم بهمن 1387
یک پست ژانرشناسی!
  • ژانر این آدمها که یه موقع، یه برخورد بدی با آدم کردن که باعث شده از ذهن آدم شیفت دیلیت شن، حالا هی به طرق غیرمستقیم سعی در منت کشی، حلالیت طلبی(!) و اینها دارند! و نمی‌فهمند که فقط یک جمله، یک نگاه، یک حرف و حتی یک حس کافیه تا یک نفر برای همیشه و تا ابد به زباله‌دانی ذهن آدم منتقل بشه و با این قبیل تلاش‌های خفیف هم نمی‌شود به ری‌استور شدنش امید داشت!
    .
    .
    .
    اینها ژانرهای سیاهند در دایره‌المعارف ذهن من! آخیـــــش! راحت شدم اینا را نوشتم اینجا! مرسی از آن وبلاگنویس عزیز پایه‌گذار این پست‌های ژانرنویسی! نعمتی هستند برای پاکسازی ذهن خسته‌ی آدمی!:دی 
  •  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ 


    نوشته شده توسط نفیسه در 23:1 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    دوشنبه سی ام دی 1387
    مهارت طلب کردن حق!
    این مادربزرگ را باید طلا گرفت. باید تلمذ کرد در حضورش!…

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    نوشته شده توسط نفیسه در 20:39 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    چهارشنبه یکم آبان 1387
    استراتژی، تاکتیک و یک آغاز دگر!
    .
    .
    .
    می‌گوید: خب که چی؟!
    می‌گویم: یعنی چی که «خب که چی»؟!
    می‌گوید: منظورم اینه که خب! اوکی! «استراتژیت» درست! عالی! خوب! اما «تاکتیکت» چی؟! درسته؟! به نظر من که باید عوضش کنی، تغییرش بدهی. «بهینه»‌اش کنی.
    .
    .
    .
    می‌گویید: خب که چی؟!
    می‌گویم: هیچی! نتوانستم دل بکنم از این کاراکتر مجازیم. همین! اما این یک «آغاز دگر» است. مطمئن باشید!...
    .
    .
    .

    |+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
    |+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
    |+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو،
    | ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
    |+|لینک‌های مرتبط:...
     

    نوشته شده توسط نفیسه در 18:57 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    شنبه بیست و نهم تیر 1387
    از موهبت‌های امر مقدس ازدواج!
    می‌گوید: خب حالا این حرفها را ولش کن. دیشب برای خنچه بردن چرا نیومدی؟! اگر فکر کردی وقتی خواستن برای جنابعالی خنچه بیاورند، منم تلافی می‌کنم و نمی‌آیم، سخت در اشتباهی‌ها!
    می‌گویم: اختیار دارید! قدمتان روی چشم. حالا کِی هست؟!
    می‌گوید: اونش مهم نیست، دو هفته‌ی دیگه، سه هفته!!
    می‌گویم: البته سه هفته یه کم زوده. می‌ترسم فامیل اوردوز کنن‌ها!!:دی
    دارم به این فکر می‌کنم که ازدواج هم امر جالبیه‌ها! تا وقتی کسی را پیدا نکردی که واقعاً دوستش داشته‌باشی و بخواهی باهاش ازدواج کنی، وقتی صحبت از ازدواج و این حرفها می‌شه رو ترش می‌کنی و با خنده و تمسخر مسئله را دور می‌زنی ولی وقتی خودت به این نقطه‌ی عطف می‌رسی، هنوز نرسیده، به فکر تنهایی بقیه می‌افتی و در هر فرصتی به جوان‌های مجرد دور و برت پیشنهاد می‌کنی که خیلی جدی و تا دیر نشده به این امر مهم بپردازند! جالب‌تر اینکه حتی متاهل‌هایی که مشکلات زیادی در زندگیشان داشته و دارند هم زندگی مجردها را بی‌مزه، کسل‌کننده و غم‌انگیز می‌دانند و در هر صورت ازدواج را امری لازم برای هر آدمی میدانند... زندگی، بازی جالبیست!

    پ.ن: اصلاً تصور نمی‌کردم که این نوشته‌ی ساده و روشن(به نظر خودم!) این همه کژتابی داشته‌باشد! به هر حال ضمن تشکر از همه‌ی دوستانی که به صورت کامنت خصوصی/عمومی، اس‌ام‌اس و تلفن جویای احوال شدند، باید عرض کنم که در این پست رد پای هیچ شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدی که به زندگی خ.ا.ن راه یافته‌باشد، وجود ندارد، به هیچ وجه!

    |+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
    |+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
    |+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو
    |+|لینک‌های مرتبط: -

    نوشته شده توسط نفیسه در 9:18 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    پنجشنبه بیستم تیر 1387
    از بنت‌المشغله تا حلول روح نادر ابراهیمی در توکای مقدس!
    این روزها زندگیم در 6 واحد ترم تابستانه دانشگاه، نوشتن برای دو ستون دوست‌داشتنی‌ام در روزنامه، کتاب خواندن و فیلم دیدن خلاصه شده. دو هفته‌ی اخیر سخت، سریع، پراسترس ولی لذت‌بخش گذشت برای همین هم اینجا کمی سوت و کور شده!
    الف. «ابن‌مشغله» و «ابوالمشاغل» را خواندم. دو کتابی که تاثیرات خوبی رویم گذاشت و یک عالمه حرف درباره‌شان دارم. در تمام مدت داشتم به این فکر می‌کردم که اگر نادر ابراهیمی عزیز کمی بیشتر زنده و سرحال می‌ماند و می‌توانست وبلاگنویسی را هم تجربه کند، مطمئناً یکی از وبلاگنویسان برتر وبلاگستان می‌شد. اصلاً اگر وبلاگ‌نویس/خوان باشید، وقتی «ابن‌مشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهل‌نامه‌ کوتاه به همسرم» را بخوانید حس می‌کنید درحال خواندن پستهای یک وبلاگ خوب هستید. باید اعتراف کنم اول‌های کتاب ابن مشغله، سر بعضی صفحات، حس می‌کردم توکای مقدس(+) همان نادر ابراهیمی مرحومه! لحن و حتی موضوع برخی پستهایش عجیب حس «ابن مشغله» را دارند!
    ب. یکی از تاثیرات «ابن مشغله»خواندن، این بود که مسئولیت یک ستون دیگر را که مدتها بود آرزویش را داشتم، برعهده گرفتم. امروز روز تولد «اینترچت»، ستون عزیزم در صفحه‌ی آی‌تی روزنامه است در حالی که فرزند دیگرم «موج هفتم» در هشتمین هفته‌ی زندگانی‌اش به سر می‎‌برد!(هشتمین قسمت(+) را «غیرقابل چاپ» تشخیص داده‌اند و من تا وقتی روزنامه را دیدم، این نکته را نمی‌دانستم! ستون جدیدم هم با حذفیات فراوان و در حالت رقت‌باری چاپ شده(+) و من الان کاملاً افسردگی می‌باشم!) هر دو را دوست دارم هرچند گاهی حسابی دیوانه‌ام می‌کنند و وقت و اعصابم را می‌بلعند مخصوصاً که کامپیوتر محترم هم حسابی بازی در‌آورده و رسماً روی نرو قدم میزند!

    |+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
    |+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
    |+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین، پرشین دیگ
    |+|لینک‌های مرتبط: 
     

    نوشته شده توسط نفیسه در 20:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    پنجشنبه سی ام خرداد 1387
    روزه رسانه‌ای!
    به اطلاع خوانندگان محترم می‌رساند اینجانب از چندی پیش تا پایان امتحانات در «روزه رسانه‌ای»* به سرمی‌برم.
    شایان ذکر است که دعاها و پیام‌های دلگرمانه‌ی شما باعث تقویت روحیه‌ی ما خواهدشد!
    با تشکر
    خ.الف.نون

    *:این اصطلاح بانمک و مهم، همین دو شب پیش به وسیله‌ی استاد «اسماعیل میرفخرایی» در برنامه دو قدم مانده به صبح مطرح گردید! دریابیدش که عجیب کیف دارد!
    |+|موضوع مطلب:روزنوشتهای عمومی
    |+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
    |+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
    |+|لینک‌های مرتبط: -

    نوشته شده توسط نفیسه در 11:13 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    سه شنبه هفتم خرداد 1387
    آریان-کریس دی ‌برگ را ببینید!
    دیشب داشتم به یک پست نوستالژیک برای امروز فکر می‌کردم بعد که اخبار مربوط به تعطیلی یک هفته، ده روزه‌ی مملکت را شنیدم تصمیم گرفتم در آن باب بنویسم و امروز صبح که این ویدئوی جانانه را توی فیس‌بوک دیدم، دانلود نموده و شنیدم، آنقدر حس خوبی داشتم که فکر کردم درباره‌ی این ویدئو بنویسم اصلاً!
    گروه آریان برای من از یکی از روزهای دبیرستان شروع شد. به تشویق دوست خوب دوران دبیرستان و همچنین تا ابد، صبای عزیزم، کاست آریان را خریدم و خیلی خوشم آمد.(همچنان که صبا هم اولین بار چلچراغی را خرید که عکس آریان روی جلدش بود!) بعداً اولین تلنگر دوستی‌ام با آزرم عزیز هم یکی از آهنگهای کاست دوم آریان بود و هنوز هم صدای «پر پرواز»خواندن‌هایمان در کلاس، توی گوشم است! خلاصه اینکه آریان برایم حس خوب دبیرستان و دوستانی که هنوز به شدت دوستشان دارم را دارد و این ایده‌ی محشرشان، همکاری با کریس دی‌برگ، هم که واقعاً بی‌نطیره.
     برای دانلود این ویدئو، می‌توانید از این روش خیلی خوب استفاده کنید که آدرس ویدئو را در این صفحه وارد، فرمت دلخواهتان را انتخاب و ویدئوی ترانه «دوستت دارم» آریان-کریس دی برگ را دانلود کنید. اگر افزونه‌ی DownthemAll فایرفاکس را هم نصب کرده‌باشید که دیگر عالیست!        عکس از بی بی سی- گروه آریان- کریس دی برگ- آهنگ دوستت دارم- chris de burgh-Arian-music

    پ.ن 1:اگر سرعت اینترنتتان پایین است، نگران نباشید. فایل را با فرمت ام‌پی‌تری فقط گوش هم بدهید لذت خودش را دارد.
    پ.ن 2:این پست تقدیم می‌شود به دوستان دوست‌داشتنی‌ام: صبا(خانم آرشیتکت بااستعداد) و آزرم(میس آی‌تی با احساسات)!
    پ.ن 3:چند قسمت از نوشته بی‌بی‌سی درباره اجرای مشترک آریان و کریس دی برگ، خیلی جالب بود. دلیل قبول کردن پیشنهاد اجرا با گروه آریان از طرف دیبرگ:«من اولین کسی بودم که بعد از پایان تبعیض نژادی (آپارتاید) در آفریقای جنوبی کنسرت داد و اولین خواننده غربی بودم که بعد از پایان جنگ داخلی لبنان در اون کشور کنسرت دادم. دوست دارم اولین خواننده غربی ای باشم که بعد از انقلاب در ایران اسلامی کنسرت میده و این آهنگ مشترک برای من اولین قدم است.» صحبت آریان درباره اجرا با دیبرگ:«وقتی که در استودیو بودیم آهنگهای Lady in red ، last night رو برای ما خوند. با فرهنگ و سابقه ایران آشنائی داشت و برامون از قالی کاشان و تبریزی که در خانه اش داره تعریف کرد.» 

    لینک‌های مرتبط : سایت رسمی گروه آریان، کریس دی برگ به آریان پیوست(بی بی سی-یک اجرای به یاد ماندنی)، نام آریان در لیست آدمهای مهم دنیا، کنفرانس خبری کریس دی برگ در تهران(عکسهای فارس)،کریس دی برگ در تهران(کریس دیبرگ اعلام کرد به زودی آهنگی به نام "شبهای تهران" را اجرا خواهد کرد.--->هنوز نیومده می خواد آهنگ شبهای تهران را بخونه! چه می کنن این تهرانی های محترم با دل این پسر بیچاره ایرلندی!!)، کریس دی‌برگ:«تهران از لندن و نیویورک امن‌تر است»،آقای کریس دی‌برگ لطفاً در ایران نخوانید!، آلبوم چهارم آریان با حضورکریس دی‌برگ، کار مشترک آریان و کریس دی برگ و برخورد سرد رسانه‌ها، کریس دی برگ: برای ایران ترانه می سازم// چگونه از یوتیوب ویدئو دانلود کنیم؟، 8+3 برنامه مدیریت دانلود، سایتی برای چسباندن و ودانلود ویدئوهای یوتیوب// ویدئوی کنسرت جدید شجریان در آمریکا، ویدئوی تصنیف استاد شجریان در سن‌خوزه  ////// مصاحبه گروه آریان با افشین قطبی!(همشهری آن لاین)

    Who links this: بازنگار، پی‌سی‌دانلود 
    Times of Share: پنج مرتبه

    نوشته شده توسط نفیسه در 11:23 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    پنجشنبه هشتم فروردین 1387
    از افسردگی ادواری وبلاگی و طالع‌بینی چینی تا مردهزارچهره و اصفهان نوروزی!
    ۱. راستش را بخواهید حوصله نوشتن نداشتم. یعنی کمی دلزدگی نوشتاری-وبلاگی ما را فراگرفته بدفرم! فکر می‌کنم این نوشته‌ها بیشتر از اینها قابلیت خوانده‌شدن دارند اما نادیده انگاشته می‌شوند. به خودم گفتم اصلاً چه لزومی دارد که زود به زود آپ ‌کنم درحالی که نوشته‌های قبلی هنوز آنچنان که باید، خوانده نشده‌اند...
    به سرم زده این وبلاگ را تعطیل کنم. اینجا را دوست دارم. ارشیوم را دوست دارم. بلاگفا را هم دوست دارم شبیه پیژامه است این بلاگفای ساده‌ی راحت! اما... از آدرس این وبلاگ هم خوشم نمی‌آید. نمی‌دانم چه فکری کردم که این آدرس را گذاشتم! کاش می‌شد آدرس وبلاگ را هم مثل پسورد تغییر داد!... شاید ورژن نوشتاری وبلاگ را تغییر دادم. می‌خواهم بیشتر دیالوگ، مونولوگ‌وار بنویسم... اصلاً شاید هم عزیمت نمودیم به وردپرس...طالع بینی چینی
    2. به این طالع‌بینی‌ها اعتقادی ندارم ولی خب... آن کتاب قرمز کوچک را می‌آورد. همه جمعیم. شروع می‌کند یکی یکی خواندن... سال ماجراجویی‌های عشقی برای اژد‌ها... سال موفق موش‌ها... سال هیجان‌انگیز مارها... ولی برای اسبها و ببرها سال خوبی نیست. می‌خواند بعد به من نگاه می‌کند و می‌گوید: اینا چرنده. خودت که می‌دونی! من فقط می‌خندم. مهم نیست.حالا پارسال که نوشته بود «در تمام سال بخت با شما یار است» چه اتفاقی افتاد؟!...
    3. سریالهای نوروزی امسال بد نیستند. من اما فقط پای ثابت «مرد هزارچهره‌»ام. در این وفور سریالهای سوزناک ، این طنز دریچه‌ی تنفسی‌ست. من دربین تمام 7 قسمت پخش‌شده، قسمت سوم را خیلی دوست داشتم. عالی بود... زوج پیمان قاسمخانی و امیرمهدیمرد هزارچهره ژوله! دو گوله‌ی نمک... فقط داشتم به این فکر می‌کردم که اگر این سریال قرار بود بدون محدودیتهای خاص رسانه‌ی ملی ساخته‌شود. چند میلیون نفر هر شب، از خنده می‌ترکیدند؟!... به مامان که می‌گویم «اداره ثبت احوال شیراز از مردهزارچهره شکایت کرده»، می‌گوید: واقعاً یک بار بری توی همین اداره ثبتِ اینجا، می‌فهمی دقیقاً همین‌طوره که نشون داده. تازه بدتر هم هست اصلاً اینکه در اداره‌ها باید بالای سرشان زور باشه تا کار آدم را انجام بدهند و اینها واقعیتیه... اصفهان-زاینده رود-سی و سه پل-غروباصفهان-غروب-سی و سه پل-زاینده رود
    4. اصفهان دارد از میهمانان نوروزی منفجر می‌شود. اصلاً با ماشین که نمی‌شود از کنار پارکها رد شد. روی سی‌وسه‌پل و پل خواجو هم ترافیک انسانی بیداد می‌کند. اما همه‌ی این شلوغی‌ها را دوست دارم... یکجور سرزندگی مضاعف به چهره‌ی شهر پاشیده‌شده... اما دلم سفر می‌خواهد...

    <-۵-> لینک‌های مرتبط:مصاحبه با پيمان قاسمخاني،فيلمنامه نویس«مرد هزارچهره»/ شکایت ثبت احوال فارس از سریال مرد هزار چهره/ تكذيب شكايت ثبت احوال فارس از مردهزارچهره/ پرونده بالاترین برای مرد هزار چهره/ گزارش از پشت صحنه سریال مرد هزار چهره(۱)/ مرد هزار چهره و تکه کلام حاشیه ساز/ مرد هزار چهره آخرین کار مهران مدیری در صداوسیما!؟(++)/ جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی/ مسعود شصت چی امشب فقط با فرزاد حسنی مصاحبه نکرد! /۱روز در پشت صحنه سریال مرد هزار چهره(۲)/ عکسهای سریال مرد هزار چهره/ مرد هزار چهره در کتاب موخوره «عزیز نسین»(قسمت هشتم سریال)/ هدف تیم نویسندگی:اخلاق در جامعه ایران/ ارنستو مهران مدیری فرزاد حسنی۲ نیست!(+)/ لطفاْ ذوق زده نشوید. مدیری موج سوار ماهریست / رضا رشیدپور از تغییر پایان سریال مرد هزار چهره می گوید/ چرا مهران مدیری از ماشینهای آمریکایی استفاده کرد؟! 

    نوشته شده توسط نفیسه در 9:32 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
    آرزوهای بربادرفته!
    خوابیده‌ام روی کاناپه، یک دست زیر سر و با دست دیگر مجله را گرفته‌ام. درحال خواندنم که...
     می‌گوید:نفیسه! تو می‌خوای چی‌کاره بشی؟!...[کمی مکث می‌کند. می‌خندد و اینگونه تصحیح می‌کند!]
    - منظورم اینه که وقتی بچه بودی می‌خواستی چی‌کاره بشی؟!
    حوصله جواب دادن ندارم آنهم به او... چه جوابی بدهم... می‌خندم.
    می‌گویم: «بی‌خیال حوصله ندارم»... اصرار می‌کند. ول‌کن ماجرا هم نیست. سوال را به خودش برمی‌گردانم. می‌گویم:«خودت دوست داری چی‌کاره بشی؟»... کمی حرف می‌زند و من گوش می‌دهم. گوش که نه! دارم به سوالش فکر می‌کنم و به تصحیحش!...
    - چرا سوالش را تغییر داد؟ یعنی من الان کاره‌ای هستم؟! یا بزرگم؟! یا...
    - بچه که بودم...
    یاد نقاشی‌ای که آن‌سالها برای مسابقه‌ی «من از نگاه خودم» ویژه‌نامه دوچرخه همشهری کشیدم و در بخش تصویرگری جایزه برد، می‌افتم... آخ چه روزهایی بود... چه تصوراتی، چه رویاهایی... یادم نیست آن روزها بیست و دوسالگی‌ام را چه‌گونه تصور می‌کردم اما حتماً این جوری نبود. مطمئنم که خیلی بهتر از این زندگی بی‌مزه‌ی کسل‌کننده فعلی بود... و حالا دقیقاً بیست و دو سال و 24 روزه‌ام. بیست و یک سالگی را پشت سرگذاشته‌ام. یک سال فوق مسخره و افتضاح... حالا در بیست و دوسالگی پر از حس‌های متناقضم. گاهی حس پیری می‌کنم و گاهی فکر می‌کنم، شبیه یک بچه 10،15 ساله‌ام. گاهی دلم می‌خواهد همین الان سی‌ساله یا حداقل بیست و پنج ساله شوم و گاهی آرزو می‌کنم دوباره به 15 سالگی برگردم و طور دیگری زندگی کنم. اما حقیقت این است که خیلی دوست داشتم حالا 25 یا سی ساله بودم. یعنی هرطور بود، بالاخره از این بازه سنی 20 تا 25 گذشته‌بودم. به نظرم این بازه زمانی از سخت‌ترین مراحل زندگی آدمه... یک جور سردرگمی، افسردگی و محدودیت خاصِ بدفرم دارد که آدم را داغون می‌کند!...

    4اپیزود اول، همان نقاشی فرستاده‌شده برای دوچرخه است. بیش از سه سال از کشیدنش می‌گذرد. حالا زیراکس سیاه و  سفیدش را برداشتم و کامپیوتری رنگ کردم وگرنه خودش قشنگ‌تر بود. اما اپیزود اخرش را همین دیشب کشیدم . این وصف حال من است...

    امسال برای روز تولدم، پست خاصی ننوشتم. چون به نظرم اصلاً روز مهمی نبود که بخواهم درباره‌اش بنویسم. به مناسبت سالگرد بربادرفتن یک سال از عمرم جشن بگیرم؟! مضحک نیست؟!...
    اما حالا در آستانه سال جدید، گفتم این غرهای مانده در گلو را بنویسم. شاید «او» که آن بالاهاست(!)، نظری افکند و... خدایا همین الان بگویم، اگر قرار است سال دیگر همین‌طوری یا بدتر باشد، بی‌زحمت من یکی را بی‌خیال شو. خلاص!
     !  پی‌نوشت پاچه‌خارانه: خدایا! این حرف آخری را شوخی کردم‌ها! بی‌خیال. هر طور راحتی. چاکریم!... 
     !  پ.ن معترضانه: در ادامه غرهای آخر سال... این آخرین برنامه مردم ایران سلام هم حسابی حال‌گیری بود. چرا این جناب «خسرو معتضد» این‌قدر «این جوری»ست؟! این‌قدر از شهیدی‌فرد و برنامه تعریف کرد که رسماً حال آدم را به‌هم زد! اول که این برنامه را از نظر تاثیرگذاری با برنامه «اپرا وینفری» مقایسه کرد بعد هم جملاتی از این دست گفت که:«مردم با تمام شدن این برنامه، احساس خلاء می‌‌کنند.» و... بابا کوتاه بیا دیگه!
     !  پ.ن مشفقانه:عیدی‌ جالب و متفاوت این وبلاگ را روز دوم فروردین، همزمان با اولین پست وبلاگ در سال جدید، دریافت کنید!...
     !  پ.ن آمارانه: امسال بیشترین آمار روزانه بازدید از وبلاگ: 512 و بعد 836 بار در روز بود. که به وسیله این دو پست ( + و + ) حاصل شد. امید که در سال آینده، ارزش این وبلاگ بیشتر از اینها درک شود!:)

    نوشته شده توسط نفیسه در 10:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
    به بهانه‌ی یلدا، شب گرم زمستانی
    گل فروشی-سبدهای میوه شب چله-اصفهان خیابان میرسبز... قرمز... طلایی... گرما... خنده... شادی... جمع‌های فامیلی...خاله و فال حافظ، فالهایی که بعضی‌ها را لو می‌دهند!...
    یلدا شب قشنگیه...
    چه شبی بشه امسال...
    ظهر، برای ناهار یک جا وعده داشته باشی، شب واسه شام و مراسم یلدا، یک جای دیگه. فردا صبحش سه تا کلاس و یک امتحان پراسترس داشته باشی و همه‌اش هم حواست به شب یلدای چلچراغ باشه که اعلام کردی نمی‌ری ولی حسابی دودلی و دلت می‌خواد که بری!...
    شب یلدا-سبد میوهاین‌قدر بدم می‌یاد که یه روز آدم هیچ کاری نداره و از فرط بی‌کاری می‌خواد سرشو بزنه تو دیوار. یه روز این‌قدر کار داره که... که بازم می‌خواد سرشو بکوبه تو دیوار!!...
    لینکهای مرتبط:گزارش تصویری بی‌نظیر مهر از شب یلدای سالمندان تهرانی، پرونده‌ی بالاترین برای شب یلدا، تاریخچه شب یلدا، شب بلند سال با بازیگران سینما، کارتهایی برای تبریک شب یلدا،
    دو عکس(+.+) زیبا از سبدهای گل و میوه برای رسم «شب چله‌ای بردن برای نوعروسان»

    پی‌نوشت:چه فالی! رسماً دهانمان باز مانده‌بود!:...
    دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند        پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
    ناموس عشق و رونق عشاق میبرند         عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
    جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز        باطل در این خیال که اکسیر میکنند
    .
    .
    فی‌الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر          کاین کارخانه‌ایست که تغییر میکنند
     ...

    نوشته شده توسط نفیسه در 9:27 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    شنبه نوزدهم آبان 1386
    وایسا دنیا، تو رو خدااا!
    از وقتی از سفر یکماهه برگشته، عجیب، غریب شده! افسرده شده، انگار...
    - نه امروز نمی‌رم. حوصله ندارم. می‌خوام بخوابم...
    - وااای چه قدر زشت افتادم تو این عکسه! گفتم من بدعکسم. نمی‌خوام عکس بندازما!...
    - پیری چه‌قدر بده!... چه قدر زشت شده‌ام!... اونروزها صورتم گرد بود... خوبه برم پلکهامو بکشم!...
    + نه! عکس را بد گرفتن. عکاسی هم هنره...
    + بیاین بریم یه گشتی بیرون بزنیم. حالتون خوب می‌شه...
    70سالگی، تنهایی، بی‌کاری... این سفرها هم برایش بدتر است. هوایی‌اش می‌کند. مخصوصاً که میزبانهایش مهربان باشند و خوش‌برخورد و دوست‌داشتنی و خوش‌گذران...
    هنوز هم زیباست... چشمان درشت میشی، صورت گرد، موهای طلاییِ رنگ کرده، لبهای قیطونی، پوست سفید و... چروکها هم هنوز آنقدر نیستند... صحبت که می‌کند، می‌توانی بفهمی که به هیچ‌وجه خودش را «پیرزن» نمی‌داند... دوستش دارم...
    با خودم فکر می‌کنم من در 70سالگی چه شکلی‌ام؟!... به اندازه‌ی چند پلک زدن دیگر 70ساله می‌شوم؟!... پیری... نه! دوستش ندارم. وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم!

    نوشته شده توسط نفیسه در 14:24 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    شنبه هفتم مهر 1386
    شادی‌های کوچک و خوشبختی‌های بزرگم آرزوست!
    - «بسیاری از مردم، شادی‌های کوچک زندگی را به امید خوشبختی‌های بزرگ از دست می‌دهند.»*
    - و بسیاری دیگر، به شادی‌های کوچک زندگی قناعت می‌کنند و برای همیشه در آرزوی خوشبختی‌های بزرگ می‌مانند.
    - چه رنج عمیق و حسرت بزرگی در این دو نهفته است...

    (*):قسمتی از تیتراژ آغازین برنامه «بازهم زندگی»

    نوشته شده توسط نفیسه در 5:45 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    سه شنبه بیستم شهریور 1386
    پراکنده از کودک فهیم و مدار صفر درجه و مرگ!
    - چلچراغ این هفته، پربار بود!... بازگشت کودک فهیم که البته، وقتی شروع می‌کردی به خواندنش، بوی کهنگی می‌داد ولی آخرش یک شوک اساسی بود!... گاو خشمگین را اصولاً دوست ندارم چون به نظرم خیلی بی‌مزه است و آن جسارت و شیرینی قلم «رها»یی را ندارد البته این دفعه یک کم این جسارته بود. برای همین هم توانستم تحملش کنم!... پرونده‌ی چپ‌دستها که هرچند کمی، دیر کار شده ولی شروع بانمک و شگفت‌انگیزی که منصورضابطیان برایش نوشته، این دیرکرد را از یاد می‌برد!... نشان پنجم حماقت را با آن شروع کپسولی‌اش تغریباً همیشه دوست دارم، مصاحبه‌ی علی میرمیرانی با مسعود کیمیایی، گزارش از مسابقات جت‌اسکی در خزرشهر که خیلی عالی بود، بازگشت «برخورد نزدیک از نوع سوم» که امیدواریم مثل قبلها شود و ... چلچراغ یک تکان اساسی خورده انگار، در این هفته!
    - مدار صفر درجه را دوست دارم تغریباً!!... در تمام این قسمتها، من عاشق آن صحنه‌ی نفس گیر مشاجره بین سرگرد فتاحی و خانم جهانبانی، ام. عالی بود... شعر و آهنگ پایانی‌ فیلم هم که معرکه است. فوق‌العاده... عاشق شعرشم... دکتر افشین یدالهی، ترکانده دیگه!...

    So Sorry to here that...- دلیل نصب لگوی کنار صفحه را اگر بخواهید باید بگویم تنها کاریست که در سوگ مرگ عزیز دوساله، توانستم انجام دهم. بیشتر از این هم فعلاً نمی‌توانم چیزی بگویم...

    نوشته شده توسط نفیسه در 11:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    یکشنبه یازدهم شهریور 1386
    باز هم زندگی» کن!
        TinyPic image

    « بازهم زندگی» را دوست دارم. تیتراژ ابتدایی، آهنگ متن و پایانی‌ و آدمهای جالبی که انتخاب می‌کنند. همه‌چیز متفاوت، ضد کلیشه و جالبه. البته که گاهی اجرای بیژن بیرنگ، زیادی اغراق‌شده است و فاصله‌ی زیاد بین ضبط برنامه و پخشش کمی ضدحاله ولی در کل برنامه‌ی فوق‌العاده‌ایست که کمتر هفته‌ای می‌توانم از دیدنش صرف نظر کنم. همه‌ی برنامه‌هایشان از جمله برنامه‌های با حضور: استاد دانشگاه بازنشسته و علی واکسیما و جوان کلاژکار، نجف دریابندری و فاطمه راستکار، محمدعلی اینانلو و دکتر بسکی، محمد صالح علاء، پیمان ابدی و... واقعاً برنامه‌های جالبی بودند.
    اما برنامه‌ی این هفته، درباب « دیوانگی» بود. بیژن بیرنگ در پایان، متن زیبایی را با احساس فراوان خواند که نتوانستم به راحتی از کنارش بگذرم. نوشتمش...

    به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر سفر نکنی. اگر چیزی نخواهی. اگر به اصوات زندگی، گوش ندهی. اگر از خودت قدردانی نکنی.
    به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. زمانی که خودباوری را در خود، بکشی. وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
    به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر برده‌ی عادات خود شوی. اگر همیشه از راه تکراری بروی. اگر روزمرگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افرا ناشناس صحبت نکنی.
    تو به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی.
    تو، به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر هنگامی که با شغلت، با عشقت، شاد نیستی، آن را عوض نکنی. اگر ورای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی. اگر ورای رویا نروی. اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار درتمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
    امروز زندگی کن. امروز مخاطره کن. امروز کاری کن. نگذار به آرامی بمیری. شادی را فراموش نکن... امروز، امروز... بازهم زندگی کن...

    نوشته شده توسط نفیسه در 6:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
    ما متفاوتیـم!
    بعضی‌ها همیشه دوست دارند فریاد بزنند که:« ما متفاوتیــم»! این هم یک مورد. تزئین ماشین عروس با گُل و گِل!

     

    نوشته شده توسط نفیسه در 8:39 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    سه شنبه نهم مرداد 1386
    استاد، وبلاگنویس می‌شود؟!

    کاش می‌شد به این استاد مسخره که مجبورم سه روز در هفته، کلاسهایش را تحمل کنم، وبلاگنویسی پیشنهاد می‌کردم. این طوری هم آن همه ساعت اینترنتش به صورت بهینه مورد استفاده قرار می‌گرفت و هم دیگر می‌توانست خودش را در آن محل تخلیه کند و کلاس را بی‌خیال می‌شد!... دیوانه کرد ما را با آن حرفهایش از شرق و غرب عالم وقتی حال ندارد درس بدهد( که البته این خیلی اتفاق می‌افته!)...

    پیشنهاد بی‌شرمانه: شدیداً پیشنهاد می‌کنم این طنزنوشته‌ی بی‌نظیر را بخوانید. واقعاً زیباست.(شیبیلتو عشقه بابا!)

     

     

    نوشته شده توسط نفیسه در 12:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    دوشنبه هشتم مرداد 1386
    کلوب‌بازهای جوات!

    حدود یک سال و نیم پیش بود که در کلوب ثبت‌نام کردم اما به نظرم چیز مسخره‌ای آمد، پیش خودمان باشدها! به نظرم خیلی جوات بود و آدمهایی هم که عضوش بودن جوات بودند! قبل‌ترها عاشق گزگ بودم بعد که فیلتر شد، زوکا را پیدا کردم، خیلی توپ بود و متفاوت مثه اورکات و گزگ و کلوب نبود خیلی با حالتر بود... گذشت تا این که چند روز پیش یکدفعه تصمیم گرفتم کلوب بازی را شروع کنم، آن صفحه‌ی یکسال پیش آی‌دی قشنگی نداشت، یک صفحه‌ی جدید باز کردم و حالا کم‌کم معتاد شده‌ام، انگار... اینجور بازی‌ها را دوست دارم. حال و هوای جالبی دارند!

                                                

    نوشته شده توسط نفیسه در 14:19 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    شنبه دوازدهم خرداد 1386
    رمز اشک پرسپولیس!
     روزنامه اصفهان زیبا- پنجشنبه 10 خردادچه بازی معرکه‌ای بود! من کلاً زیاد اهل فوتبال نیستم و به غیر از بازی‌های خیلی حساس، حوصله‌ی دیدن  90 دقیقه دنبال توپ دویدن آقایون را ندارم! دیروز عصر هم فقط حدود یک ربع آخر پرسپولیس- سپاهان را دیدم و خداییش خیلی کیف داد! عجب بعضی‌ها ضایع شدن! خوشمان آمد! هیجان غیرمنتظره‌ی جالبی داشت!
    -->پی‌نوشت: تیتر این پست، تیتر مطلبی درباره‌ی این بازی حساس است که پنجشنبه(یک روز قبل از بازی) در روزنامه‌ی اصفهان زیبا منتشر شد: « تمرکز دفاعی، استفاده از ضد حملات – رمز اشک پرسپولیس» 

     --> پی‌نوشت۲: درباره‌ی افاضات ابلهانه‌ی جناب "پورمحمدی"درباب ازدواج موقت واین حرفها و مخصوصاْ به کار بردن کلمه‌ی مظلوم "جسارت"، به زودی خواهم نوشت. فعلاً عصبانی‌ام!! 

    نوشته شده توسط نفیسه در 19:1 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
    چند اپیزود بهاری!

    حرفهایی هست که آدم همیشه در ذهنش داره ولی "فرصتی" برای گفتنشان پیش نمی‌آید. اینها حرفایی است که هرکدام گوشه‌ای از ذهنم را اشغال کرده بودند.

    دیروز روز ملی انرژی هسته‌ای بود... استادی که آخرِ دودره بازیست و هیچ وقت حوصله درس دادن ندارد، می‌گفت:"وقتی برای مسایل مهم جُک می‌سازیم، لوث می‌شوند و توجهمان نسبت به‌شان کم می‌شود". می‌گفت: "ما باید به آنها بخندیم، حرف آنها مثل اینه که بگویند دانشجویان ریاضی ایرانی نمی توانند در المپیاد ریاضی شرکت کنند چون نمره های بالایی می‌آورند و پیشرفت می‌کنند و بعد تجهیزات نظامی میسازند، به همین مزحکی!"...

    یاسهایی که پدربزرگ کاشت...پدربزرگ عاشق گل و گیاه بود( درست مثل نوه‌ی عزیزشان!)، دو درخت یاس و یک پیچ امین الدوله یادگارهایی است که این روزها شدیداً همه را یاد او می‌اندازد. بوی یاس تمام حیاط را پرکرده، تا چند روز دیگر هم بوی یاس امین‌الدوله خانه را پر خواهد کرد. دانشگاه هم حال دیگری دارد، پر از بنفشه و رز مینیاتوری که عجیب دلنوازند. این روزها، آدم حوصله‌ی درس و امتحان را ندارد(و البته بدبختانه امتحانات میان‌ترم از هفته‌ی دیگر شروع می‌شود!)، حیف که آدم رمانتیکی نیستم وگرنهاین آب و هوا جان می‌دهد برای نوشتن جملات عقشولانه‌ای مثل " آه این روزها، دل هوس عاشق شدن دارد..."و از این مزخرفات!!

    به جان خودم اگر اینو ننویسم منفجر می‌‌شوم!   ما ایرانی‌ها همیشه "ییهو(!) به یک چیزی گیر می‌دیم و ول کن ماجرا نیستیم، آن قدر ادامه می‌دهیم تا آن چیز را نابود کنیم! و بازهم ما ایرانی‌ها(اکثراً) طبق یک رسم دیرینه تحویل سال را با صدای توپ و یامقلب القلوبی که نوایی خوش می‌خواندش، می‌شناسیم. امسال اما "فرزاد حسنی و دوستان" عید ما را نابود کردند! و به قول "همشهری جوان" تمشک‌لازم شدند، آنهم نه یکی، که خیلی! دعای تحویل را جانباز بسیار محترمی خواند...بعد سرفه‌ی ممتد... وسال تحویل شد!...من (و مطمئناً بسیاری دیگر از بینندگان) نمی‌خواستم سال جدید را با صدای سرفه‌ی ممتد شروع کنم. البته تاکید می‌کنم که برای "جانباز" احترام ویژه‌ای قایلم چرا که به‌نظرم این افراد روح بزرگی دارند و... اما ابداً کار مسئولین محترم شبکه‌ی سه را نمی‌پسندم، کار زیبایی نبود اصلاً.

    دیگه... آهان، یک تشکر ویژه از بچه‌های سرویس جوان روزنامه‌مان که کم‌کم، انگار دارند "cool" می‌شوند... خوش گذشت.

    و... چی بود قبل از عید این تلویزیونی‌ها این همه تبلیغ کردند که می ترکونیم و فلان. اون از سریالهای مزحکشان که در رده‌ی همان "کارآگاه رشید" بود. آن هم از فیلمها که چنگی به دل نمی‌زد.( البته استثناهایی هم داشت ها!) اما من از این چند سریال شبکه‌های جناب ضرغامی "ترش و شیرین"را فقط به خاطر آهنگش دوست داشتم. آهنگ دوصدایی محسن نامجو و عطاران واقعاً خوب بود. اصولاً تیتراژ سریالهای جناب عطاران از خود سریالها بهتر اند، سریالهای ایشان، مثل نامه‌های تهوع‌آور عاشقانه‌ایست که با خطی افتضاح نوشته می‌شوند ولی امضای پایینشان بسیار زیباست!

    از بس هر جا رفتیم، گفتن "فایرفاکس" ما هم فایرفاکسی شدیم! البته هنوز با IE راحت ترم چون سرعتش بیشتره ولی از اکستنشن های فایرفاکس خیلی خوشم می‌یاد تا حالا چهار پنج تایی دانلود کرده‌ام. چند وقت پیش دیدم که یک اکستنشن هم برای دودر کردن فیلترینگ بالاترین ساخته بودن و درمرحله‌ی آزمایش بود. اما دیگه ازش خبری نیست. چرا؟!

    کاریکاتور برگزیده‌ی این‌روزها:

    نوشته شده توسط نفیسه در 9:18 | Balatarin | | لینک به این مطلب