این بار در صفحه «سینما و تلویزیون» و «سرویس فرهنگ و هنر» قلمزنی میفرماییم و ستون جدیدی راه انداختهایم باقلوا! نه بابا به عمو عزت چی کار داره؟! ما در مورد عملیات محیرالعقول عمو عزتهای خارجکی مینویسیم البته تا آن زمان که رخصت دهند به عشقمان، آیتینویسی بپردازیم!
لینک مرتبط: نگاهی به چند سریال محبوب بینالمللی
| | لینک به این مطلب یک سال و اندی در روزنامهای کار کنی با یک مدیر روشنفکر دموکرات که عمراً به درد یک جمع جهان سومی عقبافتاده، بخورد. آن مدیر ییهو میرود، چند ماهی کار منظم مطبوعاتیام در کماست تا اینکه یکی از اعضای تازهوارد که مطلب خود او جرقهای برای به کما رفتن کار مطبوعاتی گروه شده، ناگهان ظاهر میشود و با صحبتهایش مجابمان میکند که برگردیم، گروه نصفه نیمه پا میگیرد و کار مطبوعاتی باز، شروع میشود. ذرهذره جان میگیرد. بعد رئیس جدید یادش میافتد که باید ریاستش را به جمع ثابت کند. حس میکند هنوز کسی او را جدی نگرفته... محدودیتها شروع میشود. اطاعت میخواهد و مکانی برای اعمال سلیقه... هر هفته جنگ اعصابی به پا میکند و تو باز هفتهی دیگر خودت را به فراموشی میزنی چون عاشقی، عاشق کارت. دیوانه داشتن یک ستون ثابت هفتگی حتی اگر در یک روزنامهی محلی باشد... یک هفته «رئیس» تلفن میکند که «مطلبت به دردنمیخورد. تا یک ساعت دیگه یک مطلب دیگه بده یا چاپ نمیشود.» جا میخوری. به نظر خودت مطلب خیلی خوبی نوشتهای... با بحث و جدلهای چند ساعته، بالاخره مطلب تکه پاره و با اعمال تصحیحات خواسته شده، چاپ میشود. از هفته بعد باید «جوانشهر»ت را انطور که او میخواهد و میپسندد بنویسی. چیزی که تو دوست نداری محوری که اصلاً مد نظر تو نیست... و محدودیتها، اعمال سلیقهها ادامه مییابد...
:O شنبه است و ستون ثابتم... روزنامه را ورق میزنم. صفحه جوان. جوانشهر. چی؟! این چیه؟! افتضاحه... عصبانی میشوم. اساماس را سند توآل میکنم:«کاش به جای هفته پیش، این هفته اسمم را بالای جوانشهر نمیزدید!... حذف مقدمیه بحث و یک ستون کامل! این چه افتضاحیه؟! متاسفم:(» رئیس پاسخ میدهد:«حرف مفت ممنوع»!! برای خودم متاسف میشوم...
:O سهشنبه است. از دانشگاه میرسم. مادربزرگ روزنامه را میدهد و میگوید:«چرا مطلبت چاپ نشده؟!» ورق میزنم. صفحه جوان. پس کو؟! شوکه میشوم. مطلبی که این همه برایش زحمت کشیدم. چندین ساعت وقت صرفش کردم و دو تا کلاس «ساختمان داده» و «اندیشه2»ام را به خاطرش دودرنمودم، بدون هیچ توضیح و آگاهی قبلی، چاپ نشده. باکس تیترها را درشت چاپ کرده، عکسها را بزرگ زده و در مطالب را تا آنجا که میشده «اینتر»زده و مطلب من را چاپ نکرده! به همین سادگی... هنوز در شوکم و عصبانیت و در حال انفجار. لبخند میزنم و وانمود میکنم که دارم به حرفهای مادربزرگ گوش میدهم... تمام شد... اساماس، سند توآل:« متاسفم. برای خودم متاسفم!» و تمام... به خودم میگویم این بار دیگر جدی جدی تمام است. نه! صبر میکنم تا آخر امسال. یک جوانشهر و یک مطلب دیگر هم مانده. این ها را میدهم و از سال دیگر تمام!...
:O چهارشنبه میشود. جلسه هفتگی گروه...فقط میروم که توجیهات «رئیس» را بشنوم. عصبانیم. به شدت... اعتراض میکنم. «رئیس» جوابهای قشنگی میدهد:«من هرجوری دلم بخواد این صفحه را چاپ میکنم.»، «عمداً اون مطلبتون را چاپ نکردم. به خاطر اساماس شنبه...از این به بعد هم ازتون مطلب میگیرم ولی تا زمانی که تشخیص میدم چاپ نمیکنم.»، « این آخرین باریه که با شما بحث میکنم. همینجا میخو میکوبم...» و...
میگویم:«هاها! نه! دیگه تمام شد. احتیاجی به میخ و اینها نیست!» برای همکاران آرزوی موفقیت میکنم. خداحافظی و تمام...
:)( ناراحت نیستم. حس بدی هم ندارم. برعکس حسی که زمان بستهشدن اکسیر(اولین و دومین بار!) داشتم. سبکم. فقط کمی عصبانیم. میرسم خانه. مامان از اینکه زود آمدهام تعجب میکند:«چی شد؟چه قدر زود تموم شد؟!» میگویم:«دیگه تموم تموم شد!»... مامان میگوید:« نباید اینقدر زود میدون را خالی میکردی» میخندم:«خیلی هم زود نبود!!»...
پ.ن1: جناب آقای س.ف.ع! لطفاً یک بار دیگر از ته دل به آن کامنت مسخرهام در مورد تغییر و آب و سنگ که زیر آن پست معروفتان گذاشتم بخندید. حالا میفهمم که سنگهایی هم هستند که اصلاً ارزش این تاثیر را ندارند...
پ.ن۲: با خودم میگویم:کاش اینقدر خوشباور (بخوانید:احمق) نبودم! کاش اصلاً دوباره نرفتهبودم!... بعد میگویم:نه! این هم تجربهای بود بس گرانبها!... حالا هم حتماً دلم تنگ میشود. ولی زود یادم میرود. ما آدمها ذاتاً فراموشکاریم و خاطرات بد، این فراموشکاری را تسریع میکنند...
پ.ن۳:کار مطبوعاتیام تمام شد. حالا آزادم! منم و همین تریبون کوچک دوستداشتنی. این «سکوی فریادم». منم و دنیای روزنامهنگاری سایبر... شاید دوباره شروع کنم با سرویس، روزنامه یا مجلهای دیگر. شاید هم این شغل «عزیز» را برای همیشه کنار گذاشتم. نمیدانم!...
| | لینک به این مطلب
شروع شد... دوباره شروع شد... شنبهها و سهشنبهها ما را بخوانید!... سرویس جوان روزنامهی اصفهان زیبا! (واحد تبلیغات وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز!)یک صفحه در هفتهنامه، دو صفحه در هفتهنامه، دو صفحه در روزنامه، ویژهنامه 4صفحهای... [چند ماه در کما!]... و دوباره دوصفحه در هفته. این سرگذشت «سرویس جوان» دوسالهی روزنامه اصفهان زیباست تا اینجای کار.
خلاصه اینکه بعد از سه ماه تعلیق، دوباره صفحهی جوان در روزنامه پدیدار شده. دوباره جلسات هفتگی «نقد بیرحمانه»، دوباره بحث بر سر موضوع و گزارش و مصاحبه و ... حقیقت این است که وقتی فهمیدم میخواهیم باز، شروع کنیم، یکجور حس نگرانی، تردید و کمی هم تنبلی احساس کردم! ولی خب بالاخره شروع شد. اولین شماره، روز سهشنبه 11/10/86، با تلاش تقریباً نیمی از بچههای تیم مطبوعاتی اکسیر، منتشر شد و اگر خدا بخواهد، زینپس شنبهها و سهشنبهها چاپ میشویم!
شنبهها ستونهای جوانشهر، رفتوآمد، کاریکاتور، مطلب طنز و... داریم و سهشنبهها هم ستونهای «الو من یک جوانم»، ازتا سهشنبه، پرونده و کمیک را کار میکنیم.
در اولین شماره به موضوع «آغاز» را پرداختیم با 4 مطلب و یک کمیک 6اپیزودی. در جلسه نقد بیرحمانه، آقایون همکاران عقیده داشتند که مطلب زیبا و معصوم من مزخرفی بیش نیست(!) و در عوض مطالب خودشان، مخصوصاً آن مطلب«حیف این همه استعداد، بس کن دیگه!» که جزو تیترهای صفحهی اول هم رفت، بسیار عالیست!(زرشک!)
خداییش شما قضاوت کنید. این صفحه را بخوانید و نظراتتان را ابراز داشته، بدین وسیله خانوادههایی را از نگرانی برهانیید! با تشکر مبسوط!
| | لینک به این مطلب اصولاً باید ازوقایع جشن، «گزارش جامع و کاملی» بنویسم اما «مراسم» امروز به دلیل تغییر روز شهادت امام جواد(ع)، عبارت بود از:1- سرود جمهوریاسلامی ایران، 2- قرآنخوانی(خدا را شکر که یک سوره کمی کمتر از بقره را انتخاب کردهبودند!)، 3- تواشیح(الحق خیلی قشنگ بود.)، 4- سخنرانی آقایان:حاجرسولیها(نماینده شورا)، آذربایجانی(سردبیر روزنامه و مدیر روابط عمومی شهرداری)، حسینی(مدیر کل ارشاد اصفهان)، سقائیان نژاد(شهردار اصفهان)،5- سه کلیپ(عکسهای منتخب سرویس عکس، درباره اصفهان و روزنامه اصفهان زیبا به صورت معناگرا(!)، تاریخچهی تصویری روزنامه)، 6- مراسم کادودهی به خود(!) و در آخر هم عکس دستهجمعی اصفهانزیباییها. البته مطمئناً اگر این تقارن نابهنگام صورت نگرفتهبود، برنامههایی از قبیل اجرای موسیقی پاپ، رقص نور، ژانگولر و همخوانی ترانهی اصفهان زیبا به وسیله حضار نیز برگزار میشدند!!

| | لینک به این مطلب این هم شمارههای قبلی ویژهنامهی جوان:



...
| | لینک به این مطلب برای ویژهنامه، یک عالمه ایده دادیم. حالا صفحات و مسئولینشان مشخص شدهاند و برنامههای شمارهی اول هم. من هم صفحهای با عنوان «دلـخـوشـیهای کـوچـک زنـدگـی» دارم با یک عالمه، ایدهی جالبِ ترکاننده! که از شمارهی 2 رسماً آغاز میشود(شمارهی یک به دلیل 2 امتحان جیغدرآرِ آخرم، زیاد توپ نخواهدشد، احتمالاً، شاید!)
اما غرض از مزاحمت! یک ستون از 6 ستون صفحه، متعلق است به دلخوشیهای مخاطبین؛
1- پس بدین وسیله از همهی شما دعوت میشود که «دلخوشیهای کوچک زندگیتان» را بنویسید تا با اسم خودتان و ایضاً جملات خودتان در اولین شماره، بچاپانیم. میتوانید تایپشان کنید و به ایمیل بفرستید یا در قسمت نظرات بنویسید. هیچ محدودیتی نیست. میتوانید 200 صفحه دلخوشی داشته باشید یا دو خط! میشود حتی، دلخوشیهای کوچک زندگیتان آنقدر بزرگ باشند که تمام زندگیتان را تشکیل دهند، هرچیزی ممکن است!
2- اگر عشق نویسندگی هستید، فکر میکنید روزنامهنگاری در خونتان است، مغز پر ایدهای دارید و... بفرمایید. شخصاً، تا 4 هفتهی دیگر که انشاا... یک پلهی دیگر صعود خواهیمکرد،2 نویسندهی ثابت اصفهانی میخواهم. لطفاً مشخصات و نمونه کارهایتان را به ایمیل بفرستید.(این هم اطلاعیهی سرویس طنز)
--->صفحهی جوان، به زودی تحت عنوان مجلهی الکترونیکی اکسیر منتشر خواهد شد. درحال حاضر نیز قسمتی از محتوای صفحه، در دو آدرس (اکسیر و خبرنگار اصفهانی) قابل مشاهده است.
--> بشتابیــد که درصدد کشــف استـعدادهای ناب هستیــــم!

| | لینک به این مطلب
دومین نمایشگاه مطبوعات اصفهان و پنجمین همایش سراسری روزنامهنگاران غیرحرفهای، از اول تا سوم اردیبهشت ماه 1386 در اصفهان برگزارشد و من هر سه روز، نمایشگاه بودم. دومین نمایشگاه مطبوعات، بعد از شش سال برگزار میشد و خُب طبیعتاً با استقبال خوب اصحاب قلم، روبه
رو شد. در سالی که گذشت، در وضعیت مطبوعات اصفهان، تحول عظیمی بهوجود آمد، چرا که بعد از حدود 9 سال(اولین روزنامهی اصفهان- نسل فردا- در سال 76 منتشر شد.) ناگهان و با فاصلهی بسیار کم از یکدیگر، سه روزنامهی محلی دیگر متولد شدند. این نمایشگاه فرصت بسیار مغتنمی بود برای آشنایی مردم با این سه روزنامه. اما متاسفانه تبلیغات افتضاح نمایشگاه، مانند توزیع فاجعهبار روزنامههای محلی، باعث شد که استقبال مردم کمتر از حد انتظار باشد. صدا و سیمای استان، مانور خوبی روی قضیه نداد و خبرهایش را "یکی در میان" و "تیتروار" پخش کرد. صدا و سیمای سراسری هم که تمام تلاشش را کرد تا کوچکترین خبری از این "اتفاق مهمِ یکی از بزرگترین استانهای کشور" پخش نکند. دوستان صدا و سیمای جناب ضرغامی! یعنی این دو نمایشگاه و جشنواره مطبوعات، به اندازهی "ازدواج چهارم یک پیرمرد 100 ساله" و خبرهای "بسیار مهم" یکی از جزایر ناشناختهی قطب جنوب(!) ارزش خبری نداشت؟!!!
هم نمایشگاه روزنامهنگاران غیر حرفهای با غرفهآراییهای جالب و ابتکاریشان و ذوق بیحد و حصرشان، دیدنی و منحصربه فرد بود و هم نمایشگاه مطبوعات استان که همه، تلاش میکردند تا با جلب توجه بازدیدکنندگان، مخاطبان جدیدی جذب کنند...
غرفهی "اصفهان زیبا" به واقع، مورد توجهترین و شلوغترین غرفهی نمایشگاه مطبوعات بود چرا که برنامههای متنوعی داشت که البته بیشتر، ورزشی بودند و...
"اصفهان زیبا" به دلیل مهمانان زیادش، مورد توجه زیادی قرار گرفت، مخصوصاً هنگام حضور تیم سپاهان
و بریدن کیک زرد "در جشن قهرمانی سپاهان درمیان اهل قلم" که حتی...
"اصفهان زیبا" با سرعت، اخبار نمایشگاه را منعکس کرد که این قابل تحسین است، اما...
رویهم رفته، هر دو نمایشگاه(مطبوعات و روزنامهنگاران غیرحرفهای) جالب و خوب بودند و جشن اختتامیه هم زیبا، بهیادماندنی، شلوغ و متفاوت. اختتامیه جشنواره، حدوداً از ساعت19تا 22 بود و آن قدر شلوغ که به نظرم...
چند نکته از جشن اختتامیهی دومین جشنوارهی مطبوعات استان اصفهان و پنجمین همایش سراسری
روزنامهنگاران غیرحرفهای:
۱-"اصفهان زیبا"-با 13 جایزه- و "اصفهان امروز"-با 7 جایزه- دو مطبوعهای بودند که بیشترین جوایز را بردند، دو روزنامهی اصفهان که حسابی با هم "کلکل" دارند...
۲- از بچههای سرویس جوان روزنامهمان، "آقای عریضی" در بخش ویژه «جوانان و مطبوعات» برندهشدند که همینجا برای بار سوم به ایشان تبریک عرض مینماییم! از هفتهنامه شهروند امروز هم آقای نجفی در بخش مصاحبه، سوم شدند و من اولین کسی بودم که این خبر را بهشان داد!( آخه ورژن مثبت "دو بَرَریه"ام دیگه!) خلاصه، به ایشان هم برای دومین بار تبریک میگوییم!
۴ -مجری مراسم اختتامیه، از آن تیپ آدمهای پررو و از خود راضی بود که برایش فرقی نمیکند، مجری یک جُنگ بچه مدرسهایها باشد، کادوخوان"پاتختی" باشد یا وظیفهی اجرای یک مراسم اختتامیهی اهالی قلم را برعهده داشتهباشد!...
6- دو شب آخر، تا پایان نمایشگاه و جشن ماندم، ساعت حدود 9:30، 10 شدهبود. شب دوم، زیر نور چراغ ایستادهبودم که سه دختر دیگر هم آمدند، انگار منتظر تاکسی تلفنی بودند، خدا را شکر کردم، سرگرم فرستادن اساماس بودم که یک دفعه صدای جیغ وحشتناک...
-->گزارش تصویری در فتوبلاگ - تعدادی از عکسها، هنوز آپلود نشدهاند اما در اولین فرصت، در فتوبلاگ قرار میگیرند...
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب دیروز اولین روز نمایشگاه مطبوعات اصفهان بود. برای افتتاحیه نتوانستم بروم ولی عصر رفتم. دو سالن
، یکی مربوط به روزنامهنگاران غیر حرفهای که مخصوص نشریات دانشجویی بود و دیگری مربوط به مطبوعات محلی و بعضی از روزنامههای سراسری. از نظر غرفهآرایی بالطیع سالن اول به صورت "خودجوش"و "ابتکاری"بود و سالن دوم "حرفهای".
روزنامهی اصفهان زیبا، روزنامهی نسل فردا، روزنامهی اصفهان امروز، هفته نامهی شهروند امروز، هفتهنامهی جام اصفهان و... باید بگویم واقعاً از این محیطها خوشم مییاد یک جو قشنگ و خیلی خاص داره... البته امروز خیلی سَرسَری غرفهها را دیدم چون دوربینم را نبردهبودم و حال نمیداد! و مهمتر اینکه تنها بودم، حقیقت اینه که دوست دارم اینجور جاها را اکیپی با چند تا دوست پایهی با حال بروم، اون جوری خوش میگذره... امروز خیلی خلوت بود(با این که بلیطی نبود! آخه معمولاً همه نمایشگاههای اصفهان بلیطیه، از 300 به بالا ولی برای این یکی دیگه رویشان نشدهبود بلیط بفروشند!) شاید چون روز اول بوده ولی حیفه چون همهشان واقعاً زحمت کشیده بودند. پس به همه کسانی که تا 3 اردیبهشت اصفهانند شدیداً پیشنهاد میکنم که این نمایشگاه را از دست ندهند.
و دو خبر ویژه: 1- اصفهانزیبا مهمانهای ورزشی ویژهای برای حضور در غرفهاش دعوت کرده. احمدرضا عابدزاده، محرم نویدکیا و...
2- امشب، غرفه اصفهان زیبا حسابی شلوغه! بچههای سرویس جوان، هستند با حضور افتخاری:«خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز». مقدم شما میهمانان گرامیرا به غرفه 47 سالن نقشجهان گرامی میداریم!
| | لینک به این مطلب 




