تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
کوکای یخ برای الی!
لطفاً فقط وقتی از نظر روحی در حالت نرمال یا خوشحال هستید، ببینیدش. اما اگر تو مود دپرشن هستید و برای عوض شدن حال و هوایتان می‌خواهید صرفاً سینمایی بروید، بی‌خیال این یکی شوید یا حداقل با چند دوست خوبِ باحالِ خوش صحبت بروید. بعد از سینما هم یک ساعت پیاده روی کنید. البته سعی کنید مسیری را انتخاب کنید که دورترین فاصله را تا زاینده‌رود داشته باشد (چرا که وضعیت اسفناک این جاده(!) به حادتر شدن دپرشن‌تان کمک شایان توجهی خواهد کرد.) پیاده‌روی کنید. بگویید و بخندید و از آرزوها و هدف‌ها و خاطرات دوست‌داشتنی مشترکتان تعریف کنید. بعد هم بروید پیتزا بخورید با کوکای یخ و سیب‌زمینی سرخ کرده با سس گوجه‌ی تند! اما حواستان باشد که خیلی دیر نشود که مجبور شوید مدتها در صف تاکسی بایستید و بعد هم چند آدم پررو حق تقدمتان را نادیده بگیرند و مجبور شوید کمی جر و بحث کنید و … باورم نمی‌شد «برای الی» این قدر تلخ باشد. طبق عادت، قبل از دیدن فیلم، هیچ نقدی درباره‌اش نخواندم فقط می‌دانستم که جوایز زیادی برده و یک پایان غافلگیرکننده دارد. از تلخی و موضوعش چیزی نمی‌دانستم و کاملاً جا خوردم. ترجیح می‌دادم حال و هوای شروع فیلم در سرتاسر آن حفظ می‌شد و با یک پایان فیلم‌فارسی گونه تمام. تا ما این همه بهت‌زده و دپرس از سینما بیرون نیاییم!…

نوشته شده توسط نفیسه در 8:5 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم شهریور 1387
فیلم‌هایی که روح آدم را از بدن جدا می‌کنند!
عاشق فیلم‌هایی هستم که روح آدم را از بدن جدا می‌کنند. وقتی می‌نشینی به تماشا، هر لحظه که می‌گذرد حس می‌کنی بیشتر در فیلم غرق شده‌ای، کم‌کم در شخصیت اول حلول می‌کنی و دقایق یا ساعاتی کنده می‌شوی از دنیایی که بهش تعلق داری می‌روی برای تجربه‌ی حس‌هایی که از جنس حس‌های تو نبوده‌ یا نیستند... 
  خاطرات شاهزاده(2)- آنچه یک دختر می‌خواهد-بربادرفته
این منم وسط آن دشت سرسبز با لباس بلند تیره، دقایقی قبل از طلوع آفتاب... منم یا لیزی؟!(1)
این منم با آن کلاه و چشمان سبز، روی چهارپایه، جلوی آینه... منم یا اسکارلت؟!(2)
این منم با آن لباس بلند و ماسک عروسکی سپید زیر چلچراغ وسط سالن... منم یا سم؟!(3)
این منم  با آن پیراهن و کت بلند صورتی وسط سوییت مجلل شخصی‌ام... منم یا پرنسس میا؟!(4)
این منم  با آن بلوز قرمز و شلوار جین، روی موتور... منم یا دفنی؟(5)
این منم با آن موهای وز قهوه‌ای و عینک گرد مشکی توی کلاس... منم یا میا؟(6)
این منم با آن روح لطیف و عشق به نویسندگی توی کلبه وسط  مزرعه... منم یا امیلی؟(7)
این منم با آن موهای قرمز و کک‌مک‌های روی صورت ... منم یا آنه؟!(8)
...
هیچ چیزی قشنگ‌تر از این نیست که گاهی از قالب خودت جدا بشی و فضاهایی را تجربه کنی که در واقعیت هیچ‌وقت امکان تجربه‌شان را نداشته، نداری و نخواهی داشت. فضاهایی که تو را از فرهنگ، اعتقادات، تفکرات و فضاهایت جدا می‌کنند و به‌ت این امکان را می‌دهند که حداقل برای ساعاتی، آدم دیگری شوی با تفکرات و عقاید و تجربیاتی که بعضی‌هایشان را دوست داری و از بعضی‌هایشان خوشت نمی‌آید. عااشق این تغییر فضاهای بانمک، رمانتیک، فانتزی، عجیب و حتی مسخره‌ام. گاهی حسابی حکم یک ریفرش کم‌عمق‌ ِروحی ِلازم را دارند...
   امیلی در نیومون-داستان سیندرلا-غرور و تعصب
1- Pride & Prejudice   2- Gone With The Wind   3-  A Cinderella Story  4- The Princess diaries 2
5- What a girl want  6- The Princess diaries 1   7-Emily of newmoon   8-Ansherly

|+|موضوع مطلب:سینمایی‌‌نوشت‌ها
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط: در ستایش زن بودن(شهروند امروز)

نوشته شده توسط نفیسه در 15:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
بیایید«به همین سادگی‌»هایمان را بسازیم!
SMS- «نمایش فیلم به همین سادگی با حضور کارگردان، رضا میرکریمی، سینما سپاهان، 8خرداد» می‌یای بریم؟!
SMS- آره‌ه‌ه‌...حالا فیلمش زیاد مهم نیست. دلم واسه خودت یه ریزه شده! 
«به همین سادگی» فیلمی نبود که خیلی برای دیدن کنجکاوم کند. شاید چون علی‌رغم تعریف‌ و تمجیدها و جوایزی که برده، فکر می‌کردم فیلم خیلی خاصی که ارزش در سینما دیدن را داشته‌باشد، نیست! و شاید هم دلیل عمده این تصور، دلزدگی حاصل از پخش زیاد تیزرهای تلویزیونی‌اش ‌بود اما دیدن فیلم در حضور کارگردان و اینکه بعد از فیلم می‌توانی حرف‌های سازنده‌ی فیلم را هم بشنوی، حس خوبی دارد که نمی‌توانی از دستش بدهی. جالب بود با وجود اینکه برنامه‌ای برای دیدن «به همین سادگی» نداشتم اما هیچ نقد و بررسی‌ای هم در موردش نخواندم چون حدس می‌زدم ممکن است بخواهم ببینمش و خواندن تفاسیر، تمام حس ناب و شخصی‌ای که از فیلم می‌توانم تجربه کنم را نابود خواهد کرد. مثل اتفاقی که در مورد «میم مثل مادر» برایم افتاد و بعد از پایان فیلم، فکر کردم چه حیف شد که نتوانستم فیلم را با تمام وجود حس کنم.
اما «به همین‌سادگی» اتفاقاً فیلم خاصی بود. غریب نبود ولی عجیب، چرا! همه‌ی ما می‌توانیم به همین سادگی خودمان را بسازیم. همه‌ی ما در زندگیمان زنانی می‌شناسیم که صبورند و فداکار و عجیب و دوست‌داشتنی شاید مادرمان یا مادربزرگ یا خاله و عمه و ... «به همین سادگی» هدیه‌ای بود به قشر ناپیدای مظلوم مدفون در بطن جامعه، زنان خانه‌دار. زنان/مادرانی صبور، فداکار، عجیب و ساده که تعالی خود را در تعالی فرزندانشان می‌بینند. 
        فیلم به همین سادگی-رضا میرکریمی          فیلم به همین سادگی          

«به همین سادگی» ساده بود و لطیف و دوست‌داشتنی... حس نمی‌کنی فیلم می‌بینی. حس می‌کنی دوربینی است که خودت با زن فرستاده‌ای و همه چیز، همه حرفها و حس‌ها راست و طبیعی‌اند. عاشق سه بازیگر اصلی فیلم‌ام. عاالی بودند. اول از همه پسربچه که واقعاً بیشترین لذتی که از فیلم بردم مربوط به صحنه‌های بازی او بود. بعد مادر داستان و بعد از آن، دختر بچه‌.
«رضا میرکریمی» هم از کارگردانان محبوبم است. این را بعد از «به همین سادگی» فهمیدم. از «زیر نور ماه»ش که در سینما دیدم تا به حال، تقریباْ همه فیلم‌هایش را دوست داشته‌ام. در همه‌شان یک جور پاکی، خلوص و صداقت عجیب موج می‌زند که دیوانه ات می کند! فیلم هایش ذهنت را سخت درگیر نمی‌کنند ولی همیشه پر از حسهای عجیب و اشاره‌هایی هستند که خودت باید کشفشان کنی و من عاشق این حس‌ها و این اشاره‌هایم.
فیلم که تمام شد با خودم فکر کردم اگر من می‌خواستم داستان «به همین سادگی» را بنویسم، چه می‌نوشتم؟! به نظرم نوشته‌ی من بارها سخت‌تر و سنگین‌تر  و طولانی تر از این داستان می‌شد!

لینک‌های مرتبط: سعی كردم "به همین سادگی" سرشار از واقعیت باشد

نوشته شده توسط نفیسه در 8:38 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه دهم آذر 1386
«اجباری» در کار نبود و چه «توفیقی» حاصل شد!
- گلزار هست.

محمدرضا گلزار -توفیق اجباری

- باران هست. 
- محمد حسین لطیفی هست.
- داستان بر سر زندگی خصوصی یک سوپراستار است.
- می‌خواهیم فیلمی برای گیشه بسازیم.
- موفقیت «آتش بس» بدجور وسوسه‌مان‌ می‌کند!
- اما...
«توفیق اجباری» فیلم جذابی نیست. حیف... می‌گویند می‌رود که رکورد اخراجی‌ها را بشکند. لبخندی بر لبانمان نقش می‌بندد و با خود می‌گویم: واقعاً هیچ کدام لیاقت این لقب «پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران» را ندارند اما از ته دل آرزو می‌کنم این «توفیق اجباری» که نصیب ما هم شد، همین‌طور بفروشد تا رکورد آن قبلی را بزند و در دل ما عروسی بگیرند!
- دیدن اون 2 تا آلبوم قبل از فیلم چسبید. ریحان خانوم!
- ایضاً آن پاپ کورن‌های خوشمزه
- اما بامزه‌تر از همه ابراز علاقه‌های گاه و بی‌گاه اطرافیان نسبت به جناب سوپراستار بود: «عزیـــــــزم!»...«آخـــــــــی!. عزیزم!» و...
- این جناب «رضاخان عطاران» در چند سال اخیر تبحر شدیدی در ایفای نقش‌های حرص‌درآر پیدا کرده‌اند. «هوو»، « » و «توفیق اجباری»... واای که چه قدر ادم دلش می‌خواهد یک مشت ناقابل نثار چانه‌ی این بشر کند!
- یکی از مدهای جدید فیلم‌سازی این است که برای بالارفتن نمک ماجرا، دو گروه: یکی (مثلاً)فمینیستی و دیگری متشکل از چند دختر لوس کنه‌ی حرص‌درآر در قصه می‌گنجانند تا یکی به احمقانه‌ترین شکل ممکن از (مثلاً) «حقوق زنان» دفاع کند و دیگری... و به این ترتیب «حقوق زنان» مترادف می‌شود با چند شوخی و جک بامزه(!) که برای دست انداختن خوب است،فقط!دست همگی درد نکند،کلاً! بچه‌ها متشکریم!!
شنیده‌ایم که گویی تهمینه خانم میلانی عزیز نیز به فکر ساختن یک فیلم با موضوع «زندگی خصوصی یک سوپراستار» افتاده‌اند. کاش همه‌ی کارگردانان مثل تهمینه خانوم فیلم می‌ساختند! شیک، خوشگل، جذاب و برای گیشه. چه اشکالی دارد؟! آدم یکی، دوساعت لذت بصری می‌برد، می‌خندد، خوابش نمی‌گیرد و شادمان از سالن سینما خارج می‌شود...

لینکهای مرتبط: توفیق اجباری و  اصلاح دیالوگهای فیلم در طول زمان اکران!، گزارش نفوذی چلچراغ:همه حاشيه هاي توفيق اجباري

نوشته شده توسط نفیسه در 19:4 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
«پاداش سکوت» فیلمی که «وظیفه» داریم ببینیمش!

نمی‌خواهم نقدی بر «پاداش سکوت» بنویسم. چون اصولاً هیچ علاقه، اطلاعات و مهارتی در نقد فیلم ندارم.

من اصلاً، اصولاً آدم سینمارویی هم نیستم! یک زمانی، بعد از آدم برفی خانوادگی، افتاده‌بودیم روی دور سینما رفتن، مرد آفتابی، عشق بدون مرز، دو زن،توتیا، سیاوش... ماهی یکبار سینما می‌رفتیم. بعد کم‌کم دیدیم فیلمها ارزش دیدن روی پرده را ندارند، انگار و حالا دیگر سینما رفتن‌های خانوادگی، تمام شدند. حالا دیگر هرکس خواست، خودش می‌رود سینما و می‌آید به بقیه می‌گوید:«این فیلمه را بی‌خیال شین!» مثل «رئیس» که پدر، اصلاً دوستش نداشت یا پاداش سکوت که من... «پاداش سکوت» فیلمیه که فقط یک دلیل می‌تواند باعث شود، ببینیمش:«وظیفه». من و همنسلان من که چیز زیادی از آن همه رنج پدران و مادرانمان در آن 8سال سخت، نمی‌دانیم «باید» این قبیل فیلمها را ببینیم و پاداش سکوت حرف جدیدی داشت برای ما. نمایانگر رنج یک همرزم، یک فرمانده، بر سر دوراهی احساس و عقل. هیچ شخصیت سیاهی هم نداشت.

 اما از این مسایل که بگذریم، نکته‌ی جالب و مسخره(!) این بود که در کل فیلم، 4 زن حضور داشتندکه رفتار 3تایشان، حال آدم را به‌هم می‌زد!

من آن سکانس آغازین فیلم(در دکه بلیط فروشی و نمایش هنرمندانه‌ی معضلات اجتماعی از دریچه‌ی کوچک دکه ) و آن نمازخواندن‌های تا سر«مالک یوم‌الدین» و در آخر، نماز کامل در مغازه‌ی پدرشهید را دوست داشتم.

نمی‌خواستم، حالا درمورد پاداش سکوت چیزی بنویسم و می‌خواستم بگذارمش برای وقتی که کتاب «من قاتل پسرتان هستم.»را خواندم ولی دیدم معلوم نیست کی بتوانم این کتاب را بخوانم چون از این کتابهای درنوبت خواندن زیادند! زیاد...

نوشته شده توسط نفیسه در 7:18 | Balatarin | | لینک به این مطلب