مجله چلچراغ، هفته پیش پروندهی کوچکی را به اوضاع عجیب و دردناک مدرسه دارلفنون اختصاص دادهبود. چند مطلب و چند عکس که نشان میداد اولین مدرسهی مدرن ایران، میراث امیرکبیر که حالا در دویستمین سال تولدش نشانهای دولتی به نامش میسازند،به مخروبهای تبدیل شده و میرود که همین مخروبه هم محو کاملاً پاکسازی شود!
مسخره است که به یک تغییر نام، این همه واکنش نشان میدهیم(صرف نظر از تاثیرگذار بودن همان واکنشها هم!) ولی به نابود شدن یک میراث گرانبها آنهم نه به دست غیر، که به دست آنها که مسئول مستقیم میراثند...
قسمتهایی از آن پروندهی ارزشمند را برای این پست انتخاب کردهام شاید این گفتنها و بازگوییها بتواند شعلهی کوچکی بیفروزد حداقل!
۱ . یادداشتی بر ویرانههای دارلفنون/ آنها نیت یکساله دارند! – منصور ضابطیان
... من میخواهم از آقایان خواهش کنم اصلاً هیچ بودجهای صرف جذب گردشگر خارجی نکنند. اصلاً به همین چندتا و نصفی توریست هم اجازه ورود ندهند و به جای آن انرژیشان را بگذارند روی حفظ همین میراث اندکی که برایمان باقیمانده. چقدر عصبانی میشویم. چقر سکوت کنیم، چقدر؟
آن از مولوی و ابنسینا و رودکی، آن از ماجرای سد سیوند و پاسارگاد، آن از ستونهای خرابشده تخت جمشید، آن از ماجرای سر سرباز هخامنشی، آن از این همه چیزی که اینجا و آنجا گم میشود، پودر میشود،غبار میشود و بخشی از جان و تن ما را با خود میبرد و آخرینش همان لوحی که سند مالکیت ما بر خلیج فارس بود و همین روزها معلوم نشد که چرا و چگونه خراب شد و کسی نگفت چرا، کسی یقه کسی را نگرفت و صدایش پشت تعطیلات طولانی خرداد گم شد.
شما نیز چون من عصبانی خواهید شد وقتی ببینید که دارالفنون نخستین مدرسه مدرن ایران که امیرکبیر آن را با خون دل ساخت، حالا ویرانه شده.برای دوستان جمع کردن و بردن سفرای خارجی به یک استان غربی و برایشان رقص محلی نشان دادن مهمتر است از آن چه که دم دستمان است و قدرش را نمی دانیم.
مقصر چنین وضعیتی تنها مسئولان نیستند. خود ما هم هستیم. تک تک ما. برایمان همه چیز السویه شده. آقای بهرام بیضایی هم مقصرند که شاگرد دارالفنون بودهاند و حالا نمیدانند که چه بلایی بر سر دارلفنون آمده. آقای محمدعلی سپانلو هم مقصرند که شاگرد دارلفنون بودهاند و حالا چهرهای آشنا که حرفشان شنیده میشود. آقای محسن مخملباف هم مقصرند که امیرکبیرشان تنها نقشی است بر پرده سینما و درباره ویرانی مجسمه بودا در افغانستان بیشتر نگران میشوند تا درباره ویرانی دارالفنون...همان جوانهایی که شما بیهویت میخوانیدشان اگر تصمیم بگیرند می توانند کاری که شما نمیتوانید در چند سال انجام دهید را چند روزه انجام بدهند. کافیست در یک سازوکار قانونی یک NGO تشکیل دهند و اجازه فعالیت در قالب آن را داشته باشند.
دارالفنون تنها یک بهانه است برای یادآوری آن چه که داریم ویرانش میکنیم. که امیرکبیر گفته بود:«آسان به دست نیامد که آسان از دست برود.»
مرا به خاطر عصبانیتم ببخشید. حالا سکوت میکنم تا شما عکسهای صفحه بعد را ببینید.
2 . دارالفنون؛دیروز- روزهای آرزو- شرمین نادری
سیزده روز بعد از مرگ میرزا تقی خان امیرکبیر اولین مدرسه عالی ایران، به سبک و سیاق مدارس اروپایی، تاسیس شد... روزنامه وقایع اتفاقیه خیلی بامزه، همه ماجراهای دارالفنون از تنبیه بچهها تا گرفتن نشان طلایشان را در روزنامه درج میکرد... دارالفنون کارگاههای شیمی و ذوب فلز و نقشهکشی، آزمایشگاه معدن، عکاسخانه و چاپخانه داشت اما باورتان میشود یا نه رئیس چاپخانه دارالفنون محمد حسن خان اعتمادالسلطنه پسر حاجی علی خان فراشباشی مامور قتل امیرکبیر بود.
3 - دارالفنون؛ امروز- سالهای حسرت- امیر هادی انواری(+)
اصلیترین دلیل سرگردانی دارلفنون مشخص نبودن مالکیت آن است. این بنا با توجه به اینکه در فهرست آثار ملی ثبت شده و قائدتاً تولیت آن باید به سازمان میراث فرهنگی سپردهشود، بعد از نامهنگاری حداد عادل به رئیس دولت نهم، به آموزش و پرورشی واگذار شد که موضوع کمبود بودجه و عدم پرداخت به موقع حقوق کارمندانش، سالهاست مجال بحث و گلایه است.
ابتدای خیابان ناصرخسرو، کنار چند مغازه کوچک الکتریکی، دری کوچکتر(تنها در به جا مانده از تجاوزهای مکرر ساختمانهای دولتی به حریم دارلفنون)قرار گرفته... به دیدن آمفی تئاتری که صحن آن کاملاً تخریب شده و گچ دیوارهایش ریخته میروم. مجسمه منحصر به فرد گچی امیرکبیر، کار دوست امیرکبیر «ابوالقاسم صدیقی» مجسمهساز برجسته، یک گوشه آمفیتئاتر رها شده... تاسفآوره که بدانید تونلی که از دارالفنون به قصر شمسالعماره کشیدهشده بود تا ناصرالدین شاه مخفیانه به تنها آمفی تئاتر آن زمان بیاید و تئاتر تماشا کند، در حال تخریب است. طوری که جرات وارد شدن به آن را نمیکنید... در دارلفنون بسته است. همه کس نمیتواند به دارلفنون برود به این توجیه:«بنا در حال تخریب است. نمیشود بازدید عمومی گذاشت، جان بازدیدکنندهگان در خطر است»... گفتنش سخت است ولی ای کاش دارالفنون به اندازه توالتهایی که پیمانکاران ایتالیایی سفارش میدهند ارزش داشت، که این وضع دیوارهایش نباشد... مخابرات در زمانهای مختلف طوری به حریم دارالفنون تجاوز کرده که دیگر اثری از درباب همایون نیست، و معلوم نیست دو امامزادهای که در حیاط دارلفنون بودند الان کجا هستند؟!معلوم نیست مغازههای متعلق به دارلفنون چگونه در اختیار فروشندگان وسایل الکتریکی و لباس قرار گرفته!...امیرکبیر با امکانات سال 1268، 14 ماهه دارالفنون را ساخت. اما سازمانهای مسئول از سال 75 نتوانستهاند آن را بازسازی کنند!... اگر همین امروز به دارالفنون بروید به جز چند کارمند و دو، سه نفر کارگر شهرداری که نخالهها را جمع میکنند و یک سرایدار کس دیگری نیست. کنج آمفی تئاتر مجسمه خاک گرفته امیرکبیر در انتظار ویرانیهای تازهتر است. روزبهروز که نه، لحظه به لحظه...
|+|موضوع مطلب:40چراغ
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: گزارش هایی از مخروبه ای به نام دارالفنون در:روزنامه ایران(آبان ۸۳)، همشهری(فروردین ۸۵)،ابرار اقتصادی(آبان ۸۶)، بیبیسی و... (انگار این گفتنها هیچ فایدهای ندارد!)
| | لینک به این مطلب 2 . دانشگاه آقای برادر، این خوبی بزرگ را دارد که هر هفته، هم همشهری جوان در کتابخانهاش موجود است، هم چلچراغ! و دیگر لازم نیست خودمان هر هفته 800تومان ناقابل به آقای خوشاخلاق دکهی بالا بپردازیم. دو روز وقت داریم که هر دو را بخوانیم. این طوری، هم دیگر لازم نیست عزا بگیریم که این همه مجله را کجا باید جا داد هم اینکه الگوی مجله خوانیمان تصحیح شده. البته روش کارمان این است که اگر مطالب ارشمند بودند، خودمان میرویم مجله را میخریم برای انبار کردن! اما حالا با این روش، بیشتر میتوانیم کارت اینترنت ابتیاع نماییم. باشد که رستگار شویم. کلاً!...
3 . منتظر سرویس دانشگاه، ایستادهام. دختر کناری، چلچراغ میخواند. سر صحبت را بازمیکنم. Wow! و اینگونه یک دوست باحال همفکر پیدا میشود! تا توی دانشگاه حرف میزنیم. او هم، خفن چلچراغیست. آدم نمیداند اینهمه ذوق را کجای دلش بگذارد!(:دی) دیدن آدمهایی که چلچراغیِ پایهاند (که به ندرت هم پیدا میشوند) بسی کیف دارد. خدایشان اجر دهاد!
| | لینک به این مطلب
خُب نرفتم دیگه! نرفتم! همین!...
تازه دردش بیشتر است وقتی...
مدتهااااا برنامهریزی کنی...
سه کارت دعوت از سه طریق، در سه زمان مختلف برات جور بشه...
از حافظ بپرسی، بگه:
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار انجاست میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
یک دقیقه صد در صد مطمئن باشی که میری دقیقهی بعد مردد و دقیقهی بعدتر ، صد درصد مطمئن باشی که نمیری...
آخرسر تصمیم بگیری که برای یکبار هم که شده «عاقلانه» رفتار کنی و مثل یک بچهی خوب درسات را به چیزهای دیگر ترجیح دهی...
تمام روز عید قربان و شب یلدا، همراه استرس امتحان فردایش، از میهمانی لذت ببری!...
فردای شب یلدا، دو کلاس صبحت را دودرکنی که درس بخوانی برای امتحان ظهرت، هر دو استاد، استثناً آن روز حضور-غیاب کنند...
بروی سر جلسه امتحان. از 37 نفر، که 34نفر رای موافق برای برگزاری این
امتحان دادهبودند، 24نفر، خواستار لغو امتحان باشند، استاد مرحمت کند و دربرابر التماسهای دانشجویان، آپشن بدهدکه:«هرکس خواست امتحان بدهد. بقیه هم با امتحان آخرترم این بخش را امتحان بدهند.» و تو هم از خدا خواسته، بیخیال امتحان شوی و همراه 27نفر دیگر جلسه را به قصد کافینت دانشگاه ترک کنی...
صبح دوشنبه است به سرویس دانشگاه نمیرسم، بیخیال کلاس میشوم، برمیگردم خانه، پای اینترنت. بگذار ببینم دیشب چه گذشته در شب چله چلچراغ؟!
بیرون هوا خیلیخیلی سرد است. یک فنجان شیر داغ درست میکنم و ... اوه مای گاد!...
اول گزارش تصویری مهر را میبینم. مردی با عبای شکلاتی هست. عادل
هست. گلشیفته هست... یک مشت محکم حوالهی میز بدبخت میکنم!
گزارش سینمای ایران را که میخوانم، چند فحش نثار خودم مینمایم(!!) که چرا آدموار درس نخواندم که به آرزوم برسم و دانشگاه تهران قبول بشم و این همه مکافات نداشته باشم!
متن کامل گفتگوی فاطمه معتمدآریا با سیدمحمد خاتمی، لینکها را یکییکی Open in a new tab میکنم. بیشتر، خبر است ولی گزارش هم هست. رودر رو قسمتی از جملات روی کارت دعوت جشن را نوشته:« شما و مردي با عباي شكلاتي، سيد محمد خاتمي، ميهمان ويژه اين جشن
هستيد. يك صندلي ويژه يك جاي سالن براي شما نگه مي داريم، شايد صندلي آخر، اگر به موقع بياييد» همچنان افسردگی مرا فراگرفته... اوه! «جادی» گزارش لحظه به لحظهی جشن شب یلدای چلچراغ را نوشته البته قسمت اوله فعلاً. عالیه. گزارش را همانجا در طول مراسم تایپ کرده، فوقالعادهاست. الان حس میکنم بهتر است بروم سرم را بکوبم به این دیوار خوشگل سفید کناری!
خب این شد که نه رفتم جشن چلچراغ که امسال در سالن 2000نفری میلاد(نمایشگاه بینالمللی)و با حضور سیدمحمد خاتمی، عادل فردوسیپور، فاطمه معتمدآریا، گلشیفته و بهزاد فراهانی، مهران مدیری و پیمان قاسمخانی، محسن نامجو، هانیه توسلی، حبیب رضایی، باران کوثری، پ وران شریعت رضوی، بهاره رهنما، پگاه آهنگرانی، فرزاد حسنی، هوشنگ مرادی کرمانی و... برگزار شدهبود. نه امتحان دادم. نه فارغالبال از شب یلدا لذت بردم. نه... اَه این چه زندگی مسخرهی یخ بیمزهایه؟! اصلاً همین امروز میرم خودم را از اون برج میلادتون پرت میکنم پایین!!
لینکهای مرتبط:
گزارش جشنهای شب چله چلچراغ:
1- جشن چلهی اول- فرهنگسرای بهمن- گزارش کامل مراسم (از نزدیک)-1384
2- جشن چله دوم- سالن اریکه ایرانیان- 1385
3 - جشن چله سوم- سالن میلاد نمایشگاه بینالمللی- 1386
اخبار: (عصیان - مهدی بوترابی)
گزارشات تصویری جشن شب یلدای چلچراغ:
مهر - ایسنا - آنا - برنا نیوز - فارس- شهر:(۱-۲) - دوربین دات نت:(۱-۲) - نمای آینده - یلداباکس- شروین
گزارشات تحریری جشن شب چله چلچراغ:
جادی:۱ و ۲ (گزارش لحظه به لحظه) - ایرنا - سینمای ایران، چلچراغیها(۲گزارش)، برنا نیوز، آفتاب، وبنوشت، ننه سرما، پیپری، گل آقا(جارچی:بفرمایید هندوانه)
اعتماد(گزارش جشن)، اعتماد (چند نقد در حاشیه جشن) <-> اعتماد (جوابیه علی میرمیرانی)
یاالثارات(فاطمه معتمدآریا مسئله دار است!) - کیهان(چله نشینی اصلاح طلبان)
رادیو زمانه(ابراهیم نبوی:نامه به یک ابراهیم رها و یک ژوله فهیم)
پینوشت: یک تشکر ویژه از شروین عزیز که دربخش «بازتابهای جشن شب چله:مثل سرگیجه فصلی» در مجله چلچراغ، قسمتی از این پست را آوردهاست.
| | لینک به این مطلب - متقاضی زیاده. قرعه کشی کامپوتری انجام میدهیم و کارت جشن را این طوری تقسیم میکنیم...
(: با نبی چت میکنم. میگوید سه کارت شب چله چلچراغ دارد اما قولشان را به کسان دیگری داده!... آخر سر قرار میشود «من اصلاً به فکر این که کارت بههم میرسه یا نه، نباشم.خودش دوتا کارت برام جور میکنه.»...
:-/ برنامهریزی کردهام: احتمالاً پنجشنبه(1روز قبل از شب یلدا) جشن را میگیرند. من سه شنبه عصر میروم و کل چهارشنبه را وقت دارم که یک خرید درست و حسابی بروم. مدتهاست میخوام پالتو، مانتو و کفش بخرم ولی اینجا یک مرکز خرید درست و حسابی که بروی داخلش و انواع مدلها و قیمتها با تنوع زیاد وجود داشته باشه مطمئن باشی که همینجا یک چیز به دردبخور پیدا میکنی،نیست. تصمیم میگیرم حالا که میخواهم بروم تهران، از همان جا خرید کنم که تنوع بیشتره و امکان خریدن یک چیز متفاوت هم.
;) اما از طرفی اصولاً در این فضای امن اجتماعی یک دختر تک و تنها که نمیتواند برود یک شهر دیگر. آنهم پایتخت. آنهم در موقع اجرای طرح غرورآفرین امنیت اجتماعی. به برادر گرامی پیشنهاد میکنم که افتخار بدهم، با من بیاید! میگوید: « من از این مسخرهبازیا خوشم نمییاد!(اشاره به جشن چلچراغ)» البته بعداً که گفتمان میکنیم، حرفش را پس میگیرد!!
): شنبه-17/ 9/86- کلاس آمار و احتمال- بچهها پیشنهاد میکنند که برای سبکتر شدن امتحان پایان ترم، یک امتحان دیگر بدهیم و قسمتهایی حذف شود. تاریخ امتحان:1دی!
فقط 5 نفر از 38 نفر، با این تاریخ مخالفیم. حسابی داد و بیداد میکنیم(!) ولی نمیشود. امتحان میافتد همان فردای شب یلدا.
:O دوشنبه است. دیگر نمیتوانم صبر کنم. زنگ میزنم دفتر چلچراغ:
- جشن شب چله چی شد. پس؟!
- عزیزم! جشن کنسل شد.
- چرا؟!
- چون بهمون مجوز ندادند!
---------------------------------------------------
پینوشت: خبرها، حاکی از آن است که مشکل مجوز جشن چله چلچراغ، حل شده. امید که جشن چلهی چلچراغ به آنها که میروند، خوش بگذرد!:(
لینکهای مرتبط:جشن چله چلچراغ:۱- با حضور مردی با عبای شکلاتی(دی ۸۴) ۲- در سالن اریکه ایرانیان(دی ۸۵) لینک این پست در:(بازنگار-بالاترین)- جشن چلچراغروز یکشنبه 2 دی
من و مردی با عبای شکلاتی میهمان ویژه جشن چله چلچراغ بودیم!(گزارشهایی از جشن چله چلچراغ در سالن میلاد)
| | لینک به این مطلب
حسهای ناب و متفاوت. یک جور کلاس "ناخودآگاه". دوستش دارم هنوز هم (با تمام کاغذهای گاه، زردش!). اما گاهی اوقات برخی نوشتههایش آن قدر آدم را تحت تاثیر قرار میدهد که ... که حس میکنی تمام حرفهایی که مدتها راه گلویت را بسته بودند، یک دفعه فریاد شدهاند.نوشتهای که در این پست برایتان آوردهام، اولین "نوشته، بر باد" چلچراغ است. آقای خلیلی نسل سومیترین نسل دومیایست که در عمرم دیدهام. اگر چند نام را از این متن حذف کنید، عمراً نمیتوانید حدس بزنید که این نوشته، مربوط به 6 سال پیش است و نویسندهاش هم یک نسل دومی!... نسل سوم!... یعنی چه؟!... نسل سرگیجه... این بهترین عبارتیست که نسل من را توصیف میکند... نسل تردید، شاید!... نسل سردرگمی، نمیدانم!
چلچراغ- شماره یک-11خرداد 81
چه کسی گفته چلچراغ صدای نسل سوم است.
«نسل سوم صدا می خواهد چه کار؟
این همه بلندگو برای دادزدن، این همه کوه و کمر برای فریاد زدن. این همه اتاق دربسته برای زیرآواز زدن. این همه خیابان برای گشت زدن، این همه ماشین برای بوق زدن. این همه کافی شاپ، کافی نت و کافه گلاسه برای گپ زدن.
این همه روزنامه که هنومز تعطیل نشه، این همه مجله، هفته نامه، ماهنامه، صداو سیما، شبکه یک، شبکه دو، شبکه سه، شبکه تهران، شبکه جوان، نیمرخ، تمام رخ، شب دهم، شام آخر، پارتی، پر پرواز، یک رنگیو دورنگی، مجلس زن کشی،پف... خدایا چقدر خوشبخت است این نسل سوم!
مگر چه حنجرهای دارد این نسل سوم، چقدر حرف دارد این نسل سوم، چقدر توقع دارد این نسل سوم؟
آهای ... تو! هی... یو! با توام... تو!چقدر توقع داری تو؟ این همه جا برای رفتن، آمدن، وقت کشی، سگ کشی، دوست شدن، تلفن دادن، تلفن نگرفتن، بورشدن، خندیدن، ضایع شدن، گریه کردن، عاشق شدن، متنفر شدناشک ریختن از زور خنده، خوشبخت شدن از زور گریه، این همه ایتش ایتس دور و بر پارک ملت، این همه بوق توی استادیومازادی، ممدبوقی، سهراب بوقی،این همه خیابان، محله، میدان، جردن، شوش، شهرک غرب، پاساژ گلستان، پاساز پایتخت، دروازه غار، جوادیه، جواتیه و ...
- جوات... چلچراغ خیلی جواته، چلچراغم شد اسم؟آدم یاد این جوونای ناکام میافته که در کمال تاسف بر اثر یک سانحه جانگداز... حجلهشان را میگذارند سر کوچه.
بنویسید چلچراغ صدای نسل ناکام که در کمال تاسف...
صدای نسل سوخته، موج مرده، نسل از نفس افتاده...
- نسل دوم یا سوم؟
- چه فرقی میکنه وقتی اسمش جواته، مدیرمسئولش هم که... خب نسل دومیه دیگه، مگه نیست؟
- یه مرد بود، یه مرد...
این نوستالژی نسل دومه، ترانه نسل سومیه چیز دیگهست.
- اینک منم، زنی تنها، ایستاده در آستانه فصلی سرد...
- هشتمین رنگ قشنگ جادهی رنگین کمون...
- نسل فریاد زیرآب...
- اگه راست میگید، بنویسید صدای نسل جیغ، عصیان، آجر دیگری بر دیوار، شبح آزادی، شورش بیدلیل، بچههای خیابان پشتی، دخترهای ادویهای، چشمان کاملاً بسته، رقص با گرگها، سرگیجه...
- نسل سوم، اینها نیست، یعنی میدونی اینها هست و اینها نیست... چه جوری بگم ...
- چون نور که از مهر جدا هست و جا نیست...
- این شعر شماست، شعر نسل دوم، نسل...
- نسل نابخشوده، مظنونین همیشگی.
- این نگاه شماست به نسل من، پدرخوانده عزیز!
- دستهای آلوده، غرور و تعصب، غیرقابل چاپ!
- آه ای برادر کجایی ؟
- قیصر کجایی که داش فرمونتو کشتن!
- بنویسید نسل وداع با اسلحه، نسل آرامش در حضور دیگران... بنویسید: من گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، امضا: نسل سوم.
- امضا نسل سوم؟
- بنویسید: ناگهان عشق ، نسل ناگهان عشق... نسل سوم همین است، بی کم و کاست، چه کسی میبیند؟ چه کسی میشنود، چه کسی میداند، چه کسی میفهمد؟
مدیر مسئول[فریدون عموزاده خلیلی] »
| | لینک به این مطلب امروز در وبگرديم به سراغ وبلاگ دوستانم هم رفتم که آخرينشان مرشد و مارگريتا بود ..توي پست امروزش خبر جالبي بود...."بزرگمهرشرف الدین دوست داشتنی ، وبلاگش را با نام جالب توجه"" بزرگمهرCtrl+F5 راه اندازی کرده است ""
خبر قابل توجهي بود ...روي لينکش کليک کردم وتا صفحه بالا بياد بقيه پستشو خوندم ...بقيه اش جالبتر بود !...گفته بود که بزرگمهر توي پست جديدش حسابي مسخره اش کرده به خاطر کامنتي که در وبلاگ من گذاشته بوده!(همين چند پست پايين تر ،همون جايي که براي بزرگمهر جوابيه داده ام)
« نفیسه در استنفورد » برای تبریک تولدم و ورود به بیست سالگی ام ، بیست بار تولدم را در کامنتهایم تبریک گفت و جالب است که بزرگمهر جوابیه ی من را در وبلاگش گذاشته و جایتان خالی کلی هم مسخره کرده است . من هم با دیدن کامنتم کمی خجالت کشیدم : «یکی بود که به موضوع بحث مربوط میشد (خوشبختانه کمی در حمایت از من) و دیگر نظرها حول لینک دادن و لینک گرفتن بودند، مثال:
«نفیسهی دوست داشتنی نمی دانی چقدر خوشحالم کردی و من چقدر از دست تو خندیدم . نمیدانم خوبیات را چگونه جبران کنم . واقعا ممنون. به مامی تان هم بگو که چه روز قشنگی به دنیا اومدن .»
شاید وقت این باشد که «ما» وبلاگنویسهای بفهمیم کارکرد وبلاگ، کمی با اس.ام.اس فرق میکند. »
بايد فکر کنم ...بايد فکر کنم...... سريع "دي سي "شدم و بادقت وبلاگ بزرگمهر شرف الدين را خوندم حرفهاي زيادي براي زدن هست......
پ.ن: این روزها تعداد ریادی از سرچ نام «بزرگمهر شرف الدین» به وبلاگ من وارد می شوند. در این پست جدید مطلبی در مورد خروج سردبیر چلچراغ از مجله و رفتنش به لندن نوشته ام.
| | لینک به این مطلب اپیزود اول: دعوت میشوم!
این که اینجانب چگونه به اولین جشن بزرگ چلچراغ دعوت شدم، پروسهای طولانی و جالب و با نمک دارد. که حوصله تعریف کردن دوبارهاش را ندارم. میتوانید خودتان، این چند پست را پشت سر هم بخوانید و بفهمید! اما روی دور تندش میشود این: اعلام آمادگی با تلفن و نامه- پرکردن و فرستادن فرم شرکت در جشن- تلفن برای اعلام وصول- خبری نمیشود...- تلفن:«شما دعوت نشدهاید.»- :(( :(( - یک پست+ شونصد ایمیل به شونصد نفر!-3 کامنت از دو نفر- تلفن-مریم ذولفقار-آقای خلیلی-منصور ضابطیان- کارت دعوت- پیک موتوری و حرکت!
اپیزود دوم: و چگونه بدان سو روان میگردیم!
خب بعد از پروسه طولانی دعوت، این که من چگونه باید بروم، خیلی بحث ندارد. من میگویم میروم و یک تبصره را میپذیرم:«با مامان میروم!» و اینگونه به تفاهم میرسیم!
شب یلداست و همه خانهی خاله جمعیم. فریم عینکم را عوض کردهام و به آقای عینک فروش گفتهام حتماً تا ساعت 10 فرداشب (یعنی شب یلدا) میخواهمش. شام میخوریم و آقای عینک فروش، عینک جدید را میفرستد. ساعت، 10:45 است و ما باید به اتوبوس ساعت 11:30 برسیم. ساعت 11:20 دقیقه میرسیم و با سرویس ساعت 11:00 میرویم!... در ماشین، مجبوریم فیلم «بازنده» را تحمل کنیم و من تمام سعیام را میکنم تا کمی خوابم ببرد!... ساعت 4:30 میرسیم و کمی منتظر میشویم تا زمان بگذرد و ساعتی نرسیم که دخترخالهی بدبخت را از خواب بپرانیم!. ساعت 8 میرسیم خانهاش. میخواهیم کمی خرید کنیم. ناهار را هم بیرون میخوریم. فرهنگسرای بهمن دقیقاً در آن سر شهر است. بالاخره میرسیم...
اپیزود سوم:قبل از ورود!
تصمیم داریم از کسی بپرسیم «سالن شهید آوینی» کجاست. اما هیچ احتیاجی به پرسش نیست. صف بچههای چلچراغی تابلوست! میایستیم در صف. من یک بلیط دارم. «رو» هم ندارم! و حتی در تهران هم نمیتوانم این کمرویی را کنار بگذارم! به مامان نگاه میکنم... میگوید:« تو برو. من اینجا میایستم. یک خورده کتاب میخوانم تا برگردی.»... دلم نمیآید ولی چه کنم؟! میروم و مامان بیرون در میایستد... از در که میروم تو، اولین چیزی که توجهم را جلب میکند، یک میز کوچک است که پرچمی رویش پهن کردهاند و چندین نفر دور میز جمع شدهاند. پرچمی با امضای چلچراغیها برای هدیه به آقای خاتمی... امضایش میکنم... آقای خلیلی را میبینم که از یکی از درها ی سالن خارج میشود، میروم جلو، سلام میکنم. خودم را معرفی میکنم. میگوید:«اِ! بالاخره تو هم اومدی؟!» و میخندد. تشکر میکنم و میرود...
میروم داخل سالن. از روی کارتم، صندلیام را پیدا میکنم. ردیف چپ سالن است. اصلاً جای خوبی نیست. از روی صندلی، ظرف پر از انار دانهشده و فال حافظ را برمیدارم. بعد زل میزنم به سالن که هنوز زیاد پر نشده و همه در حال راه رفتن هستند... یکدفعه مامان را میبینم که اشاره میکند بروم ردیف وسط، کنار او بنشینم! میگوید:«فقظ چند نفر بودیم که بیرون ایستادهبودیم و کارت نداشتیم. گفتند: اشکالی ندارد. بفرمایید داخل.»... ردیف سوم مینشینیم.
هنوز مراسم شروع نشده که همهمه میشود و آقای خاتمی در میان محافظانش و در حالی که سالن از سوت و کف و هورا منفجر شده، وارد میشود. مدتی طول میکشد تا صداها فروکش کند. من هنوز ایستادهام خیلیها که به احترام خاتمی ایستادهبودند، مینشینند. آقای خاتمی از جا بلند میشود به طرف جمعیت برمیگردد فاصلهی زیادی با او ندارم. و نگاهش دقیقاً به سمت من است. دوربین را آماده کردهام ولی در این لحظهی حساس کار نمیکند! اَه هرکاری کردم نگرفت!
اپیزود چهارم: و آغاز مراسم...
قرآن، سرود ملی ایران و بعد مجریان مراسم: منصور ضابطیان و پگاه آهنگرانی با لباسهای ست مشکی و قرمز به روی سن میآیند. کمی صحبت میکنند که پاسکاریها و سوال و جوابهایشان کمی تصنعی از آب درآمده... شعری درباره امام رضا(ع) از سهیل محمودی خوانده میشود...
سپس کلیپی پخش میشود که ترانهاش را معصومه ناصری گفته و پسر جوانی در آن بازی میکند. تحریریه را نشانمان میدهد و کلیپ قشنگی از آب درآمده. من از این بیت خوشم آمد:«مینویسم مثل فریاد»... در قسمت بعدی مجریها میخواهند از یک نویسندهی چلچراغ دعوت کنند که به روی سن بیاید. چند اسم میآورند و با چن عیب که روی بچههای مردم میگذارند(!) ردشان میکنند و در آخر:«یک نفر که هم قدش درازه و با صحنه هارمونی نداره، هم خیلی تپق میزنه... امیر مهدی ژوله!»... امیر ژوله برای آقای خاتمی سه، چهار تا جک «بازسازی» کرده که خیلی جالبند...
- یک روز، انتخاباتی بود که همه میخواستند شبیه خاتمی شوند. یکی عینک میزد، یکی لبخند. اما در این میان یک نفر آروم نشستهبود. خوشحال شدن. ازش پرسیدن تو چی کار میکنی؟! گفت: من دارم روی نظریه گفتگوی تمدنها کار میکنم!
جکها که تمام شدند، ژوله رو کرد به آقای خاتمی و گفت:«من یک آرزویی دارم که امیدوارم وقتی مییام پایین، بهش برسم... آقای خاتمی! من همیشه دوست داشتم شما را بغل کنم!» سالن از خنده منفجر میشود، امیر ژوله از روی سن پایین میآید. آقای خاتمی از جا بلند میشود چند قدم به استقبالش میرود و امیر را در اغوش میگیرد. چه قدر این لحظه، قیافهی امیر ژوله دیدنیه!
منصور ضابطیان قبل از اعلام برنامه بعدی میگوید:« از همه خانمها و کسانی که میآیند بالا خواهش میکنم دیگر از ارزوهایشان صحبت نکنند!
کلیپ «گدایی موزیکال» با هنرنمایی منصور ضابطیان و هوتن ابوالفتحی پخش و سالن از خنده منفجر میشود.
پگاه میگوید البته شما میبینید که منصور ضابطیان احتیاجی به گریم نداشت!
برنامهی یعدی، کلیپی است از عکسهای حجت سپهوند و طنزنوشتههای ابراهیم رها با موضوع وقایع گذشته بر مردم و آقای خاتمی در این ـ8سال عجیب زندگی ما». البته اشکالش این بود که نوشتهها ریز بودند و بعضیها، درست خوانده نمیشدند. (اما بعداً در فیلم دیدم که چه کلیپ خفنی بود!)
بعد نوبت محبوبه حقیقی بود که متن زیبایش را برای اقای خاتمی بخواند.
و اما میرسیم به کنسرت شهرام ناظری به کارگردانی «بزرگمهر حسینپور»! انیمیشن فوقالعادهای بود که حسابی همه را خنداند. اول دستهای کارتونی بود که تنبک میزد، بعد یکی یکی نوازندهها را نشان داد و بعد خود شهرام ناظری با آن سبیلهای عجیب! و سالن منفجر شد از خنده! واقعاً که «بزرگمهر حسینپور» یک آدم فوق خلاقه!...
اما صدای خیلی بند سالن واقعاً اعصاب آدم را خورد میکرد. کلاً سیستم صوتی اصلاً خوب نبود.
بعد از کنسرت کاریکاتوری شهرام ناظری، حمید حامی، با گیتاریستش روی سن آمد و سه آهنگ اجرا کرد.
بعد هم سه جوان چلچراغی زرتشتی، کلیمی و مسیحی ابتدا، نیایشهایی از کتابهای مقدسشان خواندند و سپس هرکدام متنی را به آقای خاتمی تقدیم کردند.
باید اعتراف کنم که از این همه تعریف و تمجید واقعاً خسته شدم!
سه فیلم کوتاه بخش میشود از سه چلچراغی شهرستانی که بازهم برای اقای خاتمی نوشته و خواندهاند: دختری با چادر مشکی و روسری سفید، پسر قمی با کت و شلوار در حالی که در بکگراند، حرم حضرت معصومه دیده میشود و یک دختر روستایی با روسری سبز و لهجهی محلی.
کاش منم عکاس بودم و میرفتم اون جلو!...
دونفر دیگر هم متنهایشان را برای آقای خاتمی میخوانند:اولی دختر شهید عدالتمنش که با یک بیت زیبا و معروف(که یادم نیست!) متنشو تمام کرد و دومی، دختری که با ویلچر امد بالا و از آقای خاتمی به خاطر لوایحی که در جهت کمک به معلولین تنظیم شدهبودند، تشکر و آرزو کرد که این لوایح عملی شوند.
شعر مردی با عبای شکلاتی هم یکی از دوستداشتنیترین بخشهای مراسم بود. شعرش را «نیلوفر لاریپور» گفته بود و «مازیار عصری» خواندش. بعد از پایان آهنگ هم، نیلوفر لاریپور رفت روی سن و چند کلمه درباره شعرش صحبت کرد.
مثِ یه شعله درخشید تو شب خالیِ خونسرد
این عجیبه ولی انگار یه نفر باورمون کرد
یه نفرکه آسمونو به دل آینه بخشید
دلشو شکستیم اما از گلایمون نرنجید
شب لبخند و گل و ترانه های شکلاتی
شب مردی، شب مردی، با عبای شکلاتی!
هنوزم بودن با تو برامون یه اتفاقه
عکس تو اگرچه کهنه است روی دیوار اطاقه
تو نجیب و مهربونی بیا مهربون ترین باش!
لااقل فقط یه ذره چلچراغی تر از این باش
اپیزود پنجم: و بالاخره آقای خاتمی روی سن میرود!
هر بخش از برنامه که تمام میشود، مجریان مراسم میگویند:« و حالا نوبت چیه؟!... نوبت برنامهی آقای خاتمی... نشده!» به همین بینمکیها!
منصور ضابطیان، میآید روی سن، میگوید:«ببخشید! من پگاه را گم کردم!»... یک دفعه از آخر سالن صدای پگاه آهنگرانی میآید. میرود روی سن و میگوید:« ببخشید به من گفتهبودند، 10دقیقه وقت داری. من رفتهبودم... دستشویی!... همه میزنند زیر خنده... بعد گفت:« من دیدم آقای خاتمی از اول مراسم زیاد نخندیدن ولی سر این دسشویی رفتن من خیلی خندیدند!...
خب! دیگه نوبت آقای خاتمیست که برود روی سن. وقتی مجریها این را اعلام میکنند، سالن از سوت و کف و جیغ منفجر میشود.
سه صندلی روی سن گذاشتهاندبرای پگاه آهنگرانی، سیدمحمد خاتمی و منصور ضابطیان که گوشهایش از شدت هیجان سرخ شدهبود!...
جمعیت سرود یار دبستانی رامیخواند و بعد یکصدا فریاد میزنند: خاتمی دوست داریم. دیگه همه ساکت شدهاند تا خاتمی صحبت کند که یکدفعه، مردی از وسط جمعیت فریاد میزند:«خاتمی خییلی دوست داریم!» خاتمی هم میخندد و به ابراز احساسات پاسخ میدهد!
سوالات شروع میشود. گاهي پگاه و گاهي منصور ضابطيان... چندتا از سوالات جالبند:
- منصور ضابطیان:آقای خاتمی! شما چرا اینقدر دیر ازدواج کردید؟ در حالی که آخوند ها معمولا زود ازدواج ميکنند. مثلا اين آقاي ابطحي با پسر بزرگشون 12 سال اختلاف سن دارند!(البته ابطحي اصلا پسر ندارد و اين فقط يه شوخي خنده دار بود! بعدا در وبلاگ ابطحي خواندم که نوشته بود :« منصورضابطیان از اینکه آقای خاتمی چرا مثل بقیه آخوندها زود ازدواج نکرده هم پرسید و بدلیل لطفی که همیشه به من دارد گفت الان فاصله ی سن پسر آقای ابطحی با خود ایشان ۱۲ سال است. فکر این را هم نکرد که برای من که اصلا پسر ندارم آن هم درجلسه ای که همسرم و دخترای گلم هم در آنجا بودند چه جوابی باید بدهم! مصطفی تاجزاده و همسرش هم بعد از جلسه به شوخی به خانمم میگفتند در مورد این پسر مشکوک تحقیق کنید! منصور ضابطیان هم گفت خود شما گفته اید هر وقت شوخی آمد بگید! »
- بعد پرسيد:« اون شبهايي که در کوير به آسمون نگاه مي کردين هيچ وقت فکر مي کردين که يه روز در مورد رنگ عبا تون شعر بگن؟!
- که آقاي خاتمي گفت سوال سختيه ولي ...
- و يک بار ديگه ...پگاه گفت من رفتم دسشويي که براي اين قسمت چشمام باز باز باشه !و آقاي خاتمي با خنده گفت حالا زود تمومش مي کنيم که شما هم به دسشويي تون برسيد....
- سوال شد که اين شب چله پيش خانوادتون بوديد چه طور بود و حالا که دوران رياست جمهوريتون تموم شده و وقت بيشتري داريد چه قدر وقت براي خانوادتون مي زاري؟..آقاي خاتمي گفت :اين شب چله با خانوادم بودم و البته متا سفانه يکي از دخترام امسال رفت خارج و خوشبختانه اون يکي که خارج بود اومد و حالا دور هميم و دق و دل اين سالها را در مي ياريم و من جوري برنامه ريزي کرده ام که ناهار ها را در خونه باشم و تا ساعت 10 فردا ش توي خانه ام ...
و بعد آقای خاتمی متني را که از قبل آماده کرده بود، در مورد جوان و جواني، خواند.(البته کتابي و رسمي!)و يه خورده در مورد کارهايي که مي کنه صحبت کرد...
در آخر مراسم منصور ضابطيان از آقاي خاتمي خواست که يک فال حافظ بگيره ..فال قشنگي بود انگار که از قبل اينو آماده کرده بودن (نمي دونم شايدم !..)و آقاي خاتمي به زيبايي تمام خواندش…
عشقبازی و جوانی و شراب لعلفام ساقی شکردهان و مطرب شيرينسخن
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام همنشين نيککردار و نديم نيکنام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برين
دلبری در حسن و خوبی غيرت ماهِ تمام گلشنی پيرامُنش چون روضهی دارالسلام
صفنشينان نيکخواه و پيشکاران با ادب بادهی گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبُک
دوستداران صاحباسرار و حريفان دوستکام نقلی از لعل نگار و نَقلی از ياقوت جام
غمزهی ساقی به يغمای خرد آهخته تيغ نکتهدانی بذلهگو چون حافظ شيرينسخن
زلف جانان از برای صيد دل گسترده دام بخششآموزی جهانافروز چون حاجیقوام
هر که اين صحبت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وانکه اين عشرت نجويد زندگی بر وی حرام
اپیزود ششم: پس از واقعه!
بعدا فهميدم چه کسايي اومده بودن که من نديدمشون ...تاج زاده و خانواده اش ..همسر و دو دختر ابطحي ...خانواده آقاي خاتمي ...منيژه حکمت ...جواد خياباني و...اون وقت من فرزاد حسني را ديدم که ايکاش نديده بودمش ...من همين جا از آقاي رها و همه 40 چراغي ها و از خودم و...به خاطر اين کار فجيعي که انجام دادم معذرت خواهي ميکنم ..مي دونيد چه کار کردم ؟! رفتم از فرزاد حسني امضا گرفتم ..اونم توي کتاب 2 قطعه عکس... آقاي رها؟!!!!!خودم مي دونم پشيمونم ...نمي دونم چي شد جوگير شدم ؟!ايکس زده بودم ؟!...البته من برنامه کوله پشتي را خيلي دوست داشتم (البته کوله پشتي 1را نه اين يکي و حالم از اون جزر و مد به هم مي خورد )ولي از خود اين بشر زياد خوشم نمي اومد ...پر رو بودنش بد نبود ولي از اين خودخواهيش حالم به هم مي خورد ...بشر به اين خودخواهي در زندگيم نديدم ...خدا را شکر اين رئيس جمهوري چيزي نشده ؟!!...بعد از منصور ضابطيان و علي ميرميراني امضا گرفتم ...اصلا از امضا گرفتن خوشم نمي ياد .. نمي دونم امضا دادن چه طوريه؟!ولي امضا گرفتن که حس خوبي نداره اصلا ...يه حس کوچيک شدن و اينها به آدم دست مي ده ...با خودم عهد کردم ديگه از کسي امضا نگيرم !... از سالن که آمدم بيرون ديدمکنار در خروجي غلغله است کنجکاو شدم ببينم توي اين جعبه هاي قرمز چيه ..رفتم جلو يکي گرفتم ..اين جا هم مثه هر جاي ديگه در ايران که وقتي چيزي را مجاني ميدن مردم از روي سرهم رد مي شن تا مستفيظ بشن ..شلوغ بود بعضي ها خودشون را مي کشتن تا چند تا ديگه بگيرن ..نو شابه ها را هم که ما نديديم !..يکي نبود بگه بابا جون دم در وايسين هر کي داره ميره يکي بهش بدين بره که اين قدر بلبشو نشه ..حالا فوقش به آخري ها نمي رسه ..مهم نيست ..مهم اينه که ....بابا بي خيال اين جشن انگار 40 چراغي بوده ها!
اپیزود هفتم: در راه... خداییش، کی بیشتر اصفهانیه؟!!
خوب حالا بايد دوباره از جنوب بريم شمال! از فرهنگسرا تا ميدون فرهنگ وتوي مترو و..40 چراغي ها تابلو بودن. اين جعبه هاي تبليغاتی خيلي فکر خوبي بود !
توي مترو در قسمتي که ما نشسته بوديم به جز يه نفر همه 40 چراغي بودن !..3تا دختر دانشجو روبه روي من و مامي و 3 تا دختر ديگه کنار من..دختر کناري به مامي نگاه کرد و گفت شما را من توي جشن 40 چراغ ديدم؟!(بعدا مامي تعريف کرد که وقتي بيرون سالن ايستاده بوده چند نفر ديگه هم که کارت نداشتن اون جا بودن يکي اين خانم بوده که گفته منو مرتضي قديمي دعوت کرده و کارت ندارم ..ويکي يک پسر بچه باحال که گفته بوده من خييلي دلم مي خواهد برم تو ولي دعوت نشدم و خيلي ناراحت بوده ..بهش گفتن تو که اين قدر دلت مي خواسته بياي چرا فرم نفرستادي ؟!..گفته فرستادم ولي زنگ که زدم گفتن جا نداريم پر شده ...بعد که گفتن شما ها هم برين تو ..مامي مي گفت اين قدر بچه خوشحال شده بود و ذوق کرده بود که نگو ...)
.خلاصه ...يه عالمه حرف زديم و معلوم شد که 2تا دختر روبه رويي دانشجواند در تهران ولي دخترسومي به قول خودش 85 درصد فقط به خاطر اين جشن از آستارا اومده بود ..عسل دختري که کنار من نشسته بود گفت که خبر نگار بخش حوادث روزنامه ابراره و اصلا 40 چراغ نمي خونه و از دوستاش پرسيده اين 40 چراغ که مي گن هر هفته مي ياد چنده ؟گفته بودن 250 بوده حالا شده 400 ..گفته اوووه 400تومن؟!..برو بابا !!..(اينو داشتي؟!..بعد مي گن اصفهانيا خسيسن!؟!)مي گفت که فقط بعضي مواقع توي اينترنت40 چراغ ميخونه وحالا همين طوري اومده وامشب حسابي انرژي شو تخليه کرده و حسابي داد زده و همه اش مواظب بوده (بنا به ملاحظاتي!!)دوستاي خبرنگارش نبيننش ..کنار عسل دو تا دختر نشسته بودن که از اون بسته هاي تابلو نداشتن ولي يکي شون يه دسته بزرگه 20 30 تايي گل نرگس داشت که ديده بودم آخر جشن از توي صحنه برداشت (شايد مي خواهد خشکشون کنه و توي يه حراج اينترنتي بفروشدشون؟!)..عسل بهش گفت يه دونه از گلاتو مي دي؟..دختره (خيلي جالب بود)گفت نه!..بعد يه کم فکر کرد و گفت اگه بخواهي مي تونم يه دونه از گلارا از يه ساقه بکنم بهت بدم؟!!!اونم گفت نه!.(اين يکي را هم داشتي؟..حالا بعد مي گن اصفهانيا خسيسن !؟!..تازه همون جاهم يکي از اون 3تا دختر روبه رويي بهش گفتن .اصفهاني اي؟!(
خلاصه ما به سلامتي فرداظهر اون شب برگشتيم شب که رسيديم ددي و آبجي کوچيکه اومده بودن استقبال و مجبور شديم تا برسيم خونه از سير تا پياز اتفاقات را براشون تعريف کنيم ...وقتي گفتيم همه مي گفتن ابراهيم رها همون علي ميرميرانيه ..ددي باورش نشد و اصرار داشت که ما سر کار رفتيم !(آخه ما خانوادگي 40 چراغي هستيم و به قول معروف 40 چراغ به سبد خانواده وارد شده !والبته من واقعا از اين بابت خوشحالم چون ديگه خودم پولشو نمي دم!...تازه خاله جون حالا بيخ گلوم را گرفته که ..من به تو گفتم از همه شون برام امضا بگير تو فقط 1 امضا گرفتي؟!...هرچي هم که مي گم بابا تو اون شلوغي نمي شد ول کن ماجرا نيست ! )البته وقتي ديد که توي صفحه "هم چون در يک آئينه "ش.ن نوشته کتابهاي آقاي ميرميراني...ديگه باورش شد بالاخره ...
اپیزود هشتم:تشکرنوشتها!
تمام سعي ام را کردم که يه گزارش کامل بنويسم براي همه اونايي که نتئنستن بيان ..نسبت به اونايي که ديدم کامل تر بود اميدوارم خوشتون بياد....
چند نکته همین جوری !
1- ازمریم ذولفقار، آقای خلیلی و منصور ضابطیان صمیمانه تشکر می نمایم.
2- جای فیلم محرمانه وافعا خالی بود ..من که خودمو آماده کرده بودم اون قسمت نون خامه ای را با دقت ببینم !
3- یه نتیجه مهم این جشن این بود که مسوولین ۴۰ چراغی فهمیدن توی انتخاب ۴۰ چراغی ها یه خورده مرتکب اشتباه شده بودن ...گواه حرفم هم اون تعداد صندلی خالی بود که خیلی ها آرزوی نشستن روشون را داشتن ولی ...
4- عکس هام خیلی افتضاحن می دونم خودم ...ولی یه جورایی جالبن چون غیر حرفه ای و غیر رسمین و درضمن توضیحاتی که برای هرکدوم نوشتم خیلی باحاله !
![]()
| | لینک به این مطلب
ا
ین جا لینک سایت ها و وبلاگ هایی که در باره این جشن نوشتن را می زارم براتون ...خودم حالا فهمیدم که چه کسایی اومده بودن ولی من ندیدمشون!
روزنامه شرق این هم بقیه مقاله در صفحه اجتمایی


کافه ناصری ....وبلاگ معصومه ناصری
پشت صحنه - به روايت يکی از اعضای گروه موسيقی
گریه در شب مردی با عبای شکلاتی
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب 




