تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
جمعه بیست و هشتم دی 1386
دسته‌ی عزاداری بانوان!
پرچم عزادارییکی از چیزهایی که وقتی بچه بودم، توی این مراسم عزاداری محرم، خیلی لجم را درمی‌آورد، این مردونه بودن دسته‌های عزاداری بود! همیشه برایم سوال بود که چرا دسته‌های عزاداری زنانه نداریم! اینکه زنها باید یک گوشه بایستند و نگاه کنند خیلی به نظرم یخ و بی‌مزه بود...
یک از ایده‌هایی که از آن زمان تا به حال در ذهنم بوده هم همینه. راه انداختن یک دسته عزاداری کاملاً زنانه و با حال. حداقل 40،50 زن با لباسهای ست مشکی- قرمز، شامل دسته‌ی زنجیرزن‌ها، دسته‌ی نوازندگان سنج و طبل و اینها، دسته‌ی سینه‌زنان و یک گروه هم‌خوانان که داستان واقعه‌ی عاشورا را به صورت نوحه بخوانند. اشعاری به فارسی، انگلیسی و عربی در بیان داستان واقعه‌ی عاشورا، زندگی آن 72 تن، صحنه‌های این واقعه و ...
حیف که تا به حال هیچ انسان باحال پایه‌ای برای عملی کردن این ایده و هزاران ایده‌ی جالبِ جذابِ متفاوت دیگرم پیدا نکرده‌ام!... آهای حق کپی‌رایت این ایده مال خودمه‌ها!!...

اما در همین رابطه، یکی از مشاغل عجیب موجود در جامعه که به شدت ازش نفرت دارم و نفس وجودیش را درک نمی‌کنم، شغل شریف «مداحی» است! (البته این نفرت هیچ ربطی به این نداره که اولین car accidentام، روز قبل از امتحان گواهینامه، با یک مداح آشنا بودها!!) مخصوصاً با ان دسته از مداحان که در مجالس ترحیم سعی می‌کنند صاحبان عزا را به دیدار «آن عزیز از دست رفته‌»شان نائل دارند، اساسی مشکل دارم! این «تظاهر» عجیب مستتر در این شغل واقعاً آدم را منزجر می‌کند. اینکه ادای گریه کردن درمی‌آورند و... اما در کل این سالها، فقط یک مداحی بوده که مداح: الحاج نزار القطری - نوحه انا مظلوم حسین- کربلاشدیداً دوستش دارم. در این نوحه‌های خالی از معنا، فقط همین یکی (و البته آن نوحه‌ی «لیس تاخر عباس» که پارسال گل کرده بود) به نظرم ارزش شنیدن داره. در این یک هفته که رسانه‌ی ملی شدیداً مبادرت به پخش این نوحه می‌کند، هر بار به جای خاموش کردن یا عوض کردن کانال، خانه ساکت می‌شه تا همه گوش کنند. عجیب دلنشینه... لحن زیبای به دور از تظاهر، دو زبانه بودن و پرمعنا بودن این نوحه سه عاملیست که آدم را میخکوب می‌کند. اما دو سوال جالب. نام مداح چیست؟! چرا هیچ صحنه‌ای از عزاداران این مجلس پخش نمی‌شود؟! فقط می‌دانیم که در «کربلا، حسینیه الحائری و مسجد موسوی» برگزار شده. همین!
کاش بیشتر از این تیپ نوحه‌ها می‌داشتیم. بیان حقایق تاریخی به هدف روشنگری و انتقال مفاهیم و در قالب اشعاری زیبا نه به هدف گریه انداختن مردم که اصولاً فایده‌ای ندارد.
نکته‌ی جالب دیگری که در این چند روز دستگیرم شده تلاش برای زدودن صورت حکومتی دین است! اینکه به جوانان بیشتر اهمیت می‌دهند و سعی می‌کنند بگویند دین، قبل از 57 هم وجود داشته و «اشکال از مسلمانی ماست» و... جالبه شنیدن این حرفها از زبان بعضی‌ها!
پی‌نوشت1: دیشب، شبکه 3، نام مداح را اعلام کرد: «الحاج نزار القطری»
لینکهای مرتبط: متن کامل، لینک دانلود فایل صوتی و تصویری نوحه «انا مظلوم حسین» با مداحی «الحاج نزار القطری»، فایل صوتی نوحه «انا مظلوم حسین»، اقتصاد مداحی در ایران،

نوشته شده توسط نفیسه در 17:13 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی ام آبان 1386
سبکم، شاید به سبکی کبوترهای دور گنبدت!
--->این پست را  به «فروزان» عزیز تقدیم می‌کنم که وقتی از آرزویش برای سفر به مشهد حرف می‌زد، برق چشمانش و حسرت صدایش دلم را لرزاند...
زن، روسری را دور گردن و چادر را دور کمر محکم می‌کند. دست دخترش را می‌گیرد  و می‌گوید: «ما رفتیم زیارت»، «الله اکبر ...الله اکبر» ... مردم، همه خیره شده‌اند به بالای ضریح، پسری 17، 18 ساله نیمه عریان‌، بالای ضریح ایستاده، فریاد می‌زند و تکبیر می‌گوید (انگار قله‌ای را فتح کرده!)، خدام با هزار زحمت پایین می‌آورندش... «خانوم! قبله که از این طرف نیست، چرا به طرف ضریح نماز می‌خوانید؟! اینجا که مکه نیست!»... «این جا سر راه مردمه، دولا نشید، زمین را ببوسید، مردم می‌افتن روتون.»... «خانوم! هل نده! وای داره نفسم بند می‌یاد!»... «داشتم زیارت می‌کردم، یهو یکی از زوار آرنجشو زد توی صورتم» (صورتش شدیداً سرخه)...
در هیاهو و فریاد و گریه‌های بی‌امان، گوشه‌ی دنجی پیدا کرده‌ام. می‌ایستم. به ضریح، به زوار و به خدام حرمت نگاه می‌کنم. خانم کناری گریه می‌کند. صدایش گاه بلند می‌شود و من می‌شنوم که شفای مریضش را می‌خواهد و...
امام رضا! سلام. بلد نیستم چه گونه «حاجت بطلبم» و چه حاجتی؟!کدام را؟!... یک قطره اشک هم از چشمانم سرازیر نمی‌شود، نمی‌دانم چرا!... جلوتر نمی‌آیم. همین جا دو، سه متری ضریحت ایستاده‌ام... حرمت را دوست دارم. کاخی شده البته نه در خور تو... گوشه‌های دنجی دارد برای دلتنگی‌هایمان...
پیرزن، عصای خدامت را می‌بوسد. مرد دست می‌مالد به در ورودی حرمت و بعد به صورت. زن، به پهنای صورت، اشک می‌ریزد و با تو راز و نیاز می‌کند... حرمت شلوغ است. خیلی شلوغ. هرکدام، با اعتقادات مخصوص به خود. حاجتهای بی‌پایان. فرهنگ‌های متفاوت و زبان‌های مختلف... خیره شده‌ام به زوارت. هرکدام «امام رضا»ی خود را می‌طلبند!... وچه کار سختیست این همه درخواست را شنیدن. حتی!... «دو یو اسپیک اینگلیش؟» از لبنان آمده. دوست دارم از او درباره تو بپرسم، امام رضای او چگونه است؟!...
نماز مغرب و عشا را روبه‌روی گنبد طلاییت می‌خوانم. نسیم خنکی می‌وزد و من در دلم نوری حس می‌کنم. چه دعایی؟ چه حاجتی و چه گونه باید بگویم؟... زیارت‌نامه می‌خوانم. تا به حال خیلی خوانده‌ام. به اندازه‌ی تمام سالهای کودکی و نوجوانی که هر سال می‌آمدیم. ولی این بار نمی‌خواهم «بخوانم». می‌خواهم «بفهمم». فارسی می‌خوانم و متن عربی را نگاه می‌کنم. چه بخواهم؟ از تو بخواهم یا تو را واسطه کنم نزد خدایم؟ چه‌گونه بگویم؟...
«کمیل» می‌خوانم. بازهم فارسی. بیرون، در صحن هنوز کمیل تمام نشده. می‌نشینیم تا آخرین کلماتش را «با جمع» بخوانیم. حس دیگری دارد. کمیل زیباست ولی چرا «دعاخوانت» این‌گونه «گریز» می‌زند؟ چرا وسط کمیل‌، مردم باید برای شهدای کربلا گریه کنند؟! نمی‌فهمم!...
صبح زود است. خیلی زود. می‌آییم حرمت، ندبه بخوانیم. سر ساعت اعلام شده، آمده‌ایم. ساعتی می‌گذرد اما شروع نمی‌کنند. هوا سرد است و محل حرفهای بیهوده نیست. بلند می‌شویم تا ندبه را در کنار ضریحت، خودمان، بخوانیم. ندبه هم زیباست و حیف است با«گریز»های بی جا خرابش کنند...
همه می‌ایستند. برمی‌گردند. خم می‌شوند. سلام می‌دهند و می‌روند. من هم با «امام رضا»ی خودم خداحافظی می‌کنم.... سبکم!... شاید به اندازه کبوترهای روی گنبدت. نمی‌دانم...
نوشته شده توسط نفیسه در 18:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
بوی حلوای شیرازی می‌دهد این ماه!
رمضان را دوست دارم و ندارم!... قبلش، حس خوبی نیست. سخت است دل‌کندن از خوردن‌های گاه‌و بی‌گاه! سخت است تغییر ساعت زندگی... اما بعد، وقتی شروع می‌شود... عاشق وقت افطار و سحرم. یک حس قشنگ و پاکی در این دو زمان جاریست که همیشه دلم برایش تنگ می‌شود. یک جور سرخوشی خاص، مخصوصاً وقت افطار، یک جور شادی و روحانیت هست که روح آدم را آرام می‌کند... عاشق حس خوبیم که موقع نوشیدن آب جوش افطار، تمام وجود آدم را تسخیر می‌کند. دیوانه‌ی ربنای شجریان و بعد، اذان مغرب‌ام که انگار با همیشه فرق دارد... رمضان برای من بوی حلوای شیرازی می‌دهد. (یک جور حلوای طلایی رنگ خوشمزه که با تخم‌مرغ و شکر بیشتری، نسبت به حلواهای معمولی، درست می‌شود. بوی غم نمی‌دهد، شادِ شاد است!)... حتی می‌خواهم اعتراف کنم که سریالهای رمضان را هم دوست دارم، هر چه که باشند، همین که پتانسیل یک دلخوشی کوچک را دارند و آدم از سر کنجکاوی‌ هم که شده، انتظار دیدنشان را می‌کشد، بس است... رمضان است و دورهم جمع‌شدن‌های وقت افطار... رمضان ماه دیگریست... رمضان ماه دوست‌داشتنی‌ایست و این را وقتی می‌فهمی که تمام می‌شود و تو آن موقع، حس یک مسافر را داری که از شهری دیگر، از یک مسافرت دلنشین، به خانه بازگشته، انگار یک دفعه، در دنیای مسخره‌ی قبلی رها می‌شوی... البته که این حس هم چند روزی بیش به طول نمی‌انجامد و دوباره... عادت می‌کنی... و چه مرهمی‌ست این «عادت کردن»...

نوشته شده توسط نفیسه در 6:43 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
خیابان‌گردی نیمه شعبان!
 کیک 1700 کیلویی-نیمه شعبان-1386-اصفهان چراغانی منحصر به فرد-نیمه شعبان-اصفهان-1385-خیابان شیخ صدوق شمالی نیمه شعبان- مراسم نذری دادن-شربت-اصفهان 

همیشه، نیمه شعبان را دوست داشته‌ام. یه حس قشنگِ خاصی داره. جشن‌ها، چراغانیها،نذری‌ها و... یه جور شادی فزاگیر هست که هرسال هم بیشتر می‌شود. هرسال، افراد بیشتری به خیل نذری‌دهندگان اضافه می‌شوند و هر سال خیابانها شلوغ‌تر می‌شود.
دیشب، طبق عادت هرساله، گشتی توی خیابانهای اطراف زدیم. یه جور  حس آزادشدگی از بند را می‌شد در چهره مردم دید. از یه طرف، گروه اسکیت‌سوارانی که از کنار ماشین‌ها، آرام و نمایشی حرکت می‌کردند، یک طرف دیگر سیل موتور و دوچرخه‌سوارانی که فریادکشان می‌رفتند. ماشینهای شیک مخصوص خیابانگردی(!) با آهنگهای دوپس‌دوپسی، پیاده‌رو هم که جای سوزن‌انداختن نداشت. بیشتر، خانواده‌ها توی پیاده‌رو راه می‌رفتن و جوانان جاهل توی خیابان شیرین‌کاری می‌کردند!... جلوی ماشینها را می‌گرفتن، دوچرخه‌ها را کنار خیابان می‌گذاشتند و جلوی ماشینها می‌رقصیدند. یکی‌شون که خیلی پایه خنده‌بود، یک زیرشلواری راه راه آبی پوشیده‌بود، پاچه‌ها را کرده بود توی جوراب و جلوی ماشینها می‌رقصید! خلاصه بلبشوی بامزه‌ای بود، اولش البته! بعد خُب دوباره پلیس و آرامش و اینها!
 آش رشته، دوغ و گوش‌فیل، شربت آب‌لیمو با لیمو ترش تازه، شیرکاکائو، بستنی، شربت آلبالو، شیرینی و کیک 1700کیلویی!... البته، فکر نکنید من همه‌ی اینها را خوردم‌ها! بعضی‌هاشو فقط دیدم چون مربی ایروبیک‌مان گفته‌بود:" امام زمان فرمودند:تناسب اندام از هر چیزی واجب تر است!»... شب بانمکی بود، یه بهونه‌ی خوب برای چند دقیقه نفس کشیدن در هوای آزاد!

      خیابان گردی- چراغانی-نیمه شعبان-اصفهان-خیابان میر   

نوشته شده توسط نفیسه در 11:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب