خیلی وقته بازی نکردم. خیلی بازیها هم بودن که دوست داشتم شرکت کنم ولی نشده. بازی ترانههای دوست داشتنی، عکسهای جوات و... گاهی وقتها آدم همینطوری الکی حوصله بازی نداره! اما حالا میخواهم به دعوت «هما»ی عزیز، یک دست «آرزوی محال» بازی کنم!... آرزو...1 . دوست داشتم (به ترتیب نزولی اهمیت): پشتکار «هلن کلر» و معلمش، اعتماد به نفس و زیبایی «اسکارلت اُهارا»، ثروت و موقعیت اجتماعی «مارک زوکربرگ» و شیطنت و شادی و رهایی «جودی آبوت» و «آنه شرلی» را یکجا باهم داشتم.
۲ . دوست داشتم الان دانشجوی یک رشته مرتبط با کامپیوتر و آیتی و این حرفها در دانشگاه استنفورد بودم و با دوستان همفکر و همسلیقه، یک گروه خفن پژوهشی- گیکی راه میانداختیم و دنیا را کنفیکون میکردیم از بیخ!
۳ . دوست داشتم این نظام آموزشی مزخرف دانشگاههای وطنی کلاً منهدم میشد و همین کلاسهای رشتهی خودم(ریاضی) هم به صورت اکتیو، کارگاهی، گروهی و تحقیقاتی اجرا میشد.
۴ . دوست داشتم نسل سه چیز در دنیا منقرض میشد:1-دروغ تابلو 2-دروغ مصلحتی 3-دروغ شوخیتی 4-کلیه انواع متصوره دروغ 5-دروغگوی با اعتماد به نفس 6-روش استاد/معلم محوری در کلیه مقاطع تحصیلی از مهدکودک تا دانشگاه 7-جوشهای روی صورت!
۵ . آرزو داشتم دف، ژیمناستیک و اسکیت را ادامه دادهبودم و حالا، به صورت «حرفهای» دف میزدم، اسکیتبازی میکردم، ژیمناستیک کار بودم و البته، سفر میرفتم.
۶ . دوست داشتم تا قبل از 25سالگی یک 206آلبالوییِ رینگ اسپورت با تودوزی صورتی-آلبالویی و البته ساب بوفر و باقی مخلفات داشتم با یک سوئیت شخصی مدرن که همهشان را خودم با حقوق مکفی که از کار درست و حسابیام درمیآوردم، خریدهبودم!
۷ . دوست داشتم چند دوست خفنِ پایهی باحالِ همفکر و همسلیقه داشتم که کلاً بودن باهاشان آخر عشق و حال بود. آن وقت میشد هر آخر هفته بزنیم به کوه و دشت و دریا (با همون 206آلبالوییام دیگه!) و کلاً «زندگی» کنیم.
همین! آرزوهای زیاد عجیب و غریب و دور از ذهنی هم نیستند ولی... تصور کن روزی به آرزویی که روزی، محالش میپنداشتی، برسی! چه لحظهی شیرینی. چه زندگی قشنگی...
اما مدعوین به شرکت در این مسابقه... اول همکاران وبلاگنویسمان که علاقهای به شرکت در بازیهای وبلاگستان ندارند، از جمله:جایی برای بودن، اتوپیا و یک آدم مهم. سپس دوستان خوب وبلاگی از جمله: مهرو، مهربانو، آتفه، بیدمجنون، کاهگل و رفتن رسیدن است و هم چنین آنی دالتون بامزه و در آخر همه دوستان و غیر دوستانی که دوست دارند بازی کنند، را به این خودزنی مهیج دعوت مینماییم. باشد که رستگار شوید!...
-> لبیکگویان به دعوت ما: 7آرزوی محال آنی دالتون، آرزوهای محال مهربانو و آرزوهای الهام(اتوپیا)
| | لینک به این مطلب اگر این وبلاگ را دنبال کرده باشید، میدانید که بازیهای وبلاگی را خیلی دوست دارم و معمولاً بازی میکنم. اما در این مدت رخوت که زیاد حوصلهی وبلاگنویسی ندارم و معمولاً پستهای کوتاه مینویسم، چند بازی را از دست دادهام. بازی «بهترین پستها»، بازی «میهن» و چند بازی کم دامنه که یادم نیست. اما وقتی «هما» دعوت میکندم به بازی، خُب نمیتوانم «نه» بگویم دیگر! مخصوصاً که بازیاش طوریست که حس نوستالژیای آدم را قلقلک میدهد!... باید از مدرسه هایم بنویسم... بفرمایید، یک «خودزنی» دیگر!...
دقیقاً یادمه... پدر، بغلم کرد. نشاندم روی تاقچهی کنار اتاق. گفت: میخوایم بگذاریمت مهدکودک!... بعداً فهمیدم که به دودلیل این تصمیم گرفتهشد. 1- شیطنتهای من و برادر کوچکتر، مادر را دیوانه کردهبود. 2- برادر کوچک را زیادی اذیت میکردم!... چند روز بعد از یک مسافرت عجیب به دبی( که من و داداش، هردو، نصف سفر را تب داشتیم و یک بار هم نزدیک بوده مرا بدزدند). بلوز، شورت سفیدرنگی که از همانجا خریده بودیم و خیلی دوستش داشتم را پوشیده بودم. یادمه کنار کلاس ایستادم و تمام مدت گریه کردم! خاله سهیلا و بچهها برایم شعر خواندن و هرکاری که توانستند انجام دادند ولی من هیچ کاری به جز گریه مرتکب نشدم!! بعداً البته عادت کردم و یک سالی، کم و بیش، مهدکودک رفتم. تولد 5سالگی در مهدکودک، نوید، کیک و...
2- آمادگی(پیش دبستانی)- کمی پس از عصر دایناسورها!!
مقنعه سفید با یک ربان سبز، یک کلاس تاریک که هیچ پنجره ای نداره، کلاس سبز، شلوغ ترین کلاس آمادگی، من اما آرامم، «مامان! چرا اسم منو "زهرا" نذاشتی؟!... منم جایزه می خوام!»، صف های اول صبح، «کلاس سبز، به دلیل شلوغ کردن های زیاد، ده دقیقه توی حیاط می ایستند...»، پالتوی مشکی بلندم را با خزهای لب آستین و آستر آلبالویی خیلی دوست دارم. قرار است بالای صف، دکلمه بخوانم. صدایم می لرزد، دستها، در جیب پالتو، سر پایین، شعر را سریع می خوانم و تمام!
۳- دبستان- عصر پارینه سنگی، حدوداْ!
یک دبستان بزرگ قدیمی. طبقه دوم مخصوص کلاسهای چهارم و پنجم است، می ترسم بروم بالا، حس می کنم ایوانش به سمت حیاط کجه و آدم لیز می خوره!
کلاس اول، خطم خیلی خوبه! این را بابا می گوید و خودم! حسرت یک ستاره برای خط خوب، می ماند به دلم. شیما، بچه یکی یکدانه ی لوسی است که نمی دانم چرا دوستم است! سر کلاس، در گوشم، جوک می گوید با هم می خندیم. معلم بیرون می کند هردویمان را. پشت در کلاس ایستاده ایم. باز خواب دیشبش را برایم بلند بلند تعریف می کند. معلم کلاس کناری عصبانی می شود. به معلممان می گوید. معلم، یک سیلی به من می زند و به هر دویمان اجازه ورود به کلاس می دهد. به مامان و بابا هیچ چیز نمی گویم ولی دلم گرفته است بدجور...
کلاس چهارم، دعوای برسر عینک! کتاب خواندن را خیلی دوست دارم. زیر نور چراغ خواب! دعواهای مامان هم فایده ندارد. عینکی می شوم... دوست ندارم عینک بزنم... به آرزوی دیرینه ام می رسم. مبصر کلاس سومی ها می شوم.از بد- از خوب...
کلاس پنجم، خانوم کلانتری را خیلی دوست دارم. پولهایمان را روی هم می گذاریم و یک نیم سکه می خریم برای روز معلم، ریحانه ارگ می زند، ما هم گروه سرودیم... بستنی های دوقلو، ریحانه علیخانی، ساناز سیدرصاف، پگاه و پردیس... اینها قسمتی از خاطرات دبستانم اند.
۴- راهنمایی- دوران حیرت باستانی!
انتخاب می شوم برای مسابقات آمادگی جسمانی، دراز و نشست، بارفیکس، مسابقات هندبال، مدیری که حرف زدن باهاش، دل و جرئت می خواهد، خانم مشرف، تغییر مدرسه، مدیری که بچه ها، دست می اندازند گردنش در زنگ تفریح!، تعجب، حیرت، نمی فهمم این بچه ها را چرا؟!، ستاره با صورت سفیدِ کک، مکی و موهای چتری توی صورت، رها، پدیده... نقاشی می کشم...
۵- دبیرستان و پیش دانشگاهی - دوران هر کاری به جز درس!
دبیرستان غیرانتفاعی ف.، خانم مظفری، سختگیری های اعصاب خوردکن، شلوغترین کلاس مدرسه، سیاست، روزنامه،انتخابات، 18خرداد، سیدمحمد خاتمی، یک دیوار اتاقم پر می شود از عکسهای رئیس جمهور محبوب و روزنامه های دوم خردادی، بحثهای سیاسی، تمبر و بی تربتی فیل و موس شکلات بین راه، عشق نوجوانی، دفتر خاطرات، دفترهای خاطرات، آرامم، خیلی آرام، رشته ریاضی، افسردگی، آقای نقبایی، آقای هداییان، خانم قودجانی، خانم عزیزالهی، آقای نوحی و عینک شکسته و اعصاب داغان و دزدگیر گل و بلبلی ماشینش، گروه آریان، پرواز، آزرم، صبا، من، تریا، گروه گلنوش و پریا و نسیم و... شهاب، اژه ای، دعوا، ماهگرد دوستی(!)، چت، چه سوژه های خوبی اند اینها برای خندیدن و مسخره کردن!... شیوا، شادی، شبنم، غزال، پریسا، بهناز، نرگس، مهسا، کاریکاتور، نقاشی های من گوشه کتابهای بچه ها، جوش، اعصاب خورد، آرابو، کارین، خانم ناظم، اسم خانم ناظمِ چاق قد کوتاه که مانتوهای جوات می پوشه و زیر بقلش پاره است(البته بعداً خوش تیپ می شود!) را گذاشته ایم: سیب زمینی، «سیب زمینی، هی هی!»، «لب، لب، لب تو گل اناره!»، بزن و بکوبهای زنگ تفریح، «مست خوردین، عرق کردین؟!»، کنکور، تست، کلاس، وقت کم، آرام، تمام...
پ.ن :از کسی دعوت به نوشتن نمیکنم چون از این سیستم دعوتی خوشم نمییاد. هرکس دوست داشت بنویسه...
| | لینک به این مطلب باید اعتراف کنم که من نیز تا حدود چهار، پنج ماه بعد از شروع وبلاگنویسی، چیزی درباره درستنویسی در وبلاگ نمیدانستم تا اینکه اتفاقی، به این پست از وبلاگ خوابگرد برخوردم. شرمنده شدم! و شروع کردم به رعایت اصول... از آن زمان هم لینک خوابگرد را در وبلاگم گذاشتم تا کمکی باشد به وبلاگنویسانی که میخواهند جدی، وبلاگ بنویسند!
اما چند وقتیست بازی جدید و مفیدی آغاز شده که هدف والایی هم دارد و آن بازی «الفبای وبلاگنویسی» است. بیایید به گسترش درست و اصولی نوشتن در وبلاگستان کمک کنیم...
| | لینک به این مطلب نزدیک به 12 روز از شروع بازی جالب و هیجان انگیز یلدایی می گذرد، تا به حال 5تایی های جالبی خواندهام. حالا که مهروی عزیزم (دختری از ایران) مرا به این بازی دعوت کرده، تصمیم دارم یک کارجالب دیگر هم انجام بدهم، این که لینک یلدا بازیهای جالب و منحصربه فردی که تا به حال خواندهام را این جا بگذارم و بعد 5 تاییهای خودم را بنویسم .بزرگمهرحسین پور، توکا نیستانی،نیک آهنگ کوثر و محمدعلی ابطحی
آقای بابک برزویه ، منصور ضابطیان،کامران نجف زاده، نوید بهرامی و من او هستم را هم به بازی دعوت می کنم و البته چه خوب می شد که آقای عموزاده خلیلی هم می نوشتند.

1- زندگیام برپایهی سه حس استوار(!) است؛ حسرت، آرزو و سرسوزنی امید.

2- نوجوانیام بدترین دوران زندگیم بود (درعین حال که چیزهای خوبی هم داشت)...این جوشهای لعنتی که روی صورتم جا خوش کرده بودند همه نوجوانی ام را زهرمارکردند! اعتماد به نفسم و شیرینی این دوران، همه چیز نابودشد درحالی که از متخصصین و فوق متخصصین گرفته تا دکترهای علفی، هیچ کدام نفهمیدند(یا نخواستند بگویند) که بهترین درمان، زمان است، همین.
۳-چهار کارهست که همیشه آرزوی یادگرفتن و انجامشان را دارم؛ عکاسی و خبرنگاری حرفه ای، دفنوازی و کاریکاتور. حالا عکاسی می کنم و خبرنگارم البته نه حرفهای، یکی از دوستان دبیرستانم، مدتی شاگرد آقای تمیزی(اولین کاریکاتوریست مطبوعاتی اصفهان و رئیس خانه کاریکاتور اصفهان)بود و چیزهایی از آموخته هایش برایم میگفت که باعث شد آن روزها، کاراکتری برای خودم انتخاب کنم که تمام کتابهای دبیرستانم پر بود از آن کاراکتر در حالات مختلف. درمورد دف هم، مدتی شاگرد آقای شیخ بهایی بودم که به خاطر کنکور نیمه کاره ماند و من ماندم درحسرتش.
۴- یکی از بزرگترین خواستههای زندگیم یا بهتر بگویم یکی از رویاهایم، داشتن استقلال است. یک خانه کوچک 100 متری دریک محله خوب، با امکانات خیلی خیلی معمولی و فقط سه وسیله الکترونیکی: یک کامپیوتر "همیشه متصل به اینترنت"، یک موبایل(با آخرین امکانات)و یک دوربین حرفهای دیجیتالی. یک زندگی بدون همه این تجملات مسخره امروزی (مایکروفر،سرخ کن ،قهوه جوش و...) و یک ماشین خیلی معمولی(چیزی شبیه 206) و چند عدد دوست پایه، خفن، با حال، هم فکر، تحصیلکرده و خوش گذرون که اوغات فراغتم را جلا ببخشند (چیزی شبیه آن گروه دختران در "دوزن "یا خیلی فیلمهای دیگه).من کلا عاشق این جور دوستهام، گروههای این شکلی.

5- اولین بار که شروع کردم به استفاده بیرویه از اینترنت، اکانت 50 ساعته ددی که برای یکسال گرفته شده بود در مدت 2،3 ماه تمام شد! از آن به بعد عادت کردم به خریدن کارتهای 20،30 ساعته ماهیانه (4،5 ساعت روزانه و بقیه، شبانه) و با وجود این که به طور میانگین، هفتهای یک کارت میخرم، عمرا یکباره 10 ،20 ساعته نمیخرم!
| | لینک به این مطلب 





