کاش زاینده رود از پایتخت میگذشت!
اگر اصفهان پایتخت بود. اگر زاینده رود از وسط تهران میگذشت، آن وقت میتوانستید مطمئن باشید که هیچ وقت این سکوت مسخره در برابر مرگ سیاسی این رود، قلب شهر، اتفاق نمیافتاد. آن وقت میتوانستید مطمئن باشید درست موقعی که مردم به وجد آمدهاند از شنیدن صدای آب، از بیدار شدن دوستداشتنیترین موجود زندهی شهر، یک مستند کذایی به نام «زاینده رود» اما در ذم مردم اصفهان، در ذم شایعه پردازی، از یک شبکهی پربینندهی ملی پخش نمیکردند. میتوانستید مطمئن باشید که «زاینده رود» را که قرار بود زاینده باشد اما زنده بودنش را هم برنمیتابند، این گونه به راحتی و در سکوت نابود نمیکردند...
لینکهای مرتبط: آب زاینده رود کجا میرود؟(خبرآنلاین); زاینده رود خشک و اصفهان تشنه(خبرآنلاین)
زنده رود و آب و اشکها
شلوغ بود. خیلی شلوغ... مردم آمده بودند وسط رود. قبل از سی و سه پل. جمع شدهبودند. مرد و زن، کودک و پیر و جوان... من دیدم اشکهایشان را. هر چند آنها که باید، این اشکها را، این اشکهایمان را، نمیفهمند. عکس میگرفتند... دف میزدند... میخواندند... شاد بودند بعد از ماهها... مردم ناباورانه، آمدهبودند وسط رود، آب که آرام آرام جلو میآمد، مردم آرام آرام عقب میرفتند. چند قدم مانده بود هنوز به سی و سه پل که آمدیم نشستیم روی پلههای پل، منتظر موقعی که آب میرسد به پایههایش... من، ما، آن دوشنبهی دوستداشتنی را فراموش نمیکنیم. مگر میشود آن همه شور و شوق را فراموش کرد؟! آن صدای دوست داشتنی را؟!
لینکهای مرتبط: جاری شدن آب در زاینده رود، مردم را به وجد آورد(خبرآنلاین); زاینده رود تنها 24 روز زنده میماند(تابناک)
روح شهر
همین جمعهای که گذشت، گروه سه نفرهی اسکیت-دوچرخهسواری ما، شور زندگی را در شهر دید. انگار همهی مردم شهر آمده بودند عصر جمعه را با زنده رود بگذرانند. یادم نمیآید آخرین بار کی این همه جمعیت توی پارکها، کنار پل خواجو و سیو سه پل دیده بودم. آب که آمد، شهر جان تازهای گرفت. دیگر مجبور نیستیم، وقتی از روی پلها میگذریم چشممان را به جلو بدوزیم، مبادا دیدن جسد روح شهر، افسردهترمان کند... مردم آمده بودند پیک نیک. کنار سی و سه پل، کنار پل خواجو پر از مردمی بود که ایستاده بودند به تماشای حرکتهای نمایشی دوچرخه سواران... نشسته بودند زل زده بودند به آب... عکس میگرفتند...
کاش میفهمیدند زنده رود یک موجود زنده است!
اول از پاهایش شروع کردند... از کمر به پایین فلج شد. (مرحوم تالاب گاوخونی را دیدهاید؟ از کشاورزی شرق اصفهان خبری دارید؟) بعد رسیدند به قلب... میخواهند از گردن به پایین فلجش کنند... زایندهرود را نه یک موجود زنده که یک ابزار در دست و برای مقاصد پوچ جزیی سیاسی خودشان میدانند. گیرم از گردن به پایین فلج باشد!...
لینکهای مرتبط: شکایت شهردار اصفهان از متجاوزان حق آبه شهر اصفهان; اشتباه نشود. بحران زایندهرود فقط بیآبی نیست
شبه مستند زاینده رود!
شش ماه اصفهان، بدون زنده رود بود. رسانهی ملی(میلی) هیچ وقعی بر این واقعهی مهم یک شهر، یک کشور یا حتی یک جهان، ننهاد. بعد درست 5 روز بعد از جاری شدن زندگی در شهر، «مستند زنده رود» را از شبکه سوماش پخش کرد. زاینده رود خشک را نشان داد و حرفها و دلتنگیهای مردم شهر را. بعد شروع کرد به صحبت از شایعهها... گفت که مردم عقیده دارند خشکی زاینده رود به خاطر انتقال آب به کرمان و رفسنجان است. به این نتیجه رسید که مردم شایعه پردازی میکنند و بعد صحبتهای مردم کرمان و رفسنجان را که انتقال آب را منتفی میدانستند، نشان داد و با صحبتهای زیبای یک روانشناس که برای مردم توضیح میداد شایعه سازی چیز خیلی بدی است، علل خشکی زاینده رود را به خشکسالی محدود کرد و مردم را محکوم! البته من معتقدم که این مستند با سانسورهای شدید مواجه شده است. چرا که عکسهایی از همایش بحران زاینده رود و طومار امضا کردن مردم نشان داده شد. یک جا هم یک نفر در مورد اختلاف چهارمحال و بختیاری با اصفهان صحبت کرد. در انتهای تیتراژ هم از حاج رسولیها، نماینده شورای شهر، تشکر شده بود در حالی که هیچ جای فیلم مصاحبهای از او پخش نشد!
خلاصه این که مطمئنم سازندهی مستند زاینده رود، فیلم مستند «اونشب که بارون اومد» را دیده است اما خروجی کارش الگوبرداری ناشیانه و یک جانبهنگرانهای بوده که نتیجهای جز دلخوری و پنهان کردن حقایق (درست عکس هدف مفهوم مستند!) نداشته است.
لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب اصفهان را باید در اردیبهشت ببینی. نه! باید اردیبهشت اصفهان را زندگی کنی. باید عاشق باشی و با آدمهای دوست داشتنی زندگیات بروی کنار زاینده رود و قدم بزنی در پارکهای تمام نشدنیاش! تماشاییهای اصفهان اردیبهشتی تمام نشندنیاند. باید خودت کشفشان کنی...
روزت مبارک شهر دوست داشتنی من!
این عکسها گلچین روزها و شبهای خوب عکاسیام اند...
| | لینک به این مطلب 
حتماً میدانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت میکردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوسهایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند، و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت میکنند، آدم از جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافهی آدمها را میبیند، برای بینش جامعههشناسانهی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را میخواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنههای جالبی دیدم که از برخیشان نمیشد یا نمیتوانستم عکس بگیرم واز برخیشان میشد، میتوانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی بهش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیدهی شومیت برخیها" را قبول کنم؟!
7. خیلیها در حال نامه نوشتن بودند. خیلیها میخواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا "واقعاً این نامهها را میدن به رئیس جمهور؟" بعضیها هم بودند البته که بلند بلند آرزو میکردند "کاش یه چیزی بهمون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جواتهای کاریکاتورهای بزرگمهر حسینپور که در چمنها چهچهه میزدند و شنیدن متلکهای کلیشهایِ لهجهدار ِبرخی لمپنهای استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9. آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟! آیا دلفینها دوباره آری خواهند گفت؟!
| | لینک به این مطلب امسال برای مراسم تحویل سال، شبکه 5 را میدیدیم. هرچند سال تحویل با صدای رشیدپور و بدون صدای خوشآهنگ توپ، حس مسخرهای داشت ولی خب ما امیدواریم این حس مسخره تا آخر سال ادامه پیدا نکند!...
*:«عقشولی» همان «عشقولی» است البته اولی کلمه اختراعی «امیرمهدی ژوله» در کتابش «یادداشتهای یک کودک فهیم» است و دومی، کلمه اختراعی امیرمهدی ژوله در فیلمش «شبهای برره» است!
**: امسال مسافرین نوروزی زیادی امدهاند ولی خیلی هم شلوغ نیست. شهرداری حسابی به فضای سبز رسیده و جابهجا روی رودخانه، قایقرانی دایر شده. خلاصه سفر عیدانهی اصفهان هم کیف خودش را دارد. از ما گفتن بود!
لینکهای مرتبط:1-نوروز بیساز و دهل و پیام احمدینژاد 2-هفت سین در کاخ سفید! 3-هفتسین خانواده دانشجویان زندانی در مقابل زندان اوین 4-هفتسین در عمق خلیج فارس 5-صداي توپ مرواريد در تحويل سال 87 هم خاموش ماند. ۶-سبزه های کله ای!-کاریکاتوری از بزرگمهر حسین پور ۷-آلبوم عکسهای اصفهان(آخر زمستان-اول بهار) ۸-هفت سین ات را در کدام کشور چیده ای؟!(مطلب خودم برای ویژه نامه عید پارسال اصفهان زیبا)
| | لینک به این مطلب - «اون موقع که ما آمدیم اینجا خانه ساختیم، دورتا دورمان گندمزار بود. از جلوی خانه هم جوی آب رد میشد. تک و توک، به تعداد انگشتای دست، خانه دور و اطراف بود. این خیابان «میر» هم خاکی بود. برق داشتیم ولی آب و فاضلاب نه! چاه آب داشتیم. همون که الان هم توی حیاطه! این حیاط هم پر بود از گلهای رز رونده و پیچک امینالدوله و یاس و انواع گلها...
بعداً «پدر» جلوی خانه را درست کرد، روی جوی را بست تا بشه ماشین را ببریم توی خانه. بعد هم انجمن محله که پدر عضوش بود، خیلی تلاش کردند تا توانستند این خیابان میر را آسفالت کنند. این طوری شد که کمکم خانههای بیشتری توی محله ساختهشدند و چون مسکونی شدهبود، شهرداری اجازه کاشت گندم به باغداران نداد و آنها هم، زمینها را تقسیم کردند و فروختند.»
اینها را مادربزرگ میگوید و از همسایههای قدیمی که بعضیهایشان هنوز هستند، از فصل دروی گندم و از جویهای آب که از جلوی خانهها میگذشتند صحبت میکند.
اصلاً از هر پدربزرگ و مادربزرگ یا حتی پدر و مادری که بپرسید، از باغها و بیشههای قدیمی اصفهان که حالا محلههای جدید شدهاند با آپارتمانهای چند طبقهی چند واحدی، میگویند و با یک حس غریب از «محله»های قدیمی با آداب و رسوم خاصشان که همه همدیگر را میشناختند، حرف میزنند؛ حسی که نسل جدید نه تنها دوست ندارد که از آن متنفر است!...
باغهای زیادی بودهاند که حالا خیابان و بزرگراه شدهاند. خانههای بزرگ باشکوهی بودهاند که حالا تبدیل شدهاند به چندین آپارتمان چند طبقهی چند واحدی. حالا بهار و تابستان که میشود، نمیتوانی در کوچه پس کوچهها قدم بزنی و از بوی اطلسی و یاس و شببو مست شوی. اینها حسهای گمشدهی بشر امروزند.
« از پل الهوردیخوان یا سیو سه چشمه، که خیابان چهارباغ را به دو قسمت تقسیم میکند، به سمت جنوب، خیابان چهارباغ بالا واقع شده که در دوره صفویه در هر طرف آن باغهای بزرگی قرار داشته ولی امروز کارخانههای صنعتی و بیمارستانها در جای آنها قرار دارد.این خیابان به اراضی وسیعی به نام هزارجریب منتهی میشود که در محل باغ معروف هزارجریب از آثار دوره شاه عباس اول واقع شده. اراضی هزار جریب به سمت جنوب ارتفاع میگیرد و به خط الراس کوه صفه منتهی میشود. در این کوه چشمههای طبیعی واقع شده که معروفترینشان چشمههای: درویش(به شکل حوض طبیعی و مسقف در پایهی کوه)، گل زرد( حدود دویست متر بعد از چشمه درویش با راه صعب العبور) و نُقَط (که آب از بالا در آن،قطره قطره میچکد.)نام دارند.»
این چند خط قسمتی از کتاب «اصفهان» نوشته دکتر «لطفا.. هنرفر» با تاریخ انتشار آذرماه 1346 بود. شبیه یک فیلم است. خیابان هزارجریب حالا و قدیم را تصور کنید. کوه صفه هم حسابی عوض شده. حالا «باغ وحش» و «آبشار» و «تلهکابین» دارد. خیلی از راههایش هم دیگر «صعب العبور» نیست!...
وقتی صحبت از پاسداشت طبیعت میشود، آدمها دو دسته میشوند برخیها آه از نهادشان برمیخیزد و از باغهای پر از درختی که حالا جایشان را آپارتمانهای بیقواره گرفتهاند، صحبت میکنند. بعضیها هم با بیتفاوتی سری تکان میدهند که یعنی برایشان فرقی ندارد که قبلاً چیبوده، اصلاً طبیعت و اینحرفها یعنی چه؟!...
اما جنگ تکنولوژی و طبیعت مدتهاست آغاز شده و اوج گرفته. و مهم این است که ما در این جنگ در کدام سوی میدانیم؟! با طبیعت یا تکنولوژی؟! بُرد با کیست؟!...
برد با ماست فقط اگر در میانهی این نزاع بایستیم. به فکر تکنولوژی باشیم در حالی که برای طبیعت ارزش قایلیم و درک کنیم که نابودی طبیعت، نابودی خودمان است.
اصلاً شما فکر میکنید ما برای نوههایمان چه میتوانیم تعریف کنیم؟! از همه مهمتر طبیعتی که آنها خواهند داشت چگونه است؟!...
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب 















