تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
یکشنبه هشتم شهریور 1388
از نوشتن متنفر می‌شوم!
گاهی وقت‌ها، متنفر می‌شوم از نوشتن. درست خواندید! منِ دیوانه‌ی نوشتن، من که گاهی شب‌ها، در رخت‌خواب هم با چراغ قوه، می‌نویسم تا روحم آرام گیرد و بتوانم بخوابم، من متنفر می‌شوم از نوشتن، از وبلاگ‌نویسی، از روزنامه نگاری با نام و نشان!

دلم می‌خواهد بتوانم ننویسم دیگر یا فقط برای خودم بنویسم، خودِ خودم. دلم می‌خواهد روزنامه‌نگار بی‌نام یا با نام مستعار باشم فقط.  بس که گاهی آدم‌ها از حرف‌هایی که فکر می‌کنم خیلی روشن‌اند، استنباط‌های متفاوت، متضاد و اشتباه می‌کنند. بس که نظرهای عجیب و غریب و ناامیدکننده می‌دهند. و البته نیک می‌دانم که من فقط بخش کوچکی از این استنباط‌های متفاوت و متناقض را درمی‌یابم. آنها که نگفتند، ننوشتند، چه؟! آنها چه فکر می‌کنند؟ و این حس وحشتناکی‌ست. حسی که مرا از نوشتن دور می‌کند، می‌ترساند. منِ عاشق نوشتن را!

برای همین است کمتر می‌نویسم اینجا. دیگر حوصله‌ی نوشتن هم ندارم انگار. باید برای خودم بنویسم، تنها کسی که همان چیزی را که واقعاً هست، دریافت می‌کند، نه بیشتر، نه کمتر و نه چیزی کاملاً متفاوت! باید بیشتر تمرین کنم ننوشتن را!
نوشته شده توسط نفیسه در 3:16 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
همه آنها که میشناسمشان!
آدم های زیادی را میشناسم!... این را با خودم مرور میکنم...بعضی‌ها را میبینم. بعضی‌ها را می‌شنوم، بعضی‌ها را می‌خوانم و با بعضی‌ها زندگی می‌کنم... دنیای عجیبی‌ست... همه آنها را که می‌خوانم و دوست دارم، آرزو می‌کنم یک روز از نزدیک ببینمشان یا حداقل صدایشان را بشنوم. آنها را که می‌بینم، می‌شنوم یا باهاشان زندگی می‌کنم را دوست دارم وبلاگی داشته باشند تا بتوانم بخوانمشان و... آدمها موجودات به شدت پیچیده‌ای هستند!... این را با خودم مرور می‌کنم... هر چه قدر ابزارهای بیشتری داشته‌باشند، وجوه بیشتری هم خواهند داشت... اصلا نمی‌توانی ادعا کنی کسی را کاملا می‌شناسی مگر اینکه دیده، خوانده، شنیده باشی‌‌اش و البته مدتها هم با او زندگی کرده باشی!... و چه موهبتی هستند ابزارهای دنیای جدید برای درک آدم‌ها، مخصوصاً آنها که می‌توانند آدم‌های تاثیرگذار زندگیت شوند... 
 



نوشته شده توسط نفیسه در 16:34 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
فست‌فودهای خوشمزه‌ی ادبیات ما!
گفته بودم که می‌خواهم یک روز(به عبارت صحیح‌تر نیم روز!) را راحت بگذرونم. دیروز به دوستی اس‌ام‌اس زدم تا هم بعد از چند ماه ببینمش و هم با هم برویم نمایشگاه کامپیوتر که آخرین روزش هم بود. این نمایشگاه کامپیوتر و اتوماسیون اداری‌مان هم خیلی باحاله! تنها چیزیش که هر سال کمی قوی‌تر میشه، همانا گیره‌های در ورودی، خروجی و داخل سالن‌هاست!! و تنها نکته جالب امسالش هم این بود که لباس غرفه‌داران شرکت‌های حرفه‌ای‌تر، تقریباً همرنگ و متناسب رنگ دکور غرفه بود و مدل مانتوی خانوم‌های غرفه‌دار یکی از شرکت‌ها هم اونقدر خوشگل بود که نزدیک بود بریم ازشون نام مزون مذکور را بپرسیم! چیز جالب دیگه هم استقبال و کنجکاوی زیاد بازدیدکنندگان از خدمات ای‌دی‌اس‌ال شرکت‌های مختلف بود. خیلی‌ها فرم پرکردن، سوال می‌کردن و ...
اما قسمت خوب دیروز، رفتن تا کتابفروشی کمند بود. «کمند» یکی از اون کتابفروشی‌های خوب و خاصه که خیلی‌ها می‌شناسنش و ترجیح می‌دن هر چند وقت یه دفعه برن یه پرسه‌ای توش بزنن و چند تا کتاب بخرن. سراغ چند تا کتاب را گرفتم، نداشت و تموم کرده بود. قبلش می‌خواستم برای تولد یکی از دوستام یه دونه از این باکس‌های عروسک و شکلات بخرم، بعد تصمیم گرفتم یه کتاب که خودم دوست داشتم بخرم و بعد که کتابه رو پیدا نکردم، نمی‌دونستم چی‌کار کنم. مسئول کتابفروشی که خودش یه کتابخون حرفه‌ای‌یه، چند تا کتاب جدید به‌م پیشنهاد کرد که چون خودم نخونده بودمشون نمی‌تونستم هدیه بدم. بعد سراغ حافظ کیارستمی را گرفتم. همانطور که می‌رفت کتاب را بیاره، گفت سعدیشم اومده‌ها! فکر کردم شوخی می‌کنه. گفت نه! سعدیشم هست و قرار مولاناشم بیاد! هر جفتشو(حافظ و سعدی کیارستمی) برای خودم و حافظ کیارستمی را برای دوست شیرازی‌ام خریدم و شب وقتی رسیدم خونه یک ساعتی جفتشو تورقی زدم. واقعاً ایده‌ی عالی‌ای بود این قاب گرفتن شیرین‌ترین قسمت‌های دیوان حافظ و سعدی، جناب کیارستمی معروف! خیلی عالی بود. و جالبتر اینکه در نگاه اول به نظرم خوب نیومدن اما اعتراف می‌کنم بی‌شک از اولین کسانی خواهم بود که مولانای کیارستمی را می‌خرم! این‌ها فست‌فودهای خوشمزه‌ی دنیای ادبیاتمان هستند. یک جور fast poem مثلاً! خیلی خوشمزه‌اند و کاربردی و سریع و شیرین...

|+|موضوع مطلب: قلم‌فرسایی‌های ادیــبــانـه
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو،
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:

نوشته شده توسط نفیسه در 21:0 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
بهمن فرزانه صدسال تنهایی را برایم خواند!
- دیروز که از دانشگاه می‌اومدم اون‌قدر خسته بودم که حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. نشستن توی سرویس دانشگاه، تاکسی و بعد هم ده دقیقه پیاده‌روی تا خانه در حالی که شال گردن را دورتا دور سرم پیچونده بودم، دستها در جیب پالتو... همین طوری توی مسیر، حدود دو فصل کتاب ناتوردشت را خوندم. این‌قدر حال داد! خستگی از تنم بیرون رفت...
- چی؟! دو فصل از ناتوردشت توی راه؟! شوخی می‌کنی! کتاب سیصد و خورده‌ای صفحه‌ای را موقع راه رفتن دستت گرفتی، خوندی؟!!
- نه بابا! چند روز پیش یک وبلاگ پیدا کردم که نویسنده‌اش، هر فصل از کتاب را خوانده بود و به صورت یک فایل صوتی با صدای خودش گذاشته‌بود برای دانلود. طی 4 ماه، 14 فصل کتاب را گذاشته‌بود. همه‌اش را دانلود کردم و حالا منتظرم تا بقیه‌اش را بخواند!
خیلی‌ها هستند که کتاب نمی‌خوانند. یا حوصله ندارند یا وقت ندارند یا چشمشان درد می‌گیرد یا... خیلی از مواقع مجبوریم مدتهای طولانی را در فضاهایی مانند تاکسی یا اتوبوس بگذرانیم و خب کتاب خواندن در وسایل نقلیه کمی سخت است. برای همین ترجیح می‌دهیم همین‌طور بنشینیم یا هدفون پخش‌کننده صدا را بگذاریم توی گوشمون و چند تا آهنگ بشنویم یا لیسنینگ کلاس زبانمان را تمرین کنیم یا... اما تصور کنید. می‌توانستیم کتاب جدید نویسنده مورد علاقه‌مان را با صدای خودش وقتی توی تاکسی نشسته‌ایم، بشنویم! کیف خاصی دارد!... این روزها استقبال از کتابهای صوتی به دلیل سرعت گرفتن زندگی بشر، بسیار زیاد شده. شرکت‌های زیادی نرم‌افزارهایی برای تولید فایلهای صوتی متن‌های نوشتاری تولید کرده‌اند که متن‌های انگلیسی را به فایل صوتی با فرمت ام‌پی‌تری تبدیل می‌کنند. بعضی‌هایشان صداهای ماشینی نه چندان دلچسبی دارند و برخی کمی پیشرفته‌تر و روان‌ترند. اما این‌که کتاب را با «صدای واقعی» بشنویم مطمئناً حس و حال دیگری دارد به همین دلیل آدم‌های خیرخواهی پیدا شده‌اند که کتاب‌های مورد علاقه‌شان را با صدای بلند خوانده‌اند، ضبط کرده‌اند، فشرده‌سازی نموده‌اند تا متناسب با اینترنت هندلی ما شود و بعد به رایگان در دسترس عموم قرار داده‌اند! «به همین آسونی، به همین خوشمزگی!!» آدم‌هایی شبیه «ماندانا» خانم که کتاب ناتوردشت را خوانده. اما جالب‌تر این که بعضی کتابهای صوتی هستند که با صدای خود نویسنده‌اند. مثل کتاب محبوب و مشهور جناب «خالد حسینی» به نام«بادبادک‌باز» که نویسنده‌ی افغانی-آمریکایی، خودش، کتاب را خوانده. کاش نویسنده‌ها و ناشرین به طور کاملاً جدی به فکر تهیه نسخه صوتی هر کتاب همراه با نسخه نوشتاری آن، می‌افتادند. مثلاً فکر کنید، چه حس قشنگی داره، شنیدن «صد سال تنهایی» با صدای خود جناب «مارکز» یا بهتر از ان با صدای «بهمن فرزانه» به زبان شیرین پارسی!
اصلاً تصور کنید اگر هر کدام از ما یک کتاب را بخوانیم و در اختیار عموم قرار دهیم چه محشری می‌شود. شاید این روش، بهترین راه برای بالابردن سرانه‌ی ناچیز کتاب‌خوانی ما ایرانیان محترم باشد! پس دست پس دست به کار شوید. زیاد سخت نیست!
--> این نوشته، دیروز در ستون ثابتم در روزنامه اصفهان زیبا(جوان‌شهر)، منتشر شد.
تقدیمیات: 1- متن صوتی کتاب «ناتوردشت» اثر «جی‌دی سالینجر»  با صدای: «ماندانا»(وبلاگنویس)
2- فایلهای صوتی متن انگلیسی کتاب «بادبادک‌باز»  اثر:«خالد حسینی» با صدای «خالد حسینی»
--> لطفاً اگر شما موارد دیگری را می‌شناسید معرفی کنید.

لینکهای مرتبط: فراخوانی برای تولید کتاب صوتی(عصیان)، راوی-وبسایت کتابهای صوتی

نوشته شده توسط نفیسه در 14:11 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه شانزدهم دی 1386
پنجمین جایزه ادبی اصفهان- خانم نویسنده! کفشهای پاشنه بلندت ما را کشت.
این عکس را از وبلاگ خوب آقای تایمز برداشتم-این وبلاگ هم از کشفیات اخیرم. خیلی بانمکه!پنجشنبه، 13دی ماه، پنجمین جشن ادبی اصفهان در مجتمع فرهنگی فرشچیان برگزار شد. صبح، دو ساعت کارگاه داستان نویسی بود و عصر، جشن سه ساعته‌ی اختتامیه. هر دو جلسه را رفتم.
«کارگاه داستان نویسی» با حدود نیم ساعت تاخیر شروع شد. سخنرانی و پاسخ به سوالات مکتوب، برنامه جلسه بود. مرجان ریاحی، دبیر اجرایی جشن، مجری جلسه بود. از دکتر امیر اسماعیل آذر، رئیس هیئت داوران، دعوت کرد که برای سخنرانی به روی سن برود و بعد دو داور دیگر هم به تدریج رسیدند. ریاحی گفت که هوشنگ مرادی کرمانی، دیروز در تهران سوار هواپیما شده، هواپیما روی باند حرکت کرده، بعد متوقف شده، مسافران را پیاده کرده‌اند و تمام پروازها به دلیل اوضاع نامناسب جوی کنسل شده و چون آقای مرادی کرمانی هفته آینده عمل قلب دارد، نمی‌توانسته با اتومبیل بیاید و خلاصه اینکه به جلسه نرسیده. چند نفر دیگر از میهمانان هم به همین دلیل نیامده‌اند. روی هم رفته، جلسه خوبی بود. و چه قدر خوش سخن است این آقای دکتر آذر عزیز. این را در مقایسه، می‌توانید به روشنی دریابید!
کلاً جلسه پربار و جالبی برایم بود. کمی نوازش روح که از سخنرانی دکتر آذر حاصل شد، آشنایی با یکی از بچه‌های کانون داستان‌نویسی خانه هنرمندان و بعد هم آشنایی با ثمین که حرفهای زیادی برای گفتن داشت.
عصر هم با تاخیر یکساعته به جلسه رسیدم که از صبح خیلی شلوغ‌تر بود. سخنرانی و برنامه‌ی موسیقی بچه‌های راهنمایی موسیقی، سخنرانی دکتر آذر و بعد نمایشی با عنوان مونولوگ سیاوش که یک بازیگر داشت و نمایش زیبایی هم بود. حسینی، مدیر کل ارشاد هم اواخر جلسه آمد چون مادرش روز قبل فوت کرده‌بود. بعد خانمی حدود 50،60 ساله، دعوت شد که برود جایزه‌اش را بگیرد، آهسته و با ناز و کرشمه بالا رفت، جایزه را از مدیر کل ارشاد گرفت و بدون خوش و بش با دو خانم روی سن، پایین آمد. البته حق داشت! اگر من هم آن کفشهای پاشنه‌دار را می‌پوشیدم، احتمالاً دو سالی طول می‌کشید که با سر و صورت زخمی به بالای سن برسم!! برای من از همه جالب‌تر آن قسمت از سخنرانی دکتر آذر بود که جملات ابتدایی وصیت‌نامه‌ی مشهور کوروش را به زبان اوستایی خواند. ترغیب شدم برم این زبان را یاد بگیرم. به نظر خیلی قشنگ می‌آمد. 
بعد از جلسه هم که یک دیداری تازه کردیم با همکاران و دوستان روزنامه‌ای. نشستیم لب پله‌های استخر فرشچیان و به یاد جشنواره تئاتر، کیک و چای خوردیم. حیف که نخودچی نبود!!
لینکهای مرتبط: ۱- برگزیدگان پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان / ۲- گزارش تصویری شبستان     

نوشته شده توسط نفیسه در 8:43 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386
نگاهی بر «خاطره دلبرکان غمگین من» و مفهوم «عشق»!
این جمعه، فرصتی شد تا کتاب جنجالی «خاطره دلبرکان غمگین من» را بخوانم. چند ساعته خواندمش، رمان کوتاه جالبیست که به نظرم بی‌خود این همه جار و جنجال سرش راه انداختند، یک کلاغ، چهل‌کلاغ کرده‌اند و آنها را که نباید، کنجکاو نموده‌اند!
زیباست از این جهت که می‌توانی حس کنی که یک پیرمرد 90 ساله بودن، یعنی چه!... می‌توانی تمام احساسات یک پیرمرد استخوانی روزنامه‌نگار را که در یک جغرافیای بسیار نامحسوس(برای ما) زندگی می‌کند، حس کنی. طرح جلد بی نظیر رمان خاطرات دلبرکان غمگین من
در سایت دانلود کتاب، در معرفی این رمان نوشته‌اند:« روسپیان سودازده من مو جب سر و صدای زیادی در مطبوعات و محافل هنری شده و کتابی است کوچک که در ان به رابطه عشق پیرانه سر مردی سالخورده و دخترکی نو جوان اشاره دارد و نگاهی است متفاوت به مفهوم پیری، عشق و زندگی»
از قدیم گفته‌اند، انسان در دوران پیری، کودک می‌شود. یعنی منحنی زندگی انسان، یک نمودار سینوسی است. در 40 سالگی به تکامل و اوج می‌رسد و بعد افول می‌کند. پس اگر اینجور ببینیم و تقارن نمودار سینوسی را به یاد داشته باشیم. نتیجه این است که در 80 سالگی دوباره به نقطه شروع می‌رسیم. و بعد از آن، یا درجا زدن در نقطه شروع است یا دوران جنینی آغاز می‌شود. نمی‌دانم!
اگر می‌خواهید حس پیرمردی 90ساله را تجربه کنید، این کتاب را بخوانید. اما اگر به دنبال «مفهوم تازه‌‌ی عشق» هستید، بی‌خیالش شوید چون در این باب، مزخرفی بیش نیست!
پیرمرد، در اوج اندوه پیری، بدون درک ذره‌ای عشق، پس از یک عمر «خوابیدن با هرکس» و درست وقتی منتظر مرگ است. «عاشق» دخترک باکره‌ای می‌شود و این عروسک بازی‌ها، یک ریفرش روحی است برای او که به انتظار مرگ نشسته‌بود. رابطه او و دخترک درست شبیه رابطه یک پسربچه با ماشین محبوبش یا دختربچه‌ای با عروسکش است. می‌توانید دختربچه‌ای را تصور کنید که عروسکی زیبا دارد که عاشقش است. عروسک را در بالاترین طبقه دکور اسباب‌بازی‌هایش، در جعبه گذاشته تا یک وقت خراب نشود. با ان بازی نمی‌کند و حتی تصور اینکه کودک دیگری به عروسکش دست بزند، عصبانیش می‌کند! پیرمرد قصه جدید جناب مارکز هم درست شبیه همین دختربچه است. در هیچ جای قصه، حرفی از دهان دخترک به گوش نمی‌رسد. او فقط یک «شیء» است. چیزی شبیه عروسک خیمه شب‌بازی که صبح‌ها دکمه می‌دوزد و شبها با خواب نازش، پیرمردی را جوان می‌کند. همین! «نازک اندام» زندگی پیرمرد چیزی است در حد یک حیوان خانگی یا یک تابلوی نقاشی، حتی!... و عشق؟!... شوخی می‌کنید؟!
رمان خواندنی زیباییست. این را نباید نادیده گرفت و بیشتر جنجالهای به وجود آمده هم، در اثر شایعه پردازی و یک کلاغ، چهل کلاغ کردن‌های ناآگاهان است. اصلاً به نظرم اگر فقط حداکثر یک یا دو صفحه‌اش را حذف می‌کردند، کتاب «تایید شده»ی «پاکیزه‌ای» می‌شد.
اما چیز مهمتری که با خواندن نسخه الکترونیکی این کتاب، دستگیرم شد، درک لذت خواندن ebook ها بود. هیچوقت حوصله‌ی خواندن متن پی‌دی‌اف کتابها را نداشتم. اما حالا می‌فهمم که چه قدر عالی می‌شد اگر می‌توانستم متن همه کتابهای دلخواهم را به صورت پی‌دی‌اف داشته باشم. این طوری هم یک کتابخانه جمع و جور داریم. هم نت برداری از قسمتهای خوب کتاب، آسان و سریع است و هم هزار و یک مزیت دیگر دارد. پس رها کنید این نوستالژی هم‌آغوشی با کتاب را و ایی‌بوکها را دریابید! (بازنگار/بالاترین/بیشترین)

-------> پی‌نوشت:
این پست را درست بعد از خواندن یک‌باره‌ی رمان، نوشتم. تمامش، حسی است که آن موقع داشتم و البته تا حدودی درست است اما بعد که پست ارزشمند وبلاگ ملکوت را خواندم، فکر کردم نوشته‌ی من خیلی محقر و ناچیز است. این رمان خیلی بیشتر از اینها، حرف برای گفتن و حس برای منتقل کردن دارد که با یکبار خواندن نمی‌شود همه‌شان را فهمید.شدیداً پیشنهاد می‌کنم این متن را که به قلم دکتر مهاجرانی است، بخوانید.
لینکهای مرتبط: خاطره دلبرکان غمگین من/ سیدعطاءالله مهاجرانی،

نوشته شده توسط نفیسه در 11:28 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم آذر 1386
داستان هم‌آغوشی‌هایم با کتاب!
 این هفته مثلاً هفته کتاب بود و من یک عالمه پست کتابی می‌خواستم بنویسم اما خُب فعلاً این را داشته باشید تا بعد!
  اصولاً رابطه من وکتاب از عنفوان(املاش قَلَته؟!!) کودکی رابطه عاشق و معشوقی بوده! از همون موقع که زیر نور چراغ خواب کتاب می‌خواندم، کانون پرورش فکری می‌رفتم و آرزوی بزرگم این بود که بگذارند کتابهای قسمت بزرگسال را امانت بگیرم، در 11سالگی، «دکتر ژیواگو» را خواندم و...کتابخوانی کشتی گیرانه!!
    گاهی حسابی هوس یکروز کامل، هم‌آغوشی با کتاب به سرم می‌زنه! آخه ابداً عادت ندارم که مثل توی کارتونها، خیلی صاف و مودب بشینم پشت میز تحریر، کتاب را باز کنم، یک کاغذ و قلم کنار دستم بگذارم و کتاب بخوانم. عادت دارم که (اگر وقت داشته باشم و امتحان هم نداشته باشم) از اول صبح کتاب را بقل کنم و بخوابم روی تختم، کتاب بخونم، با هر صفحه که ورق می‌زنم، غلت بزنم. بعد که خسته شدم، نشسته بخوانمش و ... یک جور کشتی گرفتن با کتاب تا تموم بشه! البته برای کتاب و روزنامه خیلی احترام قایلم ها! همیشه هم از آدمهایی که عادت دارند ورقه‌ها را نشگون بگیرند، بدم می‌یاد!
      از کتابهای نو هم زیاد خوشم نمی‌یاد! حس می‌کنم یه جورایی مرده‌اند ولی کتابهای دست چندم را خیلی دوست دارم. برای همین هم هست که پایه‌ی امانت کتابم. یه حس خوبی داره وقتی حس می‌کنی کتابی که دست توه و داری می‌خونیدش را هزاران نفر دیگه دست گرفتن، خوندن و علامت زدن. یه عالمه آدم با یه عالمه افکار و عقاید متفاوت. دیدین کتابهای کهنه حجیم‌ترند؟! تاثیر این همه عقاید مختلفه دیگه!
چند سال پیش، خاله عزیز به خاطر کوچک بودن خونه‌اش، مجبور شد از 50 جلد از کتابهای کتابخانه‌ی شخصی‌اش دل بکند. اما در این میان چندتایی‌اش را هم که دلش نمی‌اومد بفروشدشون، به من تقدیم کرد! و این گونه بود که رمان سه جلدی «برباد رفته» را که دقیقاً هم‌سن خودم هم بود، به دست آوردم. رمانی که بدون شک یکی از جذابترین، پرکشش‌ترین و زیباترین رمان‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. اما اعتراف می‌کنم که خواندنش عذاب‌آوره چون همه‌اش می‌خواهی ببینی آخرش چی می‌شه و هر وقفه‌ای بینش، برایت شبیه پیام بازرگانی وسط فیلم مورد علاقته! چهار روزه تمومش کردم. اما رمان محبوب نوجوانی‌ام، «هوشمندان سیاره اوراک» نوشته «فریبا کلهر» بود. خیلی رمان قشنگیه. هنوز هم یک حس خاصی به‌ش دارم...
        توی این چند هفته، با وجود امتحانات میان ترم و مشکلات دیگر، سه تا کتاب خوب خوانده‌ام: 1- «سی سال ترجمه؛ سی سال تجربه»(سخن می‌گویند از تجربیات خویش:بهاءالدین خرمشاهی، نجف دریابندری، کامران فانی و صفدر تقی‌زاده) اثر مهدی افشار که البته نثر دلنشینی نداره ولی پر از حرفهای نابه. یک کتاب فوق‌العاده ارزشمند برای عاشقان ترجمه که 90 درصدش را در راه دانشگاه، توی سرویس، خوندم! 2- «طوفان دیگری در راه است» نوشته سید مهدی شجاعی که از یک دوست خوب گرفتمش و حرفها دارم درباره‌اش! 3-«شعر و کودکی» نوشته مرحوم قیصر امین‌پور که خیلی کتاب جالبیه و هنوز هم تمومش نکرده‌ام.
البته درباره هر سه‌شان در پستهای مجزا، خواهم نوشت.(اگر خدا بخواهد!)
      خُب، روش انتخاب کتاب از نظر من چه طوریه؟!... اصولاً باشگاه کتاب یا پرونده‌های کتابی چلچراغ و نشریات و روزنامه‌های دیگر را با دقت می‌خونم و نت‌برداری می‌کنم. سایتهای کتابی را هم سر می‌زنم و بعضی موقع‌ها هم اتفاقی یا هوسی کتابی را انتخاب می‌کنم و می‌خونم.
اما روش کتاب خریدنم این طوریه که سعی می‌کنم کتاب مذکور را از کتابخانه یا دوستی بگیرم و بخونم. بعد اگر خوشم اومد، برای کتابخانه شخصی‌ام بخرمش. 
    اما چیزی که برای خودم عجیبه اینه که اصولاً از کتابهای مشهور خوشم نمی‌یاد. مثلاً، اصلاً نمی‌فهمم که چرا این همه آدم طرفدار «صادق هدایت» اند. برای فهمیدن دلیل این علاقه هم خیلی از کتابهایش را خوانده‌ام: بوف کور، سگ ولگرد، وغ‌وغ ساهاب، حاجی‌آقا و... اما چیزی دستگیرم نشده. یا مثلاً «شازده احتجاب» که با هزار جان کندن تمامش کردم یا «صد سال تنهایی» مارکز که به نظرم اصلاً هم «شاهکار» نبود یا... 
  این روزها، عادت کرده‌ام به کتابخوانی در راه! خیلی کیف داره! انگار راه کمتر می‌شه و تازه خیلی لذت بخشه که آدم از این وقتهای مرده، این طوری استفاده کنه. وقتی به مقصد می‌رسه، می‌بینه 10،20 صفحه کتاب خونده در حالی که بیشترِ دوستان یا از پنجره به بیرون خیره شده‌اند یا مشغول چرت و پرت گفتن بوده‌اند یا آهنگ گوش می‌داده‌اند یا... واقعاً کار خوب و به صرفه‌اییه!
نوشته شده توسط نفیسه در 6:57 | Balatarin | | لینک به این مطلب