| | لینک به این مطلب و حالا دیروز هشت صبحِ هشتِ هشتِ هشتاد و هشت ،پنج سال از آن روز گذشت و دخترک رفت سر قرار، جلوی «عمارت باشکوه عالی قاپو» . دخترک به خودش افتخار میکرد برای گذاشتن چنین قراری هر چند همه نیامدند. بعضیها اساماس دادند. بعضیها زنگ زدند. بعضیها در فیسبوک پیغام دادند و بعضیها هم...
| | لینک به این مطلب درست مثل یک سفر یک هفتهای، فرصت آشنایی با آدمها، فضاها، تجربهها و حسهای متفاوت را برایم فراهم کرد و باز هم مثل همیشه، دیشب که تمام شد، هم نفس راحت کشیدم و هم خیلی زود دلم برایش تنگ شد؛ برای روزهای پر از جنب و جوش جشنواره، برای بعضی دوستانم و بعضی آدمهای جشنواره (مثلاً عمو مصطفی و برخی دوستانش دیگه!)، برای تئاتر کودک دیدن و خندیدن و کودکی کردن، برای میز کارم که ویوی جذابی داشت، برای صدای آب که تمام مدت در دفتر میآمد و هزاران چیز دیگر. حتی برای کشمکشهایی که هر روز با آدمهای مختلف داشتیم و مجبور بودیم مدام حواسمان به نگاههای ناجوانمرانه، بخلورزانه و مچگیرانهشان باشد و سعی کنیم در مواقع حساس، برجکشان را بزنیم. زیاد نبودند، اما بودند!
دیشب حس آمدن از یک سفر چند روزه را داشتم. یک جور حس غریبه بودن با خانه و اتاقم و شهر. یکی از مهمترین خصلتهای کارهای جشنوارهای هم همین است. این که آدم را در یک فضای خاص ایزوله میکند و بعد از تمام شدنش، یک جور حس گمشدگی به آدم دست میدهد! اما من به هر حال این حس را دوست دارم.
برای آنها که در جریان نیستند، بگویم که دارم از 16امین جشنوارهی بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان حرف میزنم. ما کبوترهای نامهبرش بودیم. یک تیم سه نفره که دلی کار کردیم؛ برای خودمان. به دید یک تجربه نگاهش کردیم برای آیندهای که سادهدلانه به روشن بودنش امیدواریم:)

| | لینک به این مطلب
گاهی وقتها، متنفر میشوم
از نوشتن. درست خواندید! منِ دیوانهی نوشتن، من که گاهی شبها، در
رختخواب هم با چراغ قوه، مینویسم تا روحم آرام گیرد و بتوانم بخوابم، من
متنفر میشوم از نوشتن، از وبلاگنویسی، از روزنامه نگاری با نام و نشان!دلم میخواهد بتوانم ننویسم دیگر یا فقط برای خودم بنویسم، خودِ خودم. دلم میخواهد روزنامهنگار بینام یا با نام مستعار باشم فقط. بس که گاهی آدمها از حرفهایی که فکر میکنم خیلی روشناند، استنباطهای متفاوت، متضاد و اشتباه میکنند. بس که نظرهای عجیب و غریب و ناامیدکننده میدهند. و البته نیک میدانم که من فقط بخش کوچکی از این استنباطهای متفاوت و متناقض را درمییابم. آنها که نگفتند، ننوشتند، چه؟! آنها چه فکر میکنند؟ و این حس وحشتناکیست. حسی که مرا از نوشتن دور میکند، میترساند. منِ عاشق نوشتن را!
برای همین است کمتر مینویسم اینجا. دیگر حوصلهی نوشتن هم ندارم انگار. باید برای خودم بنویسم، تنها کسی که همان چیزی را که واقعاً هست، دریافت میکند، نه بیشتر، نه کمتر و نه چیزی کاملاً متفاوت! باید بیشتر تمرین کنم ننوشتن را!
| | لینک به این مطلب من همیشه تمرین کردهام که بدون قضاوت، بدون پیشداوری به آدمها نگاه کنم. به عقایدشان، به رفتارهای متفاوتشان احترام بگذارم. وقتی حرف میزنند، با دقت، بدون قضاوت، گوش کنم. همیشه دوست داشتهام و سعی کردهام که دوستانی با عقاید، علایق، شغلها، ملیتها، قومها و ظاهرهای متفاوت داشتهباشم تا بتوانم، هر روز، از هر کدامشان، چیز جدیدی یاد بگیرم و خودم را، رفتارم را، عقایدم را و حتی ظاهرم را بهبود ببخشم. اما حالا به این نتیجه رسیدهام که آدمها این دسته چنان بیشمارند که اول باید تمرین کنم که عقایدم را، افکارم را و حتی قومیت و شغل و احساساتم را پنهان کنم. کار سختیست ولی باید یاد بگیرم. این تنها سپر من است در مقابل قضاوتهای دردناک و ویرانکنندهی آنها.
| | لینک به این مطلب موضوع:«شعر کودک» با حضور «مصطفی رحماندوست». و این درست همان چیزی بود که میتوانست آن شنبهی عجیب غریب و افسرده کنندهی من (ما؟!) را التیام ببخشد.
همیشه وقتی مصاحبههای رحماندوست را میبینم/میشنوم آنقدر به وجد میآیم که دلم میخواهد کودکی داشته باشم و همینقدر عاشقانه و البته هوشمندانه تربیتش کنم. حالا افسوس میخورم که چرا آن روز که دو کتاب «بازی با انگشتها» را برای دو دخترخالهی در شرف به دنیا آمدن و 4 ساله ام خریدم و دادم به او که برای این کودکان دوستداشتنی زندگیم، امضایشان کند، به فکرم نرسید، جلد سومی هم برای کودک آیندهی خودم بخرم و بدهم برایش امضا کند.
دو قدم مانده به صبح، مخصوصاً آن قدم اول شنبه شبها از آن نوع برنامههاست که پتانسیلهای خوب رسانهی دولتی را به آدم یادآوری میکند. امکانات و پتانسیلهای گستردهای که هر وقت در اختیار آدمهای هوشمند قرار گرفته، نتیجه، شاهکارهایی بودهاند که باعث شده مخاطب شاکی «رسانه میلی» کمی آرام شود و به وجد بیاید. طعم شیرین «شبهای برره»، «باز هم زندگی»، «فرش واژه»، «نقره»، «همهی بچههای من»و «دو قدم مانده به صبح» تا همیشه در یادها خواهد ماند... سپاسگزارم محمد رحمانیان، مرضیه برومند، مسعود فروتن، محمد صالح علاء، رشید کاکاوند، منصور ضابطیان، بیژن بیرنگ، مسعود رسام و... سپاسگزارم آدمهای هوشمندِ صبورِ دوستداشتنی سرزمین من!
| | لینک به این مطلب 
| | لینک به این مطلب وبلاگنویسی در تمام این سالها یکی از دوستداشتنیترین افعال زندگیم بوده و خیلی به ندرت پیش آمده که بخواهم دل بکنم از این فعل لذتبخش. حالا با جرئت میگویم که بیشتر از آن که برای «مخاطب» بنویسم، برای «خودم» نوشتهام.
.
.
.
حالا دیگر مطمئنم که جدیترین فعل زندگیم همین «نوشتن» خواهد بود. حالا دیگر مطمئنم که عاشقانه و دیوانهوار مینویسم. حالا دیگر مطمئنم که نفس میکشم که بنویسم! من حتماً نویسنده خواهم شد و نوشتههای این وبلاگ، روزی کتاب خواندنیای خواهند شد برای خودم و شما! مطمئنم! مطمتئنید?!:)
متن کامل این پست را در اینجا بخوانید!
| | لینک به این مطلب
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
| | لینک به این مطلب بعضی آدمها وجود پربرکتی دارند...
بعضی آدمها خیلی بیشتر از یک نفرند...
بعضی آدمها معنای واقعی کلمهی «شادی» هستند...
بعضی آدمها را باید با تمام وجود حس کرد...
بعضی آدمها شاخصند. همیشه، همه جا، همه وقت...
بعضی آدمها مغناطیس عجیبی دارند...
بعضی آدمها را نمیشود فراموش کرد...
بعضی آدمها برای پیر شدن خیلی حیفند...
بعضی آدمها هستند که کلاً ورژن زندگیشان فرق دارد...
بعضی آدمها هستند که فامیل بودن باهاشان از افتخارات زندگی آدم است...
بعضی آدمها هستند که بودن باهاشان از افتخارات زندگی آدم به حساب میآید...
بعضی آدمها آنقدر وجود عظیم و باشکوهی دارند که اگر نباشند، هیچ کس نمیتواند جای خالیشان را پر کند.
گاهی وقتها دوست داری آدمهایی را پیش خودت نگهداری...
گاهی وقتها رقصیدن با بعضی آدمها یک خوشبختی و افتخار بزرگ است...
گاهی وقتها ورژن تفکرات آدم طی چند روز دستخوش تحولات اساسی میشود...
گاهی وقتها آدمهایی باید باشند تا یادمان بیاید حسهایی را که مدتهاست فراموش کردهایم...
گاهی وقتها دوست داری به آدمی بگویی عاااشق وجود بیهمتایش هستی. عشق یا شین شیش نقطه!
گاهی وقتها دوست داری کاملاً شبیه آدمی شوی که یک جور اسطوره است برایت...
گاهی وقتها زندگی بدجور شاد میخواهدت...
گاهی وقتها دوست داری زمان کندتر بگذرد...
***
هیچ چیزی به اندازهی چند روز بودن با یک فامیل خوب و پایه، چند روز میهمانی و خوشگذرانی، نمیتواند روح شادی، سرزندگی و امید را در رگهای زندگیت جاری کند...
عااشق مواقعی هستم که مراسمی هست، همهی فامیل از شهرها و کشورهای مختلف دور هم جمع میشوند. روزهایی که به شدت روی دور تنداند و چه حیف که زود تمام میشوند...
|+|موضوع مطلب: شخصینوشتها
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، بالاترین
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب
من از «سرباز بودن» متنفرم...من از «سرباز بودن» خستهام...
من از ایستادن در ردیف دوم، آماده به فرمان، بدم میآید...
من دلم برای آن 16 سرباز کوچک مسخره میسوزد...
سربازهایی که قربانی میشوند بدون اینکه بدانند اصلاً «روش بازی» چیست. بدون اینکه حتی برای یکبار بزرگان ردیف عقب را دیدهباشند. آنهایی را که حق «انتخاب»، «حرکت گستردهتر» و «تصمیم» دارند...
من «ببر»م و «ماهی». شاید!...
دوست ندارم ماهی باشم. سرگردان توی تنگ، در حسرت رود...
«ببر بودن» را اما دوست دارم...«حق انتخاب»، «تصمیم»، «تعیین» زمان آسودگی گله گورخران...
من حتی «عقاب بودن» را هم دوست دارم. دلم «اوج» میخواهد و یک سقوط جانانه به سمت هدف، هم!....
ببر خواهم شد؟! و عقاب؟! و شاید ماهی در اقیانوس؟!...
نه! من سربازی خواهم شد که به آخرین خانهی ستونش میرسد. و آنگاه وزیر خواهمشد!...
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
گاهی وقتا حسابی داغونی...گاهی وقتا همه چی قر و قاطیه...
گاهی وقتا همه چی به نظرت مسخره مییاد...
گاهی وقتا دلت میخواد همه چی را به هم بریزی...
گاهی وقتا حس میکنی داری تلو تلو میخوری... تلو... تلو...
گاهی وقتا حس میکنی داری هی دور خودت میچرخی... چرخ... چرخ...
گاهی وقتا دلت میخواد اون شال گردن مسخره را تا زیر چشمات بالا بکشی و با حرص اون آدامس لعنتی توی دهنت را بجوی...
گاهی وقتا سرگردونی...
گاهی وقتا آنچنان سرگردونی که نمیفهمی این هزارمین باریه که داری دور این میدون مسخره میچرخی...
گاهی وقتا آنقدر زمین خوردی که دیگه درد هم برات بیمزه شده... گاهی وقتا زندگی به یه جاهای باریک مسخره میرسه که نه جرات داری زیر پاتو نگاه کنی، نه برگردی، نه تند رد بشی... فقط نگاه میکنی شاید یکی... یکی پیدا بشه که... حداقل غر نزنه که «خاک بر سرت!»....
گاهی وقتا آدما به طرز فجیعی تنها میشن... گاهی وقتا؟!...
گاهی وقتا آدم دلش میخواد یه قسمتهایی از زندگیشو Restart کنه. یا حداقل بتونه یه جاهای کوچیکی رو Delete کنه...
گاهی وقتا دلت میخواد یه بلوز راحت بیآستین، یه شلوار کوتاه با یه نیمپوت چرمی بپوشی، ظرف ژل را روی موهات خالی کنی بعد، یه پالتوی مشکی بلند بپوشی، بری بشینی تو یه کافه پر از دود و کمی سکوت. هی سیگار بکشی و قهوه بخوری... بشی شبیه...
گاهی وقتا حس میکنی آدمای دور و برت باید یه جور دیگه باشن یه جوری که... که... حیف...
| | لینک به این مطلب در اتوبوس نشستهام برای تجربهی اولین سفر تقریباً مستقلام.(تقریباً یعنی اینکه بدرقه و استقبال گرم «سفر رفت» و بدرقه و استقبال گرم «سفر برگشت» را از یاد نبردهام!)
دختر دانشجوی کناری، کرانچی تعارف میکند و من که یادم رفته یک «مزهی شور» هم به عنوان توشهی راه با خودم بیاورم، دستش را رد نمیکنم و با هم دوست میشویم. از قبل یک سری آهنگ و فیلم برای این سفر 4ساعته آماده کردهام که در طول راه حوصلهام سرنرود ولی آنقدر حرف میزنیم که وقت نمیشود تماشایشان کنم تا اینکه فیلم اتوبوسی شروع میشود و...
«کلیک» نام فیلم عجیب و دوستداشتنی ایست که در بهترین زمان بر من ظهور میکند! در سرتاسر سفر دو روزه و بعد از آن، گاهی که حسابی کلافهام. شاه بیت فیلم را به یاد میآورم و سعی میکنم هیچ وقت آرزوی عبور سریع لحظهای از زندگیم را نداشتهباشم و هر لحظه را زندگی کنم. حتی لحظهی درد را!...
| | لینک به این مطلب یکی از بدترین شکنجههای دنیا برای من، بودن در دندانپزشکیه. آنقدر از این پوزیشن متنفرم که... هیچچیزی هم نمیتواند این تنفر را برطرف کند. نه آن آقای دکتر آرام با آن مطب بزرگ و آهنگ ملایم با آن بوم نقاشی که در گوشه اتاق مجاور به انتظار اوقات فراغت جناب دکتر نشسته، نه این خانم دکتر خندان و خوشبرخورد، هیچ کدام نتوانستند تغییری در این حس
منفی ایجاد کنند. پرکردن دندان اصولاً دردی ندارد ولی بوی داندانپزشکی، صداهای ناهنجارش و انتظار سه چیزی هستند که همیشه ناگزیر به تحملشان هستیم. اما از همه سختتر، این نزدیکشدن بیشاز حد به قلمرومان است که مرا، بییشتر آزار میدهد. مثلاً به نظرم جراحی دست یا پا یا شکم یا چیزی در این حد، به اندازه پرکردن دندان حس بدی ندارد. نمیدانم! انگار تمام روح و تمام آن چیزی که از آن به عنوان «من» نام میبریم، در این قسمت بالایی بدن یعنی سر و گردن جمع شده! و تحمل یک سری وسایل با آن صداهای ناهنجار، تا به این حد نزدیک و وقتی که هیچ عکس العملی هم نمیتوانی انجام دهی، تجربهی واقعاً سختیست.اولینباریست که تنهایی میروم مطب دندانپزشکم. چندماهی هست که میخواهم بروم و نمیشود. اما یک درد محو دور و ترس تجربهی دوبارهی مصیبتی به نام عصبکشی باعث میشود، عزمم را جزم کنم، بیخیال کلاس 2.5 ساعتهام شوم و خودم با پای خودم بروم دندانپزشکی!
بدترین چیز این است که مجبور شوی در سالن انتظار بنشینی و آن صداهای ناهنجار را تحمل کنی.
«بار هستی» را با خودم آوردهام ولی فقط دو مقدمه اول را میتوانم بخوانم. زیاد معطل نمیشوم...
- اشکالی داره وقتی دارین دندونم را پر میکنید، هدفون بگذارم تو گوشم؟!
- نه! ولی میگن اینطوری صدای این وسایل بیشتر توی سر میپیچهها! حالا امتحان کن ببین. به منم بگو...
چند آهنگ اسپانیایی و یک آهنگ انگلیسی انتخاب کردهام که "خیلی" دوستشان ندارم ولی حس خوبی نسبت بهشان دارم. میخواهم آهنگهایی باشند که هم کمی فضا را تلطیف کنند و هم حس خوب آهنگ برایم از بین نرود و یا اگر رفت، آهنگ محبوبم نباشد که به خاطرش حسرت بخورم!
صدای آهنگ را روی نصف تنظیم میکنم. صدای مته و وسایل دیگر دندان پزشکی میآید ولی زیاد هم بد نیست. گاهگاهی هم به حرفهای دکتر و دستیارش گوش میدهم که صدای خندهشان با آهنگ آرام Time to say Good by مخلوط میشود. چشمانم را میبندم و به خودم میگویم: نه! زیاد هم بد نیست!
| | لینک به این مطلب
یکی زنگ زده میپرسد:«آب و هوای اصفهان چهطوره؟»...میخندم!... «بد نیست! خوبه!»... مزخرفه! از صبح اینجا نشستهام. از اینجا هم نمیشود فهمید آب و هوا چه طور است!...
باز میپرسد:«آب و هوای خودتون چهطوره؟!»... و میخندد!...
من هم میخندم... و دوباره همان جواب مزحک!:«خوبم! مرسی.»... این هم چرنده! اصلاً هم خوب نیستم. یک بغض مسخره بیدلیل از صبح گلویم را گرفته و تمام روحم را تسخیر کرده...
روی تکه کاغذی مینویسم:
من دلم برای نور
من دلم برای وسعت
من دلم برای غار کوچکم
و تمام نقاشیهای روی دیوار و پوسترهای رنگارنگ و قابهای کوچک و بزرگ مسخرهاش
تنگ شدهاست...
من از این بامبوهای بدقواره که بینور، سبزند،
من از این خورشید لعنتی که حال و هوایش، حال و هوایم را تعیین میکند،
من از این زندگی مینیاتوری
بدم میآید...
---------------------
باید کاری کرد...
باید عادت کرد...
عادت میکنیم...
فردا چند شاخه بامبو خواهمخرید!...
| | لینک به این مطلب - چرا مانَنونو نَآوُردی؟!
- هُلم بده! گِلَم بده!...
بچهها موجودات عجیبی هستند. یکجور حضور جادویی دارند. بقلشان که میکنی گرمای وجودشان بدجور آرامت میکند. انگار تا مغز استخوان گرم میشوی و لبریز از شادی، از حس نو بودن، حس زندگی. دلت میخواهد بنشینی کنارشان و ساعتها به حرفهای بانمکشان گوش دهی. از میان کلمات مندرآوردیشان، منظورشان را بفهمی، کودک شوی، از ته دل بخندی، بازی کنی و همراه آنها دنیا را دوباره کشف کنی. بگو چه لذتی عمیقتر، پاکتر و روحانیتر این، وجود دارد؟!...
-->لینک به آلبوم.
| | لینک به این مطلب آدم درست وسط امتحانات میان ترم و وقتی باید آمادهی سروکله زدن(!) با 50،60 نفر میهمان باشد، سرما بخورد و ماکسیمم نمودار روند سرماخوردگیاش درست در روز امتحان میان ترم درسی باشد که ترم قبل با استادش یک مقداری بحث نموده و استاد هم مقداری مرحمت فرموده! بعد آدم برود امتحان بدهد و سر امتحان در حال ضعف و تب و خواب باشد! دیگه یعنی End ِ بدشانسی!
خودم را کشتم بس که سوپ و شیرداغ و نشاسته و شلغم و از این داروهای گیاهی-طبیعی را بعلاوه داروهای شیمیایی تناول نمودم ولی خُب بالاخره باید این سیکل بگذرد.چه گذشتنی!
در حال حاضر، یک میلیونتا کار دارم و آمدهام نشستهام به وبلاگنویسی! خُب دیگه غرض، حلالیت طلبیدن بود.همین. Dafiz!! :D
| | لینک به این مطلب اما باید اعتراف کنم که گاهی حسابی کفری میشوم از دست سوتیهای خودم! آن سان که به درجه انفجار میرسم،حتی!...
یک نتیجه مهم از این سالها گرفتهام. اینکه مهم نیست آیکیوتان در حد اینشتین باشد یا جلبک! فقط باید «آرام باشید» ، «دقت کنید» و «پشتکار» داشته باشید و این یعنی «موفقیت». صدردصد. تضمینی! حالا اینکه چرا خودم از این نتیجه عبرت نگرفتهام. بماند!
عجله کردن و رویاپردازی دو خصوصیتی است که هر آدمی را به خاک سیاه مینشاند. میخواهید در سه سوت به همه چیز برسید. وقت هم ندارید. همین حالا! اما خب اینکه نمیشود. پس همان زمانی که باید صرف رسیدن به هدف کنید را صرف رویاپردازی میکنید و این یعنی نابودی. یعنی حسرت، یعنی سکون...
«دقت»!... وای که چه قدر لجم میگیره از این واژه! از همان کودکی وقتی معلم دبستان به مامان میگفت:« فقط باید بیشتر دقت کنه. چون غلطهای املاییاش و اشتباهاتی که در امتحانات دیگه داره، فقط به خاطر بیدقتیه!» از این کلمه متنفر بودم!...
«پشتکار»... کسی یه کلاسی، چیزی برای آموزش این مقوله، سراغ نداره؟!...
اصلاً کاش ما آدمها به جای اینکه این قدر حرف بزنیم، کمی هم عمل میکردیم!... خداییش دنیای بهتری میشد. نمیشد؟!...
| | لینک به این مطلب آدم، گاهی دلش میخواد آرزو کنه، بچهها هیچوقت بزرگ نشن! همیشه توی رنج سنی 1تا 7سال بمونن.بس که دورهی قشنگیه. یه جورایی، کشف و شهوده شاید! و کمک به این کشفیات چه لذتی داره واسه ما بزرگترها! اول آواها، بعد کلمات، بعد جملات کوتاه نیمبند و سوالات بامزه...
حقیقتش، من زیاد از بچههای زیر 6ماه خوشم نمییاد! یعنی این طوری که بقلشون کنم و اینا را دوست ندارم ولی بعدش... این طوریام نیست که هر بچهای ببینم، قند توی دلم آب بشه! در این موارد، یه خورده ناسیونالیستی عمل میکنم!... این یکی، دو ساله هم که شدم عکاس شخصی این خانوم! هروقت که پیشم باشه، دوربینم هم کنار دستمه برای لحظهنگاری! خلاصه که دیوونهشم! نمی دونم تابه حال چندگیگ عکس و فیلم ازش گرفتم ولی باید زودتر یه چرخی توی این عکسا بزنم برای چندهفتهی دیگه که تولدشه و من هرکاری هم که داشته باشم کنارمیذارم تا بتونم حتماً حتماً توی تولدش باشم. آخ یکتای عزیز من کجایی که دلم برات یه ذره شده؟!!...
پ.ن: خُب آدم، گاهی دلش میخواد یه پست خیلی شخصی بنویسه! اشکالی داره؟!...
| | لینک به این مطلب 




