
حتماً میدانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت میکردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوسهایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند، و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت میکنند، آدم از جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافهی آدمها را میبیند، برای بینش جامعههشناسانهی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را میخواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنههای جالبی دیدم که از برخیشان نمیشد یا نمیتوانستم عکس بگیرم واز برخیشان میشد، میتوانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی بهش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیدهی شومیت برخیها" را قبول کنم؟!
7. خیلیها در حال نامه نوشتن بودند. خیلیها میخواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا "واقعاً این نامهها را میدن به رئیس جمهور؟" بعضیها هم بودند البته که بلند بلند آرزو میکردند "کاش یه چیزی بهمون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جواتهای کاریکاتورهای بزرگمهر حسینپور که در چمنها چهچهه میزدند و شنیدن متلکهای کلیشهایِ لهجهدار ِبرخی لمپنهای استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9. آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟! آیا دلفینها دوباره آری خواهند گفت؟!
| | لینک به این مطلب «دکتر ایمان ادیبی» جلسه را با معرفی «دکتر یزدانی» آغاز میکند:« سال 79،80 وقتی بحث تربیت استعدادهای درخشان خیلی داغ بود، آقای دکتر به همراه تیمی در دانشگاه شهیدبهشتی پروژهای را به اسم «پروژه رسالت مدار تربیت استعدادهای درخشان» شروع کردند و این اولین بار بود که یک نفر آمده بود گفته بود ما باید به طور ساختارمند به وظیفه تربیت استعدادهای درخشان در دانشگاهها نگاه کنیم. اولین بار بود که کسی گفته بود به جای اینکه به استعدادهای درخشانمان بگوییم چون بچههای خوبی هستید، این پول را به عنوان جایزه بهتان میدهیم، برنامهای برایشان تهیه کنیم که بچههای بهتری شوند!...»
تیتر بحث ها:[چرا مدرسه تیزهوشان؟]، [همه میخواستیم ایدئولوگ شویم!]، [نخبگان پزشک و مهندس و اداره مملکت!]، [آقایان! سمپاد به بیراهه رفته!]، [مصلحینی به دنبال کوئین پوزیشن!]، [نخبگانی که به تجویز استامینوفن کدئین مشغولند!]،[خط تولید مصلحین اجتماعی!]، [دیدگاه ادای تکلیف کلان نخبگان در دوره هانیمون!] ، [اصلاح ستپوینت ارزشی در زمان حکومت تفکر پوپولیستی!]، [ضرورت اتصال به آکادمی برای نخبگان]، [به سوی جامپ توسعهای با ابزار الیتهای با مورالیتی بزرگ و ستپوینت ارزشی درست!]،
پینوشت 1) میگوید:« آخه واسه چی میخوای این جلسه را بری؟ موضوعش به تو مربوطه؟ مگه تو نخبهای یا پزشکی یا از پزشکی خوشت مییاد یا…» میگویم:«...
پینوشت 2) یک تجربه: وقتی تو یک دانشجوی بیتایتل هستی که نه عادت به ادای تایتلها داری و نه دل خوشی از جامعهی تایتلزدهات، و با این وجود در یک جمع خانم/آقا دکترها حضور به هم میرسانی، باید حواست را جمع کنی که...
پینوشت 3) یکی از دوستداشتنیترین رویاهایم، داشتن یک کافه روشنفکری باحال و مناسب است. یک کافهی بزرگ و جادار که همهی میزهایش رزروی باشد برای نشستهای گروههای علمی، فرهنگی، هنری و هیچ زوجی برای گذراندن ساعات پروانهای به این کافه فکر نکند! عااشق اینم که یک روز...
پینوشت 4) این پست تقدیم میشود به...
| | لینک به این مطلب 1.«دکتر رضا منصوري عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف ، استاد مدعو دانشگاه مک گيل کانادا و پژوهشگر مرکز تحقيقات فيزيک و رياضيات نظري (IPM) است که حدود چهار سال نيز معاونت پژوهشي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري را به عهده داشته است.»
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
| | لینک به این مطلب

26مهر 84 بود که در دنیای مجازی متولد شدم. درست مثل 19 سال قبل از آن که در یک روز نه چندان سرد زمستانی، در دنیای حقیقی، متولد شدهبودم. بدون اینکه هیچ تصور ذهنی روشنی از دنیایی که به آن قدم میگذاشتم، داشتهباشم؛ آمدم. شروع کردم. آرام آرام تجربه کردم(میکنم) و خیلی آهسته، بدون برنامهریزی، بدون پیشداوری، ابعادی از دنیایی که بیمحابا واردش شدهبودم را شناختم. هر روز یک بعد جدید...
امروز دقیقاً سه سال از تولد مجازیم گذشته. سه سال پر از حس، پر از حرف، پر از دوستیهای جالب، مسخره، عجیب و دوستداشتنی! حالا در دنیای مجازی، سه ساله شدهام. نمیدانم سه سالگی در این دنیا، معادل چند سال میشود، اما حتماً خیلی بیشتر از سه سال میشود. شاید بین 20 تا 30 سالهام حالا اینجا!
اما تمام شد دیگر! این آخرین پست وبلاگ «خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز» خواهد بود. دلایل زیادی هست برای این جدایی و دلایل کمی برای ماندن! وبلاگنویسی فعل جالبیست و دل کندن از آن، سخت!
به هر حال باید عادت کنم به این جداییها، مهاجرتهای خودخواسته برای جداشدن از تجربههایی که کمکم رنگ روزمرگی میگیرند. تمرینی برای دل کندن از «ماندن»ها، «عادت»ها، «سکون»ها! یک تمرین کوچکِ سخت است. همین!
خداحافظ!
با احتــرام
خ.الف.ن
| | لینک به این مطلب چندین بار تا به حال ازش خواستم که آلبومهای قدیمی را بیاره ببینم. هربار بهانهای آورده تا اینبار بالاخره یکیشان را میآورد... صفحه اول راباز میکند... یک عکس خوشگل بزرگ هست. میگوید:« این دایی سرهنگمه که مرده، این مادربزرگمه که مرده، این پدرمه که مرده، این ماهرخ، خواهرمه که مرده و... شش نفرشان مردهاند!...»
میگویم: « مادر! به این میگن نیمه خالی لیوان را دیدنها! تعداد اونایی که زندهاند را بشمرین، خب!»
میشمرد: این زندهاست. از این خبری ندارم، این یکی هم کاناداست، این پسرداییمه که زندهاست و... اینم خودم!... شش نفر زندهاند!...
یکی یکی عکسها را برایم توضیح میدهد... این مامانته، چهل روزشه ولی به اندازه یک بچه دوماهه است. خیلی تپل بود. اینم مامانته، این یکی هم. هر ماه ازش عکس میگرفتیم. اینم باباس کنار دوستاش...
هنوز به وسط آلبوم نرسیدیم که بلند میشه بره به کارهاش برسه. میگوید:«خودت ببین دیگه. من کار دارم.»...
آخر آلبوم عکسها رنگیاند. بعضیها هم با دوربین پولاروید گرفته شدهاند. شمال، کنار گلخانه توی حیاط، مامان بقل پدربزرگ، کنار شاخه رز رونده که تا بالای دیوار حیاط کشیده شده، مادربرگ که کنار مجسمههای موزه مادام توسو ایستاده و به دوربین(یا پدربزرگ که پشت دوربین است!) لبخند میزند، پدربزرگ که توی یک میدان پر از پرنده و توریست(!) بین پرندهها ایستاده و چند پرنده روی دست و شانهاش نشستهاند و...
حس میکنم چه قدر عکسهای سیاه و سفید را دوست دارم. خیلی دوستداشتنی، دلنشین و زندهترند...
بعد خودم را تصور میکنم که نوهام میآید با اصرار میخواهد آلبومهای قدیمیام را ببیند. بلند میشوم. جعبه بزرگی میآورم که چند تا آلبوم قدیمی توش هست و چند صدتا سیدی رنگ و رورفته... بعد با تمانینه لپتاب قدیمیام (حتماً آنموقع این کامپیوترهای گندهی بدقواره دیگر فقط در موزهها یافت میشوند!) را که این سیدیها را هم میخواند(حتماً سیدی هم دیگر نیست، آن زمان.) روشن میکنم و سیدیها را میگذارم و برای نوهام توضیح میدهم که... کاش آن موقع حس بدی نداشته باشم...
چند لینک جالب: مجسمه افراد مشهور در موزه مادام توسو- خاطرات هلند
| | لینک به این مطلب 2سال گذشت!... دوستش دارم. دوست دارم این «دنیای کمکی» را! این چهار دیواری اختیاری را! که گاهی یک پله است، یک دریچه شاید، یا حتی یک مرهم... حالا دیگر عادت کردهام بهاش. به گواهی این سایت(+)، بدجور عادت کردهام به این تریبون دوستداشتنی... اینجا میتوانم بنویسم، آنطور که میخواهم. میتوانم فریاد بزنم، از ته ته حنجره... میتوانم بشنوم، آن حرفهایی را که میخواهم... این جا جهانی دیگر، است. جهانی به موازات دنیای حقیقی، میتوانی سنجاقش کنی به دنیای واقعیات. این بهترین راه است. میتوانی لحظههای از دست رفتهی دنیای حقیقیات را اینجا، بازیابی کنی. اینجا، هیچ وقت برای گفتن حرفهایت، دیر نیست... 
من به دنبال چه هستم؟!... نمیدانم! چیزی شبیه لذت زندگی شاید. آرامش، رضایت، موفقیت و پله. پلههایی برای صعود. من عاشق این دنیای کمکی هستم. نه! حل شدن در دنیای مجازی را نمیخواهم. من هر دوی این دنیاها را با هم میخواهم. شخصیت مجازیام، همان است که واقعاً هستم. گاهی هم آن طور است که آرزو دارم باشم. بستگی دارد، شما از کدام زاویه به من و این وبلاگ نگاه کنید!
ما آدمها، خیلی عجیبیم. خیلی پیچیده، خیلی وابسته به شرایط، خیلی... ما n -بعدی هستیم اما گاهی این حقیقت وحشتناک را فراموش میکنیم. بدجور فراموش میکنیم و آنوقت، دوستمان را، دشمنمان را، او را، محدود میبینیم و دقیقاً همینجاست که میشکنیم و شکسته میشویم... اما اینجا میشود بازی کرد با این ابعاد. میشود بزرگشان کرد یا کوچک. اصلاً، میشود فریادشان زد، فریاد زد که: آهااای آدمها، n-بعدیام ببینید، لطفاً!...
عاشق قدم زدن در کوچه، پس کوچههای این دنیای بیانتهایم... دیوانهی پرسه زدن در کوچههای 11پیچ و 1000خم وبلاگستانام، گشتزدن در فلیکر و بازنگار و بالاترین و دیگ و دلیشس و... و من تکثیر میشوم... وه که چه لذتی دارد این مکثر شدن!... آب خنکیست شاید، بر عطش جاودانگی، بر میل صعود، نمیدانم...
دوستش دارم به خاطر همهی دوستیهای جدیدی که بدون آن، امکانپذیر نبود، به حرمت حسهای نابی که فقط از این طریق میشد تجربهشان کرد، به خاطر تحولات عظیمی که برایم به ارمغان آورد، به بهانهی هیجانهای عجیبی که تکانم داد. دوستش دارم. همین!...
| | لینک به این مطلب -نشست جمعی از کاریکاتوریستهای اصفهان با رئیس فکوی ایران
-کاریکاتوریستها، فرق دارند!
-هفته، 7 امروز است!
-خیرخواه باشید!
-کشکتان را بسابید!
---->کمپ بزرگ کاریکاتوریستهای ایران
-میخواهم موسو باشم!
-بهخدا، کاریکاتوریستها برانداز نیستند!
-آموزش کاریکاتور روی دور تند!
متن کامل این گزارش جامع، کامل و جذاب را در این قسمت بخوانید.
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب پنجشنبه، 11مردادماه 1386، مراسم افتتاحیهی نمایشگاه آثار نگارگری جمعی از استادان نگارگر اصفهان و رونمایی از جدیدترین اثر استاد فرشچیان، با حضور ایشان بود. مراسمی منحصربهفرد و کمنظیر با حضور جمع زیادی از هنرمندان اصفهان و همچنین شهردار، استاندار، چندعضو شورای شهر، رئیس اداره کل فرهنگ و ارشاد استان اصفهان.
ساعت 5 عصر، اصفهان، پل آذر، درب اصلی مجتمع فرهنگی هنری استاد فرشچیان. از دور میشود جمعیت منتظر دم در را دید. مامور درب ورودی ابتدا میگوید که فقط کسانی که کارت دعوت دارند بیایند ولی بعد همه وارد میشوند. من اصولاً «تخمینزدن»ام زیاد خوب نیست ولی حدس میزنم 300 نفری آمدهاند. طبقه اول سالن پر است و طبقه بالا هم افرادی نشستهاند. موقع ورود به سالن و در محوطه، آقایان زیادی که اکثراً پابهسن گذاشتهاند، درحال گپ و گفتگو و سلام و علیک با حضارند که بعداً میفهمیم خیلیهایشان، اساتیدی هستند که آثارشان در این نمایشگاه جمعی، به معرض نمایش درآمده است.دکتر اسماعیل آذر، مجری مراسم است. کسی که فکر میکنم بهترین گزینه برای اجرای مراسم اینچنینی باشد. ادیبانه و باوقار و شاد اجرا کرد هرچند که غرورش دربرابر پیشکسوتان هنر اصفهان که برای خاطره گویی از استاد فرشچیان میآمدند، ناراحت کننده بود. (پیرمردان با عصا و به کمک همراهی میآیند، از جلوی او رد میشوند. روی صندلی سمت چپ سن مینشینند و بعد از چند جملهای خاطرهگویی، دوباره از جلوی او رد میشوند و از سن پایین میروند و او همچنان روی صندلی نشسته و دو دست روی دستههای صندلی. درحالی که میتواند به احترام این مویسپیدان حداقل نیمخیز شود!)
«خیال پردازی شعر صامت»
مراسم با کلیپی دربارهی مجتمع فرهنگی هنری استاد فرشچیان آغاز میشود.(سال 67 زمینش را خلیفهگری ارامنه اهدا کردهاست. سال 1370 شروع به ساخت کردهاند تا 80 و سال 85 آمادهی بهرهبرداری شده است. 7000متر مربع مساحت دارد و ...) بعد از آن، از استاد «مظاهر اصفهانی» که تازه هم از بیمارستان مرخص شدهاند، دعوت میشود تا به روی سن بیاید و چندکلمهای درباره استاد فرشچیان صحبت کند. به سختی و با کمک همراهی، بالای سن میآید. چند بیت از شعرهایش را، که بسیار هم زیبایند، با صدای لرزان میخواند. میگوید: «چند نفر هستند که افتخار میکنم با ایشان معاصرم: مرحوم فضائلی، کسایی و حالا استاد فرشچیان.» بعد، از یک تشابه جالب میگوید. مدتها پیش، شعری (به شهری بود مردی نغمهپرداز/که آهنگ نکو میزد زهر ساز/چو چنگ خویش را برچنگ میزد...) سروده بودهاست.یکبار تابلویی از استاد فرشچیان میبیند که دقیقاً همین مضمون را به تصویر کشیدهاند! و بعد اضافه میکند که:«چه قدر درست میگوید آن هنرمند خارجی که: شعر نقاشی گویاست و نقاشی شعر صامت... نقاشی فرشچیان، نقاشی مستی است. این همه منحنی، آدم را با زیباییها مانوس میکند و به عوالم دیگر میبرد. کار فرشچیان، انسان را به خیالپردازی میبرد. در یک لحظه نمیتوانی درباره کارش اظهار نظر کنی، باید فکر کنی...»
در این حین سروصدایی میشود. همه برمیگردند که ببینند چه خبر شده... چند نفر، یک درخت گل بسیار زیبا را که هدیهای است از طرف شخصی که نامش را با خط درشت روی مقوا نوشته و به بالای گل، جایی که همه بتوانند بخوانند(!) نصب کرده، به سختی به روی صحنه میبرند! گل زیبایی بود ولی...
«اگر با فرشچیان مانوس شوید، مهربانیاش روی تو را کم میکند! فرشچیان همراه بزرگترینها در تاریخ ثبت میشود.» اینها را مجری مراسم میگوید و ادامه میدهد که مدیرکل ارشاد اصفهان(آقای حسینی) و چند همراه، ساعت 3:30 صبح راه افتادهاند، 800 کیلومتر راه را رفتنهاند تا حضوراً از استاد، دعوت کنند که برای افتتاحیه بیایند. درحالی که میتوانستند تلفن بزنند. و آقای حسینی، همانجا پیشنهاد کرده است که اسم این مراسم را بگذارند:فرشچیان در فرشچیان!»
«آهوی کارساز!»
خاطرهگوی بعدی، استاد امامی است که مجری این گونه معرفیش میکند: «ایشان در کار نور مکتب خاصی دارند.» استاد به روی سن میآید و تعریف میکند که: «در مدرسه گلبهار تدریس میکردم. یکروز وقتی وارد کلاس شدم، دیدم روی تابلوی کلاس یک آهوی بسیار زیبا کشیده شده. از بچهها پرسیدم: اینو کی کشیده؟/گفتند:فرشچیان./گفتم:چرا هنرستان نرفتی؟/گفت: من الان سوم دبیرستانم. میخواستم بروم ولی گفتند باید بروی کلاس اول، دو سال از عمرم از بین میرفت. برای همین نرفتم.
من هم آن موقع آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که ناخواسته گفتم: بیا من با آقای بهادری(رئیس هنرستان هنرهای زیبای اصفهان)صحبت میکنم، بروی سوم! این جمله را بیاختیار گفتم والا به سه دلیل این کار نشدنی بود:1- ایشان در مدرسه گلبهار شهریه میداد و من حق نداشتم دانشآموزی که شهریه میدهد را از مدرسه بگیرم.2- آقای بهادری طبق قانون حق این کار را نداشت.3- سابقه هم نداشت که کسی تازه، وارد هنرستان بشه و دیپلم بگیره! ولی این اتفاق افتاد و ایشان به سال سوم هنرستان وارد شد. این اتفاق من را یاد آن آیه از قرآن میاندازد که به پیامبر میگوید: "تو مایوس نشو. دین تو مانند دانهی میوهایست که کشاورزی میکارد و بعد این دانه، درخت بزرگی میشد و کشاورز تعجب میکند که این دانه را من کاشتهام؟!"» این خاطره، به نظر من جالبترین و کلیدیترین خاطرهی مراسم بود.
گاهی که در میان صحبتها، دوربین روی چهرهی استاد فرشچیان، زوم میکند، میشود یک جور شرم و شور را در چهرهاش دید. گاهی چشمانش پر از اشک است و صدایش لرزان. وقتی هرکدام از افرادی که روی سن رفتهاند تا دربارهای او صحبت کنند، از صحنه پایین میآیند، بلند میشود. چند قدم به استقبالشان میرود. بغلشان میکند و دست و روبوسی و تشکر میکند . چندبار بلندمیشود، رو به مردم خم شده، تشکر میکند و به ابراز احساساتشان پاسخ میدهد. بسایار متواضع و مهربان است. با خودم میگویم: کاش بعضیها، از اینجور آدمها الگو میگرفتند!
«داستان دماغ و تلنگر و بچه سرراهی!»
اما استاد بعدی که دعوت میشود تا از فرشچیان بگوید، استاد «جزیزاده» است که درحال حاضر استاد دانشگاه آزاد نجفآباد است. با لهجهی اصفهانی و خیلی بامزه صحبت میکند! اول، به عنوان تمجید از استاد فرشچیان، یک داستان تعریف میکند: «جناب فرشچیان همیشه برکت و خیر برای هنرمندان و افراد دیگر به همراه دارند. یک داستان جالبی هست که حاج میرزا آقا به ناصرالدین شاه گفت: بچههای دربار به دماغ من ریگ میزنند بهشان تذکری بدهید. ناصرالدینشاه بچهها را جمع کرد و گفت: چرا این کار را میکنید؟ ایشان صدراعظم است. بچهها گفتند:نه! تقصیر ما نیست، از هر طرف سنگ میزنیم میخورد به دماغ ایشان!!...هنر استاد فرشچیان هم برای خیلیها برکت دارد. مثلاً فرشبافها طرحهای ایشان را میبافند. مخصوصاً تبریزیها چون طرحها ظریفه و تبریزیها هم با قلاب میبافند...» سپس از خودش در آن یکسالی که با استاد، همدوره بوده، میگوید: « من فقط یک سال با استاد فرشچیان همدوره بودم در کلاس هشتم دبیرستان سعدی. بابای من، خدا بیامرز، شبها که چراغ اتاقم روشن بود و داشتم نقاشی میکشیدم، میآمد میگفت: هوشنگ! تو هنو داری یابو میکشی؟! بعد یک بار با پدرم رفتیم چهلستون خدمت آقای بهادری و من کلاس هشتم را نزد ایشان گذراندم. این دوره برای من بهشت بود...» بعد از این چند جمله، تلنگری هم به دانشجویان نگارگری میزند: «تابلوهای آقای فرشچیان سرمشق محصلان نگارگریست. اما اینجا میخواهم به دانشجویان بگویم که کپی هم تا حدی مجاز است. کپی کاری مثل بچهسرراهیه، وقتی بچهدار نمیشوند فقط یکی دوتا بچه میآورند!... محصلین مدام از من میپرسند که کارهای این استاد بهتره یا اون یکی؟! ببینید! من میگویم از دانشکده پزشکی 60 تا فارغ التحصیل میشوند یک سری میروند تو همین زینبیه، به مریضها قرص و شربت میدهند اما یکیشان میشود دکتر نفیسی که هنوز هم در کنفرانسهای خارجی، شرکت میکند و خیلی علاقه دارد. استاد فرشچیان هم همینطور. از دانشجوهایش جلوتره. قبل از این که برود سرکلاس خودش، 20 تا آهو کشیده بعد به دانشجویانش تکلیف میدهد. اما دانشجوهای ما تا لیسانس و فوق لیسانسشان را میگیرند یک میز 3×4 و ماهی 700،800 هزارتومان حقوق میخواهند. قدیم، 7 سالگی میرفتند تو کار، 70 سالگی میآمدند بیرون! به دانشجوها توصیه میکنم کپیبرداری نکنند و مغرور نشوند. آقای فرشچیان، شب، یک طرح میکشه، صبح ازش راضی نیست. برای کار حرم امام رضا(ع) یک طرح میداد، بعد زنگ میزد میگفت: جزیزاده، به قلمزن بگو دست نگه داره یک طرح جدید زدم و...»
«نوستالژی مرد نگارگر و هنرستان هنرهای زیبا»
قسمت بعدی مراسم، نمایش فیلمی از مرمت هنرستان هنرهای زیبای اصفهان و جشن سالگرد هنرستان با حضور فارغالتحصیلانش از جمله: استاد محمود فرشچیان، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان و.... است. استاد فرشچیان را نشان میدهد که به یکی از همدورهایهایش میگوید: «بیا من و شما بشینیم همین وسط و زار زار گریه کنیم!» هنرستان احتیاج به مرمت زیادی دارد.
سپس از آقای «بختیاری»، استاندار اصفهان دعوت میشود که روی سن بیاید. به سرعت بالای صحنه میآید و درحالی که دستها را به نشانهی ادب جلو نگهداشته، از طریقه آشناییش با فرشچیان میگوید:«من فرشچیان را با تابلوی کمنظیر عصر عاشورا شناختم. اگرچه به دلیل فاصله مکانی، نتوانستم وی را از نزدیک ملاقات کنم اما از تماشای همان یک اثر، دانستم که محال است کسی دلدادهی اندیشه عاشورا نباشد و بتواند غروب حزنانگیز عاشورا را آنچنان کمنظیر به تصویر کشد. عرفان فرشچیان، عرفای شایستهایست که در تمام آثارش تجلی یافته و تمامی ما، به همین جهت به او ارادت پیدا کردهایم.»
سپس استاد «پورصفا»، استاد رشتهی طبیعتسازی که در زمان فرشچیان، استاد هنرستان بوده و کلاس مینیاتور داشته، به روی صحنه میآید و اینگونه از آثار و منش استاد، میگوید: «در آثار ایشان، رنگهای متنوعی هست که به بهترین شیوه و در نهایت استادی با هم ترکیب شدهاند، به طوری که محال است بتوانید رنگی را از جای خاصی بردارید و در گوشهی دیگری بگذارید... ایشان اخلاق بسیار نیکویی دارند، افتادگی و خودمانی بودن ایشان، شما را تحت تاثیر قرار میدهد. بانویی درخانه دارند که با روی گشاده و بسیار مهربان از همه پذیرایی میکنند... برای هنرستان هم آرزو دارم که زودتر به صورت اول برگردد. ما از آقای فرشچیان انتظار داریم که تا آنجا که برایشان مقدور است، نظر مسئولین را جلب کنند تا هنرستان به صورت اول بازگردد.»
«و آنگاه که پرده کنار میرود!»
و حالا نوبت به آخرین و مهمترین قسمت مراسم رسیدهاست. تمام چراغها خاموش میشوند، آهنگ نواخته، رقص نور روی پرده، و ناگهان... پرده کنار میرود و تابلو رونمایی میگردد. درمیان انبوه فلاش دوربینها، کف و سوت و ابراز احساسات حضار، از استاد دعوت میشود که روی سن برود و درباره اثر صحبت کند. فرشچیان در میان تشویق حضار، اینگونه آغاز میکند: « بسمالله الرحمن الرحیم، هزاران هزار بار بسمالله الرحمن الرحیم. سلام برشما... میدانید، مولوی یک شاعر ایرانی هست. یک کتابی چاپ شد در قدیم، به نام "عرووت العلماء العجم". در بغداد چاپ شد و تمام بزرگان ادب، شعر و هنر ایران را به خودشان نسبت دادند. سعدی، حافظ، مولانا، ذکریای رازی، ابوعلیسینا و همه! و خب جای آن بود که دولت عزیز ما با دانشمندانی که دارند، با حوزهی علمیهای که در قم هستند، واقعاً جوابیهای به این کتاب بدهند. چرا؟ به خاطر این که این کتاب را به زبانهای مختلف دنیا ترجمه کردند و پخش کردند. 2 سال پیش که من خواستم بیایم ایران، درموزه متروپلیتن رفتم.(کتابخانه جالبی دارد که من همیشه میروم آنجا) یک کتابی چاپ شدهبود آنجا، با نام: "نقوش العربیه الهندسیه". یک کتاب قطوری هم هست که متاسفانه به 27 زبان زنده دنیا ترجمه کردهاند. تمام نقوش مال 700،800 سال پیش مربوط به ایران را برداشتهاند به عنوان نقوش عربی چاپ کردهاند و به خودشان نسبت دادهاند! البته من آن کتاب را تهیه کردم، آوردم اینجا به آستان قدس رضوی، خدمت آقای مهندس عزیزیان تقدیم کردم. گفتم تو رو خدا یک جوابیهای با عکسهایی که در اختیار دارید، بنویسید. عکسها و تصاویری هم که از مولوی هست با یک کلاهی است درحال سماع که مال ایران نیست مال ترکیه است. مولوی شاعر ایرانی بوده. من هم میخواستم اثری انجام بدهم که البته دربرابر عظمت کلام مولوی هیچ است.»
«از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!»
اما این تابلو چیست؟! استاد، دربارهی تابلوی «شمس و مولانا»یش این گونه میگوید: «مولوی با چشم تمنا و امیدوار به شمس نگاه میکند. شمس اینجا سرش بازه، یعنی دنیا به زعم مولوی. خواستم شمس را نشان بدهم یعنی خورشید. و این خطوط حرکت کرده و آمده مولوی را در پناه خودش گرفته و دست تمنای مولوی به سوی شمس درازه و مولوی مثل اینه که میخواهد این را نگهداری کند. بعد این خطوط با همان حالت دورانی میآید پایین. مولوی اینجا روی یک کره نشسته یعنی دنیا زیر پای مولویست. زیر پای افکار مولوی هست. اینجا کرات کوچکتری هست. صورتهای متفاوتی است. شکلهای متحیری دارند مولوی را نگاه میکنند که همان "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" را خواستم اینجا تجسم ببخشم. رنگهایی که اینجا کارشده، همه رنگهایی هستند که حالت روحانیت، جذبه و کششی که مولوی به شمس داشته را القا میکنند. این یک اثر ناقابل است از بنده که به آستان افکار و اندیشههای مولوی من، که شاعر ایرانیست، شاعر پارسیست. شاعریست که مال همهی ما هاست، اهدا کردهام. با تشکر از همه شما.»
بعد از آن، استاندار، شهردار و سردار نصر(نماینده شورای شهر) روی سن میآیند، لوح یادبودی به استاد محمود فرشچیان اهدا میکنند و در حالی که همه هجوم بردهاند به طرف سن تا استاد را ببینند، صحبت کنند و عکس و امضای بگیرند، مراسم به پایان میرسد. میخواهم مصاحبهی کوچکی با استاد انجام دهم، تلاشها و رایزنیهایم به جایی نمیرسد. از نمایشگاه بازدید میکنیم و این شب خاطرهانگیز و بهیادماندنی به پایان میرسد
| | لینک به این مطلب
ده روز اخیر، روزهای پرخبری بود برای اصفهان. شبکهی استانی اصفهان، شاهکار بود، برعکس 4 روزنامهی محلی که خیلی زحمت کشیدند و خوابِ خواب بودند! شبکهی اصفهان مراسم افتتاحیه و اختتامیه را به طور مستقیم و بدون سانسورهای معمول نشان داد. هر روز گزارش داشت و حسابی از این اتفاق استفاده کرد. در حالی که مثلاً روزنامهی شهرداری اصفهان که نسبت به دیگر مطبوعات محلی، بزرگتر و با امکانات بیشتر است، فقط یک عکاس و یک خبرنگار به کمیتهی اجرایی معرفی کردهبود! و مسخرهبودن این ماجرا، آنجاست که از حدود سه،4 هفته قبلش در سرویس جوان این روزنامه، مشخص شدهبود که ویژهنامهای در این باب کار خواهیم کرد.یک خبرنگار و یک عکاس فرستادند و بعدحاصل کار، یک خبر شد در صفحهی 7 که در حقیقت، فقط سخنان زیبای حداد عادل بود!( سوتی حداد عادل را در افتتاحیه، داشتین؟! یکجا گفت چهلمین المپیاد است که متقارن شده با بیستمین سال شرکت ایران در المپیاد و چند کلمهای درباب عدد 40 حرف زد! البته اصفهان زیبا، 40 را 38 کردهبود!) خلاصه، دراین مدت که دنبال تهیهی گزارش بودم، ساعات زیادی علافی کشیدم، دو جلسه از کلاسهای یک استاد "گیر" را نرفتم و حسابی اعصابم داغان شد! اما با همهی این بدبختیها بالاخره گزارش را برای ویژهنامه جوان روزنامه اصفهان زیبا، نوشتم. در کل این یک صفحه، فقط این ستون را دوست دارم، شاهکاره، غوغاست! حکم 7،8 تا بروفن را داشت برایم! وقتی نوشتمش، گفتم: آخییش، سبک شدم، داشتم منفجر میشدم، نزدیک بود سکته کنم! گزارش را هم بخوانید، خیلی هم بدنشده!
----------------آنها فقط «رو» داشتند...------------------
روزیروزگاری، یک کشوری بود که در آن کشور، یک شهری بود نصف جهان نام. در این نصفجهان یک روزنامه بود که جدیترین روزنامهی آن شهر میخواندندش، این روزنامه، یک سرویس جوان داشت که اصولاً میبایست اخبار مربوط به جوانان را « کاملاً» پوشش دهد. اما... یک روز یک اتفاق مهمی در این شهر که مال آن کشور بود، افتاد! یک اتفاق که اتفاق خیلی مهمی برای یک دنیا، یک کشور و یک شهر محسوب میشد و تصادفاً، کاملاً مربوط به نسل جوان یک شهر که نه، یک کشور که نه، یک کره خاکی بود! اما... جوانان خبرنگار آن سرویس جوان، اصولاً، حدوداً یک سری آدم گیر سهپیچ بودند، بدفرم! آنها تصمیم گرفتند که بروند از این مراسم 10 روزه گزارش تهیه کنند، خفن! اما... کارت خبرنگاری نداشتند. کارت مخصوصی که با آن در این مراسم راهشان بدهند نداشتند. آنها اصولاً غیر از « رو» چیز دیگری نداشتند!... آنها رفتند... آنها به «رو»ی خودشان نیاوردند که غیر از «رو» چیز دیگری ندارند... آنها سه نفر بودند که خیلی رو داشتند!... البته در این میان دوستان دیگری هم کمک کردند، با مسئولین مربوطه صحبت کردند. مسئولین مربوطه به آنها لبخندهای مکش مرگ ما(!) تحویل دادند. آنها عکس گرفتند. آنها پشت در ماندن، علف زیر پایشان سبز شد، ممنونیم که در تهیهی این گزارشات مبسوت یاریمان کردند... غیر از آنها که از خودمان بودند، آنهای دیگری هم بودند که از پایتخت آمدهبودند، «خبرنگار» بودند، رو هم داشتند، کارت هم داشتند، عکسهای خفن گرفتند، گزارشات ناب نوشتند، مجله چاپ کردند و حسابی با کلاس بودند. از آنها هم ممنونیم که نگاههای حسرتبار ما را تحمل کردند، عکسهایشان را نشانمان دادند، خاطراتشان را تعریف کردند و خیلی بهمان «آخییی...طفلکیها!» گفتند!... خلاصه این که ما با وجود این که خیلی بدبخت بودیم و رویمان زیاد بود، فقط و خیلی هم ضایع شدیم و تحویل هم گرفته نشدیم و کسی به عنوان خبرنگار حسابمان نکرد، این گزارشات را برای شما، خوانندگان و "بینندگان" عزیز جمعآوری کردیم. آن سه نفر که کارت نداشتند، « خبرنگار» نبودند ولی «رو» داشتند، ما بودیم ها!: نفیسه حاجاتی، فخری شکرچیان، ریحانه شریف... نخندید! گریه هم نکنید لطفاً! فقط گزارش را بخوانید و دعا کنید اگر چیزی نداریم «رو» داشته باشیم همچنان!...
------------ چند نکته درباب مراسم اختتامیه----------
به شونصدنفر «رو» انداختم که بشود، از نزدیک مراسم را دنبال کنم اما... دست شبکهی اصفهان درد نکند... مراسم اصولاً پر از سوتی بود!
خانوم مجری، لهجهی انگلیسی خوبی داشت برای اجرا، روان هم صحبت میکرد اما لهجهی فارسیاش افتضاح بود. شعر سعدی را با هزار مکافات خواند!
دلتان بسوزد! شبکه اصفهان به مقادیر زیادی، ساز نشانمان داد،(البته کمی هم گل و بته قاطیش بود ولی خیلی کم ها!)
دو گروه، موسیقی اجرا کردند. یک گروه سه نفرهی دف. و یک گروه ارکستر تلفیقی (گروه فراق) که البته اجرای زیبایی بود ولی اشعارش اصولاً به درد یک مراسم "علمی"و "جهانی" نمیخورد. چون هم ناسیونالیستی بود هم جنگطلبانه. به جای اینکه از صلح جهانی بگوید، از "ترمز بریدن" و این حرفها گفت. یک جور کریخوانی سیاسی بود... چو ایران مباشد، تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده، یک تن مباد/ اگر سر به سر، تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم... ای عاشقان(2)، پیمانه ها پرخون کنید/وز خون دل چون لالهها رخسارهها گلگون کنید/... دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند/ از زلف لیلی، حلقهای در گردن مجنون کنید/نوری برای دوستان/ دودی به چشم دشمنان...
برای مراسم اختتامیه، بختیاری(استاندار مشهدیِ اصفهان) و کامران (نمایندهی جالب اصفهان در مجلس!) حضور داشتند. اما جالب، سوتی جناب کامران بود! وقتی مجری در حال خواندن اسامی و تشکر از مسئولان شرکت کننده بود، وقتی نام ایشان برده شد، بلند شد و به سرعت چند قدمی به سمت سن رفت تا سخنرانی فرماید که البته خدا را شکر، دوستان دیگر فهمیدند و ایشان را متوجه اشتباهشان کردند. حالا سوالی که این جا مطرح میشود، این است که ایشان که دکترند و نمایندهی هونصد دورهی مجلس و... خاک وچوک ما!
| | لینک به این مطلب پنجشنبهها، روز جلسه «نقد بیرحمانه»ی مسئولین صفحات ویژهنامهی جوان روزنامه اصفهان زیباست. یک جلسهی نفسگیر چندساعته. آخر جلسه هم به ساماندهی(چهقدر حالم از این کلمه بههم میخوره!) مطالب شمارهی در شرف چاپ میگذرد…
حاشیهی مراسم!
21تیر1386،ساعت 16-20 ، دفتر حزب مشارکت، خیابان شمسآبادی
یک خانهی قدیمی، زیرزمین موکتشده، صندلیهای پلاستیکی، ویدئو پروژکتور، کفشها را درآورید!...
چگونه طنز بنویسیم ؟!- چگونه طنز بخوانیم؟!
اگر طنز نوشتن برایتان مهم است و میخواهید طنزنوشتن را یادبگیرید، از این جا که رفتید بیرون هر اتفاقی که میافتد، مثلاً تو خیابون میبینید دو نفر با هم راه میروند، نگاه کنید و ازش سوژهی طنز در بیاورید... به همه چیز از منظر طنز نگاه کنید. به جدیترین وقایع... نشریهی توفیق، یک مسابقه ی طنز مینیمال گذاشته بود که یک طنز یک کلمهای برنده شد. شوخی قومیتی کرده بود و نام یکی از شهرها را نوشته بود...
ذهنت را "رها" کن حسن!
- خطوط قرمز در کشورهای مختلف متفاوت است. به نظرم در ایران همانقدر که طنزنویسی سخته، سادهتر هم هست از بقیه کشورها. چون وقتی یک چیزهایی عادی می شه و خط قرمز نیست در طنز که ما باید به این خطوط قرمز نزدیک بشیم چون عادیه نمی تونیم ریاکشن خنده را بگیریم. در ایران چون چهارچوب زیاد داریم، این اتفاق مکرر میتونه بیفته.
گپ دوستانهی جمعی با ابراهیم رهــا
- آقای رها، آدمیزاد بودن چه حسی داره؟!
شهر قصه را اگه شنیده باشین، یک خری توش هست که همه میگن صداش شبیه صدای منه، یک جملهای داره که میگه :خیلی خری!... خره میگه:« معلومه! خری که خرات نباشه، قاطره. من تمام زندگیمو خریت کردم که هیچ وقت ادای آداما را درنیارم .و هیچ وقت آدم نشوم
مصاحبهی خبرنگار افتخاری نیویورکتایمز با ابـراهـیم رهــا
چند نکته برای تنویر افکار عمومی

---------متن کامل گزارش را در ادامه مطلب بخوانید.-----------
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب 
امروز، سوم اردیبهشت، روز تولد دانشمند بزرگ، شیخ بهایی و روز اصفهان است. اصفهان، شهری زیبا، منحصر به فرد و دوستداشتنی با جاذبههای توریسی متفاوت، شهری که استحقاق خیلی بیشتر از اینها را دارد اما تبلیغات جهانی برای شناساندن این کانون جذب توریست، آنقدر ناچیز است که باید بنشینیم و حسرت درآمدهای هنگفت شهرهای خارجی، که یک دهم جذابیتهای اصفهان را هم ندارند، بخوریم!
پست قبلیام دربارهی سفر شیراز، حرف و حدیثهایی ایجاد کردهبود که بیانصافی به اصفهان بود. دربارهی اصفهان بیشتر و عمیقتر باید نوشت. از این شهر هرچه بگوییم کم است، مخصوصاً اگر در بهار و تابستان باشیم و با این حجم از زیبایی روبهرو...
در اصفهان، هرجا سربلند کنید، پهنهی وسیعی از آسمان در دیدرس
شماست. این جا در اصفهان، اگر غمگین هستید، کافیست جایی نزدیکیهای سیوسهپل کنار زایندهرود بنشینید و مدتی به آب وپرندگان بیشماری که آن نزدیکیها پرواز میکنند خیره شوید. این جا در اصفهان همهجا آبی و سبز است. اینجا در اصفهان شبهای تابستان، اگر در پارکها قدم بزنید، هر جایی را نگاه کنید، خانوادههایی را میبینید که تصمیم گرفتهاند شام را در پارک بخورند و این کار چندین بار در هفته تکرار میشود، در پارکهای ضلع شمالی، بیشتر، خانوادههایی با قابلمه و گاز پیکنیکی میبینید و در سوی مخالف، بیشتر ترجیح میدهند، ساندویچ، پیتزا و غذاهای فوری و راحت برای حمل، بیاورند. صبح ها هم که پارکها پر است از خانوادهها و افرادی که برای ورزش صبحگاهی میآیند.
اصفهان به واقع شهر زیبا و آرامی است. در تهران به دلیل وضعیت جغرافیایی خاصش (و هم تاحدودی در شیراز) یک جور هیجان، اضطراب و تحرک خاص به انسان منتقل میشود که این حسها رابطهی مستقیمی با وضعیت شهرسازی این شهر دارد، یک طرف برج چند ده طبقه میبینید، طرف دیگر آپارتمان چند طبقه و سویی دیگر یک خانهی یکی، دو طبقه! اما اینجا در اصفهان برج چند ده طبقه خیلی به ندرت میبینی، البته در چند سال اخیر "بلندمرتبه سازی"بسیار شایع شده ولی هنوز آرامش خاص اصفهان ازبین نرفتهاست...
در اصفهان "پارک" زیاد میبینید. درخت، گل، آب، خاک، آسمان آبی، آ
فتاب، کوه... اینجا همه چیز هست. کوه صفهمان هنوز مانند "دربند" تهرانیها شلوغ و "تجاری" نشده. هنوز میتوانی "کوه "ببینی... از "فاطمه کوماندوها" گفتهبودم. در اصفهان، بعضی مواقع که به دلیل مناسبتی، خیابانها شلوغ است، ماشینهای گشتی درخیابانها میبینید که زنانی با "لباس کار"ی به نام "چادر" مشغول انجام "شغلی" به نام "امر به معروف و نهی از منکر" هستند! و گاهی هم البته قدم زنان عملیات "تذکر دهی" را انجام میدهند. اما اینچیزها همیشگی نیست. و اگر خودت مراقب باشی که خط قرمزها را خیلی رد نکنی، کاری به کارَت ندارند.
اصفهان مانند هرشهر بزرگ دیگری، پر است از کافیشاپ و رستوران و پاساژ... در اصفهان شهربازی
نداریم، نه سرپوشیده و نه روباز (یک شهربازی قدیمی وسط شهر هست که وسایل مجهز و جالبی ندارد و یکی، دو تا شهربازی نه چندان به درد بخور در شهرک های اطراف)... در اصفهان محلهایی برای "تخلیهی هیجانی" وجود ندارد و این بیشتر به این دلیل است که اصولاً هیجانهای کاذب و استرسهایی که در شهرهای دیگر به طور مجازی بهوجود میآید، در این شهر نیست. اصفهان را دوست دارم با تمام کم و کاستیهایش. در یک از مصاحبههایم با یک توریست خارجی، جملهای شنیدم که مرا به فکر و حیرت فرو برد. توریست آمریکایی تعریف کرد که با یک اتومبیل از تهران به اصفهان آمده و رانندهی تهرانی در توصیف اصفهان به او گفته:« شهر خیلی خوبیه، اگه مردمش توش نباشن»!!! من حالا به این نتیجه رسیدهام که این فقط به دلیل نوع زندگی آن مرد و همفکرانش در تهران (و برخی شهرهای دیگر) است و البته توقع بیجایی که خیلی از آنها دارند.
| | لینک به این مطلب اما سال 85 برای من سال بدی نبود، هرچند که سختیهایی هم داشت و اتفاقات ناگواری هم رخ داد که رندگیام را تا حدودی متفاوت کرد. امسال اما از یک نظر برایم زیبا بود، اوایل سال 85 به صورت جدی وارد حرفهای که دیوانهوار دوستش دارم، شدم و حالا درحالی این سال را به پایان میبرم که دهمین شمارهی ستون ثابتم منتشر شدهاست و در پروندهی کاریام حداقل، 31 اثر منتشرشده دارم.... راستی این را هم اضافه کنم که به لطف شرکت اورجینال که دو روز اینترنت رایگان عیدی داد، بالاخره مجبور شدم وبلاگهایم را سروسامانی بدهم و حالا تغریباً وبلاگ ژورنالیستی ام کامل شده و وبلاگ انگلیسی هم کمی دستکاری میخواست که انجام شد.
امید که همهمان سال خوب، پراز موفقیت، سرشار از شادی و همراه با سلامتی در پیش داشتهباشیم.
و با این امید که مسئولان محترم مملکتی هم کمی دست از دعواها و بازیهای سیاسی بردارند و به فکر ایران، سرزمینی با فرهنگی کهن که حالا در سراشیبی است، بیافتند...
در ادامه، پستهای برگزیدهی سال 85 وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز(از نظر نویسنده و با توجه به آمار بازدیدکنندگان) و عکسهای برگزیدهی فتوبلاگ را میبینید. درسال 85، 112 پست در این وبلاگ نوشتهام که حالا 18 پست را به عنوان پرخوانندهترین نوشتهها انتخاب کردهام. بسیار خوشحال خواهم شد که شما نیز برایم بنویسید که به نظرتان، پستهای برگزیدهی این وبلاگ کدامها هستند، چه انتقاداتی به نوشتهها، قالب و یا نویسندهی وبلاگ وارد است و چه پیشنهاداتی برای بهتر شدن این وبلاگ دارید.
لیست 5 وبپیج من( امید که سال آینده، با ورود "پادکست خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز"، این لیست 6 تایی شود!)
اسفند85 – (6 پست)
وصیت نامهی یک ماهی قرمز کوچک!
این مصاحبه را به خاطر بسپارید!
مسئولین محترم! لطفاً به شعور مردم توهین نکنید!
استاد عزت اله انتظامی در حوزه هنری اصفهان
!!خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز و همکاری با عمران صلاحی در چلچراغ
*تنها لیست افتخارات مصور در کل وبلاگستان*
لطفا اين واقعه عجيب را حتما بخوانيد...
من درکلاس TTC- خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز درحال تیچر شدن!
سفرنامه اولين مسافرت مستقل من - نمايشگاه بين المللي کتاب تهران
دف نوازی استاد حبیبی و فحش قشنگ (؟!!)تی وی وطنی !!!
| | لینک به این مطلب
این بیست و یکمین بار است که ماهی قرمزِ کوچک در تُنگِ بلورِ خود به نقطه آغاز میرسد. بیست و یک دور! با غم، شادی، حسرت، آرزو ولی گذشت؛ سریع هم گذشت و ماهی کوچکِ تنها، در تمام این مدت به اقیانوس فکر می کرد، آیا او به اقیانوس خواهد رسید ؟!...
روز تولد برای همه آدمها، حتی آنهایی که به نظر بسیار خشک و بی احساس میآیند، روز خاصی است. یه حس منحصر به فرد، شاید یک شعف عجیب...
دوست دارم به مناسبت روز تولدم، یک کار جالب انجام بدهم، میخوام وصیت نامهام را منتشر کنم!...حقیقت اینه که ازچند ماه پیش که یکی از همکلاسیهایم به طرز باورنکردنیای فوت شد، به این فکر افتادم. دیدن پدر و مادر و خانوادهاش، سنگ قبرش و بعد هم فوت پدر بزرگ و...همه اینها باعث شدند که به فکر نوشتن این "نوشتهی مهمِ زندگی هر آدمی" بیافتم. نمیدانم چه موقعی باید خوانده بشه ولی حقیقتاً امیدوارم زمانی باشه که برای رفتن مشکلی نداشته باشم و حداقل به نیمی از آرزوهایم رسیده باشم، همین.
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب «فردا روز اصفهان است .روز نصف جهان ،اول روز از آذرگان ،روز قوس از ماه قوس ،این را به استناد سندی که 16 اردیبهشت 84 به اجماع و امضای جمعی از فرهنگ دوستان ،پژوهشگران و اصفهان شناسان رسیده یکم آذرماه برابر است با روز نکوداشت اصفهان .»
...حدود دوسال قبل کارگروهی بانام هم اندیشی برای نام گذاری روز نکوداشت اصفهان از سوی گروهی از علاقه مندان واصفهان پژوهان تشکیل شد ...»
متن بالا گزیده ای از نوشته منتشر شده در روزنامه اصفهان امروز (30آذر)بود ...خلاصه اش این است که تصمیم براین گرفته اند که اول آذر را به عنوان" روز نکوداشت اصفهان" اعلام کنند در حالی که امسال ،سوم اردیبهشت را به عنوان" روز نکوداشت اصفهان"اعلام کرده بودند .سوم اردیبهشت به روایتی روز تولد شیخ بهایی است و در اصل روز بزرگداشت شیخ بهایی که برای اصفهان کارهای بزرگی انجام داد .ولی حالا بر سر این موضوع دعواست !...
گاهی ،مخصوصا بعد از این که از سفری بازگشته ام ،حس می کنم که چه قدر عاشق این شهرم .عاشق زاینده رود ،پلها ،پارکها ،درختها و همه چیز. اصفهان به واقع شهر "تمیز"، "مرتب "و "با فرهنگی"است و این را هرکس که صادقانه و نه از روی بخل و کینه نگاه کند ،تایید خواهد کرد.من فقط در مورد 3 شهر که به نسبت بقیه شهرها ،زیاد دیده ام ،اظهار نظر می کنم .تهران ،مشهد و یزد...
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب سالهای آخر راهنمایی و اوایل دبیرستان ،هر وقت می گفتند "اردوی باغ پرندگان "همه می گفتیم :اه...معمولا هم اجباری بود .4،5 سالی بود که نرفته بودم تا این که جمعه (دیروز) به طور اتفاقی رفتیم باغ پرندگان .واقعا جالب و بدور از انتظار بود .باورم نمی شد که این قدرزیبا و متنوع شده باشد .حدود 150 تا عکس گرفتم و وقتی عکسها را تماشا می کردم ،اولین بار بود که می گفتم" خودش خیلی قشنگتر از عکسهاشه" ! من عاشق آن برکه وسط باغم که پر از پلیکان و این جور پرندگان بود و می تونستی بری کنارشون و باهاشون عکس بندازی .عجیب هم شلوغ بود هم خود اصفهانی ها آمده بودند هم از استان های دیگه و چند نفری هم خارجی دیدیم .خلاصه این طوری براتون بگم که اگر این جارا ندیدین هنوز ،مطمئن باشید ارزش حداقل 1.5 ساعت بازدید را دارد،از دستش ندین ،همین .
این تصاویر را باید با سایز بزرگ ببینید این طوری خیلی چیز ها معلوم نیست !!
از ۱۵۰ عکس حدود ۲۰ تا را آماده آژلود کرده ام که به مرور در فتوبلاگ خواهم گذاشت ...

| | لینک به این مطلب گزارش مؤخره:
من نه عشق سینما ام ،نه طرفدار استاد عزت اله انتظامی و نه این که حوصله دیدن فیلم اعصاب خوردکنی مثل "بانو" را دارم ولی وقتی خیلی اتفاقی فهمیدم که استاد در " نشست تخصصی نقش ،صحنه ،بازیگر "در حوزه هنری اصفهان شرکت می کند،تصمیم گرفتم که این مراسم را از دست ندهم
رک بگویم که رفتار استاد حسابی ناراحتم کرد .مثل این که استاد،شام دعوت بودند و حوصله این مجالس را نداشتن !سوالها را "چند در میان "!!جواب می دادند و بسیار سریع ،بسیار "نافروتن "!!و...ولی درکل این حرکت بود که حسابی عصبانی ام کرد :
مجری :{درحال بررسی کردن برگه ها و گلچین کردن سوالات }
استاد :همه این ها را می خواهید بخونید ؟!
مجری :نه ...
{چند ثانیه ای مجری مشغول است }
استاد :{برگه های خوانده شده کناری را به دست مجری می دهد ،که یعنی تمامش کن .}
«تشکر می کنم که تحمل کردید ،حرفهای خیلی خیلی معمولی ما را ،می خواین باور کنین ،می خواین نکنین این یه واقعیت که من گفتم،هیچ نوع خصوصیت خاصی نیست، عین عین آئینه، صاف و سکندر و پاک و پاکیزه ،همه عمرم من این جوری کارکردم مدیون همه کارگردانان هستم چه اونایی که تئاتر با من کار کردن ،سینما کارکردن از همه برتر از همه بالاتر مدیون تماشاگر خوب هستم .من این جا1325 اومدم تئاتر بازی کردم تو همین تئاتر سپاهان. اصلا شما متولد نشده بودین {مکث}یه دست برا خودتون بزنین »...تمام !
از همه بدتر این بود که مجبور بودم تاآخر مراسم بشینم و این یعنی دیدن فیلم اعصاب خورد کن ،افسرده کننده و..."بانو"!وقتی به سلامتی ،فیلم تمام شد ،دیدم از جمعیت اولیه که حدود 150 نفری می شدند ،حداکثر 10 نفر مانده بودند !
تنها چیزی که با دیدن زندگی استاد انتظامی در ذهنم به وجود آمدیک آرزو بود...خدایا! یعنی می شه من هم یک روز به جایگاهی برسم که باعث افتخار پدر و مادرم بشم و حتی آنها به خاطر من ،مورد توجه قرار بگیرند ؟!..کاش بشه.
__گزارش مؤخره بعدی :گزارشی خواندنی و جالب از جلسه عرفان در مساجد اصفهان با حضور استاد منوچهر ارجمند .
برای دیدن سایز بزرگ تصاویر ،این جا را کلیک کنید!

| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب **:: روزنامه نگارم- کارم را به طور جدی از هفته نامه"اصفهان زیبا" شروع کردم و حالا در" روزنامهی اصفهان زیبا"،ستون ثابتی به نام "جوان شهر" دارم که روزهای دوشنبه در صفحهی جوان منتشر میشود. خبرنگاری را به صورت حسی و تجربی –آزمون و خطایی- آغاز کرده و دنبال میکنم، البته همیشه تمام سعی ام براین بوده که بُعد علمی کارم را تقویت کنم چرا که این حرفه را عاشقانه، دوست دارم.
***:: این وبلاگ در اصل، دو وبلاگ در یک وبلاگ است؛ وبلاگ "خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز" که پر است از گزارشهای کامل من از سمینارها، نمایشگاهها، مسافرتها و.... من در این گزارشهای کامل و جامع که معمولا از پرخواننده ترین و کانتروورژالترین پستهای وبلاگم اند، دستتان را میگیرم و شما را به نمایشگاهها، سمینارها و مجالس مختلفی که خودم قبلا رفتهام، میبرم تا خودتان همه آنچه را که من دیده، شنیده و یا گفتهام، ببینید، بشنوید و بگویید... وبلاگ "سکوی فریاد" محلی است برای فریادهایم(یمان)، برای حرفهایی که نمیتوان گفت ولی میتوان نوشت... این دو وبلاگ را یکی کردهام چون خیلی جاها "گزارشات کامل" با "فریادها" قاطی میشوند یا اصلا یکی میشوند و در آخر این که، گاهی به طنز مینویسم، گاهی به جد و گاهی هم به هر دو! ولی "وبلاگ" برای من یک دفترچه خاطرات نیست، یک تریبون کاملا رسمی است ...
| | لینک به این مطلب سلام به همه برو بچس با حال و خفن که اولین باره وبلاگم را می خونن(خودمم اولین باره!؟!!!)
سلام به تو دوست عزیزم که لطف کردی اومدی وبلاگ من تازه وارد هیچ کس که مارو تحویل نمی گیره!
اصلا اینجا از شهرهای معمولی بدتره حداقل اون جاها اگه آدم داد بزنه یا گریه کنه برمی گردن نگاهش
می کننولی اینجا.....خوب بی خیال از خودم بگم ....تازه کاره تازه کارم ولی دوست دارم یه عالمه کارکنم
البته با کمک شماها که مطمعنم این قدر باحال هستین...من حداقل هفته ای یه بار می یام شماهم
بیایین برام میل بزنین حتما جواب میدم
دوستون دارم فعلا بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب 


















