تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
استقبال از مستر پرزیدنت در نقش جهان!

حتماً می‌دانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)

1. خب آدم هوس می‌کند دیگر! بس که این صدا و سیمای استانی وعده دیدار 9 صبح مردم شمال شهر با مستر پرزیدنت را تبلیغ می‌کرد و دفعه قبل هم که مسیر عبور مستر پرزینت از جنوب شهر و دقیقاً ازخیابان ما بود، توفیق دیدار حاصل نشده و حسرتی پدیدار گشته بود!...2. دوربین به دست، عینک آفتابی به چشم(هوا ابری بود!)، کاپشن به دست، کیف سنگین به دوش، ساعت 1 پی‌ام رسیدم میدان تاریخی نقش جهان که بیچاره، یک تنه نقش آثار باستانی، استادیوم چند هزار نفری برای میتینگهای سیاسی، سالن برگزاری کنسرتهای عموپورنگ و اینا و غیره را ایفا می‌کند!
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت می‌کردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوس‌هایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند،  و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت می‌کنند، آدم از  جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافه‌ی آدمها را میبیند، برای بینش جامعهه‌شناسانه‌ی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را می‌خواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنه‌های جالبی دیدم که از برخی‌شان نمی‌شد یا نمی‌توانستم عکس بگیرم واز برخی‌شان می‌شد، می‌توانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی به‌ش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیده‌ی شومیت برخی‌ها" را قبول کنم؟!
7. خیلی‌ها در حال نامه نوشتن بودند. خیلی‌ها می‌خواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا  "واقعاً این نامه‌ها را می‌دن به رئیس جمهور؟" بعضی‌ها هم بودند البته که بلند بلند آرزو می‌کردند "کاش یه چیزی به‌مون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جوات‌های کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور که در چمن‌ها چهچهه می‌زدند و شنیدن متلک‌های کلیشه‌ایِ لهجه‌دار ِبرخی لمپن‌های استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9
آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟!  آیا دلفین‌ها دوباره آری خواهند گفت؟!
نوشته شده توسط نفیسه در 0:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم دی 1387
از نخبگانی که به تجویز استامینوفن کدئین مشغولند تا خط تولید مصلحین اجتماعی و جامپ توسعه‌ای!
دکتر شهرام یزدانی را احتمالاً خیلی‌ها به خاطر آن بخش زندگینامه دانشمندان در برنامه صبحگاهی «مردم ایران سلام» می‌شناسند. اما دکتر یزدانی کافه علم ربطی به آن دکتر یزدانی و زندگینامه دانشمندان و اینها نداشت زیاد!:دی موضوع بحث پانزدهمین جلسه کافه علم «مدیریت نخبگان» بود و باید اعتراف کنم که اگر آن سه سال و اندی زبان خواندن در آی‌اِل‌آی نبود، احتمالاً حداقل 50 درصد حرفهای جلسه را نمی‌فهمیدم!;) البته بحث‌ها جالب بود. یعنی برای من که اصولاً اولین بار بود که با خیلی از اصطلاحات و مفاهیم و دلمشغولی‌های این آدم‌ها برخورد می‌کردم، پر از حرف و ایده و سوال جدید بود. اصلاً اگر بخواهم در کوتاه‌ترین عبارت ممکن(اسمایلی تب توییتر!) کافه علم پانزدهم را توصیف کنم، باید بگویم:« آشنایی با نوع جدیدی از تفکرات و دلمشغولی‌ها. آشنایی با بعد جدیدی از وجود آدم‌هایی که جزو اقلیت‌های جامعه‌اند.»

«دکتر ایمان ادیبی» جلسه را با معرفی «دکتر یزدانی» آغاز می‌کند:« سال 79،80 وقتی بحث تربیت استعدادهای درخشان خیلی داغ بود، آقای دکتر به همراه تیمی در دانشگاه شهیدبهشتی پروژه‌ای را به اسم «پروژه رسالت مدار تربیت استعدادهای درخشان» شروع کردند و این اولین بار بود که یک نفر آمده بود گفته بود ما باید به طور ساختارمند به وظیفه تربیت استعدادهای درخشان در دانشگاه‌ها نگاه کنیم. اولین بار بود که کسی گفته بود به جای اینکه به استعدادهای درخشانمان بگوییم چون بچه‌های خوبی هستید، این پول را به عنوان جایزه به‌تان می‌دهیم، برنامه‌ای برایشان تهیه کنیم که بچه‌های بهتری شوند!...»

تیتر بحث ها:[چرا مدرسه تیزهوشان؟[همه می‌خواستیم ایدئولوگ شویم![نخبگان پزشک و مهندس و اداره مملکت![آقایان! سمپاد به بی‌راهه رفته![مصلحینی به دنبال کوئین پوزیشن![نخبگانی که به تجویز استامینوفن کدئین مشغولند![خط تولید مصلحین اجتماعی![دیدگاه ادای تکلیف کلان نخبگان در دوره هانی‌مون!] ، [اصلاح ست‌پوینت ارزشی در زمان حکومت تفکر پوپولیستی![ضرورت اتصال به آکادمی برای نخبگان[به سوی جامپ توسعه‌ای با ابزار الیت‌های با مورالیتی بزرگ و ست‌پوینت ارزشی درست!

پی‌نوشت 1) می‌گوید:« آخه واسه چی می‌خوای این جلسه را بری؟ موضوعش به تو مربوطه؟ مگه تو نخبه‌ای یا پزشکی یا از پزشکی خوشت می‌یاد یا…» می‌گویم:«...

پی‌نوشت 2) یک تجربه: وقتی تو یک دانشجوی بی‌تایتل هستی که نه عادت به ادای تایتل‌ها داری و نه دل خوشی از جامعه‌ی تایتل‌زده‌ات، و با این وجود در یک جمع خانم/آقا دکترها حضور به هم می‌رسانی، باید حواست را جمع کنی که...

پی‌نوشت 3) یکی از دوست‌داشتنی‌ترین رویاهایم، داشتن یک کافه روشنفکری باحال و مناسب است. یک کافه‌ی بزرگ و جادار که همه‌ی میزهایش رزروی باشد برای نشست‌های گروههای علمی، فرهنگی، هنری و هیچ زوجی برای گذراندن ساعات پروانه‌ای به این کافه فکر نکند! عااشق اینم که یک روز...

پی‌نوشت 4) این پست تقدیم می‌شود به...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط نفیسه در 20:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آذر 1387
با دکتر رضا منصوری در کافه علم!
اینترنت هیچ گاه برای من مساوی یا همپای چت نبوده و این یکی از چیزهایی است که در مورد خودم، دوست دارم! اینترنت برای من یعنی شناخت آدم‌های جدید، فضاهای متفاوت، ارتباطهای جالب و در بک‌گراند همه‌ی اینها، پی بردن به ابعاد جدیدی از وجود خودم و همین‌هاست که این وسیله یا به عبارت درست‌تر، دنیای جدید، را به یکی از مقولات دوست‌داشتنی زندگی‌ام تبدیل کرده... اما از میان همه‌ی این شناخت‌ها، یک سری، برایم دوست‌داشتنی‌تر و جالب‌ترند؛ شناخت گروه‌هایی با فضاهای (کاملاً) متفاوت که به وسیله‌ی این دنیای مجازی، شناختمشان، شناختنم و ارتباط جالب‌تری با هم برقرار کردیم. از گروه روزنامه‌نگاران اکسیر(که حالا دوسالی هست عضوش هستم و متاسفانه چند ماهی‌ست نفس‌هایش به شماره افتاده) و انجمن حمایت از حیوانات اصفهان(که اینترنت رنگ دیگری به ارتباطمان داد.) گرفته تا انجمن کاریکاتور اصفهان(که اینترنت نوع رابطه‌ام را با گروه عوض کرد) و البته این آخری، کافه علم که یک گروه با فضایی کاملاً متفاوت از قبلی‌هاست و در اصل فضایی است که باورم نمی‌شد در اصفهان وجود داشته باشد!... چهاردهمین فنجان کافه علم، اولین جلسه‌ای بود که از طریق فیس‌بوک به آن دعوت شدم. جلسه‌ای با حضور دکتر رضا منصوری و با موضوع معماری علم.

1.«دکتر رضا منصوري عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف ، استاد مدعو دانشگاه مک گيل کانادا و پژوهشگر مرکز تحقيقات فيزيک و رياضيات نظري (IPM) است که حدود چهار سال نيز معاونت پژوهشي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري را به عهده داشته است.»

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط نفیسه در 15:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و ششم مهر 1387
تمام شد. یک شروع تازه!
bedune sharh! کیک تولد سه سالگی وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
26مهر 84 بود که در دنیای مجازی متولد شدم. درست مثل 19 سال قبل از آن که در یک روز نه چندان سرد زمستانی، در دنیای حقیقی، متولد شده‌بودم. بدون اینکه هیچ تصور ذهنی روشنی از دنیایی که به آن قدم می‌گذاشتم، داشته‌باشم؛ آمدم. شروع کردم. آرام آرام تجربه کردم(می‌کنم) و خیلی آهسته، بدون برنامه‌ریزی، بدون پیش‌داوری، ابعادی از دنیایی که بی‌محابا واردش شده‌بودم را شناختم. هر روز یک بعد جدید...
امروز دقیقاً سه سال از تولد مجازیم گذشته. سه سال پر از حس، پر از حرف، پر از دوستی‌های جالب، مسخره، عجیب و دوست‌داشتنی! حالا در دنیای مجازی، سه ساله شده‌ام. نمی‌دانم سه سالگی در این دنیا، معادل چند سال می‌شود، اما حتماً خیلی بیشتر از سه سال می‌شود. شاید بین 20 تا 30 ساله‌ام حالا اینجا!
اما تمام شد دیگر! این آخرین پست وبلاگ «خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز» خواهد بود. دلایل زیادی هست برای این جدایی و دلایل کمی برای ماندن! وبلاگنویسی فعل جالبی‌ست و دل کندن از آن، سخت!
به هر حال باید عادت کنم به این جدایی‌ها، مهاجرت‌های خودخواسته برای جداشدن از تجربه‌هایی که کم‌کم رنگ روزمرگی می‌گیرند. تمرینی برای دل کندن از «ماندن»ها، «عادت»ها، «سکون»ها! یک تمرین کوچکِ سخت است. همین!
خداحافظ!
با احتــرام
خ.الف.ن

                                                                                                                                                                                         

نوشته شده توسط نفیسه در 14:50 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
نوستالژی عکسهای سیاه و سفید و لب‌تاپ مادربزرگ!
باید مطلبی برای روزنامه بنویسم. ربطی به قدیم دارد. به خاطر اوضاع شلوغ چند روز اخیر وقت نکرده‌ام مستقیم درمورد مطلبم با مادربزرگ حرف بزنم. زنگ می‌زنم. نیم ساعتی برایم حرف می‌زند و بعد می‌گوید: خب دیگه بسه! غذام سر گازه... بعد خودش زنگ می‌زند که: اسمم را توی مقاله‌ات ننویسی‌ها!... بعد دوباره زنگ می‌زند که:یه عکس هست که شاید به درد مطلبت بخوره. بیا بگیر... بدوبدو می‌روم...
چندین بار تا به حال ازش خواستم که آلبوم‌های قدیمی را بیاره ببینم. هربار بهانه‌ای آورده تا این‌بار بالاخره یکی‌شان را می‌آورد... صفحه اول راباز می‌کند... یک عکس خوشگل بزرگ هست. می‌گوید:« این دایی سرهنگمه که مرده، این مادربزرگمه که مرده، این پدرمه که مرده، این ماهرخ، خواهرمه که مرده و... شش نفرشان مرده‌اند!...»
می‌گویم: « مادر! به این می‌گن نیمه خالی لیوان را دیدن‌ها! تعداد اونایی که زنده‌اند را بشمرین، خب!»
می‌شمرد: این زنده‌است. از این خبری ندارم، این یکی هم کاناداست، این پسرداییمه که زنده‌است و... اینم خودم!... شش نفر زنده‌اند!...
یکی یکی عکسها را برایم توضیح می‌دهد... این مامانته، چهل روزشه ولی به اندازه یک بچه دوماهه است. خیلی تپل بود. اینم مامانته، این یکی هم. هر ماه ازش عکس می‌گرفتیم. اینم باباس کنار دوستاش...
هنوز به وسط آلبوم نرسیدیم که بلند می‌شه بره به کارهاش برسه. می‌گوید:«خودت ببین دیگه. من کار دارم.»...
آخر آلبوم عکسها رنگی‌اند. بعضی‌ها هم با دوربین پولاروید گرفته شده‌اند. شمال، کنار گلخانه توی حیاط، مامان بقل پدربزرگ، کنار شاخه رز رونده که تا بالای دیوار حیاط کشیده شده، مادربرگ که کنار مجسمه‌های موزه مادام توسو ایستاده و به دوربین(یا پدربزرگ که پشت دوربین است!) لبخند می‌زند، پدربزرگ که توی یک میدان‌ پر از پرنده و توریست(!) بین پرنده‌ها ایستاده و چند پرنده روی دست و شانه‌اش نشسته‌اند و...
حس می‌کنم چه قدر عکسهای سیاه و سفید را دوست دارم. خیلی دوست‌داشتنی، دلنشین و زنده‌ترند...
بعد خودم را تصور می‌کنم که نوه‌ام می‌آید با اصرار می‌خواهد آلبوم‌های قدیمی‌ام را ببیند. بلند می‌شوم. جعبه بزرگی می‌آورم که چند تا آلبوم قدیمی توش هست و چند صدتا سی‌دی رنگ و رورفته... بعد با تمانینه لپ‌تاب قدیمی‌ام (حتماً آن‌موقع این کامپیوترهای گنده‌ی بدقواره دیگر فقط در موزه‌ها یافت می‌شوند!) را که این سی‌دی‌ها را هم می‌خواند(حتماً سی‌دی هم دیگر نیست، آن زمان.) روشن می‌کنم و سی‌دی‌ها را می‌گذارم و برای نوه‌ام توضیح می‌دهم که... کاش آن موقع حس بدی نداشته باشم...
madam toso museum  london-my grand mother & grand father

چند لینک جالب: مجسمه افراد مشهور در موزه مادام توسو- خاطرات هلند

نوشته شده توسط نفیسه در 9:26 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
وقتی که من عاشق شدم....

2سال گذشت!... دوستش دارم. دوست دارم این «دنیای کمکی» را! این چهار دیواری اختیاری را! که گاهی یک پله است، یک دریچه شاید، یا حتی یک مرهم... حالا دیگر عادت کرده‌ام به‌اش. به گواهی این سایت(+)، بدجور عادت کرده‌ام به این تریبون دوست‌داشتنی... اینجا می‌توانم بنویسم، آن‌طور که می‌خواهم. می‌توانم فریاد بزنم، از ته ته حنجره... می‌توانم بشنوم، آن حرفهایی را که می‌خواهم... این جا جهانی دیگر، است. جهانی به موازات دنیای حقیقی، می‌توانی سنجاقش کنی به دنیای واقعی‌ات. این بهترین راه است. می‌توانی لحظه‌های از دست رفته‌ی دنیای حقیقی‌ات را اینجا، بازیابی کنی. اینجا، هیچ وقت برای گفتن حرفهایت، دیر نیست... تولدت مبارک!!
من به دنبال چه هستم؟!... نمی‌دانم! چیزی شبیه لذت زندگی شاید. آرامش، رضایت، موفقیت و پله.  پله‌هایی برای صعود. من عاشق این دنیای کمکی هستم. نه! حل شدن در دنیای مجازی را نمی‌خواهم. من هر دوی این دنیاها را با هم می‌خواهم. شخصیت مجازی‌ام، همان است که واقعاً هستم. گاهی هم آن طور است که آرزو دارم باشم. بستگی دارد، شما از کدام زاویه به من و  این  وبلاگ نگاه کنید!
ما آدم‌ها، خیلی عجیبیم. خیلی پیچیده، خیلی وابسته به شرایط، خیلی... ما n -بعدی هستیم اما گاهی این حقیقت وحشتناک را فراموش می‌کنیم. بدجور فراموش می‌کنیم و آن‌وقت، دوستمان را، دشمنمان را، او را، محدود می‌بینیم و دقیقاً همینجاست که می‌شکنیم و شکسته می‌شویم... اما اینجا می‌شود بازی کرد با این ابعاد. می‌شود بزرگشان کرد یا کوچک. اصلاً، می‌شود فریادشان زد، فریاد زد که: آهااای آدم‌ها، n-بعدی‌ام ببینید، لطفاً!...
عاشق قدم زدن در کوچه، پس کوچه‌های این دنیای بی‌انتهایم... دیوانه‌ی پرسه زدن در کوچه‌‌های 11پیچ و 1000خم وبلاگستان‌ام، گشت‌زدن در فلیکر و بازنگار و بالاترین و دیگ و دلیشس و...  و من تکثیر می‌شوم... وه که چه لذتی دارد این مکثر شدن!... آب خنکی‌ست شاید، بر عطش جاودانگی، بر میل صعود، نمی‌دانم...
دوستش دارم به خاطر همه‌ی دوستی‌های جدیدی که بدون آن، امکان‌پذیر نبود، به حرمت حس‌های نابی که فقط از این طریق می‌شد تجربه‌شان کرد، به خاطر تحولات عظیمی که برایم به ارمغان آورد، به  بهانه‌ی هیجان‌های عجیبی که تکانم داد. دوستش دارم. همین!...

 پ.ن :پستهای ویژه تولد یک سالگی:(+)(+)

نوشته شده توسط نفیسه در 11:3 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
کمپ بزرگ کاریکاتوریستهای ایران در قلعه بابک!
مهمترین ویژگی بعضی از آدمها، این است که همیشه می‌خواهند متفاوت باشند! و در بین این«بعضی آدمها» اصولاً خیلی کاریکاتوریست داریم. بله منظورم دقیقاً همین است که: کاریکاتوریستها با همه فرق دارند! آنها متفاوت نگاه می‌کنند، متفاوت حس می‌کنند و متفاوت بیان می‌کنند و گاهی همین « تفاوت» است که بدجور کار دستشان می‌دهد!...
-نشست جمعی از کاریکاتوریستهای اصفهان با رئیس فکوی ایران
-کاریکاتوریستها، فرق دارند!
-هفته، 7 امروز است!
-خیرخواه باشید!
-کشکتان را بسابید!
---->کمپ بزرگ کاریکاتوریستهای ایران
-می‌خواهم موسو باشم!
-به‌خدا، کاریکاتوریستها برانداز نیستند!
-آموزش کاریکاتور روی دور تند!

متن کامل این گزارش جامع، کامل و جذاب را در این قسمت بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 8:42 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
گزارش کامل مراسم رونمایی از جدیدترین اثر استاد محمود فرشچیان- شمس و مولانا
مولوی ما یا رومی آنها، مسئله این است!
پنجشنبه، 11مردادماه 1386، مراسم افتتاحیه‌ی نمایشگاه آثار نگارگری جمعی از استادان نگارگر اصفهان و رونمایی از جدیدترین اثر استاد فرشچیان، با حضور ایشان بود. مراسمی منحصربه‌فرد و کم‌نظیر با حضور جمع زیادی از هنرمندان اصفهان و همچنین شهردار، استاندار، چندعضو شورای شهر، رئیس اداره کل فرهنگ و ارشاد استان اصفهان.
استاد محمود فرشچیان-مینیاتوریست بزرگ ایرانی-اصفهانی- Mahmoud Farshchianساعت 5 عصر، اصفهان، پل آذر، درب اصلی مجتمع فرهنگی هنری استاد فرشچیان. از دور می‌شود جمعیت منتظر دم در را دید. مامور درب ورودی ابتدا می‌گوید که فقط کسانی که کارت دعوت دارند بیایند ولی بعد همه وارد می‌شوند. من اصولاً «تخمین‌زدن»ام زیاد خوب نیست ولی حدس می‌زنم 300 نفری آمده‌اند. طبقه اول سالن پر است و طبقه بالا هم افرادی نشسته‌اند. موقع ورود به سالن و در محوطه، آقایان زیادی که اکثراً پابه‌سن گذاشته‌اند، درحال گپ‌ و گفتگو و سلام و علیک با حضارند که بعداً می‌فهمیم خیلی‌هایشان، اساتیدی هستند که آثارشان در این نمایشگاه جمعی، به معرض نمایش درآمده است.
دکتر اسماعیل آذر، مجری مراسم است. کسی که فکر می‌کنم بهترین گزینه برای اجرای مراسم این‌چنینی باشد. ادیبانه و باوقار و شاد اجرا کرد هرچند که غرورش دربرابر پیشکسوتان هنر اصفهان که برای خاطره گویی از استاد فرشچیان می‌آمدند، ناراحت کننده بود. (پیرمردان با عصا و به کمک همراهی می‌آیند، از جلوی او رد می‌شوند. روی صندلی سمت چپ سن می‌نشینند و بعد از چند جمله‌ای خاطره‌گویی، دوباره از جلوی او رد می‌شوند و از سن پایین می‌روند و او همچنان روی صندلی نشسته و دو دست روی دسته‌های صندلی. درحالی که می‌تواند به احترام این موی‌سپیدان حداقل نیم‌خیز شود!)

«خیال پردازی شعر صامت»
مراسم با کلیپی درباره‌ی مجتمع فرهنگی هنری استاد فرشچیان آغاز می‌شود.(سال 67 زمینش را خلیفه‌گری ارامنه اهدا کرده‌است. سال 1370 شروع به ساخت کرده‌اند تا 80 و سال 85 آماده‌ی بهره‌برداری شده است. 7000متر مربع مساحت دارد و ...) بعد از آن، از استاد «مظاهر اصفهانی» که تازه ‌هم از بیمارستان مرخص شده‌اند، دعوت می‌شود تا به روی سن بیاید و چندکلمه‌ای درباره استاد فرشچیان صحبت کند. به سختی و با کمک همراهی، بالای سن می‌آید. چند بیت از شعرهایش را، که بسیار هم زیبایند، با صدای لرزان می‌خواند. می‌گوید: «چند نفر هستند که افتخار می‌کنم با ایشان معاصرم: مرحوم فضائلی، کسایی و حالا استاد فرشچیان.» بعد، از یک تشابه جالب می‌گوید. مدتها پیش، شعری (به شهری بود مردی نغمه‌پرداز/که آهنگ نکو می‌زد زهر ساز/چو چنگ خویش را برچنگ می‌زد...) سروده بوده‌است.یکبار تابلویی از استاد فرشچیان می‌بیند که دقیقاً همین مضمون را به تصویر کشیده‌اند! و بعد اضافه می‌کند که:«چه قدر درست می‌گوید آن هنرمند خارجی که: شعر نقاشی گویاست و نقاشی شعر صامت... نقاشی فرشچیان، نقاشی مستی است. این همه منحنی، آدم را با زیبایی‌ها مانوس می‌کند و به عوالم دیگر می‌برد. کار فرشچیان، انسان را به خیال‌پردازی می‌برد. در یک لحظه نمی‌توانی درباره کارش اظهار نظر کنی، باید فکر کنی...»
در این حین سروصدایی می‌شود. همه برمی‌گردند که ببینند چه خبر شده... چند نفر، یک درخت گل بسیار زیبا را که هدیه‌ای است از طرف شخصی که نامش را با خط درشت روی مقوا نوشته و به بالای گل، جایی که همه بتوانند بخوانند(!) نصب کرده، به سختی به روی صحنه می‌برند! گل زیبایی بود ولی...
«اگر با فرشچیان مانوس شوید، مهربانی‌اش روی تو را کم می‌کند! فرشچیان همراه بزرگترین‌ها در تاریخ ثبت می‌شود.» اینها را مجری مراسم می‌گوید و ادامه می‌دهد که مدیرکل ارشاد اصفهان(آقای حسینی) و چند همراه، ساعت 3:30 صبح راه افتاده‌اند، 800 کیلومتر راه را رفتنه‌اند تا حضوراً از استاد، دعوت کنند که برای افتتاحیه بیایند. درحالی که می‌توانستند تلفن بزنند. و آقای حسینی، همانجا پیشنهاد کرده است که اسم این مراسم را بگذارند:فرشچیان در فرشچیان!»

«آهوی کارساز!»
خاطره‌گوی بعدی، استاد امامی است که مجری این گونه معرفی‌ش می‌کند: «ایشان در کار نور مکتب خاصی دارند.» استاد به روی سن می‌آید و تعریف می‌کند که: «در مدرسه گلبهار تدریس می‌کردم. یکروز وقتی وارد کلاس شدم، دیدم روی تابلوی کلاس یک آهوی بسیار زیبا کشیده شده. از بچه‌ها پرسیدم: اینو کی کشیده؟/گفتند:فرشچیان./گفتم:چرا هنرستان نرفتی؟/گفت: من الان سوم دبیرستانم. می‌خواستم بروم ولی گفتند باید بروی کلاس اول، دو سال از عمرم از بین می‌رفت. برای همین نرفتم.
من هم آن موقع آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که ناخواسته گفتم: بیا من با آقای بهادری(رئیس هنرستان هنرهای زیبای اصفهان)صحبت می‌کنم، بروی سوم! این جمله را بی‌اختیار گفتم والا به سه دلیل این کار نشدنی بود:1- ایشان در مدرسه گلبهار شهریه می‌داد و من حق نداشتم دانش‌آموزی که شهریه می‌دهد را از مدرسه بگیرم.2- آقای بهادری طبق قانون حق این کار را نداشت.3- سابقه هم نداشت که کسی تازه، وارد هنرستان بشه و دیپلم بگیره! ولی این اتفاق افتاد و ایشان به سال سوم هنرستان وارد شد. این اتفاق من را یاد آن آیه از قرآن می‌اندازد که به پیامبر می‌گوید: "تو مایوس نشو. دین تو مانند دانه‌ی میوه‌ایست که کشاورزی می‌کارد و بعد این دانه، درخت بزرگی می‌شد و کشاورز تعجب می‌کند که این دانه را من کاشته‌ام؟!"» این خاطره، به نظر من جالبترین و کلیدی‌ترین خاطره‌ی مراسم بود.
گاهی که در میان صحبتها، دوربین روی چهره‌ی استاد فرشچیان، زوم می‌کند، می‌شود یک جور شرم و شور را در چهره‌اش دید. گاهی چشمانش پر از اشک است و صدایش لرزان. وقتی هرکدام از افرادی که روی سن رفته‌اند تا درباره‌ای او  صحبت کنند، از صحنه پایین می‌آیند، بلند می‌شود. چند قدم به استقبالشان می‌رود. بغلشان می‌کند و دست و روبوسی و تشکر می‌کند . چندبار بلندمی‌شود، رو به مردم خم شده، تشکر می‌کند و به ابراز احساساتشان پاسخ می‌دهد. بسایار متواضع و مهربان است. با خودم می‌گویم: کاش بعضی‌ها، از این‌جور آدم‌ها الگو می‌گرفتند!

«داستان دماغ و تلنگر و بچه سرراهی!»
اما استاد بعدی که دعوت می‌شود تا از فرشچیان بگوید، استاد «جزی‌زاده» است که درحال حاضر استاد دانشگاه آزاد نجف‌آباد است. با لهجه‌ی اصفهانی و خیلی بامزه صحبت می‌کند! اول، به عنوان تمجید از استاد فرشچیان، یک داستان تعریف می‌کند: «جناب فرشچیان همیشه برکت و خیر برای هنرمندان و افراد دیگر به همراه دارند. یک داستان جالبی هست که حاج میرزا آقا به ناصرالدین شاه گفت: بچه‌های دربار به دماغ من ریگ می‌زنند به‌شان تذکری بدهید. ناصرالدین‌شاه بچه‌ها را جمع کرد و گفت: چرا این کار را می‌کنید؟ ایشان صدراعظم است. بچه‌ها گفتند:نه! تقصیر ما نیست، از هر طرف سنگ می‌زنیم می‌خورد به دماغ ایشان!!...هنر استاد فرشچیان هم برای خیلی‌ها برکت دارد. مثلاً فرشبافها طرحهای ایشان را می‌بافند. مخصوصاً تبریزی‌ها چون طرحها ظریفه و تبریزی‌ها هم با قلاب می‌بافند...» سپس از خودش در آن یکسالی که با استاد، هم‌دوره بوده‌، می‌گوید: « من فقط یک سال با استاد فرشچیان هم‌دوره بودم در کلاس هشتم دبیرستان سعدی. بابای من، خدا بیامرز، شبها که چراغ اتاقم روشن بود و داشتم نقاشی می‌کشیدم، می‌آمد می‌گفت: هوشنگ! تو هنو داری یابو می‌کشی؟! بعد یک بار با پدرم رفتیم چهلستون خدمت آقای بهادری و من کلاس هشتم را نزد ایشان گذراندم. این دوره برای من بهشت بود...» بعد از این چند جمله، تلنگری هم به دانشجویان نگارگری می‌زند: «تابلوهای آقای فرشچیان سرمشق محصلان نگارگریست. اما اینجا می‌خواهم به دانشجویان بگویم که کپی هم تا حدی مجاز است. کپی کاری مثل بچه‌سرراهیه، وقتی بچه‌دار نمی‌شوند فقط یکی دوتا بچه می‌آورند!... محصلین مدام از من می‌پرسند که کارهای این استاد بهتره یا اون یکی؟! ببینید! من می‌گویم از دانشکده پزشکی 60 تا فارغ التحصیل می‌شوند یک سری می‌روند تو همین زینبیه، به مریضها قرص و شربت می‌دهند اما یکی‌شان می‌شود دکتر نفیسی که هنوز هم در کنفرانسهای خارجی، شرکت می‌کند و خیلی علاقه دارد. استاد فرشچیان هم همین‌طور. از دانشجوهایش جلوتره. قبل از این که برود سرکلاس خودش، 20 تا آهو کشیده بعد به دانشجویانش تکلیف می‌دهد. اما دانشجوهای ما تا لیسانس و فوق لیسانسشان را می‌گیرند یک میز 3×4 و ماهی 700،800 هزارتومان حقوق می‌خواهند. قدیم، 7 سالگی می‌رفتند تو کار، 70 سالگی می‌آمدند بیرون! به دانشجوها توصیه می‌کنم کپی‌برداری نکنند و مغرور نشوند. آقای فرشچیان، شب، یک طرح می‌کشه، صبح ازش راضی نیست. برای کار حرم امام رضا(ع) یک طرح می‌داد، بعد زنگ می‌زد می‌گفت: جزی‌زاده، به قلم‌زن بگو دست ‌نگه داره یک طرح جدید زدم و...»

«نوستالژی مرد نگارگر و هنرستان هنرهای زیبا»
قسمت بعدی مراسم، نمایش فیلمی از مرمت هنرستان هنرهای زیبای اصفهان و جشن سالگرد هنرستان با حضور فارغ‌التحصیلانش از جمله: استاد محمود فرشچیان، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان و.... است. استاد فرشچیان را نشان می‌دهد که به یکی از هم‌دوره‌ای‌هایش می‌گوید: «بیا من و شما بشینیم همین وسط و زار زار گریه کنیم!» هنرستان احتیاج به مرمت زیادی دارد.
سپس از آقای «بختیاری»، استاندار اصفهان دعوت می‌شود که روی سن بیاید. به سرعت بالای صحنه می‌آید و درحالی که دستها را به نشانه‌ی ادب جلو نگه‌داشته، از طریقه آشناییش با فرشچیان می‌گوید:«من فرشچیان را با تابلوی کم‌نظیر عصر عاشورا شناختم. اگرچه به دلیل فاصله مکانی، نتوانستم وی را از نزدیک ملاقات کنم اما از تماشای همان یک اثر، دانستم که محال است کسی دل‌داده‌ی اندیشه عاشورا نباشد و بتواند غروب حزن‌انگیز عاشورا را آن‌چنان کم‌نظیر به تصویر کشد. عرفان فرشچیان، عرفای شایسته‌ایست که در تمام آثارش تجلی یافته و تمامی ‌ما، به همین جهت به او ارادت پیدا کرده‌ایم.»
سپس استاد «پورصفا»، استاد رشته‌ی طبیعت‌سازی که در زمان فرشچیان، استاد هنرستان بوده و کلاس مینیاتور داشته، به روی صحنه می‌آید و اینگونه از آثار و منش استاد، می‌گوید: «در آثار ایشان، رنگهای متنوعی هست که به بهترین شیوه و در نهایت استادی با هم ترکیب شده‌اند، به طوری که محال است بتوانید رنگی را از جای خاصی بردارید و در گوشه‌ی دیگری بگذارید... ایشان اخلاق بسیار نیکویی دارند، افتادگی و خودمانی بودن ایشان، شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بانویی درخانه دارند که با روی گشاده و بسیار مهربان از همه پذیرایی می‌کنند... برای هنرستان هم آرزو دارم که زودتر به صورت اول برگردد. ما از آقای فرشچیان انتظار داریم که تا آنجا که برایشان مقدور است، نظر مسئولین را جلب کنند تا هنرستان به صورت اول بازگردد.»

«و آنگاه که پرده کنار می‌رود!»
و حالا نوبت به آخرین و مهمترین قسمت مراسم رسیده‌است. تمام چراغها خاموش می‌شوند، آهنگ نواخته، رقص نور روی پرده، و ناگهان... پرده کنار می‌رود و تابلو رونمایی می‌گردد. درمیان انبوه فلاش دوربین‌ها، کف و سوت و ابراز احساسات حضار، از استاد دعوت می‌شود که روی سن برود و درباره اثر صحبت کند. فرشچیان در میان تشویق حضار، این‌گونه آغاز می‌کند: « بسم‌الله الرحمن الرحیم، هزاران هزار بار بسم‌الله الرحمن الرحیم. سلام برشما... می‌دانید، مولوی یک شاعر ایرانی هست. یک کتابی چاپ شد در قدیم، به نام "عرووت العلماء العجم". در بغداد چاپ شد و تمام بزرگان ادب، شعر و هنر ایران را به خودشان نسبت دادند. سعدی، حافظ، مولانا، ذکریای رازی، ابوعلی‌سینا و همه! و خب جای آن بود که دولت عزیز ما با دانشمندانی که دارند، با حوزه‌ی علمیه‌ای که در قم هستند، واقعاً جوابیه‌ای به این کتاب بدهند. چرا؟ به خاطر این که این کتاب را به زبانهای مختلف دنیا ترجمه کردند و پخش کردند. 2 سال پیش که من خواستم بیایم ایران، درموزه متروپلیتن رفتم.(کتابخانه جالبی دارد که من همیشه می‌روم آنجا) یک کتابی چاپ شده‌بود آنجا، با نام: "نقوش العربیه الهندسیه". یک کتاب قطوری هم هست که متاسفانه به 27 زبان زنده دنیا ترجمه کرده‌اند. تمام نقوش مال 700،800 سال پیش مربوط به ایران را برداشته‌اند به عنوان نقوش عربی چاپ کرده‌اند و به خودشان نسبت داده‌اند! البته من آن کتاب را تهیه کردم، آوردم اینجا به آستان قدس رضوی، خدمت آقای مهندس عزیزیان تقدیم کردم. گفتم تو رو خدا یک جوابیه‌ای با عکسهایی که در اختیار دارید، بنویسید. عکسها و تصاویری هم که از مولوی هست با یک کلاهی است درحال سماع که مال ایران نیست مال ترکیه است. مولوی شاعر ایرانی بوده. من هم می‌خواستم اثری انجام بدهم که البته دربرابر عظمت کلام مولوی هیچ است.»


«از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!»
اما این تابلو چیست؟! استاد، درباره‌ی تابلوی «شمس و مولانا»یش این گونه می‌گوید: «مولوی با چشم تمنا و امیدوار به شمس نگاه می‌کند. شمس اینجا سرش بازه، یعنی دنیا به زعم مولوی. خواستم شمس را نشان بدهم یعنی خورشید. و این خطوط حرکت کرده و آمده مولوی را در پناه خودش گرفته و دست تمنای مولوی به سوی شمس درازه و مولوی مثل اینه که می‌خواهد این را نگهداری کند. بعد این خطوط با همان حالت دورانی می‌آید پایین. مولوی اینجا روی یک کره نشسته یعنی دنیا زیر پای مولوی‌ست. زیر پای افکار مولوی هست. اینجا کرات کوچکتری هست. صورتهای متفاوتی است. شکلهای متحیری دارند مولوی را نگاه می‌کنند که همان "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" را خواستم اینجا تجسم ببخشم. رنگهایی که اینجا کارشده، همه رنگهایی هستند که حالت روحانیت، جذبه و کششی که مولوی به شمس داشته را القا می‌کنند. این یک اثر ناقابل است از بنده که به آستان افکار و اندیشه‌های مولوی من، که شاعر ایرانیست، شاعر پارسی‌ست. شاعریست که مال همه‌ی ما هاست، اهدا کرده‌ام. با تشکر از همه شما.»
 بعد از آن، استاندار، شهردار و سردار نصر(نماینده شورای شهر) روی سن می‌آیند، لوح یادبودی به استاد محمود فرشچیان اهدا می‌کنند و در حالی که همه هجوم برده‌اند به طرف سن تا استاد را ببینند، صحبت کنند و عکس و امضای بگیرند، مراسم به پایان می‌رسد. می‌خواهم مصاحبه‌ی کوچکی با استاد انجام دهم، تلاشها و رای‌زنی‌هایم به جایی نمی‌رسد. از نمایشگاه بازدید می‌کنیم و این شب خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی به پایان می‌رسد

  استاد فرشچیان در حال توضیح اثر شمس و مولانا جدیدترین اثر استاد محمود فرشچیان نمایی از مجموعه فرهنگی هنری فرشچیان استاندار اصفهان در حال اهدای لوح به استاد فرشچیان

نوشته شده توسط نفیسه در 17:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
« حاشیه‌نگاری‌های یک "روزنامه‌نگار" از المپیاد جهانی فیزیک در اصفهان»
شماره پنجم - المپياد فيزيك ده روز اخیر، روزهای پرخبری بود برای اصفهان. شبکه‌ی استانی اصفهان، شاهکار بود، برعکس 4 روزنامه‌ی محلی که خیلی زحمت کشیدند و  خوابِ خواب بودند! شبکه‌ی اصفهان مراسم افتتاحیه و اختتامیه را به طور مستقیم و بدون سانسورهای معمول نشان داد. هر روز گزارش داشت و حسابی از این اتفاق استفاده کرد. در حالی که مثلاً روزنامه‌ی شهرداری اصفهان که نسبت به دیگر مطبوعات محلی، بزرگتر و با امکانات بیشتر است، فقط یک عکاس و یک خبرنگار به کمیته‌ی اجرایی معرفی کرده‌بود! و مسخره‌بودن این ماجرا، آنجاست که  از حدود سه،4 هفته قبلش در سرویس جوان این روزنامه، مشخص شده‌بود که ویژه‌نامه‌ای در این باب کار خواهیم کرد.یک خبرنگار و یک عکاس  فرستادند و بعدحاصل کار، یک خبر شد در صفحه‌ی 7 که در حقیقت، فقط سخنان زیبای حداد عادل بود!( سوتی حداد عادل را در افتتاحیه، داشتین؟! یکجا گفت چهلمین المپیاد است که متقارن شده با بیستمین سال شرکت ایران در المپیاد و چند کلمه‌ای درباب عدد 40 حرف زد! البته اصفهان زیبا، 40 را 38 کرده‌بود!) خلاصه، دراین مدت که دنبال تهیه‌ی گزارش بودم، ساعات زیادی علافی کشیدم، دو جلسه از کلاسهای یک استاد "گیر" را نرفتم و حسابی اعصابم داغان شد! اما با همه‌ی این بدبختی‌ها بالاخره گزارش را برای ویژه‌نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا، نوشتم. در کل این یک صفحه، فقط این ستون را دوست دارم، شاهکاره، غوغاست! حکم 7،8 تا بروفن را داشت برایم! وقتی نوشتمش، گفتم: آخییش، سبک شدم، داشتم منفجر می‌شدم، نزدیک بود سکته کنم! گزارش را هم بخوانید، خیلی هم بدنشده!


----------------آنها فقط «رو» داشتند...------------------
روزی‌روزگاری، یک کشوری بود که در آن کشور، یک شهری بود نصف جهان نام. در این نصف‌جهان یک روزنامه بود که جدی‌ترین روزنامه‌ی آن شهر می‌خواندندش، این روزنامه، یک سرویس جوان داشت که اصولاً می‌بایست اخبار مربوط به جوانان را « کاملاً» پوشش دهد. اما... یک روز یک اتفاق مهمی در این شهر که مال آن کشور بود، افتاد! یک اتفاق که اتفاق خیلی مهمی برای یک دنیا، یک کشور و یک شهر محسوب می‌شد و تصادفاً، کاملاً مربوط به نسل جوان یک شهر که نه، یک کشور که نه، یک کره خاکی بود! اما... جوانان خبرنگار آن سرویس جوان، اصولاً، حدوداً یک سری  آدم گیر سه‌پیچ بودند، بدفرم! آنها تصمیم گرفتند که بروند از این مراسم 10 روزه گزارش تهیه کنند، خفن! اما... کارت خبرنگاری نداشتند. کارت مخصوصی که با آن در این مراسم راهشان بدهند نداشتند. آنها اصولاً غیر از « رو» چیز دیگری نداشتند!... آنها رفتند... آنها به «رو»ی خودشان نیاوردند که غیر از «رو» چیز دیگری ندارند... آنها سه نفر بودند که خیلی رو داشتند!... البته در این میان دوستان دیگری هم کمک کردند، با مسئولین مربوطه صحبت کردند. مسئولین مربوطه به آنها لبخندهای مکش مرگ ما(!) تحویل دادند. آنها عکس گرفتند. آنها پشت در ماندن، علف زیر پایشان سبز شد، ممنونیم که در تهیه‌ی این گزارشات مبسوت یاریمان کردند... غیر از آنها که از خودمان بودند، آنهای دیگری هم بودند که از پایتخت آمده‌بودند، «خبرنگار» بودند، رو هم داشتند، کارت هم داشتند، عکسهای خفن گرفتند، گزارشات ناب نوشتند، مجله چاپ کردند و حسابی با کلاس بودند. از آنها هم ممنونیم که نگاههای حسرت‌بار ما را تحمل کردند، عکسهایشان را نشانمان دادند، خاطراتشان را تعریف کردند و خیلی به‌مان «آخییی...طفلکی‌ها!» گفتند!... خلاصه این که ما با وجود این که خیلی بدبخت بودیم و رویمان زیاد بود، فقط  و خیلی هم ضایع شدیم و ‌ تحویل هم گرفته نشدیم و کسی به عنوان  خبرنگار حسابمان نکرد، این گزارشات را برای شما، خوانندگان و "بینندگان" عزیز جمع‌آوری کردیم. آن سه نفر که کارت نداشتند، « خبرنگار» نبودند ولی «رو» داشتند، ما بودیم ها!: نفیسه حاجاتی، فخری شکرچیان، ریحانه شریف... نخندید! گریه هم نکنید لطفاً! فقط گزارش را بخوانید و  دعا کنید اگر چیزی نداریم «رو» داشته باشیم همچنان!...

مجله های المپیاد 40ستون- همان جایی که ما را راه ندادند! تیم چین که اول شد. 
------------ چند نکته درباب مراسم اختتامیه----------
به شونصدنفر «رو» انداختم که بشود، از نزدیک مراسم را دنبال کنم اما... دست شبکه‌ی اصفهان درد نکند... مراسم اصولاً پر از سوتی بود!
خانوم مجری، لهجه‌ی انگلیسی خوبی داشت برای اجرا، روان هم صحبت می‌کرد اما لهجه‌ی فارسی‌اش افتضاح بود. شعر سعدی را با هزار مکافات خواند!
دلتان بسوزد! شبکه اصفهان به مقادیر زیادی، ساز نشانمان داد،(البته کمی هم گل و بته قاطیش بود ولی خیلی کم ها!)
دو گروه، موسیقی اجرا کردند. یک گروه سه نفره‌ی دف. و یک گروه ارکستر تلفیقی (گروه فراق) که البته اجرای زیبایی بود ولی اشعارش اصولاً به درد یک مراسم "علمی"و "جهانی" نمی‌خورد. چون هم ناسیونالیستی بود هم جنگ‌طلبانه. به جای این‌که از صلح جهانی بگوید، از "ترمز بریدن" و این حرفها گفت. یک جور کری‌خوانی سیاسی بود... چو ایران مباشد، تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده، یک تن مباد/ اگر سر به سر، تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم... ای عاشقان(2)، پیمانه ها پرخون کنید/وز خون دل چون لاله‌ها رخساره‌ها گلگون کنید/... دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند/ از زلف لیلی، حلقه‌ای در گردن مجنون کنید/نوری برای دوستان/ دودی به چشم دشمنان...
برای مراسم اختتامیه، بختیاری(استاندار مشهدیِ اصفهان) و کامران (نماینده‌ی جالب اصفهان در مجلس!) حضور داشتند. اما جالب، سوتی جناب کامران بود! وقتی مجری در حال خواندن اسامی و تشکر از مسئولان شرکت کننده بود، وقتی نام ایشان برده شد، بلند شد و به سرعت چند قدمی به سمت سن رفت تا سخنرانی فرماید که البته خدا را شکر، دوستان دیگر فهمیدند و ایشان را متوجه اشتباهشان کردند. حالا سوالی که این جا مطرح می‌شود، این است که ایشان که دکترند و نماینده‌ی هونصد دوره‌ی مجلس و... خاک وچوک ما!

 همکار ما در حال مصاحبه با یک دختر از تیم غناکه مسلمان نیست ولی این روسری ها را خیلی دوست دارد. یک زرافه‌ی کوچک در کیف کارتش گذاشته بود. ازش پرسیدیم چرا؟ گفت به‌هم احساس خوبی می‌ده! بچه ها تازه از امتحان عملی برگشته اند.

لینکز:وبلاگ سرپرست تیم المپیاد آمریکا ،

نوشته شده توسط نفیسه در 14:11 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
« کارگاه طنز سیاسی با حضور ابـراهـیم رهــا»
کارگاه طنز سیاسی با حضور ابراهیـم رهـــا در اصفهـان... آیا شما، خود، باور می‌کنید که این چنین اتفاق فوق‌العاده‌ای بیافتد و خبرنگار افتخاری نیویورک‌تایمز گزارش نابی در این باب ننویسد؟! جل‌الخالق!...
پنجشنبه‌ها، روز جلسه «نقد بی‌رحمانه»ی مسئولین صفحات ویژه‌نامه‌ی جوان روزنامه اصفهان زیباست. یک جلسه‌ی نفس‌گیر چندساعته. آخر جلسه هم به ساماندهی(چه‌قدر حالم از این کلمه به‌هم می‌خوره!) مطالب شماره‌ی در شرف چاپ می‌گذرد…
حاشیه‌ی مراسم!
21تیر1386،ساعت 16-20 ، دفتر حزب مشارکت، خیابان شمس‌آبادی
یک خانه‌ی قدیمی، زیرزمین موکت‌شده، صندلی‌های پلاستیکی، ویدئو پروژکتور، کفش‌ها را درآورید!...
چگونه طنز بنویسیم ؟!- چگونه طنز بخوانیم؟!
اگر طنز نوشتن برایتان مهم است و می‌خواهید طنزنوشتن را یادبگیرید، از این جا که رفتید بیرون هر اتفاقی که می‌افتد، مثلاً تو خیابون می‌بینید دو نفر با هم راه می‌روند، نگاه کنید و ازش سوژه‌ی طنز در بیاورید... به همه چیز از منظر طنز نگاه کنید. به جدی‌ترین وقایع...  نشریه‌ی توفیق، یک مسابقه ی طنز مینی‌مال گذاشته بود که یک طنز یک کلمه‌ای برنده شد. شوخی قومیتی کرده بود و نام یکی از شهرها را نوشته بود...
ذهنت را "رها" کن حسن!
- خطوط قرمز در کشورهای مختلف متفاوت است. به نظرم در ایران همان‌قدر که طنز‌نویسی سخته، ساده‌تر هم هست از بقیه کشورها. چون وقتی یک چیزهایی عادی می شه و خط قرمز نیست در طنز که ما باید به این خطوط قرمز نزدیک بشیم چون عادیه نمی تونیم ری‌اکشن خنده را بگیریم. در ایران چون چهارچوب زیاد داریم، این اتفاق مکرر می‌تونه بیفته.
گپ دوستانه‌ی جمعی با ابراهیم رهــا
- آقای رها، آدمیزاد بودن چه حسی داره؟!
شهر قصه را اگه شنیده باشین، یک خری توش هست که همه می‌گن صداش شبیه صدای منه، یک جمله‌ای داره که می‌گه :خیلی خری!... خره می‌گه:« معلومه! خری که خرات نباشه، قاطره. من تمام زندگیمو خریت کردم که هیچ وقت ادای آداما را درنیارم .و هیچ وقت آدم نشوم
مصاحبه‌ی خبرنگار افتخاری نیویورک‌تایمز با ابـراهـیم رهــا
چند نکته برای تنویر افکار عمومی

     
---------متن کامل گزارش را در ادامه مطلب بخوانید.-----------


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 8:0 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
جهان، روز جهانی "نصف جهان"را پاس می‌دارد!

عکسهای اصفهان در بهار 86 را در فتوبلاگ ببینید.

 

امروز، سوم اردیبهشت، روز تولد دانشمند بزرگ، شیخ بهایی و روز اصفهان است. اصفهان، شهری زیبا، منحصر به فرد و دوست‌داشتنی با جاذبه‌های توریسی متفاوت، شهری که استحقاق خیلی بیشتر از اینها را دارد اما تبلیغات جهانی برای شناساندن این کانون جذب توریست، آن‌قدر ناچیز است که باید بنشینیم و حسرت درآمدهای هنگفت شهرهای خارجی‌، که یک دهم جذابیتهای اصفهان را هم ندارند، بخوریم!

 

 

 

پست قبلی‌ام درباره‌ی سفر شیراز، حرف و حدیث‌هایی ایجاد کرده‌بود که بی‌انصافی به اصفهان بود. درباره‌ی اصفهان بیشتر و عمیق‌تر باید نوشت. از این شهر هرچه بگوییم کم است، مخصوصاً اگر در بهار و تابستان باشیم و با این حجم از زیبایی روبه‌رو...

 

در اصفهان، هرجا سربلند کنید، پهنه‌ی وسیعی از آسمان در دیدرس شماست. این جا در اصفهان، اگر غمگین هستید، کافیست جایی نزدیکی‌های سی‌وسه‌پل کنار زاینده‌رود بنشینید و مدتی به آب وپرندگان بی‌شماری که آن نزدیکی‌ها پرواز می‌کنند خیره شوید. این جا در اصفهان همه‌جا آبی و سبز است. این‌جا در اصفهان شبهای تابستان، اگر در پارکها قدم بزنید، هر جایی را نگاه کنید، خانواده‌هایی را می‌بینید که تصمیم گرفته‌اند شام را در پارک بخورند و این کار چندین بار در هفته تکرار می‌شود، در پارکهای ضلع شمالی، بیشتر، خانواده‌هایی با قابلمه و گاز پیک‌نیکی می‌بینید و در سوی مخالف، بیشتر ترجیح می‌دهند، ساندویچ، پیتزا و غذاهای فوری و راحت برای حمل، بیاورند. صبح ها هم که پارکها پر است از خانواده‌‌ها و افرادی که برای ورزش صبحگاهی می‌آیند.

اصفهان به واقع شهر زیبا و آرامی است. در تهران به دلیل وضعیت جغرافیایی خاصش (و هم تاحدودی در شیراز) یک جور هیجان، اضطراب و تحرک خاص به انسان منتقل می‌شود که این حس‌ها رابطه‌ی مستقیمی با وضعیت شهرسازی این شهر دارد، یک طرف برج چند ده طبقه می‌بینید، طرف دیگر آپارتمان چند طبقه و سویی دیگر یک خانه‌ی یکی، دو طبقه! اما این‌جا در اصفهان برج چند ده طبقه خیلی به ندرت می‌بینی، البته در چند سال اخیر "بلندمرتبه سازی"بسیار شایع شده ولی هنوز آرامش خاص اصفهان ازبین نرفته‌است...

در اصفهان "پارک" زیاد می‌بینید. درخت، گل، آب، خاک، آسمان آبی، آفتاب، کوه... این‌جا همه چیز هست. کوه صفه‌مان هنوز مانند "دربند" تهرانی‌ها شلوغ و "تجاری" نشده. هنوز می‌توانی "کوه "ببینی... از "فاطمه کوماندوها" گفته‌بودم. در اصفهان، بعضی مواقع که به دلیل مناسبتی، خیابانها شلوغ است، ماشین‌های گشتی درخیابانها می‌بینید که زنانی با "لباس کار"ی به نام "چادر" مشغول انجام "شغلی" به نام  "امر به معروف و نهی از منکر" هستند! و گاهی هم البته قدم زنان عملیات "تذکر دهی" را انجام می‌دهند. اما این‌چیزها همیشگی نیست. و اگر خودت مراقب باشی که خط قرمزها را خیلی رد نکنی، کاری به کارَت ندارند.

اصفهان مانند هرشهر بزرگ دیگری، پر است از کافی‌شاپ و رستوران و پاساژ... در اصفهان شهربازی نداریم، نه سرپوشیده و نه روباز (یک شهربازی قدیمی وسط شهر هست که وسایل مجهز و جالبی ندارد و یکی، دو تا شهربازی نه چندان به درد بخور در شهرک های اطراف)... در اصفهان محلهایی برای "تخلیه‌ی هیجانی" وجود ندارد و این بیشتر به این دلیل است که اصولاً هیجان‌های کاذب و استرس‌هایی که در شهرهای دیگر به طور مجازی به‌وجود می‌آید، در این شهر نیست. اصفهان را دوست دارم با تمام کم و کاستی‌هایش. در یک از مصاحبه‌هایم با یک توریست خارجی، جمله‌ای شنیدم که مرا به فکر و حیرت فرو برد. توریست آمریکایی تعریف کرد که با یک اتومبیل از تهران به اصفهان آمده و راننده‌ی تهرانی در توصیف اصفهان به او گفته:« شهر خیلی خوبیه، اگه مردمش توش نباشن»!!! من حالا به ‌این نتیجه رسیده‌ام که این فقط به دلیل نوع زندگی آن مرد و همفکرانش در تهران (و برخی شهرهای دیگر) است و البته توقع بی‌جایی که خیلی از آنها دارند.

 --->به این دلیل نوشتم «روز جهانی اصفهان» که نه تنها "نصف جهان" که جهان، به روزی با این نام احتیاج دارد.

عکسهای اصفهان را در فتوبلاگم، این‌جا و اینجا ببینید.

نوشته شده توسط نفیسه در 8:57 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
« ویژه‌نامه‌ی وبلاگی خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز »
 تمام شد...هنوز عادت نکرده بودیم به نوشتن "1385" که حالا باید شروع کنیم به نوشتن "1386"...سال عجیبی بود مخصوصاً در عرصه‌ی سیاست، که هر روز حرفهایی شنیدیم و کارهایی دیدیم که فقط توانستیم، حرص بخوریم، برای خودمان اعتراض کنیم و...  در این سال به لطف دولت خدمتگزار، تورم به شدت کاهش یافت و بدین سان بود که صف پرتقال شب عید هم دیدیم(این جا، پرتقال 630 تومانی به صورت جنس نایاب درآمده و در جایگاههای عرضه‌ی میوه دولتی، مردم در صف می‌ایستند، لیست می‌نویسند و خلاصه این شب عیدی حسابی سرکارن!)، ساعتها را هم که این طور که بوش (بوی‌اش!) می‌آید، باز هم نمی‌خواهند تغییر دهند، به قول یک نکته‌سنج با حال: "بدبختی اینه که تو سن رشد هم نیست!!(جُکش را که شنیدین؟ پرزیدنت و ساعت و قد!)...بیایید همه با هم در هنگام تحویل سال دعا کنیم:" حوّل حالشان الی احسن الحال"!

 اما سال 85 برای من سال بدی نبود، هرچند که سختی‌هایی هم داشت و اتفاقات ناگواری هم رخ داد که رندگی‌ام را تا حدودی متفاوت کرد. امسال اما از یک نظر برایم زیبا بود، اوایل سال 85 به صورت جدی وارد حرفه‌ای که دیوانه‌وار دوستش دارم، شدم و حالا درحالی این سال را به پایان می‌برم که دهمین شماره‌ی ستون ثابتم منتشر شده‌است و در پرونده‌ی کاری‌ام حداقل، 31 اثر منتشر‌شده دارم.... راستی این را هم اضافه کنم که به لطف شرکت اورجینال که دو روز اینترنت رایگان عیدی داد، بالاخره مجبور شدم وبلاگهایم را سروسامانی بدهم و حالا تغریباً وبلاگ ژورنالیستی ا‌م کامل شده و وبلاگ انگلیسی‌ هم کمی دستکاری می‌خواست که انجام شد.

امید که همه‌مان سال خوب، پراز موفقیت، سرشار از شادی و همراه با سلامتی در پیش داشته‌باشیم.

و با این امید که مسئولان محترم مملکتی هم کمی دست از دعواها و بازی‌های سیاسی بردارند و به فکر ایران، سرزمینی با فرهنگی کهن که حالا در سراشیبی است، بیافتند...

در ادامه‌، پستهای برگزیده‌ی سال 85 وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز(از نظر نویسنده و با توجه به آمار بازدیدکنندگان) و عکسهای برگزیده‌ی فتوبلاگ را می‌بینید. درسال 85، 112 پست در این وبلاگ نوشته‌ام که حالا 18 پست را به عنوان پرخواننده‌ترین نوشته‌ها انتخاب کرده‌ام. بسیار خوشحال خواهم شد که شما نیز برایم بنویسید که به نظرتان، پستهای برگزیده‌ی این وبلاگ کدامها هستند، چه انتقاداتی به نوشته‌ها، قالب و یا نویسنده‌ی وبلاگ وارد است و چه پیشنهاداتی برای بهتر شدن این وبلاگ دارید.

لیست 5 وب‌پیج من( امید که سال آینده، با ورود "پادکست خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز"، این لیست 6 تایی شود!)

وبلاگ ژورنالیستی روزنامه نگار اصفهانیوبلاگ انگلیسی خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز روزنوشتهای خبرنگار افتخاری نیویورک تایمزوبسایت رسمی -نفیسه حاجاتی فتوبلاگ-خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز

 

اسفند85 – (6 پست)

وصیت نامه‌ی یک ماهی قرمز کوچک!

اپیزودهای زنانه!

 بهمن85 – (8 پست)

این مصاحبه را به خاطر بسپارید!

مسئولین محترم! لطفاً به شعور مردم توهین نکنید!

 دی85 – (8 پست)

خودزنی یلدایی من!

س ا م ا ن د ه ی ! ! !

 آذر85 – (8 پست)

حرفهایی که...

 آبان85 – (8 پست)

استاد عزت اله انتظامی در حوزه هنری اصفهان

باغ پرندگان اصفهان

 مهر85 – (9 پست)

پست ویژه تولد یک سالگی ...

!!خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز و همکاری با عمران صلاحی در چلچراغ

 شهریور85 – ( 9 پست)

*تنها لیست افتخارات مصور در کل وبلاگستان*

 تیر85 – (15 پست)

کابوس مداد مشکی نرم پررنگ !

لطفا اين واقعه عجيب را حتما بخوانيد...

 خرداد85 – (10پست)

من درکلاس TTC- خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز درحال تی‌چر شدن!

 اردیبهشت85 – (13 پست)

سفرنامه اولين مسافرت مستقل من - نمايشگاه بين المللي کتاب تهران

 فروردین85 – (9پست)

دف نوازی استاد حبیبی و فحش قشنگ (؟!!)تی وی وطنی !!!

 

نوشته شده توسط نفیسه در 7:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم اسفند 1385
وصیت نامه‌ی یک ماهی قرمز کوچک!

ماهي قرمز كوچك خيلي عزيز بود...این بیست و یکمین بار است که ماهی قرمزِ کوچک در تُنگِ بلورِ خود به نقطه آغاز می‌رسد. بیست و یک دور! با غم، شادی، حسرت، آرزو ولی گذشت؛ سریع هم گذشت و ماهی کوچکِ تنها، در تمام این مدت به اقیانوس فکر می کرد، آیا او به اقیانوس خواهد رسید ؟!...

 

روز تولد برای همه آدمها، حتی آنهایی که به نظر بسیار خشک و بی احساس می‌آیند، روز خاصی است. یه حس منحصر به فرد، شاید یک شعف عجیب...

دوست دارم به مناسبت روز تولدم، یک کار جالب انجام بدهم، می‌خوام وصیت نامه‌ام را منتشر کنم!...حقیقت اینه که ازچند ماه پیش که یکی از همکلاسی‌هایم به طرز باورنکردنی‌ای فوت شد، به این فکر افتادم. دیدن پدر و مادر و خانواده‌اش، سنگ قبرش و بعد هم فوت پدر بزرگ و...همه اینها باعث شدند که به فکر نوشتن این "نوشته‌ی مهمِ زندگی هر آدمی" بیافتم. نمی‌دانم چه موقعی باید خوانده بشه ولی حقیقتاً امیدوارم زمانی باشه که برای رفتن مشکلی نداشته باشم و حداقل به نیمی از آرزوهایم رسیده باشم، همین.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 8:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم آذر 1385
دعوا بر سر "روز نکوداشت اصفهان "

 پی نوشت ضروری: همه این حرفها حقایقیست که در طول این ۲۰ سال زندگی ُبه واقع ُتجربه کرده ام همین...

 

«فردا روز اصفهان است .روز نصف جهان ،اول روز از آذرگان ،روز قوس از ماه قوس ،این را به استناد سندی که 16 اردیبهشت 84 به اجماع و امضای جمعی از فرهنگ دوستان ،پژوهشگران و اصفهان شناسان رسیده یکم آذرماه برابر است با روز نکوداشت اصفهان .»

...حدود دوسال قبل کارگروهی بانام هم اندیشی برای نام گذاری روز نکوداشت اصفهان از سوی گروهی از علاقه مندان واصفهان پژوهان تشکیل شد ...»

متن بالا گزیده ای از نوشته منتشر شده در روزنامه اصفهان امروز (30آذر)بود ...خلاصه اش این است که تصمیم براین گرفته اند که اول آذر را به عنوان" روز نکوداشت اصفهان" اعلام کنند در حالی که امسال ،سوم اردیبهشت را به عنوان" روز نکوداشت اصفهان"اعلام کرده بودند .سوم اردیبهشت به روایتی روز تولد شیخ بهایی است و در اصل روز بزرگداشت شیخ بهایی که برای اصفهان کارهای بزرگی انجام داد .ولی حالا بر سر این موضوع دعواست !...

گاهی ،مخصوصا بعد از این که از سفری بازگشته ام ،حس می کنم که چه قدر عاشق این شهرم .عاشق زاینده رود ،پلها ،پارکها ،درختها و همه چیز. اصفهان به واقع شهر "تمیز"، "مرتب "و "با فرهنگی"است و این را هرکس که صادقانه و نه از روی بخل و کینه نگاه کند ،تایید خواهد کرد.من فقط در مورد 3 شهر که به نسبت بقیه شهرها ،زیاد دیده ام ،اظهار نظر می کنم .تهران ،مشهد و یزد...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 6:56 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
باغ پرندگان اصفهان

 

سالهای آخر راهنمایی و اوایل دبیرستان ،هر وقت می گفتند "اردوی باغ پرندگان "همه می گفتیم :اه...معمولا هم اجباری بود .4،5 سالی بود که نرفته بودم تا این که جمعه (دیروز) به طور اتفاقی رفتیم باغ پرندگان .واقعا جالب و بدور از انتظار بود .باورم نمی شد که این قدرزیبا و متنوع شده باشد .حدود 150 تا عکس گرفتم و وقتی عکسها را تماشا می کردم ،اولین بار بود که می گفتم" خودش خیلی قشنگتر از عکسهاشه" ! من عاشق آن برکه وسط باغم که پر از پلیکان و این جور پرندگان بود و می تونستی بری کنارشون و باهاشون عکس بندازی .عجیب هم شلوغ بود هم خود اصفهانی ها آمده بودند هم از استان های دیگه و چند نفری هم خارجی دیدیم .خلاصه این طوری براتون بگم که اگر این جارا ندیدین هنوز ،مطمئن باشید ارزش حداقل 1.5 ساعت بازدید را دارد،از دستش ندین ،همین .

 

این تصاویر را باید با سایز بزرگ ببینید این طوری خیلی چیز ها معلوم نیست !!

از ۱۵۰ عکس حدود ۲۰ تا را آماده آژلود کرده ام که به مرور در فتوبلاگ خواهم گذاشت ...

 

  این عکس بسیار جالب و متقارن است !...حتما سایز بزرگش را ببینید تا بفهمید! 

نوشته شده توسط نفیسه در 6:17 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
استاد عزت اله انتظامی در حوزه هنری اصفهان

 

گزارش مؤخره:

من نه عشق سینما ام ،نه طرفدار استاد عزت اله انتظامی و نه این که حوصله دیدن فیلم اعصاب خوردکنی مثل "بانو" را دارم ولی وقتی خیلی اتفاقی فهمیدم که استاد در " نشست تخصصی نقش ،صحنه ،بازیگر "در حوزه هنری اصفهان شرکت می کند،تصمیم گرفتم که این مراسم را از دست ندهم

رک بگویم که رفتار استاد حسابی ناراحتم کرد .مثل این که استاد،شام دعوت بودند و حوصله این مجالس را نداشتن !سوالها را "چند در میان "!!جواب می دادند و بسیار سریع ،بسیار "نافروتن "!!و...ولی درکل این حرکت بود که حسابی عصبانی ام کرد :

 مجری :{درحال بررسی کردن برگه ها و گلچین کردن سوالات }

استاد :همه این ها را می خواهید بخونید ؟!

مجری :نه ...

{چند ثانیه ای مجری مشغول است }

استاد :{برگه های خوانده شده کناری را به دست مجری می دهد ،که یعنی تمامش کن .}

«تشکر می کنم که تحمل کردید ،حرفهای خیلی خیلی معمولی ما را ،می خواین باور کنین ،می خواین نکنین این یه واقعیت که من گفتم،هیچ نوع خصوصیت خاصی نیست، عین عین آئینه، صاف و سکندر و پاک و پاکیزه ،همه عمرم من این جوری کارکردم مدیون همه کارگردانان هستم چه اونایی که تئاتر با من کار کردن ،سینما کارکردن از همه برتر از همه بالاتر  مدیون تماشاگر خوب هستم .من این جا1325 اومدم تئاتر بازی کردم تو همین تئاتر سپاهان. اصلا شما متولد نشده بودین {مکث}یه دست برا خودتون بزنین »...تمام !

از همه بدتر این بود که مجبور بودم تاآخر مراسم بشینم و این یعنی دیدن فیلم اعصاب خورد کن ،افسرده کننده و..."بانو"!وقتی به سلامتی ،فیلم تمام شد ،دیدم از جمعیت اولیه که حدود 150 نفری می شدند ،حداکثر 10 نفر مانده بودند !

تنها چیزی که با دیدن زندگی استاد انتظامی در ذهنم به وجود آمدیک آرزو بود...خدایا! یعنی می شه من هم یک روز به جایگاهی برسم که باعث افتخار پدر و مادرم بشم و حتی آنها به خاطر من ،مورد توجه قرار بگیرند ؟!..کاش بشه.

__گزارش مؤخره بعدی :گزارشی خواندنی و جالب از جلسه عرفان در مساجد اصفهان با حضور استاد منوچهر ارجمند .

برای دیدن سایز بزرگ تصاویر ،این جا را کلیک کنید!

 

        استاد مجید انتظامی که پدررا آورده بودند و درحال راه اندازی گروه ارکستر سمفونیک اصفهان هستند ...چه قدر نگران پدر است ...
نوشته شده توسط نفیسه در 5:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام آبان 1384
لیست پستهای منتخب این وبلاگ:

 

- مقتول، اعدام باید گردد!

- وقایع ‌نگاری نمایشگاه مطبوعاتی که نادیده انگاشته‌شد!

- جهان، روز جهانی "نصف جهان"را پاس می‌دارد!

- آقای ده‌نمکی! به احترام سالهای نوجوانیم، برای "اخراجی‌ها" به سینما نخواهم رفت.

- از شیراز تا اصفهان- پایتخت فرهنگی ایران!

 

نوشته شده توسط نفیسه در 9:36 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه سی ام مهر 1384
مانیفست وبلاگ خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
*:: خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز nick nameای است که دوستانم در دبیرستان به من داده‌بودند،همین!
**:: روزنامه نگارم- کارم را به طور جدی از هفته نامه"اصفهان زیبا" شروع کردم و حالا در" روزنامه‌ی اصفهان زیبا"،ستون ثابتی به نام "جوان شهر" دارم که روزهای دوشنبه در صفحه‌ی جوان منتشر می‌شود. خبرنگاری را به صورت حسی و تجربی –آزمون و خطایی- آغاز کرده و دنبال می‌کنم، البته همیشه تمام سعی ام براین بوده که بُعد علمی کارم را تقویت کنم چرا که این حرفه را عاشقانه، دوست دارم.
***:: این وبلاگ در اصل، دو وبلاگ در یک وبلاگ است؛ وبلاگ "خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز" که پر است از گزارشهای کامل من از سمینارها، نمایشگاهها، مسافرتها و.... من در این گزارشهای کامل و جامع که معمولا از پرخواننده ترین و کانتروورژالترین پستهای وبلاگم اند، دستتان را می‌گیرم و شما را به نمایشگاهها، سمینارها و مجالس مختلفی که خودم قبلا رفته‌ام، می‌برم تا خودتان همه آنچه را که من دیده، شنیده و یا گفته‌ام، ببینید، بشنوید و بگویید... وبلاگ "سکوی فریاد" محلی است برای فریادهایم(یمان)، برای حرفهایی که نمی‌توان گفت ولی می‌توان نوشت... این دو وبلاگ را یکی کرده‌ام چون خیلی جاها "گزارشات کامل" با "فریادها" قاطی می‌شوند یا اصلا یکی می‌شوند و در آخر این که، گاهی به طنز می‌نویسم، گاهی به جد و گاهی هم به هر دو! ولی "وبلاگ" برای من یک دفترچه خاطرات نیست، یک تریبون کاملا رسمی است ...
 
وبلاگ ژورنالیستی روزنامه نگار اصفهانی وبلاگ انگلیسی-خبرنگار اصفهانی روزنوشتهای خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز وبسایت رسمی -نفیسه حاجاتی فتوبلاگ-خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز
نوشته شده توسط نفیسه در 10:46 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
آخ که چه قدر اینجا حوا خوبه .. جای همه بچه باحالای درسخون و خفن خالی.....

سلام به همه برو بچس با حال و خفن که اولین باره وبلاگم را می خونن(خودمم اولین باره!؟!!!)

سلام به تو دوست عزیزم که لطف کردی اومدی وبلاگ من تازه وارد هیچ کس که مارو تحویل نمی گیره!

اصلا اینجا از شهرهای معمولی بدتره حداقل اون جاها اگه آدم داد بزنه یا گریه کنه برمی گردن نگاهش

 می کننولی اینجا.....خوب بی خیال از خودم بگم ....تازه کاره تازه کارم ولی دوست دارم یه عالمه کارکنم

البته با کمک شماها که مطمعنم این قدر باحال هستین...من حداقل هفته ای یه بار می یام شماهم

 بیایین برام میل بزنین حتما جواب میدم

دوستون دارم فعلا بای


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 11:25 | Balatarin | | لینک به این مطلب