
26مهر 84 بود که در دنیای مجازی متولد شدم. درست مثل 19 سال قبل از آن که در یک روز نه چندان سرد زمستانی، در دنیای حقیقی، متولد شدهبودم. بدون اینکه هیچ تصور ذهنی روشنی از دنیایی که به آن قدم میگذاشتم، داشتهباشم؛ آمدم. شروع کردم. آرام آرام تجربه کردم(میکنم) و خیلی آهسته، بدون برنامهریزی، بدون پیشداوری، ابعادی از دنیایی که بیمحابا واردش شدهبودم را شناختم. هر روز یک بعد جدید...
امروز دقیقاً سه سال از تولد مجازیم گذشته. سه سال پر از حس، پر از حرف، پر از دوستیهای جالب، مسخره، عجیب و دوستداشتنی! حالا در دنیای مجازی، سه ساله شدهام. نمیدانم سه سالگی در این دنیا، معادل چند سال میشود، اما حتماً خیلی بیشتر از سه سال میشود. شاید بین 20 تا 30 سالهام حالا اینجا!
اما تمام شد دیگر! این آخرین پست وبلاگ «خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز» خواهد بود. دلایل زیادی هست برای این جدایی و دلایل کمی برای ماندن! وبلاگنویسی فعل جالبیست و دل کندن از آن، سخت!
به هر حال باید عادت کنم به این جداییها، مهاجرتهای خودخواسته برای جداشدن از تجربههایی که کمکم رنگ روزمرگی میگیرند. تمرینی برای دل کندن از «ماندن»ها، «عادت»ها، «سکون»ها! یک تمرین کوچکِ سخت است. همین!
خداحافظ!
با احتــرام
خ.الف.ن
| | لینک به این مطلب 
جشنواره بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان هم تمام شد. تجربهی جالبی بود مخصوصاً که استرس دودر کردن کلاسهای دانشگاه را هم نداشتم چون در بهترین روزهای ممکن برگزار شدهبود. روزهای وسط و آخر هفته که اصولاً کلاسهایم کمتر و کم اهمیتترند و دو روزش را هم کاملاً تعطیلم.
میخواستم حاشیههایی از جشنواره بنویسم. خدا را شکر، خبرگزاریها و روزنامهها آنقدر نوشتهاند که من مجبور نیستم خودم را به خطر زحمت بیندازم و از کاستیها بنویسم!
«!» فقط این سه مورد را مینویسم چون به نظرم مسئولان محترم بهتر است این موارد را حتماً سال آینده برای برگزاری جشنواره مد نظر داشتهباشند:
1 . مطمئناً حالا بعد از سه سال، دیگر مسئولین فهمیدهاند که عدم فروش بلیط برای نمایشها یک اشتباه بزرگ است و باعث نارضایتی، بینظمی و بروز خطرهای بسیار میشود. به همین دلیل اولین کاری که برای سال آینده باید انجام بگیرد. تعبیهی امکان بلیط فروشی در محل برای مخاطبین است. اینکه همهی بلیطها را بین ارگانها پخش کنند هم اصلاً کار درستی نیست. میتوانند حداکثر 50درصد بلیطها را بین خبرنگاران و میهمانان پخش کنند و بقیه را در محل به مردم بفروشند(مثلاً با قیمت 500تومان که استقبال مردم، افت نکند.) با شماره صندلی و مثل سینما که هیچ کس حق ایستادن نداشتهباشد. فضا آرام و ساکت باشد. هیاهوی بیخود و بینظمی هم به وجود نیاید.
۲ . کار دومی هم که باید انجام گیرد، افزایش تعداد اجراها و سالنهاست. فقط یک یا دو اجرا، خیلی کم است. باید حداقل 4،5 اجرا بگذارند یا حتی میشود برای نمایشهایی که با استقبال مخاطبین روبهرو بودهاند اجرای اضافه گذاشت. هزینهی این اجراها را هم میشود تا حدودی از بلیط فروشی به دست آورد. حتی شاید بهتر باشد، اجراها را طبقهبندی کنند. مثلاً صبحها فقط اجرا برای بچههایی که از مدارس میآیند و شبها اجرا برای بچهها همراه با خانوادههایشان.
۳ . صدای سالنها هم معضل بزرگیست. مخصوصاً در مراسم افتتاحیه و اختتامیه.
«!» و اما نکات حاشیهای جشنواره:
1 . راستش را بخواهید، اصولاً از کار در جشنوارهها خوشم میآید. از این که کارت مخصوص به سینه بزنم، خوشم میآید. از اینکه «مسئول» باشم، خوشم میآید! چند حس کوچک شاید مسخره که به هر حال کودک درونم را نوازش میکنند!!:دی
۲ . امسال افتتاحیه، آنقدرها هیجانانگیز و جالب نبود. نه به اندازهی پارسال! خبرنگار صدا و سیمای اصفهان هم تمام مدت در سالن میچرخید و از بچهها میخواست که از بزرگترها بخواهند سال دیگر هم جشنواره در اصفهان بماند و این کار را به لوسترین شکل ممکن انجام میداد البته!
۳ . افتتاحیه در تالار هنر برگزار شد و اختتامیه در سالن رودکی ملکشهر اصفهان. اختتامیه خیلی شلوغ بود. فکر کنم حدود 200 نفر از مردم عادی بدون کارت، جلوی در سالن تجمع کردهبودند و بقیه، میهمانان و بچههای مدرسهای بودند. به همین دلیل برای ورود کمی به دردسر افتادیم.
۴ . بولتن امسال هم از نظر چاپ و هم از نظر محتوا یک سر و گردن بالاتر از بولتنهای دو سال قبل بود. هر چند که سوتیهای ناشی از تعدیلات، کمبود وقت و فشردگی کار هم کم نبودند ولی منتهای ناجوانمردیست که بگوییم:« از دیگر نكات روزهای پایانی جشنواره، چاپ بولتن بود كه در آن اشتباهات فاحشی دیده میشد.»(خبرگزاری فارس/آفتاب) باید دوستان خبرنگار بدانند که «سوتی» خیـــلی با «اشتباه فاحش» فرق میکند! و این یک بیانصافی عمیق است که جای این دو را با هم عوض کنیم. خلاصه اینهم نکتهی جالبی بود که خبرنگاران پایتخت حس خوبی نسبت به بچههای بولتن نداشتند! هر چند ما هم مثل آنها خیلی معطل شدیم، به زور وارد سالنها شدیم برای دیدن نمایشهایی که باید دربارهشان مینوشتیم و ...
۵ . استقبال مردم، امسال بیشتر از سال گذشته بود و این استقبال در سالنهای مرکز شهر، مخصوصاً تالار استاد فرشچیان، فجیعتر بود! مثلاً برای نمایش آلمانی «اردک آلفرد کوآک»، حدوداً 60 درصد اضافه بر ظرفیت، در سالن دو طبقهی مجتمع فرشچیان بودند و برای نمایش انگلیسی از حداقل دو ساعت قبل از شروع نمایش، مردم جلوی درهای مجتمع فرشچیان تجمع کردهبودند و من بعد از نیمساعت، به این نتیجه رسیدم که عطای دیدن نمایش را به لقایش ببخشم! و بعداً از همکاری که مسئولیت نوشتن نقد درباره این نمایش را بر عهده داشت و با مصیبت توانستهبود نمایش را ببیند، داستان عجیب گیر افتادن خبرنگاران در راهرو را شنیدم!(+)
۶ . میهمانان خارجی و داوران جشنواره در هتل ملل بودند و قسمت عمدهای از وقت خبرنگاران بولتن هم در اتاق کوچک بولتن، در این هتل میگذشت. اما نکتهی ماجرا این بود که اصلاً فکر نمیکردم هتل ملل این قدر چیپ باشد! یعنی اگر بخواهم با هتلهای دیگر اصفهان که کافیشاپها، رستورانها و تالارهای پذیراییشان را تجربه کردهام یا درباره اتاقهایشان شنیدهام، مقایسهاش کنم، نمرهاش در حدود 3 یا حداکثر 4 از 10 است! تیپ، کلاس و نحوهی برخورد کارکنان، سرعت انجام کارها، پاکیزگی، شیکی و امکانات هتل همه چیز در حد همان 2،3 یا 4 بود متاسفانه!
۷ . روز اول بالاخره بعد از اینکه آخرین میهمان تئاتری هتل، مشغول خوردن ناهار شد، بعد از حدود یک ساعت، سفارش ناهار ما را آوردند! اما جالبترین قسمت ماجرا جواب دکتر رحماندوست به پیشخدمت هتل که بابت کاستیها از ایشان پوزش میطلبید، بود. رحماندوست گفت:«نه! نگران نباشین. اینقدر سرمون شلوغ بود که هیچی ندیدیم!!» یک جواب بینهایت دندانشکن و به دور از تعارف! کیف کردم. آدم یاید این برخوردهای بدور از تعارف را یاد بگیرد!:دی
۸ . دو جلد از کتاب «بازی با انگشتها»ی دکتر رحماندوست را خریدهبودم که همراه یک سری نوار قصه و کتاب و اسباب بازی به عنوان کادوی تولد بدهم به دو دخترخالهی عزیزتر از جانم(که یکی، آذرماه به دنیا میآید و دیگری، آذرماه، ۴ساله میشود انشاءا...!) روز جهانی کودک بود که دیدم دکتر رحماندوست چند دقیقهای تنها توی لابی نشسته، رفتم دادم امضایشان کند. گفتم دومی اسمش «یکتا»ست. گفت: دختره یا پسر؟/ گفتم: دختره دیگه! مگه کسی هم پیدا میشه که اسم پسرشو بگذاره یکتا؟!!/ گفت: خب من اسم دخترمو گذاشتم «متین» خیلیها هم اسم پسرشونو میگذارند متین!/ گفتم: خب! متین بله! ولی فقط دختر میتونه یکتاا باشه!:دی/ خندیدیم و کمی در مورد فمینیسم و فمینیست صحبت کردیم! برایم کمی دور از انتظار بود ولی رحماندوست از دور خیلی مهربانتر به نظر میرسد. از نزدیک که ببینیدش، یخ خاصی دارد حتی در برخورد با بچهها!
۹ . امسال گروهمان بزرگتر شد. این به نظرم رشد خوبیست و جالبتر اینکه تعداد خانمها برای اولین بار در تاریخ «اکسیر» بیشتر از آقایان شد! خب در گروه ما «شایستهسالاری» بیشتر حکمفرماست دیگه! اسمایلی فمینیستی :دی
1۰ . امسال جشنواره تئاتر کودک و نوجوان به صورت بینالمللی برگزار شد اما اگر بخواهیم روراست باشیم، این بینالمللی بودن در افتتاحیه، اختتامیه و نمایشها زیاد نمود نداشت. البته خب تعداد میهمانان خارجی هم زیاد نبود. تعدادشان به زور به یک دهم تعداد میهمانان داخلی میرسید و تازه گروه یازده نفرهی روسها هم فقط روسی میفهمیدند!
۱1 . نکتهی جالبی که در این سه سال وجود داشته، استقبال گستردهی بزرگسالان از این نمایشهاست. بزرگسالانی که به بهانهی بچهها یا حتی بدون این بهانه آمدهاند تا تئاتر ببینند و فرقی هم نمیکند که این تئاتر مخصوص بزرگسالان است یا کودکان! این البته به نظر من اصلاً خصوصیت بدی نیست. چون بالاخره کودک درون آدم هم به این قبیل تنفسها احتیاج دارد!
۱۲ . بیانیهی هیات داوران بخش ملی جشنواره به شدت عاالی بود. با لحنی شوخطبعانه-جدی-خودمانی از گروهها خواستند که در مصرف ریتمهای شش و هشت صرفهجویی کنند. از مخاطب نخواهند که وسط نمایش برایشان دست بزنند چون اگر کارشان خوب باشد آخر نمایش، مخاطبین خودشان این کار را میکنند. کپیکاری نکنند که زیاد خوب نیست! و... احمدلو بیانیه را خواند و مورد استقبال هم قرار گرفت.
۱۳ . امسال فقط دو نمایش از بخش بینالملل(مالزی و المان)، یک نمایش بخش جنبی(که باید گزارش ازش میگرفتم.) و نصف نمایش ایرانی شرکت کننده در بخش بینالملل(نمایش ماموران ویژه که مجبور بودیم ببینم تا بعدش بتوانیم با گروه مالزی مصاحبه کنیم.) را دیدم.
۱۴ . نمایش مالزی متفاوت و خندهدار بود. در حالی که هیچ دکور جذاب یا لباس خوشگلی نداشتند و فقط نحوهی اجرایشان بامزه بود! اما جالبترین قسمت این نمایش پسربچهی 5،6سالهای بود که با مادرش آمده بود و آن قدر بامزه و خندهدار میخندید که آدم ناخودآگاه از خندهی او به خنده میافتاد. بعد از نمایش رفتم با او و مادرش حرف زدم. خیلی بامزه بود.
۱۵ . کارگردان آلمانی، امسال برای دومین بار به جشنواره آمدهبود. به نظرم نمایشهای او سه خصوصیت ویژه دارند: پر از رنگ و لباسهای متنوع و خوشگل هستند. کمی تم سیاسی دارند و کمی هم طولانی و دیالوگ محورند. امسال کار متفاوتی که کردهبود گنجاندن کمی حرکات موزون همراه با موسیقی در انتهای نمایشش بود که مخاطب محروم اصفهانی را به وجد آوردهبود! و تم سیاسی ماجرا هم یکی دو صحنهی کوتاه حرکت دست بود که مردم را به تحسین و هورا واداشت. آخر نمایش آدم به خودش میگفت بیچاره این مردم که با یک صدای «ف» تا «فساد حاکم بر دربار آغا محمدخان قاجار» برایشان تداعی میشود!
۱۶ . نکتهی بامزهی جشنواره، گلسینههای تخممرغی بود که همهمسئولین تهرانی جشنواره، یکی، به یقهی کتشان زدهبودن! خیلی بانمک بود!
۱۷ . یکی از بخشهای خوب اختتامیه، اجرای کوتاهشدهی نمایش «سفر مورگان» بود که خیلی چسبید! کاش همهاش را دیده بودم! خیلی نمایش جالبی بود محصول گروه کانادایی شرکت کننده در جشنواره که دو نفر بیشتر نبودند! یک مرد کارگردان/بازیگر و یک خانم کانادایی/ایرانی که تهیهکنندهی کار بود و به خاطر همین بود که مرد کانادایی بعضی از دیالوگها را به فارسی میگفت! کلماتی مانند: «سلام»، «دروود» و حتی «خفن»!!
۱۸ . بالاخره این جشنواره هم با همهی خستگیها و مشقاتش تجربهی قشنگ و به یاد ماندنیای بود که به خاطرهها پیوست
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای جشنواره تئاتر کودک و نوجوان
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، بالاترین(+)
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: گزارشی از پانزدهمین جشنواره بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان(+)، جشنواره شانزدهم هم در اصفهان و با دبیری رحماندوست خواهد بود(+)،// * گزارشهای تصویری: عکسهای ایرنا از اختتامیه جشنواره تئاتر کودک و نوجوتن اصفهان(||)، //* گزارشهای تحلیلی: همشهری آنلاین(+)، آفتاب-هیاهوی تماشاگران و آفتاب-بینظمی تالارها در روزهای پایانی جشنواره(+)،آفتاب- ثبت جهانی بینظمی در اصفهان(+)، // اخبار مرتبط: بازیگر آوار گنجشکها برگزیده جشنواره تئاتر کودک و نوجوان شد(.)،
| | لینک به این مطلب شاید حالا برای ما حتی تصور زندگی بدون برق، تلویزیون، کامپیوتر، اینترنت و تکنولوژیهای جدید عجیب و حتی دردناک باشد! اما این دقیقاً موقعیتی است که بخش مهمی از زندگی نسل اولیها یعنی پدربزرگ و مادربزرگهای ما را تشکیل میدهد. مادربزرگ میگوید که چیز زیادی از کودکی به یاد ندارد. میگویم:« چیز زیادی نمیخواهم. همان تصویرهای مبهم ذهنتان برایم کافیست.» کمی فکر میکند. کودکی مادربزرگ یعنی چراغ مرکبی و زندگی با دایی افسر و مادربزرگ با سواد و خالههای جوانش. او برایم از شبهای زمستان میگوید که خالهها و مادربزرگش از مغازهی کنار خانه، کتابهای «لیلی و مجنون» و «بیژن و منیژه» و داستانهای قدیمی را کرایه میکردهاند تا وقتی همگی زیر کرسی نشستهاند، بخوانند و سرگرم شوند. مادربزرگ یاد مراسمهای قدیمی میافتد و مدرسه و معلم کلاس اولش که به شدت پیر بوده و مزهی ترکههایش هنوز در پس ذهن شاگردان قدیمی مانده. بعد، از توقع و رفاه بالای نسلهای جدید میگوید و یادش میافتد که نوجوانی او و همنسلانش خیلی کوتاه بودهاست.
کودکی نسل دوم، یک دوران تحصیل پر از تعطیلی!
نسل دومیها، زندگی شیرینتری دارند! برق هست و سر و کلهی تلویزیون هم کمکم در خانهها پیدا شده. خاله از دوران تحصیلی پر از تعطیلی و استرسش میگوید. «انقلاب» و «جنگ» دو واقعهی مهم ایران معاصر که دوران نوجوانی و جوانی این نسل را بدجور تحت تاثیر قرار داده. یاد لباس فرم دبستانش میافتد جوراب شلواری و سارافون طوسی و روبانهای سفید با خالهای رنگی و موهایی که باید دم موشی میبستند. بعد از «کتابهای طلایی» و «مارتین» و «قصههای خوب برای بچههای خوب» میگوید که سری کاملشان را با پول توجیبیاش خریده و بسیار هم دوستشان داشته! و یادش میافتد که چه قدر حرص میخورده وقتی زمان انقلاب هر موقع تلویزیون کارتون پخش میکرده، برق میرفته!

کودکی نسل سوم، پر تعداد و پر شر و شور!
ما نسل خوشبختی بودیم! تعدادمان زیاد بود و شاید یکی از دلایل امپراطوریمان بر سینمای کشور، هم همین بود! «پاتال و آرزوهای کوچک»، «کلاه قرمزی و پسرخاله»، «مدرسه موشها»، «گلنار»، «مدرسه پیرمردها»، «خواهران غریب»، «مریم و میتیل» و یک عالمه فیلم دیگر که برای بچهها ساخته و پرفروش هم میشدند. آن روزها، همین موقعها همه جای شهر میشد پروانههای رنگارنگ را دید که نماد جشنواره فیلم کودک و نوجوان بودند و من چه قدر آرزو داشتم داور جشنواره شوم و این یکی از حسرتهای کودکیام شد!
نسل من هم البته در کودکی طعم جنگ را چشید و در نقاشیهایش صدام بود و تانک و شهید. اما نسل خوبی بود. برای نسل من، «نوبت» معنای خاصی داشت چون تعداد، زیاد بود و امکانات، کم. شلوغ بودیم و پرشر و شور!
و اینک: کودکی نسل تو، کمتعداد و شلوغ و مرفه!
اما نسل چهارمیها شایدخوشبختترین نسلها هستند. کودکی نسل چهارم پر است از تکنولوژیهای نوین. کودکان و نوجوانان امروز وبلاگ مینویسند. چت میکند. با دوستانشان اساماس بازی میکند. دنیایشان پر است از بازیهای سه بعدی کامپیوتری و کارتونهای خوش رنگ و لآب که کمپانیهای بزرگ در رقابت با همدیگر، برایشان میسازند و آنها میتوانند داغ داغ ببینندشان. بچههای امروز کودکی شلوغی دارند. امکانات، زیاد است و وقت، کم. آنها از همین حالا «به فکر یک سقف» و «حساب پس-انداز» و «یخچال فلان» و «سیمکارت بهمان»اند! «آینده» مفهوم پربسامدیست برای نسل جدید. امروز جامعه پر است از بچههایی که همیشه سرشان گرم کلاسهای موسیقی و زبان و ورزش و درس است چون باید «آینده»ی پرباری داشتهباشند و تک فرزندند چون پدر و مادرهایشان دیر ازدواج میکنند و بعد هم آنقدر درگیر آماده کردن همهی امکانات برای همین یک فرزندند که مجالی برای فکر کردن به فرزند دیگر نمییابند. راستی! به نظر شما برای نسلهای آینده، مفاهیمی مانند خواهر، برادر، عمو، عمه، خاله و دایی چه معنایی دارند؟!
پ.ن: این مطلب به مناسبت روز جهانی کودک در نشریه روزانه جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان، با تعدیلاتی، منتشر شد.
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای کودکانه|+|به اشتراک گذاری: ۳مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، زهرا اچ بی،
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب
داستان، داستان یک رابطه غلط است. یک رابطه که حرفها لابه لای روزمرگیاش گیر کردهاند آن قدر که دیگر اشباع شده و ناگهان انفجار...
فکر کردم چه قدر این داستان متداول است. دنیای ما پر است از رابطههایی که از یک نقطه به بیراهه رفتهاند و چه قدر تاسفبار که معمولاً این نقطه همان ابتدای طیف است. همان اولها. یک حرف، یک نگاه، یک فکر، یک حرکت همه چیز را از مسیر اصلی منحرف کرده و آن قدر در مسیر غلط راندهایم که برگشتن به مسیر درست غیرممکن به نظر میرسد!
کاش کسی فکری به حال این زندگیها که میتوانستند خیلی شیرینتر، پرفایدهتر و سالمتر باشند، میکرد. کاش اصلاً همین شبکه چهار خودمان یک پروژهی «تله تئاتر درمانی روابط اجتماعی» راه میانداخت. در مورد رابطه دو دوست، پدر و دختر، پدر و پسر، مادر و دختر، مادر و پسر، مادربزرگ و نوه، پدربزرگ و نوه، عمو/عمه و برادر/خواهرزاده، دایی/خاله و برادر/خواهزاده، دخترخاله/عمه و پسرخاله/عمه، دو خواهر، خواهر و برادر، دو برادر، دو همکار همجنس، همکاران از جنس مخالف، دو همکلاسی و.... احتیاجی نیست که زیاد دقت کنیم تا حرفهای نزده، احساسات آماس کرده و نگاههای در راه مانده را ببینیم. دنیای ما پر است از این حرفها و احساسات و نگاههای ناکام. پر است از قلبهای جریحهدار شده، پر است از حسرتها و تاسفها و حرفهایی که روی دلمان مانده...
متشکرم اریک امانوئل اشمیت! به خاطر کتاب خوبیت.
متشکرم فرهاد آئیش! به خاطر انتخاب این کتاب.
پ.ن: اینطور که پیداست وبلاگستان نظر مثبتی نسبت به این تله تئاتر ندارد و انتقادات شدید است. اما بچهها! بیایید منصف باشیم. مشخص است که نمیشود این نمایشنامه را مو به مو و بدون سانسورهای رایج، در ایران اجرا کرد. مشخص است که محدودیتهای بازیگران زیاد است. اما به نظرم کلاً نمایش این گونه این تله تئاتر، بهتر از این بود که اصلاً اجازه تولید بهش ندهند.
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای رسانه ملیای
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، برساحل سلامت، بلاگنیوز، یک ایرانی
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:چگونه زن و شوهر فرهاد آئیش روی اعصاب مردم راه میروند، دو تا آدم شل بیروح، خرده جنایت فرهاد آئیش!(پست انتقادی مریم مهتدی. شاید من هم اگر قبلاً خود کتاب را خوانده بودم، حالا کمی شاکی بودم. خدارا شکر که نخواندم!)، معرفی کتاب خرده جنایتهای زناشوهری، خرده جنایتهایی از عشق و روزمرگی، کلاه بر سر نیکی کریمی، وقتی رسانه بازیگر را محدود میکند، خانم نیکی کریمی شما چیزی درباره سوهان روح شنیدهاید؟!
| | لینک به این مطلب 
- لحظهی نوشیدن آب جوش شیرین افطار برایم لذت بخش و خندهدار است! یاد تام و جری میافتم! آن جا که جری یخ زدهبود، تام بهش شیر گرم داد و جری یواش یواش از بیرنگی به حالت طبیعی برگشت!
- سحر برایم حس شیرینی دارد. نور کم اتاق و خواب و صدای دعای سحر و رادیو و «تا اذان، 5 دقیقه دیگر باقیست.»
- ظهرهای رمضان امسال، روزهایی که بین ساعت 1:45 تا 2:45 خانه بودم، رنگ خاصی داشت. یکی از معدود کارهای ارزشمند رسانه ملی بیشک همین پخش مستقیم تلاوت یک جزء قرآن از حرم حضرت معصومه (قم) است. من شخصاً خواندن با قاری روشندل بینالملی «احمد دباغ» را بیشتر از همه دوست داشتم. زیبا و دلنشین و سریع قرآن میخواند. امسال اولین سالی بود که نصف قرآن را در رمضان خواندم(نشد ختماش کنم چون دیر برنامه را پیدا کردم!) البته سعی کردم همزمان ترجمهها را هم بخوانم تا فقط یک خوانش ساده نباشد.
- اصلاً به نظرم اگر یک آدم کار بلد و دلنشین(شاید کسی مثل استاد درس تفسیر موضوعی قرآن دانشگاهمان که عقشولانهی کل بچههای دانشگاهست!) پیدا میکردند و یکی از کانالها تفسیر یک جزء قرآن را با حضور او، نزدیکیهای افطار، به جای این تاکشوهای لوس یا آن سریالهای مزخرف، پخش میکردند خیلی مفیدتر و بهتر بود.
- شبهای قدر امسالم هم رنگ خاصی داشتند. نمیدانم امسال چرا اینقدر دلم حرم امام رضا میخواست. نشستن گوشه آن صحن استثنایی گوهرشاد و خیره شدن به گنبد طلاییاش شب هنگام وقتی نسیم خنکی میوزد. اگر در همین حالت نماز جماعت هم بخوانی و البته صدای جیغ و داد بچه و بزرگ هم نیاید که دیگر نور علی نور است. (عجیبه! بچه که بودم صدای نقاره را خیلی دوست داشتم اما حالا دیگر خبری از آن حس نیست. اصلاً به نظرم تا حدودی هم بد میزنند!)
- میهمانیهای افطاری هم قسمتی از دلخوشیهای این ماهاند.
- نماز عید فطر را دوست دارم و حس خوب خوردن اولین صبحانه بعد از یکماه در مسجد محل که شیر گرم است و کیک و بعد پیادهرویچند دقیقهای اول صبح تا خانه یا پارک.
- این انتظار تا اذان را هم دوست دارم. این شلوغی حوالی افطار و خلوتی نسبی خیابانها بعد از اذان و ربنای شجریان که نیمی از حال و هوای رمضان است.
|+|موضوع مطلب: گاهی به آسمان نگاه کن!
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب
7 صبح اولین روز سال تحصیلی میروم دانشگاه! آفتاب زده و حس صبح زود ندارد. خیابان شلوغ است. بچهها با فرمهای مدرسه، همه جا هستند. مادرها دست بچهها را گرفته جلوی سوپر مارکتها تجمع کردهاند. بعضیها منتظر سرویساند. بعضیها...حس خوبی دارم. دختربچهها با مانتو و مقنعههای زرد و صورتی و آبی و سبز و کیفهای رنگارنگ با مدلهای عجیب و غریب میآیند از جلویم میگذرند و من به همهشان لبخند میزنم!
یاد خودم میافتم.
یاد دبستان بزرگمان که صبح اول مهر طوسی و سفید و مشکی میشد! یاد خانم نوری که قدبلند و چاق بود و وقتی راه میرفت یاد اردک میافتادم! یاد خانم کلانتری که دوستش داشتم. با بچهها برای روز معلم برایش سکه خریدیم و کلاس تقسیم شد به دو گروه سرود و با عشق برایش خواندیم. یاد خانم گلچهره جوانمردی که مدیر چاق و کوتاه و مهربانمان بود و من که دوستش داشتم، اصرار میکردم اسم خواهر کوچک که تازه به دنیا آمده بود را گلچهره بگذاریم! دبستان برایم یعنی فریناز قارون و ریحانه علیخانی و ساناز سیدرصاف و دوقولوهای پردیس و پگاه و ارگ و بستنی دوقلو و خانم ناظم سیبیلو و مبصر کلاس سومیها شدن و شیما که یکی یکدانه بود و لوس و کلاس چهارم، باهاش قهر کردم!
یاد راهنمایی و تیم هندبال و آمادگی جسمانی و کاملیا و شهره و ناهید اسماعیلیان و فریده بهارزاده و فریبا و نیکو و رها و ساناز و موهای چتریاش و خانم داوودیان که معلم ریاضی بود و عشق بچهها و خانم عزیزی که عشقم بود و معلم زبان! و چه قدر مسابقاتی که پنجشنبهها داشتیم و ورژن انگلیسی «مسابقه هفته» بود، را دوست داشتم. هنوز گلسری را که در یکی از مسابقهها بردم، با عشق نگهداشتهام!
یاد دبیرستان که پر از شور و نشاط و آرزو و عشق و عجیب و دوستداشتنی بود. حداکثر تخلف متصورمان ابرو برداشتن بود، نه موها را افشان میکردیم و مانتوهای به شدت تنگ میپوشیدیم. نه خبری از کلکل سر گوشی موبایل و تعداد بیاف بود! ساده بودیم و روشنفکر و پرشر و شور!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای مناسبتی
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: دلم خواست برم مدرسه!(زهرا اچبی)
| | لینک به این مطلب 





