امسال، 4 سریال را که هرکدام، مفاهیم کلیدیشان، دروغ، ریا، زن دوم، اعتیاد، مرگ، مشکلات ازدواج، نارو و نابسامانیهای اجتماعی است، برایمان تدارک دیدهاند که تنها فرقشان اسپایسهای مختلفیست که به هرکدام زدهاند تا محتوا را کمی تلطیف کنند دریغ که این طعمدهندهها نتوانستهاند به محتوای فقیر، کمکی کنند! دو تا را با طعم «طنز» سرو کردهاند، یکی «سنتی» است و دیگری هم «ماورایی» و این یعنی مثلاً مخاطبان از طیفهای مختلف «باید» جذب شوند و مثلاً نزنند، اخبار Voa را تماشا کنند، به جایش «مثل هیچ کس» ببینند! یا چه میدانم MBC Persia را بیخیال شوند، «بزنگاه» ببینند و «روز حسرن» و «مامور بدرقه»!

الف) شب اول ماه رمضان، اولین قسمت از اولین سریالی که قرار است هرشب دنبالش کنیم، با مرگ و مراسم ترحیم و گریه و زاری و البته با چاشنی «طنز»ی به شدت سطحی آغاز میشود. فکر میکنم خانوادههایی که تازه عزیزی را از دست دادهاند و حالا نشستهاند سر سفره افطار و تلویزون را هم روشن کردهاند تا سریال طنز ببینند، چه حالی دارند حالا؟! اگر اندک نگاه روانشناسانه به فیلمنامه این سریالها شدهبود، اگر مسئولین رسانه ملی اصلاً اعتقادی به این چیزها داشتند و فقط برای صرف بودجه، سریال نمیساختند، مطمئناً این سریال اصلاً اجازه تولید نمیگرفت!
«رضا عطاران» چند سالیست «کارگردان» شده. حضور او در این قالب باعث شد یک کاراکتر مهم در دنیای هنر هفتم، پدید آید: «مرد کنهی بدریختِ کثیفِ بیپولِ پررو» که نقش اول تمام سریالها و فیلمهای این کارگردان بِرجَستهی رسانه ملی است.
یک سوال خیلی مهم در اینجا وجود دارد. آخر آقایان محترم! ای عمو عزت! چه طور میشود «مرد هزار چهره» مجموعه طنز باشد و «بزنگاه» هم؟! چه طور میشود مخاطبانت هم آن را دوست بدارند و هم این را؟! اصلاً آیا برای رسانه دولتی که بودجه «هم» دارد، رضایت مخاطبان معنای خاصی دارد؟!
ب) «مثل هیچ کس» آنقدر لوس است و ساده و سردستی که نمیتوانم در موردش حرف بزنم حتی!
پ) «روز حسرت» عجیب است و اعصاب خوردکن! مخاطب از ابتدای قسمت اول دلشورهی یک اتفاق را دارد. اتفاقی که در پایان قسمت اول افتاد. شب اول رمضان! بعد از آن دوباره داستان زن دوم و بچه مذهبی که متحول میشود و اینهاست به اضافه تغییراتی از این قبیل که مادر شوهر داستان، عروس از گردن به پایین فلجش را در حد خدا میپرستد و آدم در هیچ جای داستان حس نمیکند این مادر پسر است نه مادر دختر! و یک عمر پسر را بزرگ کرده... بعد هم که ذلت و خواری زن دوم و اعتیاد به اضافه اینکه پسر، پسر واقعی خانواده هم نیست و این دو، فصل مشترک تمام سریالها و فیلمهای رسانه ملیست!
پ-پ.ن):قسمت آخر سریال روز حسرت که دیگه شاهکار بود! یک کارتون مزخرف! آدم همهاش منتظر بود این آقایی که توی پیام بازرگانیهای مخابرات میاد میگه:«بله! این ماجرا اتفاق افتاده» ظاهر بشه! آخه یعنی خودشون خجالت نکشیدن با این فیلم مزخرفشون؟! واقعا که چه رویی دارن!
ت) «مامور بدرقه» بد نیست. یعنی حداقل میشود نگاه کرد و گاهی، لبخندی زد به طنز سطحی و گاهی کمی بالاتری که دارد. همین! همین که توهینش به شعور مخاطب کمتر است، جای شکر دارد دیگر!
+ اما اینکه رسانه ملی بودجهی میلیاردی که از پول من و شما و نسلهای آینده است را این طوری نابود میکند و این که چه قدر از قبل این سریالها و تبلیغات بیحد و مرز صدا و سیماییاش، درآمد کسب میکند یک طرف و این مراسم تجلیل گرفتن برای خودشان هم یک طرف! اینکه هنوز یک سریال هر شبی، تمام نشده برایش مراسم تجلیل و تشکر میگیرند و کادو میدهند و از دسته گلشان که دسته علفی بیش نیست، تعریف میکنند، دیگر حسابی خون آدم را به جوش میآورد!
+ به نظرم، مسئله چیز دیگریست. مسئله بودجه دولتی و بیرقیبی و عدم قایل شدن حق انتخاب برای مردم و نگاه به شدت غلط مسئولین به ماه خداست!




+ اما چیزی که مرا بیشتر عصبانی میکند، رفتار رسانه ملی در مقابل شبکههای ماهوارهای رقیب است. این که هم بد عمل کنی و هم دیگران را منع کنی دیگر یعنی وقاحت تا چه حد! آدم دلش میخواهد فریاد بزند که: جناب آقای ضرغامی و دوستان! شبکههایی امثال VOA یا حتی همان شبکههای مزخرف لسآنجلسی شرف دارند به رسانه ملی که علاوه بر هدر دادن پول و اعصاب ملت، رفتارها و منشهایی را در جامعه عادیسازی میکند که تاثیرات بدشان مشکلات و معضلات مضاعفی را به جامعه تحمیل میکنند.
+ این که مواد مخدر را امری دم دستی و عادی جلوه دهیم. اینکه شان و منزلت دختر(آنهم دختر سنتی که مثلاً نشانهاش اصلاح نکردن صورت است!) را در حد یک موجود بیخاصیت نفهم و سرباز پایین آوریم و مفاهیمی مثل کودک درون و انرژیهای مثبت را به گند بکشیم، اینکه در هر فیلم و سریالمان زن دوم را به تصویر بکشیم(آنهم زن دوم در خفا که بعداً آشکار میشود و داستان هم به خیر و خوشی تمام میگردد!!)، اینکه به چیزهایی لقب طنز بدهیم که عمیقاً هجوند، اینکه با سریالهایمان به شعور ملت توهین کنیم و سطح سلیقه جامعه را پایین بیاوریم. اینها خدمت به ملت است یا [...]؟!
+ زمانی بود که «رسانه ملی» اساساً وجود چیزی به نام ماهواره را انکار میکرد. حالا اما به جای رقابت، فقط درصدد سرکوب رقیب برآمده! این متد متداولی است در مملکت ما البته! اینکه پایینیها بالاییها را پایین میکشند به جای اینکه به بالارفتن و پیشی گرفتن از رقیب فکر کنند!
پ.ن )به نظر من در کل رسانه ملی، فقط چند گروه هستند که استحقاق کار با پول بیتالمال را دارند. اول گروه بیژن بیرنگ و مسعود رسام برای ساختن سریال و تاکشوهای اجتماعی. دوم گروه مهران مدیری و پیمان قاسمخانی(بدون حضور نویسندگانی چون مهراب قاسمخانی و مخصوصاً سروش صحت!) برای طنز. کیانوش عیاری هم با سریال تحسینبرانگیز «دکتر غریب» و کمال تبریزی با سریال باارزش و جذاب «دوران سرکشی» و فیلمهای سینمایی ارزشمندش و حسن فتحی با سریالهای جذابش ثابت کردند که اگر مسئولین بخواهند و اجازه دهند، میشود از رسانه ملی انتظار ساخت کارهای ارزشمند را هم داشت! و البته «دو قدم مانده به صبح» و «مردم ایران سلام» هم آدم را کمی امیدوار میکنند. همین!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای رسانه ملیای
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار(تیتر یک امروز بازنگار)، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: تقدیم بزنگاه به حسن حامد(+)، گریه و خنده با بزنگاه(+)، انتقاد رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما از بزنگاه(-)، تغییر فیلمنامه روز حسرت!(-)، فرهنگ و رسانه و روحانیت در گفتوگو با حجتالاسلام محمدرضا زائری(دانشجوی دکتری ادیان در دانشگاه فرانسوی بیروت)، سریالهای میمون ماه مبارک!(-)
| | لینک به این مطلب - خواندن این همه سفرنامه و روزنوشتهای بلاگرهای خارجنشین بدجور هواییام میکند...
- تصمیم گرفتهام جدیتر درس بخوانم. حتماً این راه فراری باز خواهد کرد. حداقل حالا که رفتن تا مالزی زیاد دور از ذهن نیست تا خدا چه بخواهد!...
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای سفر
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: کله پاچه در نیویورک، یک سفر کوتاه در معیت گوستاو، روزنوشت چشمپزشک در ینگه دنیا ، مراحل مهاجرت
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
| | لینک به این مطلب آب نیست. برق نیست. پول نیست. اخلاق نیست. شعور نیست...
زایندهرود تقریباً خشک شده. 3 ماه تابستان به غیر از یک بازه 10،15 روزه، هر روز 2 ساعت و گاهی حتی تا 4.5 ساعت برق نداشتهایم. تورم بیداد میکند آنطور که قیمت کالاهای اساسی هر روز افزایش مییابد. دروغ یک متد متداول شده. آدمها تقسیم میشوند به چوپان دروغگو، کمی دروغگو و دروغگوی متوسط! نه دین هست، نه بیدینی! نماز و روزه از مد افتاده! حریم خصوصی یک شوخی مضحک شده، غوطه میخوریم در منجلابی خودساخته...
روزگار سختیست. یاد آن 8 سال که میگفتند عجیب بود، میافتم. آن سالها فقط روشنفکران و روزنامهنگاران و سیاسیون درگیر بودند. سختیها مال مردم نبود، قشر خاصی از جامعه درگیر مشکلات خاصی بودند. اما حالا، این سه سال عجیبتر! همه درگیرند. همهی مملکت درگیر است. دوران تاسفباری شده! دوران تصمیمهای غلط، حرفهای نابجا، اعمال نمایشی فاقد ارزش، عوامفریبی و نابودی همهی داشتهها...
برایم مهم نیست که کسی چیزی بگوید، گیری بدهد. این حرفها، حرفهای من تنها نیست. حرفهای آن سه خانم توی اتوبوس، آن آقایان در میهمانی، آن دوستان در گردهمایی دوستانه، آن خانمها و آقایان مانده در صف شیر، آن خانم که آمده بود پودر ماشین لباسشویی بخرد، مادربزرگ که رفته بود برای ماه رمضان مرغ بخرد، بابا که باید 250هزارتومان پول زور «کمک به مدرسه» برای مدرسه دولتی(دقت کنید نگفتم:هیئت امنایی، نمونه دولتی یا چیزی در این مایهها!) بدهد، مامان که در خبرها خوانده بود کارمندان دولت در ماه رمضان فقط 5ساعت در روز کار میکنند، خاله که جلسه هیئت دولت با نخبهگان را میدید همانکه رئیسجمهور لطف کرده بود به نخبهگان مملکت خانه اهدا میکرد(یاد آن جملات طلایی کتاب «نشت نشا» امیرخانی افتادم!) و میلیونها آدم با و بیگناه است که نمیدانند این حرفها را هم نزنند چه کاری میتوانند برای جلوگیری از خفگی انجام دهند؟!
خدایا! کاش وقتی کمی سرت خلوت شد، سری به ما هم بزنی. داریم از دست میرویم. آمدیها!...
|+|موضوع مطلب: قلمفرساییهایی درباب قورمهسبزی
|+|به اشتراک گذاری: ۶مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب 
این منم وسط آن دشت سرسبز با لباس بلند تیره، دقایقی قبل از طلوع آفتاب... منم یا لیزی؟!(1)
این منم با آن کلاه و چشمان سبز، روی چهارپایه، جلوی آینه... منم یا اسکارلت؟!(2)
این منم با آن لباس بلند و ماسک عروسکی سپید زیر چلچراغ وسط سالن... منم یا سم؟!(3)
این منم با آن پیراهن و کت بلند صورتی وسط سوییت مجلل شخصیام... منم یا پرنسس میا؟!(4)
این منم با آن بلوز قرمز و شلوار جین، روی موتور... منم یا دفنی؟(5)
این منم با آن موهای وز قهوهای و عینک گرد مشکی توی کلاس... منم یا میا؟(6)
این منم با آن روح لطیف و عشق به نویسندگی توی کلبه وسط مزرعه... منم یا امیلی؟(7)
این منم با آن موهای قرمز و ککمکهای روی صورت ... منم یا آنه؟!(8)
...
هیچ چیزی قشنگتر از این نیست که گاهی از قالب خودت جدا بشی و فضاهایی را تجربه کنی که در واقعیت هیچوقت امکان تجربهشان را نداشته، نداری و نخواهی داشت. فضاهایی که تو را از فرهنگ، اعتقادات، تفکرات و فضاهایت جدا میکنند و بهت این امکان را میدهند که حداقل برای ساعاتی، آدم دیگری شوی با تفکرات و عقاید و تجربیاتی که بعضیهایشان را دوست داری و از بعضیهایشان خوشت نمیآید. عااشق این تغییر فضاهای بانمک، رمانتیک، فانتزی، عجیب و حتی مسخرهام. گاهی حسابی حکم یک ریفرش کمعمق ِروحی ِلازم را دارند...

1- Pride & Prejudice 2- Gone With The Wind 3- A Cinderella Story 4- The Princess diaries 2
5- What a girl want 6- The Princess diaries 1 7-Emily of newmoon 8-Ansherly
|+|موضوع مطلب:سینمایینوشتها
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: در ستایش زن بودن(شهروند امروز)
| | لینک به این مطلب 





