تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
شنبه بیست و نهم تیر 1387
از موهبت‌های امر مقدس ازدواج!
می‌گوید: خب حالا این حرفها را ولش کن. دیشب برای خنچه بردن چرا نیومدی؟! اگر فکر کردی وقتی خواستن برای جنابعالی خنچه بیاورند، منم تلافی می‌کنم و نمی‌آیم، سخت در اشتباهی‌ها!
می‌گویم: اختیار دارید! قدمتان روی چشم. حالا کِی هست؟!
می‌گوید: اونش مهم نیست، دو هفته‌ی دیگه، سه هفته!!
می‌گویم: البته سه هفته یه کم زوده. می‌ترسم فامیل اوردوز کنن‌ها!!:دی
دارم به این فکر می‌کنم که ازدواج هم امر جالبیه‌ها! تا وقتی کسی را پیدا نکردی که واقعاً دوستش داشته‌باشی و بخواهی باهاش ازدواج کنی، وقتی صحبت از ازدواج و این حرفها می‌شه رو ترش می‌کنی و با خنده و تمسخر مسئله را دور می‌زنی ولی وقتی خودت به این نقطه‌ی عطف می‌رسی، هنوز نرسیده، به فکر تنهایی بقیه می‌افتی و در هر فرصتی به جوان‌های مجرد دور و برت پیشنهاد می‌کنی که خیلی جدی و تا دیر نشده به این امر مهم بپردازند! جالب‌تر اینکه حتی متاهل‌هایی که مشکلات زیادی در زندگیشان داشته و دارند هم زندگی مجردها را بی‌مزه، کسل‌کننده و غم‌انگیز می‌دانند و در هر صورت ازدواج را امری لازم برای هر آدمی میدانند... زندگی، بازی جالبیست!

پ.ن: اصلاً تصور نمی‌کردم که این نوشته‌ی ساده و روشن(به نظر خودم!) این همه کژتابی داشته‌باشد! به هر حال ضمن تشکر از همه‌ی دوستانی که به صورت کامنت خصوصی/عمومی، اس‌ام‌اس و تلفن جویای احوال شدند، باید عرض کنم که در این پست رد پای هیچ شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدی که به زندگی خ.ا.ن راه یافته‌باشد، وجود ندارد، به هیچ وجه!

|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط: -

نوشته شده توسط نفیسه در 9:18 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
«پرسه در وبلاگستان»
«پرسه در وبلاگستان» حاوی لینک‌هایی است که ارزششان بیشتر از یک لینک ساده در پیوندهای روزانه است یا خودم دوست دارم درباره‌شان بنویسم ولی نه به قدر یک پست مستقل. از «پرسه» هم خوشم می‌آید چون ترانه «پرسه» سیاوش قمیشی را دوست دارم.
شایان ذکر است که وبلاگ بامدادی(+) مرا به هوس تعبیه‌ی این‌گونه پست‌ها انداخت! و در ضمن این پستها بیشتر حاصل فیدگردی‌های این‌جانب است یعنی شاید گاهی برخی لینک‌ها زیاد جدید نباشند ولی قشنگ باشند!
+ معرفیClicky ، یکی از بهترین شمارشگرهای وب!
خودم مدتها پیش می‌خواستم معرفی‌اش کنم. عاالی است این کانتر! اگر هم‌اکنون از Persianstat، webstat4u و یا وبگذر استفاده می‌کنید، کلیکی شگفت‌زده‌تان خواهد کرد!
+ دو پروژه‌ی بزرگ و باحال هم‌اکنون در وبلاگستان درحال انجامه که حیفه از دستشان بدهید.
1فیس‌آف وبلاگنویسان
 پروژه‌ای که صادق جم، نویسنده وبلاگ «وبلاگنوشت» راه انداخته و بامزه و ارزشمنده برای وبلاگستان حرفه‌ای.
2صدای وبلاگستان
 پروژه‌ای که آرش آباد‌پور، نویسنده وبلاگ «کمانگیر» راه انداخته تا وبلاگستان را به سمت پادکست‌سازی سوق دهد.
+ آستانه بی‌لیاقتی!
+ یک لذت تکنفره!
 البته این حس یکجور حالت روانی است بیشتر که در مورد هر حس دوست‌داشتنی دیگر هم می‌تواند اتفاق بیفتد که البته افتاده و می‌افتد!!
+ وبسایت «یاری»- از سید محمد خاتمی بخواهیم در انتخابات دهم ریاست جمهوری کاندیدا شود.   
/  این درخواست درست است یا نه؟! نمی‌دانم هنوز...
+ این عکاسها و پلیس‌ها به همه محرمند؟! (عکس‌ها-مطلب تابناک)
/ واقعاً که بهترین واکنش بعد از دیدن این عکسها، پرسیدن همین سوال است! فاجعه‌ی ماجرا آن جاست که آقای پلیس به دو خانم چادری که روی صندلی نشسته‌اند عکسهای بی‌حجابشان را که در آلبوم عکاسی هست، نشان می‌دهد! ببخشید اینجا واقعاً کجاست؟!!

|+|موضوع مطلب: منتخب وبلاگستان
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط: -

نوشته شده توسط نفیسه در 8:48 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیستم تیر 1387
از بنت‌المشغله تا حلول روح نادر ابراهیمی در توکای مقدس!
این روزها زندگیم در 6 واحد ترم تابستانه دانشگاه، نوشتن برای دو ستون دوست‌داشتنی‌ام در روزنامه، کتاب خواندن و فیلم دیدن خلاصه شده. دو هفته‌ی اخیر سخت، سریع، پراسترس ولی لذت‌بخش گذشت برای همین هم اینجا کمی سوت و کور شده!
الف. «ابن‌مشغله» و «ابوالمشاغل» را خواندم. دو کتابی که تاثیرات خوبی رویم گذاشت و یک عالمه حرف درباره‌شان دارم. در تمام مدت داشتم به این فکر می‌کردم که اگر نادر ابراهیمی عزیز کمی بیشتر زنده و سرحال می‌ماند و می‌توانست وبلاگنویسی را هم تجربه کند، مطمئناً یکی از وبلاگنویسان برتر وبلاگستان می‌شد. اصلاً اگر وبلاگ‌نویس/خوان باشید، وقتی «ابن‌مشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهل‌نامه‌ کوتاه به همسرم» را بخوانید حس می‌کنید درحال خواندن پستهای یک وبلاگ خوب هستید. باید اعتراف کنم اول‌های کتاب ابن مشغله، سر بعضی صفحات، حس می‌کردم توکای مقدس(+) همان نادر ابراهیمی مرحومه! لحن و حتی موضوع برخی پستهایش عجیب حس «ابن مشغله» را دارند!
ب. یکی از تاثیرات «ابن مشغله»خواندن، این بود که مسئولیت یک ستون دیگر را که مدتها بود آرزویش را داشتم، برعهده گرفتم. امروز روز تولد «اینترچت»، ستون عزیزم در صفحه‌ی آی‌تی روزنامه است در حالی که فرزند دیگرم «موج هفتم» در هشتمین هفته‌ی زندگانی‌اش به سر می‎‌برد!(هشتمین قسمت(+) را «غیرقابل چاپ» تشخیص داده‌اند و من تا وقتی روزنامه را دیدم، این نکته را نمی‌دانستم! ستون جدیدم هم با حذفیات فراوان و در حالت رقت‌باری چاپ شده(+) و من الان کاملاً افسردگی می‌باشم!) هر دو را دوست دارم هرچند گاهی حسابی دیوانه‌ام می‌کنند و وقت و اعصابم را می‌بلعند مخصوصاً که کامپیوتر محترم هم حسابی بازی در‌آورده و رسماً روی نرو قدم میزند!

|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین، پرشین دیگ
|+|لینک‌های مرتبط: 
 

نوشته شده توسط نفیسه در 20:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
درد دل‌های یک ستون‌نویس فرهنگی ساده!
با اینکه خانه‌ کمتر از ده دقیقه تا دفتر روزنامه فاصله دارد، خیلی کم می‌روم. همیشه مطالب ستونم را ایمیل می‌کنم به مسئول مربوطه. اما این بار مسئول مربوطه رفته و من مجبورم مطلب را خودم ببرم. قبل از ساعت صفحه‌بندی می‌روم که مشکلی پیش نیاید.
روز- داخلی- دفتر روزنامه
می‌گویم: سلام آقای x! این هم مطلب ستونم!
می‌گوید: اما من صفحه را بسته‌ام ...
[ آن‌قدر با انصاف و خوب هست که با کمی اصرار و این حرف که:«این آخرین قسمت ستونم است و نمی‌شود که یک هفته همین‌طوری فاصله بیفتد.» و اینکه «مطلب تایپ شده، ویرایش‌شده و آماده روی فلش و همین‌جاست. این هم پرینتش!» قبول کند. 5 دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که مطلب قبلی حذف و ستون عزیزم در صفحه می‌درخشد!]
می‌گوید:« مسئول جدید گفته فقط مطالب تولیدی کار کنید. این کپی-پیست‌ای نباشه؟!»
می‌گویم:« من خودم از سردمداران مخالفت با کپی-پیست کاری‌ام. من خودم تولیدکننده‌ی محتوام! اصلاً یک وبلاگنویس حرفه‌ای هیچ وقت به خودش اجازه‌ی این کارها را نمی‌ده. اصلاً از افتخارات من اینه که در عمر روزنامه‌نگاری‌ام تا به حال مطلب کپی-پیستی و مطلبی که به آن اعتقاد ندارم، کار نکرده‌ام...»
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مطلبت را کپی-پیستی‌ای بنگارند!! در حالی که تو همیشه عاشقانه و فقط برای دل خودت می‌نویسی و حتی وقتی مجبوری درباره موضوعی بنویسی که زیاد دوستش نداری جوری می‌نویسی که آخر سر خودت از مطلبت راضی هستی و دوستش داری. حتی گاهی خودت برای مطالبت تصویرسازی می‌کنی و... انگ کپی-پیست کاری خیلی درد دارد وقتی تو حتی در سیصد و اندی مطلب وبلاگت هم هیچ‌گاه از روش کپی-پیست استفاده نکرده‌ای و همیشه خودت «تولیدکننده‌ی محتوا» بوده‌ای.]
می‌گویم: اگه شما شماره‌های قبلی ستونم را خوانده باشید... البته مشخصه که من اصولاً نمی‌توانم بروم با بازیگران فرندز و لاست یا لری کینگ و اپرا وینفری مصاحبه کنم! و مجبورم ترجمه کنم، گردآوری کنم و بعد به وسیله اطلاعات یافت شده، ولی با قلم خودم مطلب را بنویسم.
می‌گوید: خب البته مطالبتان را نخواندم. دیدم صفحه کپی-پیستیه و خوب نیست و... گفتم این یکی هم همین‌طوره حتماً! تازه دیدم آخرش اسم چندتا سایت را هم زدین...
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مسئولی و همکاری بگوید مطالبت را نخوانده‌ام چون فکر می‌کردم کپی-پیستی است. در حالی که تو را می‌شناسد. با هم کارکرده‌اید... سخت است اولین نفری باشی در روزنامه‌ که ستون ثابتی می‌نویسی و «منابع» مورد استفاده‌ات را هم دقیق و تمام و کمال ذکر می‌کنی و مطالبت به وضوح قلم تو و کلمات مشخصه تو را دارند. آنوقت ...]

پ.ن:این مطلب فقط یک درد دل ساده است. هیچ قصد دیگری از نوشتنش ندارم... می‌شناسیدم دیگر! اینجا، «حرف‌های در گلو مانده» را گه‌گاهی می‌نویسم. این کاریست برای زنده‌ماندن چون همین حرفهای مانده در گلو هستند که آدم را یواش یواش از پا در می‌آورند و من این نکته را با تمام وجود درک کرده‌ام!

|+|موضوع مطلب: عرق‌ریزی‌های ژورنالیستی قلم 
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین
|+|لینک‌های مرتبط: ‌پرونده‌ مطبوعاتی 

نوشته شده توسط نفیسه در 15:32 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم تیر 1387
روزت مبارک خانم [...] دوست‌داشتنی!
می‌خواستم این هفته که نام «هفته زن» را به دوش می‌کشد، چند پست درست و حسابی «زن‌نوشت»وار بنویسم. اما خب مجبور شدم تا پایان «روزه‌ی رسانه‌ای»(+) صبر کنم و حالا نه وقت نوشتن دارم و نه حس‌اش را!... اما مگر می‌شود چیزی ننوشت؟! آنهم وقتی می‌توانی هزار پست با این موضوع بنویسی؟!... پس بر این بی‌حسی غلبه می‌کنم و فقط چند تبریک ساده می‌گویم به بخشی از زنان دوست‌داشتنی زندگیم...
- روزت مبارک مادرم. دوستت دارم به خاطر بیست و چند سال صبرت، ازخودگذشتگی‌ات و تمام کارهایی که فقط به خاطر ما کردی در حالی که خودت و آرزوهایت را از یاد برده‌بودی. کاش روزی بیاید که در چشمهایم نگاه کنی و بگویی دقیقاً آنی شده‌ام که آرزویش را داشته‌ای...
- روزت مبارک خانم سین. دوستت دارم به خاطر قدرت، تدبیر و اعتماد به نفس عجیبت در اداره‌ی زندگی. کاش این خصوصیات خوبت را بیاموزم برای آینده...
- روزت مبارک خانم میم. دوستت دارم با تمام حس تاسفی که در قلبم برایت حس می‌کنم. کاش روزی نیاید که حس کنم دقیقاً شبیه تو شده‌ام! و کاش بتوانی تغییر کنی حتی حالا که کمی دیر است...
- روزت مبارک خانم عین. دوستت دارم و چه قدر جایت خالیست... دوستت دارم به خاطر چند ده سال تلاشت برای زندگی. چه قدر حرص خوردی، چه قدر دویدی، چه قدر گریه کردی و چه قدر زجر کشیدی... هیچ کدامشان(دیده‌ها و شنیده‌هایم) را فراموش نخواهم کرد. مطمئن باش!...
- روزت مبارک خانم تهمیه میلانی. دوستت دارم به خاطر تمام تلاش‌هایت در دنیای مردانه‌ی مردانه‌ی سینما. دوستت دارم به خاطر نگاه زیبا و «متعادل»ات به زندگی. به خاطر حرفهای(اعتراض‌های) دوست‌داشتنی‌ات در «دیدار کارگردانان سینما با مقام معظم رهبری»، «دو قدم مانده به صبح» و «صبح عالی به خیر»...
- روزت مبارک خانم توران ولی مراد. دوستت دارم به خاطر تمام فریادهایت که آن‌چنان به جایی نمی‌رسند ولی غنیمتی‌ست در دنیای مردانه‌ی مردانه‌ی رسانه ملی. به خاطر برنامه‌ات(اردی بهشت) که سوپاپ اطمینان رسانه‌ی ملی است و با این همه بسیار دوستش دارم...
- روزت مبارک خانم «هنگامه قاضیانی». دوستت دارم به خاطر شخصیت فوق‌العاده‌ات...
- روزتان مبارک زنان محرومِ محکومِ سرزمین من! کاش روزی برسد که حداقل خودمان به خودمان رحم کنیم!...

              توران ولی مراد/ تهمینه میلانی/هنگامه قاضیانی
|+|موضوع مطلب:زن‌نوشت‌ها
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط: پروژه بانوی وبلاگی، جشن روز زن و کم‌کردن ساعت کار زنان، روز زن، زنان تاثیرگذار زندگی جی‌دی‌سلینجر!، داستان‌هایی از چرچیل و زنان!

نوشته شده توسط نفیسه در 1:36 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه یکم تیر 1387
مرثیه‌ای بر ویرانه‌های دارلفنون!
مگر می‌شود اهل قلم باشی، ایرانی باشی یا حتی از نگاه عام‌تر انسان باشی و درباره تخریب یک اثر مهم تاریخی بخوانی و ساده بگذری؟! اصلاً مگر می‌شود از  تخریب «دارلفنون» به همین راحتی گذشت؟!
مجله چلچراغ، هفته پیش  پرونده‌ی کوچکی را به اوضاع عجیب و دردناک مدرسه دارلفنون اختصاص داده‌بود. چند مطلب و چند عکس که نشان می‌داد اولین مدرسه‌ی مدرن ایران، میراث امیرکبیر که حالا در دویستمین سال تولدش نشان‌های دولتی به نامش می‌سازند،به مخروبه‌ای تبدیل شده و می‌رود که همین مخروبه هم محو کاملاً پاکسازی شود!
مسخره است که به یک تغییر نام، این همه واکنش نشان می‌دهیم(صرف نظر از تاثیرگذار بودن همان واکنش‌ها هم!) ولی به نابود شدن یک میراث گرانبها آنهم نه به دست غیر، که به دست آنها که مسئول مستقیم میراثند...
قسمت‌هایی از آن پرونده‌ی ارزشمند را برای این پست انتخاب کرده‌ام شاید این گفتن‌ها و بازگویی‌ها بتواند شعله‌ی کوچکی بیفروزد حداقل!

 ۱ . یادداشتی بر ویرانه‌های دارلفنون/ آنها نیت یکساله دارند! – منصور ضابطیانمجسمه ارزشمند امیرکبیر!
... من می‌خواهم از آقایان خواهش کنم اصلاً هیچ بودجه‌ای صرف جذب گردشگر خارجی نکنند. اصلاً به همین چندتا و نصفی توریست هم اجازه ورود ندهند و به جای آن انرژی‌شان را بگذارند روی حفظ همین میراث اندکی که برایمان باقی‌مانده. چقدر عصبانی می‌شویم. چقر سکوت کنیم، چقدر؟
آن از مولوی و ابن‌سینا و رودکی، آن از ماجرای سد سیوند و پاسارگاد، آن از ستون‌های خراب‌شده تخت جمشید، آن از ماجرای سر سرباز هخامنشی، آن از این همه چیزی که اینجا و آنجا گم می‌شود، پودر می‌شود،غبار می‌شود و بخشی از جان و تن ما را با خود می‌برد و آخرینش همان لوحی که سند مالکیت ما بر خلیج فارس بود و همین روزها معلوم نشد که چرا و چگونه خراب شد و کسی نگفت چرا، کسی یقه کسی را نگرفت و صدایش پشت تعطیلات طولانی خرداد گم شد.
شما نیز چون من عصبانی خواهید شد وقتی ببینید که دارالفنون نخستین مدرسه مدرن ایران که امیرکبیر آن را با خون دل ساخت، حالا ویرانه شده.برای دوستان جمع کردن و بردن سفرای خارجی به یک استان غربی و برایشان رقص محلی نشان دادن مهمتر است از آن چه که دم دستمان است و قدرش را نمی دانیم.
مقصر چنین وضعیتی تنها مسئولان نیستند. خود ما هم هستیم. تک تک ما. برایمان همه چیز السویه شده. آقای  بهرام بیضایی هم مقصرند که شاگرد دارالفنون بوده‌اند و حالا نمی‌دانند که چه بلایی بر سر دارلفنون آمده. آقای محمدعلی سپانلو هم مقصرند که شاگرد دارلفنون بوده‌اند و حالا چهره‌ای آشنا که حرفشان شنیده می‌شود. آقای محسن مخملباف هم مقصرند که امیرکبیرشان تنها نقشی است بر پرده سینما و درباره ویرانی مجسمه بودا در افغانستان بیشتر نگران می‌شوند تا درباره ویرانی دارالفنون...همان جوان‌هایی که شما بی‌هویت می‌خوانیدشان اگر تصمیم بگیرند می توانند کاری که شما نمی‌توانید در چند سال انجام دهید را چند روزه انجام بدهند. کافیست در یک سازوکار قانونی یک NGO تشکیل دهند و اجازه فعالیت در قالب آن را داشته باشند.
دارالفنون تنها یک بهانه است برای یادآوری آن چه که داریم ویرانش می‌کنیم. که امیرکبیر گفته بود:«آسان به دست نیامد که آسان از دست برود.»
مرا به خاطر عصبانیتم ببخشید. حالا سکوت می‌کنم تا شما عکس‌های صفحه بعد را ببینید.

 2 . دارالفنون؛دیروز- روزهای آرزو- شرمین نادری
سیزده روز بعد از مرگ میرزا تقی خان امیرکبیر اولین مدرسه عالی ایران، به سبک و سیاق مدارس اروپایی، تاسیس شد... روزنامه وقایع اتفاقیه خیلی بامزه، همه ماجراهای دارالفنون از تنبیه بچه‌ها تا گرفتن نشان طلایشان را در روزنامه درج می‌کرد... دارالفنون کارگاه‌های شیمی و ذوب فلز و نقشه‌کشی، آزمایشگاه معدن، عکاسخانه و چاپخانه داشت اما باورتان می‌شود یا نه رئیس چاپخانه دارالفنون محمد حسن خان اعتمادالسلطنه پسر حاجی علی خان فراش‌باشی مامور قتل امیرکبیر بود.

 3 - دارالفنون؛ امروز- سال‌های حسرت- امیر هادی انواری(+)ویرانه ای به نام دارالفنون
اصلی‌ترین دلیل سرگردانی دارلفنون مشخص نبودن مالکیت آن است. این بنا با توجه به اینکه در فهرست آثار ملی ثبت شده و قائدتاً تولیت آن باید به سازمان میراث فرهنگی سپرده‌شود، بعد از نامه‌نگاری حداد عادل به رئیس دولت نهم، به آموزش و پرورشی واگذار شد که موضوع کمبود بودجه و عدم پرداخت به موقع حقوق کارمندانش، سالهاست مجال بحث و گلایه است.
ابتدای خیابان ناصرخسرو، کنار چند مغازه کوچک الکتریکی، دری کوچک‌تر(تنها در به جا مانده از تجاوزهای مکرر ساختمان‌های دولتی به حریم دارلفنون)قرار گرفته... به دیدن آمفی تئاتری که صحن آن کاملاً تخریب شده و گچ دیوارهایش ریخته می‌روم. مجسمه منحصر به فرد گچی امیرکبیر، کار دوست امیرکبیر «ابوالقاسم صدیقی» مجسمه‌ساز برجسته، یک گوشه آمفی‌تئاتر رها شده... تاسف‌آوره که بدانید تونلی که از دارالفنون به قصر شمس‌العماره کشیده‌شده بود تا ناصرالدین شاه مخفیانه به تنها آمفی تئاتر آن زمان بیاید و تئاتر تماشا کند، در حال تخریب است. طوری که جرات وارد شدن به آن را نمی‌کنید... در دارلفنون بسته است. همه کس نمی‌تواند به دارلفنون برود به این توجیه:«بنا در حال تخریب است. نمی‌شود بازدید عمومی گذاشت، جان بازدیدکننده‌گان در خطر است»... گفتنش سخت است ولی ای کاش دارالفنون به اندازه توالت‌هایی که پیمانکاران ایتالیایی سفارش می‌دهند ارزش داشت، که این وضع دیوارهایش نباشد... مخابرات در زمان‌های مختلف طوری به حریم دارالفنون تجاوز کرده که دیگر اثری از درباب همایون نیست، و معلوم نیست دو امامزاده‌ای که در حیاط دارلفنون بودند الان کجا هستند؟!معلوم نیست مغازه‌های متعلق به دارلفنون چگونه در اختیار فروشندگان وسایل الکتریکی و لباس قرار گرفته!...امیرکبیر با امکانات سال 1268، 14 ماهه دارالفنون را ساخت. اما سازمان‌های مسئول از سال 75 نتوانسته‌اند آن را بازسازی کنند!... اگر همین امروز به دارالفنون بروید به جز چند کارمند و دو، سه نفر کارگر شهرداری که نخاله‌ها را جمع می‌کنند و یک سرایدار کس دیگری نیست. کنج آمفی تئاتر مجسمه خاک گرفته امیرکبیر در انتظار ویرانی‌های تازه‌تر است. روزبه‌روز که نه، لحظه به لحظه...

|+|موضوع مطلب:40چراغ
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط: گزارش هایی از مخروبه ای به نام دارالفنون در:روزنامه ایران(آبان ۸۳)، همشهری(فروردین ۸۵)،ابرار اقتصادی(آبان ۸۶)، بی‌بی‌سی و... (انگار این گفتن‌ها هیچ فایده‌ای ندارد!)

نوشته شده توسط نفیسه در 20:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب