- دیروز که از دانشگاه میاومدم اونقدر خسته بودم که حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. نشستن توی سرویس دانشگاه، تاکسی و بعد هم ده دقیقه پیادهروی تا خانه در حالی که شال گردن را دورتا دور سرم پیچونده بودم، دستها در جیب پالتو... همین طوری توی مسیر، حدود دو فصل کتاب ناتوردشت را خوندم. اینقدر حال داد! خستگی از تنم بیرون رفت...- چی؟! دو فصل از ناتوردشت توی راه؟! شوخی میکنی! کتاب سیصد و خوردهای صفحهای را موقع راه رفتن دستت گرفتی، خوندی؟!!
- نه بابا! چند روز پیش یک وبلاگ پیدا کردم که نویسندهاش، هر فصل از کتاب را خوانده بود و به صورت یک فایل صوتی با صدای خودش گذاشتهبود برای دانلود. طی 4 ماه، 14 فصل کتاب را گذاشتهبود. همهاش را دانلود کردم و حالا منتظرم تا بقیهاش را بخواند!
خیلیها هستند که کتاب نمیخوانند. یا حوصله ندارند یا وقت ندارند یا چشمشان درد میگیرد یا... خیلی از مواقع مجبوریم مدتهای طولانی را در فضاهایی مانند تاکسی یا اتوبوس بگذرانیم و خب کتاب خواندن در وسایل نقلیه کمی سخت است. برای همین ترجیح میدهیم همینطور بنشینیم یا هدفون پخشکننده صدا را بگذاریم توی گوشمون و چند تا آهنگ بشنویم یا لیسنینگ کلاس زبانمان را تمرین کنیم یا... اما تصور کنید. میتوانستیم کتاب جدید نویسنده مورد علاقهمان را با صدای خودش وقتی توی تاکسی نشستهایم، بشنویم! کیف خاصی دارد!... این روزها استقبال از کتابهای صوتی به دلیل سرعت گرفتن زندگی بشر، بسیار زیاد شده. شرکتهای زیادی نرمافزارهایی برای تولید فایلهای صوتی متنهای نوشتاری تولید کردهاند که متنهای انگلیسی را به فایل صوتی با فرمت امپیتری تبدیل میکنند. بعضیهایشان صداهای ماشینی نه چندان دلچسبی دارند و برخی کمی پیشرفتهتر و روانترند. اما اینکه کتاب را با «صدای واقعی» بشنویم مطمئناً حس و حال دیگری دارد به همین دلیل آدمهای خیرخواهی پیدا شدهاند که کتابهای مورد علاقهشان را با صدای بلند خواندهاند، ضبط کردهاند، فشردهسازی نمودهاند تا متناسب با اینترنت هندلی ما شود و بعد به رایگان در دسترس عموم قرار دادهاند! «به همین آسونی، به همین خوشمزگی!!» آدمهایی شبیه «ماندانا» خانم که کتاب ناتوردشت را خوانده. اما جالبتر این که بعضی کتابهای صوتی هستند که با صدای خود نویسندهاند. مثل کتاب محبوب و مشهور جناب «خالد حسینی» به نام«بادبادکباز» که نویسندهی افغانی-آمریکایی، خودش، کتاب را خوانده. کاش نویسندهها و ناشرین به طور کاملاً جدی به فکر تهیه نسخه صوتی هر کتاب همراه با نسخه نوشتاری آن، میافتادند. مثلاً فکر کنید، چه حس قشنگی داره، شنیدن «صد سال تنهایی» با صدای خود جناب «مارکز» یا بهتر از ان با صدای «بهمن فرزانه» به زبان شیرین پارسی!
اصلاً تصور کنید اگر هر کدام از ما یک کتاب را بخوانیم و در اختیار عموم قرار دهیم چه محشری میشود. شاید این روش، بهترین راه برای بالابردن سرانهی ناچیز کتابخوانی ما ایرانیان محترم باشد! پس دست پس دست به کار شوید. زیاد سخت نیست!
--> این نوشته، دیروز در ستون ثابتم در روزنامه اصفهان زیبا(جوانشهر)، منتشر شد.
تقدیمیات: 1- متن صوتی کتاب «ناتوردشت» اثر «جیدی سالینجر» با صدای: «ماندانا»(وبلاگنویس)
2- فایلهای صوتی متن انگلیسی کتاب «بادبادکباز» اثر:«خالد حسینی» با صدای «خالد حسینی»
--> لطفاً اگر شما موارد دیگری را میشناسید معرفی کنید.
لینکهای مرتبط: فراخوانی برای تولید کتاب صوتی(عصیان)، راوی-وبسایت کتابهای صوتی
| | لینک به این مطلب چند سالیه حوالی بیست و پنجم بهمن(چهارده فوریه) حال و هوای بانمکی بر فضای خیلی از شهرها در خیلی از کشورها حاکمه! «شکلات ولنتاین»، «عروسکهای ولنتاین»، « باکسهای ولنتاین» و... در این موقع، آدمها چهار دسته میشوند. یا موافق جشن گرفتن «روز عشاق»اند یا مخالفند یا ممتنع یا ناآگاه!! هر سال همین موقعها که
میشود آن دسته دوم مدام میگویند ما خودمان «سپندار مذگان» داریم چرا به این «رسم غربی» عمل کنیم؟! البته شایان ذکر است که این دسته، عموماً «جشن اسفندگان» هم که میشود، کار خاصی نمیکنند فقط میخواهند «چهارده فوریه» را یکجوری دودر کنند! حالا یا افه روشنفکری است یا به بهانهی وطندوستی و این حرفها! که البته این دسته فقط در کشور ما حضور ندارند. خیلی از کشورها این مخالفان را دارند. مانند عربستان که فروش رز قرمز را در این روز ممنوع کرده و محدودیتهای زیادی برای «عشاق» به وجود آورده! اما دسته اول. خب معلومه، خیلی باحالند! کادو میخرند، کادو میدهند. دسته سوم هم یا کسی را ندارند که بهش کادو بدهند یا کسی را ندارند که بهشون کادو بدهد یا هر دوتاش! اما دسته سومی هم هستند که اصولاً اگر بتوانند خرج یومیهشان را دربیاورند، کار بزرگی کردهاند و دیگر به این قبیل «مرفه بیدرد»بازیها نمیرسند!
اما حالا جدای از اینکه شما جزو کدام دستهاید، بیایید کمی در باب این روز جهانی صحبت کنیم... یک روز هست که مردم سراسر جهان به نشانه عشق گرامیاش میدارند. صرف نظر از پیشینه تاریخی این روز، هرچند که خیلیها معتقدند همین که یک روز شاد هست که پیوند با دین دارد، چون پایهگذارش یک کشیش مسیحی است، خیلی خوب است و گسترش این روز مساویست با نمایاندن چهرهی مهربان دین به مردم.
چه فرقی میکند که روز عشق، 14 فوریه باشد یا پنجم اسفند؟! بله! مطمئناً خیلی خوب است که همه مردم دنیا بدانند که ایرانیان از چه تاریخ کهن و زیبایی برخوردارند و چه جشنهای باستانی جالبی داشتهاند ولی حالا که ما نتوانستیم این جشن را به جهانیان معرفی کنیم و اگر خوب بنگرید، همین جشن غربی، ولنتاین، هم بود که یادمان آورد خودمان هم یک جشن شبیه به این داریم، بیایید ولنتاین را گرامی بداریم. سپندارمذگان را هم جشن بگیریم. اصلاً چه اشکالی دارد هر کشور، یک روز در سال داشتهباشد که با آن به مردم دنیا شناسانده شود؟! مثلاً امروز جشن الف باشد که از کشور الف به جهان معرفی شده. فردا جشن ب باشد که معرف تاریخ کهن کشور ب است و... چه اشکالی دارد جهانی رفتار کنیم، هر روز دو خط در مورد تاریخ یک کشور یاد بگیریم و البته به پیشینه تاریخی خودمان هم احترام بگذاریم؟!
لینک ها: هدیه روز والنتاین ناصر الدین شاه به انیس الدوله / عکس های ولنتاینی فلیکر
| | لینک به این مطلب با توجه به استقبال شدیدی که از جوانشهر دو هفتهی پیش (ایدههای میلیون دلاری) صورت گرفت، برآن شدیم که تحول شگرفی در این ستون ایجاد نماییم آنچنان که به معنای واقعی کلمه بترکاند! این از اولین گام. بفرمایید...
یکی از جدیترین «آرزو»ها یا «اهداف»ی که خیلی از ماها از نوجوانی درسر میپرورانیم، امکان تحصیل در یک دانشگاه معتبر دنیا است. تعداد دانشگاههایی هم که به قول معروف، «رویایی» هستند، خیلی زیاد نیست. MIT، استنفورد، کمبریج و...
بله! میدانم که صحبت درباره هر کدام از این دانشگاهها مجال خیلی بیشتری میطلبد اما به هرحال ما نکتهها گوییم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
در اولین گام به سراغ دانشگاه معروف و معتبر «استنفورد» میرویم.
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
گاهی وقتا حسابی داغونی...گاهی وقتا همه چی قر و قاطیه...
گاهی وقتا همه چی به نظرت مسخره مییاد...
گاهی وقتا دلت میخواد همه چی را به هم بریزی...
گاهی وقتا حس میکنی داری تلو تلو میخوری... تلو... تلو...
گاهی وقتا حس میکنی داری هی دور خودت میچرخی... چرخ... چرخ...
گاهی وقتا دلت میخواد اون شال گردن مسخره را تا زیر چشمات بالا بکشی و با حرص اون آدامس لعنتی توی دهنت را بجوی...
گاهی وقتا سرگردونی...
گاهی وقتا آنچنان سرگردونی که نمیفهمی این هزارمین باریه که داری دور این میدون مسخره میچرخی...
گاهی وقتا آنقدر زمین خوردی که دیگه درد هم برات بیمزه شده... گاهی وقتا زندگی به یه جاهای باریک مسخره میرسه که نه جرات داری زیر پاتو نگاه کنی، نه برگردی، نه تند رد بشی... فقط نگاه میکنی شاید یکی... یکی پیدا بشه که... حداقل غر نزنه که «خاک بر سرت!»....
گاهی وقتا آدما به طرز فجیعی تنها میشن... گاهی وقتا؟!...
گاهی وقتا آدم دلش میخواد یه قسمتهایی از زندگیشو Restart کنه. یا حداقل بتونه یه جاهای کوچیکی رو Delete کنه...
گاهی وقتا دلت میخواد یه بلوز راحت بیآستین، یه شلوار کوتاه با یه نیمپوت چرمی بپوشی، ظرف ژل را روی موهات خالی کنی بعد، یه پالتوی مشکی بلند بپوشی، بری بشینی تو یه کافه پر از دود و کمی سکوت. هی سیگار بکشی و قهوه بخوری... بشی شبیه...
گاهی وقتا حس میکنی آدمای دور و برت باید یه جور دیگه باشن یه جوری که... که... حیف...
| | لینک به این مطلب حقیقتش، قسمت آخر را که دوشنبه شب بود، ندیدم و متن دیگری را برای این پست آماده کردهبودم ولی دیشب، (دیشب، همین دوساعت پیش میشه البته!) که قسمت آخر را دیدم، حیفم آمد نوشتن دربارهی این سریال متفاوت را نادیده بگیرم. برای همین هم تا بیش از پاسی از شب، بیدار ماندم، «دوقدم مانده به صبح» را دیدم و بعد با خیال راحت این پست را نوشتم و آپ نمودم!...
و اما ساعت شنی... ساعت شنی، سریال متفاوتی است چون در ایران ساخته و از رسانه ملی پخش شد. این کار عجیبی بود! در کشوری با خط قرمزهای عجیب و غریب. با رودربایستیهای مندرآوردیِ زائد. با هزار و یک جور محدودیت نانوشته، در کشوری که افتخار برخیها این است که تا شب عروسیشان نمیدانستهاند که چه طوری به وجود آمدهاند. در کشوری که خیلی چیزها، زشت نیست ولی خیلی چیزهای خیلی طبیعی دیگر، زشت و حرف نگوست، در کشوری که... در این جغرافیا شما انتظار دارید رسانه ملی از «رحم اجارهای» صحبت کند و هیچ کس هم فریاد وا... سر ندهد؟! خب همین میشود که میگویند خب حالا که تا اینجاشو گفتی، بقیهاش را هم زود، تند، سریع، خلاصه، در گوشم بگو و برو...
ساعت شنی سریال متفاوتی بود که بیش از هر فیلم و سریال دیگری که تا به حال از رسانه ملی پخش شده، جای بحث دارد اما چند نکته جالب اینکه:
۱. دقت کردید، در این سریال همه زنها مشکلات داشتند؟! بعضیها مشکلات روحی، یرخیها روانی و بقیه هم هر جفتشو با هم! ماهرخ گلستان، مهشید، ملوک، مینا، مش دریا، عمه خانم، روشنک، اون خانم آمپول زن و...
2. همه مردها هم دلسوز و مهربان بودند از حامد گلستان که نمونه یک مرد رویاییست تا خسرو که آخر فیلم آنچنان دلسوز و مهربان میشود که عمراً به ابهت بیبدیل داریوش ارجمند بیاید! (ولی کاراکترش را انصافاً جذاب و دلنشین کردها!)
3. شاید قاطی کردن چندین موضوع برای یک سریال پرحاشیه کار زیاد درستی نبود. رحم اجارهای، ناباروری، زن سرپرست خانوار، اعتیاد، طلاق، شیزوفرنی، روابط تعریفنشده و... شاید قصد، کمرنگ کردن سرو صدا و جلوهی موضوع اصلی بود ولی این همه حاشیه، آنهم حاشیههایی که هرکدام یک موضوع اصلی هستند، کمی کار را شلوغ کرد و باعث شد حق مطلب، آنطور که باید ادا نشود...
+ کسی میگفت: مردها هیچ وقت «بزرگ» نمیشوند چون هیچ وقت «مادر» نمیشوند.
لینکها: 1- مصاحبه چلچراغ با آزیتا حاجیان درباره «مش دریا»
۲- پایان ساعت شنی به روایت کارگردانان!
3- شهره لرستانی(بازیگر نقش "قناری" در ساعت شنی): بیشتر صحنههای بازی من پخش نشد و واقعاً دلم میسوزد که چقدر روی این صحنه ها زحمت کشیدیم.
4- روزنامه جمهوری اسلامی: بچه رحم اجارهای در میان صدای اذان یک موذن با سبک خوانندگان هندی، به دنیا آمد!
| | لینک به این مطلب آه ای زندگی وب 2.0ایی! من غرق در شور و شعف و شادی و چند «شین» دیگر میشوم وقتی با این ماشین قراضهی هندلی، آرام آرام در کوچههای باشکوه تو میخرامم در حالی که محو شکوه بیانتهای خیابانها و ساختمانهایت شدهام...
آیا از پس این چشیدنهای اشانتیونی، خواهد آمد روزی که بتوانم یک دل سیر جلوههای اعجاببرانگیزت را نوش
جان کنم؟!...
لینکهای مرتبط:۱- تولدت مبارک فایرفاکس عزیز!
| | لینک به این مطلب 










