سبز... قرمز... طلایی... گرما... خنده... شادی... جمعهای فامیلی...خاله و فال حافظ، فالهایی که بعضیها را لو میدهند!...یلدا شب قشنگیه...
چه شبی بشه امسال...
ظهر، برای ناهار یک جا وعده داشته باشی، شب واسه شام و مراسم یلدا، یک جای دیگه. فردا صبحش سه تا کلاس و یک امتحان پراسترس داشته باشی و همهاش هم حواست به شب یلدای چلچراغ باشه که اعلام کردی نمیری ولی حسابی دودلی و دلت میخواد که بری!...
اینقدر بدم مییاد که یه روز آدم هیچ کاری نداره و از فرط بیکاری میخواد سرشو بزنه تو دیوار. یه روز اینقدر کار داره که... که بازم میخواد سرشو بکوبه تو دیوار!!...لینکهای مرتبط:گزارش تصویری بینظیر مهر از شب یلدای سالمندان تهرانی، پروندهی بالاترین برای شب یلدا، تاریخچه شب یلدا، شب بلند سال با بازیگران سینما، کارتهایی برای تبریک شب یلدا،
دو عکس(+.+) زیبا از سبدهای گل و میوه برای رسم «شب چلهای بردن برای نوعروسان»
پینوشت:چه فالی! رسماً دهانمان باز ماندهبود!:...
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر میکنند
.
.
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
| | لینک به این مطلب یکی از بدترین شکنجههای دنیا برای من، بودن در دندانپزشکیه. آنقدر از این پوزیشن متنفرم که... هیچچیزی هم نمیتواند این تنفر را برطرف کند. نه آن آقای دکتر آرام با آن مطب بزرگ و آهنگ ملایم با آن بوم نقاشی که در گوشه اتاق مجاور به انتظار اوقات فراغت جناب دکتر نشسته، نه این خانم دکتر خندان و خوشبرخورد، هیچ کدام نتوانستند تغییری در این حس
منفی ایجاد کنند. پرکردن دندان اصولاً دردی ندارد ولی بوی داندانپزشکی، صداهای ناهنجارش و انتظار سه چیزی هستند که همیشه ناگزیر به تحملشان هستیم. اما از همه سختتر، این نزدیکشدن بیشاز حد به قلمرومان است که مرا، بییشتر آزار میدهد. مثلاً به نظرم جراحی دست یا پا یا شکم یا چیزی در این حد، به اندازه پرکردن دندان حس بدی ندارد. نمیدانم! انگار تمام روح و تمام آن چیزی که از آن به عنوان «من» نام میبریم، در این قسمت بالایی بدن یعنی سر و گردن جمع شده! و تحمل یک سری وسایل با آن صداهای ناهنجار، تا به این حد نزدیک و وقتی که هیچ عکس العملی هم نمیتوانی انجام دهی، تجربهی واقعاً سختیست.اولینباریست که تنهایی میروم مطب دندانپزشکم. چندماهی هست که میخواهم بروم و نمیشود. اما یک درد محو دور و ترس تجربهی دوبارهی مصیبتی به نام عصبکشی باعث میشود، عزمم را جزم کنم، بیخیال کلاس 2.5 ساعتهام شوم و خودم با پای خودم بروم دندانپزشکی!
بدترین چیز این است که مجبور شوی در سالن انتظار بنشینی و آن صداهای ناهنجار را تحمل کنی.
«بار هستی» را با خودم آوردهام ولی فقط دو مقدمه اول را میتوانم بخوانم. زیاد معطل نمیشوم...
- اشکالی داره وقتی دارین دندونم را پر میکنید، هدفون بگذارم تو گوشم؟!
- نه! ولی میگن اینطوری صدای این وسایل بیشتر توی سر میپیچهها! حالا امتحان کن ببین. به منم بگو...
چند آهنگ اسپانیایی و یک آهنگ انگلیسی انتخاب کردهام که "خیلی" دوستشان ندارم ولی حس خوبی نسبت بهشان دارم. میخواهم آهنگهایی باشند که هم کمی فضا را تلطیف کنند و هم حس خوب آهنگ برایم از بین نرود و یا اگر رفت، آهنگ محبوبم نباشد که به خاطرش حسرت بخورم!
صدای آهنگ را روی نصف تنظیم میکنم. صدای مته و وسایل دیگر دندان پزشکی میآید ولی زیاد هم بد نیست. گاهگاهی هم به حرفهای دکتر و دستیارش گوش میدهم که صدای خندهشان با آهنگ آرام Time to say Good by مخلوط میشود. چشمانم را میبندم و به خودم میگویم: نه! زیاد هم بد نیست!
| | لینک به این مطلب
یکی زنگ زده میپرسد:«آب و هوای اصفهان چهطوره؟»...میخندم!... «بد نیست! خوبه!»... مزخرفه! از صبح اینجا نشستهام. از اینجا هم نمیشود فهمید آب و هوا چه طور است!...
باز میپرسد:«آب و هوای خودتون چهطوره؟!»... و میخندد!...
من هم میخندم... و دوباره همان جواب مزحک!:«خوبم! مرسی.»... این هم چرنده! اصلاً هم خوب نیستم. یک بغض مسخره بیدلیل از صبح گلویم را گرفته و تمام روحم را تسخیر کرده...
روی تکه کاغذی مینویسم:
من دلم برای نور
من دلم برای وسعت
من دلم برای غار کوچکم
و تمام نقاشیهای روی دیوار و پوسترهای رنگارنگ و قابهای کوچک و بزرگ مسخرهاش
تنگ شدهاست...
من از این بامبوهای بدقواره که بینور، سبزند،
من از این خورشید لعنتی که حال و هوایش، حال و هوایم را تعیین میکند،
من از این زندگی مینیاتوری
بدم میآید...
---------------------
باید کاری کرد...
باید عادت کرد...
عادت میکنیم...
فردا چند شاخه بامبو خواهمخرید!...
| | لینک به این مطلب 
1. صبح، قبل از اینکه بیام دانشگاه، مادربزرگم زنگ زده، میگه: «گفتن تهدید کرده که امروز یک دختر دانشجو را میکشه. اگر کسی تو خیابون ازت پرسید دانشجویی؟! بگو: نه! محصلم. یک عالمه نذر و نیاز کردهام. مراقب باشها!»
2. جلوی در دانشگاه ایستادهایم منتظر سرویس دانشگاه. یک نفر از حراست میآید و همه را(که بیشتر هم دختر هستند) راهنمایی میکنه داخل و میگوید: «5 دقیقهی دیگر اتوبوس میآید. بفرمایید داخل دانشگاه. بعد بیایید بیرون!»
3. - دیروز عصر، یک دختر را توی خیابون «میر» کشته.
- تو از کجا میدونی؟! من امروز صبح از میر رد شدم. هیچ خبری نبود.
- سادهای ها! صدایش را که در نمییارن! من رفتهبودم آرایشگاه. یکنفر مامور اطلاعات بود. همون موقع موبایلش زنگ خورد و این خبر را بهش دادند! (احتمالاً، خواهر «دوم» چهارخونه بوده!!)
4. میگویند: تهدید کرده که امروز میخواد توی دانشگاه اصفهان بمب بگذاره. خیلی مراقب باش! شب خودم مییام دم آموزشگاه، دنبالت.
5. میگویند: یک دختر دبیرستانی را کشته. برای همین جلوی هر مدرسه دخترونه یک مامور گذاشتهاند. خیلی مراقب باش. سوار تاکسی و اینها هم نشو. فقط اتوبوس. زود برگرد خونه.
6. امشب توی دانشگاه، جُنگ بود. ساعت 6:30 شروع میشد تا حدوداً 9 شب ولی به خاطر همین مسئله، خبر دادند که جنگ کنسل شده. حالا معلوم نیست تکلیف آن دو شب کنسرت دانشجویی چی میشه.
7. کلاسهای آموزشگاه زبان، تمام شده. والدین آمدهاند دنبال دخترهایشان... «مامان! هنوز ما را نکشتهاند!» دختر با خنده این را میگه و میره به طرف مادرش.
8. توی کلاس فقط حرف این ماجرا بود. معلممان هم نیومده بود. بچهها میگفتن :حتماً کشته شده!»
9. میگویند: یکجا، عکس قاتل را، به قیمت 50 تومان به مردم میفروختهاند!
10. توی اتوبوس نشستهام. دو دختر دانشجو هم صندلی جلو نشستهاند و مردی حدوداً 50،60ساله ایستاده و تکیه داده به میلهی جلوی صندلی دخترها. درحالی که تغریباً تمام صندلیهای قسمت مردانه، خالیست. یکی از دخترها، کمی در مورد همان ماجرای قاتل فراری صحبت میکند و بعد به محض اینکه صندلی کناری خالی میشود. درحالی که با تردید به مرد نگاه میکند، جایش را عوض میکند.
11. در اخبار شبکه اصفهان به مدت چند دقیقه، عکس قاتل و مادر و برادرش را نشان میدهند و از مردم میخواهند که با حفظ آرامش، «به فرزندانشان در نیروی انتظامی، در شناسایی قاتل کمک کنند.»
این ماجرای قاتل فراری هم داستانی شدهها! اینروزها در اصفهان هرجا میروی حرف این مرد 27 سالهی ترک قشقایی و برادر 16ساله و مادرش است. واکنش مردم بیشتر، توام با ناباوری و شوخی و خنده و کمی هم ترس، است. بازار شایعات پیرامون تهدیدات و اعمالش هم که داغِ داغه... این دیالوگها و مونولوگها قسمتی از حرفهایی است که امروز از دوستان و اطرافیان شنیده و دیدهام. عجب تبحری داریم
ما، در ساختن شایعه!...۱۲- عکس قاتل فراری را دیدی؟!
نه! صبرکن بلوتوثمو روشن کنم. بفرست واسم.
اِِِِِِِ!... من اینو دیروز دم دانشگاه دیدم! به جان تو!!
۱۳. استاد در مورد شایعههای علمی صحبت میکند و بحث را میکشاند به شایعات قاتل معروف(!). میگوید:«چند نفر از دانشجوها به من زنگ زدهاند که استاد! گفته دانشجوها را میکشه، بیایم دانشگاه یا نه؟! منم گفتم به من ربطی نداره!... تو این چند روز خیلی شایعات الکی دربارهی این موضوع شنیدهام که خیلیهاشو وقتی پیگیری کردهایم، دیدیم بیخود بوده. مثلاً شنیدیم که یک استاد دانشگاه خوراسگان را کشته! زنگ زدیم پرسوجو کردیم. گفتند: نه! خبری نیست اینجا!... جشن را هم خودم کنسل کرم. گفتم تو این اوضاع اگر یکی از بچهها بخواهد شوخی هم بکنه و مثلاً یک ترقه بزنه، معلوم نیست چه اوضاعی پیش مییاد. آنهم آن موقع شب... شما هم زیاد این شایعات را جدی نگیرید ولی خُب مراقب باشید...»
1۴. یک دانشجوی دانشگاه شهید اشرفی را کشته.
نه بابا! اینا شایعه است.
نه! این خیلی جدیه. 5 روز هم هست که دانشگاهشون تعطیله.
به نظر من که اینا شایعه است. اصلاً وایسا من یه اساماس بدم به دوستم که اونجا درس میخونه، ازش بپرسم.
دوست مذکور، جواب اساماس را نمیدهد. میگویم: خُب پس حتماً دوست منو کشته!!
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
پینوشت: اصلاً انتظار نداشتم این پست اینقدر خوانده شود و در صدر فهرست جستجوی گوگل برای این موضوع، قرار گیرد.آمار نگرفتم ولی فکر میکنم این یکی، دو روز به طور میانگین تغریباً هر 5 دقیقه یک ورود با عنوان «قاتل فراری در اصفهان» با چیزی شبیه این فقط از گوگل داشتم. امیدوارم مسئولان محترم هرچه زودتر اطلاعرسانی درستی درباره این ماجرا انجام دهند تا آتش این شایعات که هر روز بیشتر و عجیبتر میشوند، کمی بخوابد و به زودی هم ختم به خیر شود.انشاا...!
لینکها: در حاشيه وقايع اخير اصفهان – اعتمادملی
لینک پست در:(بالاترین/بازنگار/بیشترین)
| | لینک به این مطلب اصولاً باید ازوقایع جشن، «گزارش جامع و کاملی» بنویسم اما «مراسم» امروز به دلیل تغییر روز شهادت امام جواد(ع)، عبارت بود از:1- سرود جمهوریاسلامی ایران، 2- قرآنخوانی(خدا را شکر که یک سوره کمی کمتر از بقره را انتخاب کردهبودند!)، 3- تواشیح(الحق خیلی قشنگ بود.)، 4- سخنرانی آقایان:حاجرسولیها(نماینده شورا)، آذربایجانی(سردبیر روزنامه و مدیر روابط عمومی شهرداری)، حسینی(مدیر کل ارشاد اصفهان)، سقائیان نژاد(شهردار اصفهان)،5- سه کلیپ(عکسهای منتخب سرویس عکس، درباره اصفهان و روزنامه اصفهان زیبا به صورت معناگرا(!)، تاریخچهی تصویری روزنامه)، 6- مراسم کادودهی به خود(!) و در آخر هم عکس دستهجمعی اصفهانزیباییها. البته مطمئناً اگر این تقارن نابهنگام صورت نگرفتهبود، برنامههایی از قبیل اجرای موسیقی پاپ، رقص نور، ژانگولر و همخوانی ترانهی اصفهان زیبا به وسیله حضار نیز برگزار میشدند!!

| | لینک به این مطلب - متقاضی زیاده. قرعه کشی کامپوتری انجام میدهیم و کارت جشن را این طوری تقسیم میکنیم...
(: با نبی چت میکنم. میگوید سه کارت شب چله چلچراغ دارد اما قولشان را به کسان دیگری داده!... آخر سر قرار میشود «من اصلاً به فکر این که کارت بههم میرسه یا نه، نباشم.خودش دوتا کارت برام جور میکنه.»...
:-/ برنامهریزی کردهام: احتمالاً پنجشنبه(1روز قبل از شب یلدا) جشن را میگیرند. من سه شنبه عصر میروم و کل چهارشنبه را وقت دارم که یک خرید درست و حسابی بروم. مدتهاست میخوام پالتو، مانتو و کفش بخرم ولی اینجا یک مرکز خرید درست و حسابی که بروی داخلش و انواع مدلها و قیمتها با تنوع زیاد وجود داشته باشه مطمئن باشی که همینجا یک چیز به دردبخور پیدا میکنی،نیست. تصمیم میگیرم حالا که میخواهم بروم تهران، از همان جا خرید کنم که تنوع بیشتره و امکان خریدن یک چیز متفاوت هم.
;) اما از طرفی اصولاً در این فضای امن اجتماعی یک دختر تک و تنها که نمیتواند برود یک شهر دیگر. آنهم پایتخت. آنهم در موقع اجرای طرح غرورآفرین امنیت اجتماعی. به برادر گرامی پیشنهاد میکنم که افتخار بدهم، با من بیاید! میگوید: « من از این مسخرهبازیا خوشم نمییاد!(اشاره به جشن چلچراغ)» البته بعداً که گفتمان میکنیم، حرفش را پس میگیرد!!
): شنبه-17/ 9/86- کلاس آمار و احتمال- بچهها پیشنهاد میکنند که برای سبکتر شدن امتحان پایان ترم، یک امتحان دیگر بدهیم و قسمتهایی حذف شود. تاریخ امتحان:1دی!
فقط 5 نفر از 38 نفر، با این تاریخ مخالفیم. حسابی داد و بیداد میکنیم(!) ولی نمیشود. امتحان میافتد همان فردای شب یلدا.
:O دوشنبه است. دیگر نمیتوانم صبر کنم. زنگ میزنم دفتر چلچراغ:
- جشن شب چله چی شد. پس؟!
- عزیزم! جشن کنسل شد.
- چرا؟!
- چون بهمون مجوز ندادند!
---------------------------------------------------
پینوشت: خبرها، حاکی از آن است که مشکل مجوز جشن چله چلچراغ، حل شده. امید که جشن چلهی چلچراغ به آنها که میروند، خوش بگذرد!:(
لینکهای مرتبط:جشن چله چلچراغ:۱- با حضور مردی با عبای شکلاتی(دی ۸۴) ۲- در سالن اریکه ایرانیان(دی ۸۵) لینک این پست در:(بازنگار-بالاترین)- جشن چلچراغروز یکشنبه 2 دی
من و مردی با عبای شکلاتی میهمان ویژه جشن چله چلچراغ بودیم!(گزارشهایی از جشن چله چلچراغ در سالن میلاد)
| | لینک به این مطلب - چرا مانَنونو نَآوُردی؟!
- هُلم بده! گِلَم بده!...
بچهها موجودات عجیبی هستند. یکجور حضور جادویی دارند. بقلشان که میکنی گرمای وجودشان بدجور آرامت میکند. انگار تا مغز استخوان گرم میشوی و لبریز از شادی، از حس نو بودن، حس زندگی. دلت میخواهد بنشینی کنارشان و ساعتها به حرفهای بانمکشان گوش دهی. از میان کلمات مندرآوردیشان، منظورشان را بفهمی، کودک شوی، از ته دل بخندی، بازی کنی و همراه آنها دنیا را دوباره کشف کنی. بگو چه لذتی عمیقتر، پاکتر و روحانیتر این، وجود دارد؟!...
-->لینک به آلبوم.
| | لینک به این مطلب جواب: جفتشون سر ذوق مییان و باهم تور عکاسی میگذارند!
و این دقیقاً کاری بود که من و پریزاد عزیز کردیم.
یکی از کسلکنندهترین کارهای دنیا اینه که تو دوربین نداشتهباشی و با یک عشق عکاسی همسفر بشی! واقعاً دیوانهکننده است هم برای عکاس که مدام باید غرزدنهای همراه را تحمل کنه و لذت عکاسی از بین میره و هم برای همراه که مدام باید منتظر عکاس باشه تا کادر دلخواهش را ببنده، عکس بگیره و...
اما اگر دو تا عکاس با هم عکس بگیرند واقعاً تجربه عالییه... مخصوصاً اینکه در اصفهان بخواهی عکاسی کنی و از پاییز!... فوقالعاده است... میتوانی ساعتها در پارکها بگردی.... ما مادی نیاسرم و پارک بعد از پلهای غدیر را برای این تور عکاسی انتخاب کردیم.
- این سگ کوچولوی بانمکِ سه ماهه، آمده بود تا روی چمنهای مادی نیاسرم بازی کنه. خانم و آقای صاحبش هم از پنجرهی خانهشان مراقبش بودند. رفتیم تا ازش چند تا عکس بگیریم. نشسته بودم، میخواستم چند تا عکس بانمک بگیرم. خانوم صاحب، گفت:«صداش بزنید: عسل! نگاهتون میکنه.»... چندبار تکرار کردم، عسل! یک دفعه، پرید به طرفم و من که سریع خودم را کشیدم عقب و...
- چندتا پیرمرد بامزه هم توی پارک دیدیم که نشسته بودند، ورق بازی میکردند، قلیون میکشیدند، چای میخوردند و خاطره تعریف میکردند. خیلی جمع بانمکی بود!... «سَق نَزِن! خشتِس!»
- داشتیم از برگ خشکهای روی زمین عکس میگرفتیم. یک نفر موتوری میآید با لحن «مسئولانه»ای میگوید:«میشه بپرسم برای چی از این برگها عکس میگیرید؟!»... کاش میفهمیدم این رسم متلک گفتن چه دردی را دوا میکنه؟!...
خلاصه این که از صدو خردهای عکس پاییزی که در تور 2ساعتهی «به دنبال پاییز»! گرفتم، این چند تا را براتون اینجا میگذارم.
-->لینک به آلبوم عکسهای پاییزی اصفهان (مجموعه ۱۸عکس با موضوعات:سگ کوچولو، نماهای زیبایی از پل خواجو، عکاسی سایهها، ردیف درختان رنگین پاییزی، کشتی چوبی و...)
| | لینک به این مطلب - محمد حسین لطیفی هست.
- داستان بر سر زندگی خصوصی یک سوپراستار است.
- میخواهیم فیلمی برای گیشه بسازیم.
- موفقیت «آتش بس» بدجور وسوسهمان میکند!
- اما...
«توفیق اجباری» فیلم جذابی نیست. حیف... میگویند میرود که رکورد اخراجیها را بشکند. لبخندی بر لبانمان نقش میبندد و با خود میگویم: واقعاً هیچ کدام لیاقت این لقب «پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران» را ندارند اما از ته دل آرزو میکنم این «توفیق اجباری» که نصیب ما هم شد، همینطور بفروشد تا رکورد آن قبلی را بزند و در دل ما عروسی بگیرند!
- دیدن اون 2 تا آلبوم قبل از فیلم چسبید. ریحان خانوم!
- ایضاً آن پاپ کورنهای خوشمزه
- اما بامزهتر از همه ابراز علاقههای گاه و بیگاه اطرافیان نسبت به جناب سوپراستار بود: «عزیـــــــزم!»...«آخـــــــــی!. عزیزم!» و...
- این جناب «رضاخان عطاران» در چند سال اخیر تبحر شدیدی در ایفای نقشهای حرصدرآر پیدا کردهاند. «هوو»، « » و «توفیق اجباری»... واای که چه قدر ادم دلش میخواهد یک مشت ناقابل نثار چانهی این بشر کند!
- یکی از مدهای جدید فیلمسازی این است که برای بالارفتن نمک ماجرا، دو گروه: یکی (مثلاً)فمینیستی و دیگری متشکل از چند دختر لوس کنهی حرصدرآر در قصه میگنجانند تا یکی به احمقانهترین شکل ممکن از (مثلاً) «حقوق زنان» دفاع کند و دیگری... و به این ترتیب «حقوق زنان» مترادف میشود با چند شوخی و جک بامزه(!) که برای دست انداختن خوب است،فقط!دست همگی درد نکند،کلاً! بچهها متشکریم!!
شنیدهایم که گویی تهمینه خانم میلانی عزیز نیز به فکر ساختن یک فیلم با موضوع «زندگی خصوصی یک سوپراستار» افتادهاند. کاش همهی کارگردانان مثل تهمینه خانوم فیلم میساختند! شیک، خوشگل، جذاب و برای گیشه. چه اشکالی دارد؟! آدم یکی، دوساعت لذت بصری میبرد، میخندد، خوابش نمیگیرد و شادمان از سالن سینما خارج میشود...
لینکهای مرتبط: توفیق اجباری و اصلاح دیالوگهای فیلم در طول زمان اکران!، گزارش نفوذی چلچراغ:همه حاشيه هاي توفيق اجباري
| | لینک به این مطلب زیباست از این جهت که میتوانی حس کنی که یک پیرمرد 90 ساله بودن، یعنی چه!... میتوانی تمام احساسات یک پیرمرد استخوانی روزنامهنگار را که در یک جغرافیای بسیار نامحسوس(برای ما) زندگی میکند، حس کنی.

در سایت دانلود کتاب، در معرفی این رمان نوشتهاند:« روسپیان سودازده من مو جب سر و صدای زیادی در مطبوعات و محافل هنری شده و کتابی است کوچک که در ان به رابطه عشق پیرانه سر مردی سالخورده و دخترکی نو جوان اشاره دارد و نگاهی است متفاوت به مفهوم پیری، عشق و زندگی»
از قدیم گفتهاند، انسان در دوران پیری، کودک میشود. یعنی منحنی زندگی انسان، یک نمودار سینوسی است. در 40 سالگی به تکامل و اوج میرسد و بعد افول میکند. پس اگر اینجور ببینیم و تقارن نمودار سینوسی را به یاد داشته باشیم. نتیجه این است که در 80 سالگی دوباره به نقطه شروع میرسیم. و بعد از آن، یا درجا زدن در نقطه شروع است یا دوران جنینی آغاز میشود. نمیدانم!
اگر میخواهید حس پیرمردی 90ساله را تجربه کنید، این کتاب را بخوانید. اما اگر به دنبال «مفهوم تازهی عشق» هستید، بیخیالش شوید چون در این باب، مزخرفی بیش نیست!
پیرمرد، در اوج اندوه پیری، بدون درک ذرهای عشق، پس از یک عمر «خوابیدن با هرکس» و درست وقتی منتظر مرگ است. «عاشق» دخترک باکرهای میشود و این عروسک بازیها، یک ریفرش روحی است برای او که به انتظار مرگ نشستهبود. رابطه او و دخترک درست شبیه رابطه یک پسربچه با ماشین محبوبش یا دختربچهای با عروسکش است. میتوانید دختربچهای را تصور کنید که عروسکی زیبا دارد که عاشقش است. عروسک را در بالاترین طبقه دکور اسباببازیهایش، در جعبه گذاشته تا یک وقت خراب نشود. با ان بازی نمیکند و حتی تصور اینکه کودک دیگری به عروسکش دست بزند، عصبانیش میکند! پیرمرد قصه جدید جناب مارکز هم درست شبیه همین دختربچه است. در هیچ جای قصه، حرفی از دهان دخترک به گوش نمیرسد. او فقط یک «شیء» است. چیزی شبیه عروسک خیمه شببازی که صبحها دکمه میدوزد و شبها با خواب نازش، پیرمردی را جوان میکند. همین! «نازک اندام» زندگی پیرمرد چیزی است در حد یک حیوان خانگی یا یک تابلوی نقاشی، حتی!... و عشق؟!... شوخی میکنید؟!
رمان خواندنی زیباییست. این را نباید نادیده گرفت و بیشتر جنجالهای به وجود آمده هم، در اثر شایعه پردازی و یک کلاغ، چهل کلاغ کردنهای ناآگاهان است. اصلاً به نظرم اگر فقط حداکثر یک یا دو صفحهاش را حذف میکردند، کتاب «تایید شده»ی «پاکیزهای» میشد.
اما چیز مهمتری که با خواندن نسخه الکترونیکی این کتاب، دستگیرم شد، درک لذت خواندن ebook ها بود. هیچوقت حوصلهی خواندن متن پیدیاف کتابها را نداشتم. اما حالا میفهمم که چه قدر عالی میشد اگر میتوانستم متن همه کتابهای دلخواهم را به صورت پیدیاف داشته باشم. این طوری هم یک کتابخانه جمع و جور داریم. هم نت برداری از قسمتهای خوب کتاب، آسان و سریع است و هم هزار و یک مزیت دیگر دارد. پس رها کنید این نوستالژی همآغوشی با کتاب را و اییبوکها را دریابید! (بازنگار/بالاترین/بیشترین)
-------> پینوشت:
این پست را درست بعد از خواندن یکبارهی رمان، نوشتم. تمامش، حسی است که آن موقع داشتم و البته تا حدودی درست است اما بعد که پست ارزشمند وبلاگ ملکوت را خواندم، فکر کردم نوشتهی من خیلی محقر و ناچیز است. این رمان خیلی بیشتر از اینها، حرف برای گفتن و حس برای منتقل کردن دارد که با یکبار خواندن نمیشود همهشان را فهمید.شدیداً پیشنهاد میکنم این متن را که به قلم دکتر مهاجرانی است، بخوانید.
لینکهای مرتبط: خاطره دلبرکان غمگین من/ سیدعطاءالله مهاجرانی،
| | لینک به این مطلب عکاسی از حشرات... اصولاً علاقهی وافری به عکاسی میکرو دارم و خب این بازیگران کوچک هم خیلی خوب و رامند و جان میدهند برای عکاسی!
عزیزان من! این تیتر را در اصل فقط به دلیل اینکه « کلیک خورش ملس بود» نوشتم! لطفاْ، استدعا داریم ما را برای این جنایات ستمگرانه عفو فرمایید. اظهار ندامت میکنیم. اظهار پشیمانی!![]()
![]()
(بازنگار/بالاترین/بیشترین)
لینک به آلبوم:۱۶عکس جذاب از سه بازیگر حرفهای!! ---> My Artists:insects!
| | لینک به این مطلب اصولاً رابطه من وکتاب از عنفوان(املاش قَلَته؟!!) کودکی رابطه عاشق و معشوقی بوده! از همون موقع که زیر نور چراغ خواب کتاب میخواندم، کانون پرورش فکری میرفتم و آرزوی بزرگم این بود که بگذارند کتابهای قسمت بزرگسال را امانت بگیرم، در 11سالگی، «دکتر ژیواگو» را خواندم و...

گاهی حسابی هوس یکروز کامل، همآغوشی با کتاب به سرم میزنه! آخه ابداً عادت ندارم که مثل توی کارتونها، خیلی صاف و مودب بشینم پشت میز تحریر، کتاب را باز کنم، یک کاغذ و قلم کنار دستم بگذارم و کتاب بخوانم. عادت دارم که (اگر وقت داشته باشم و امتحان هم نداشته باشم) از اول صبح کتاب را بقل کنم و بخوابم روی تختم، کتاب بخونم، با هر صفحه که ورق میزنم، غلت بزنم. بعد که خسته شدم، نشسته بخوانمش و ... یک جور کشتی گرفتن با کتاب تا تموم بشه! البته برای کتاب و روزنامه خیلی احترام قایلم ها! همیشه هم از آدمهایی که عادت دارند ورقهها را نشگون بگیرند، بدم مییاد!
از کتابهای نو هم زیاد خوشم نمییاد! حس میکنم یه جورایی مردهاند ولی کتابهای دست چندم را خیلی دوست دارم. برای همین هم هست که پایهی امانت کتابم. یه حس خوبی داره وقتی حس میکنی کتابی که دست توه و داری میخونیدش را هزاران نفر دیگه دست گرفتن، خوندن و علامت زدن. یه عالمه آدم با یه عالمه افکار و عقاید متفاوت. دیدین کتابهای کهنه حجیمترند؟! تاثیر این همه عقاید مختلفه دیگه!
چند سال پیش، خاله عزیز به خاطر کوچک بودن خونهاش، مجبور شد از 50 جلد از کتابهای کتابخانهی شخصیاش دل بکند. اما در این میان چندتاییاش را هم که دلش نمیاومد بفروشدشون، به من تقدیم کرد! و این گونه بود که رمان سه جلدی «برباد رفته» را که دقیقاً همسن خودم هم بود، به دست آوردم. رمانی که بدون شک یکی از جذابترین، پرکششترین و زیباترین رمانهایی است که تا به حال خواندهام. اما اعتراف میکنم که خواندنش عذابآوره چون همهاش میخواهی ببینی آخرش چی میشه و هر وقفهای بینش، برایت شبیه پیام بازرگانی وسط فیلم مورد علاقته! چهار روزه تمومش کردم. اما رمان محبوب نوجوانیام، «هوشمندان سیاره اوراک» نوشته «فریبا کلهر» بود. خیلی رمان قشنگیه. هنوز هم یک حس خاصی بهش دارم...
توی این چند هفته، با وجود امتحانات میان ترم و مشکلات دیگر، سه تا کتاب خوب خواندهام: 1- «سی سال ترجمه؛ سی سال تجربه»(سخن میگویند از تجربیات خویش:بهاءالدین خرمشاهی، نجف دریابندری، کامران فانی و صفدر تقیزاده) اثر مهدی افشار که البته نثر دلنشینی نداره ولی پر از حرفهای نابه. یک کتاب فوقالعاده ارزشمند برای عاشقان ترجمه که 90 درصدش را در راه دانشگاه، توی سرویس، خوندم! 2- «طوفان دیگری در راه است» نوشته سید مهدی شجاعی که از یک دوست خوب گرفتمش و حرفها دارم دربارهاش! 3-«شعر و کودکی» نوشته مرحوم قیصر امینپور که خیلی کتاب جالبیه و هنوز هم تمومش نکردهام.
البته درباره هر سهشان در پستهای مجزا، خواهم نوشت.(اگر خدا بخواهد!)
خُب، روش انتخاب کتاب از نظر من چه طوریه؟!... اصولاً باشگاه کتاب یا پروندههای کتابی چلچراغ و نشریات و روزنامههای دیگر را با دقت میخونم و نتبرداری میکنم. سایتهای کتابی را هم سر میزنم و بعضی موقعها هم اتفاقی یا هوسی کتابی را انتخاب میکنم و میخونم.
اما روش کتاب خریدنم این طوریه که سعی میکنم کتاب مذکور را از کتابخانه یا دوستی بگیرم و بخونم. بعد اگر خوشم اومد، برای کتابخانه شخصیام بخرمش.
اما چیزی که برای خودم عجیبه اینه که اصولاً از کتابهای مشهور خوشم نمییاد. مثلاً، اصلاً نمیفهمم که چرا این همه آدم طرفدار «صادق هدایت» اند. برای فهمیدن دلیل این علاقه هم خیلی از کتابهایش را خواندهام: بوف کور، سگ ولگرد، وغوغ ساهاب، حاجیآقا و... اما چیزی دستگیرم نشده. یا مثلاً «شازده احتجاب» که با هزار جان کندن تمامش کردم یا «صد سال تنهایی» مارکز که به نظرم اصلاً هم «شاهکار» نبود یا...
این روزها، عادت کردهام به کتابخوانی در راه! خیلی کیف داره! انگار راه کمتر میشه و تازه خیلی لذت بخشه که آدم از این وقتهای مرده، این طوری استفاده کنه. وقتی به مقصد میرسه، میبینه 10،20 صفحه کتاب خونده در حالی که بیشترِ دوستان یا از پنجره به بیرون خیره شدهاند یا مشغول چرت و پرت گفتن بودهاند یا آهنگ گوش میدادهاند یا... واقعاً کار خوب و به صرفهاییه!
| | لینک به این مطلب 



















