تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
چهارشنبه سی ام آبان 1386
سبکم، شاید به سبکی کبوترهای دور گنبدت!
--->این پست را  به «فروزان» عزیز تقدیم می‌کنم که وقتی از آرزویش برای سفر به مشهد حرف می‌زد، برق چشمانش و حسرت صدایش دلم را لرزاند...
زن، روسری را دور گردن و چادر را دور کمر محکم می‌کند. دست دخترش را می‌گیرد  و می‌گوید: «ما رفتیم زیارت»، «الله اکبر ...الله اکبر» ... مردم، همه خیره شده‌اند به بالای ضریح، پسری 17، 18 ساله نیمه عریان‌، بالای ضریح ایستاده، فریاد می‌زند و تکبیر می‌گوید (انگار قله‌ای را فتح کرده!)، خدام با هزار زحمت پایین می‌آورندش... «خانوم! قبله که از این طرف نیست، چرا به طرف ضریح نماز می‌خوانید؟! اینجا که مکه نیست!»... «این جا سر راه مردمه، دولا نشید، زمین را ببوسید، مردم می‌افتن روتون.»... «خانوم! هل نده! وای داره نفسم بند می‌یاد!»... «داشتم زیارت می‌کردم، یهو یکی از زوار آرنجشو زد توی صورتم» (صورتش شدیداً سرخه)...
در هیاهو و فریاد و گریه‌های بی‌امان، گوشه‌ی دنجی پیدا کرده‌ام. می‌ایستم. به ضریح، به زوار و به خدام حرمت نگاه می‌کنم. خانم کناری گریه می‌کند. صدایش گاه بلند می‌شود و من می‌شنوم که شفای مریضش را می‌خواهد و...
امام رضا! سلام. بلد نیستم چه گونه «حاجت بطلبم» و چه حاجتی؟!کدام را؟!... یک قطره اشک هم از چشمانم سرازیر نمی‌شود، نمی‌دانم چرا!... جلوتر نمی‌آیم. همین جا دو، سه متری ضریحت ایستاده‌ام... حرمت را دوست دارم. کاخی شده البته نه در خور تو... گوشه‌های دنجی دارد برای دلتنگی‌هایمان...
پیرزن، عصای خدامت را می‌بوسد. مرد دست می‌مالد به در ورودی حرمت و بعد به صورت. زن، به پهنای صورت، اشک می‌ریزد و با تو راز و نیاز می‌کند... حرمت شلوغ است. خیلی شلوغ. هرکدام، با اعتقادات مخصوص به خود. حاجتهای بی‌پایان. فرهنگ‌های متفاوت و زبان‌های مختلف... خیره شده‌ام به زوارت. هرکدام «امام رضا»ی خود را می‌طلبند!... وچه کار سختیست این همه درخواست را شنیدن. حتی!... «دو یو اسپیک اینگلیش؟» از لبنان آمده. دوست دارم از او درباره تو بپرسم، امام رضای او چگونه است؟!...
نماز مغرب و عشا را روبه‌روی گنبد طلاییت می‌خوانم. نسیم خنکی می‌وزد و من در دلم نوری حس می‌کنم. چه دعایی؟ چه حاجتی و چه گونه باید بگویم؟... زیارت‌نامه می‌خوانم. تا به حال خیلی خوانده‌ام. به اندازه‌ی تمام سالهای کودکی و نوجوانی که هر سال می‌آمدیم. ولی این بار نمی‌خواهم «بخوانم». می‌خواهم «بفهمم». فارسی می‌خوانم و متن عربی را نگاه می‌کنم. چه بخواهم؟ از تو بخواهم یا تو را واسطه کنم نزد خدایم؟ چه‌گونه بگویم؟...
«کمیل» می‌خوانم. بازهم فارسی. بیرون، در صحن هنوز کمیل تمام نشده. می‌نشینیم تا آخرین کلماتش را «با جمع» بخوانیم. حس دیگری دارد. کمیل زیباست ولی چرا «دعاخوانت» این‌گونه «گریز» می‌زند؟ چرا وسط کمیل‌، مردم باید برای شهدای کربلا گریه کنند؟! نمی‌فهمم!...
صبح زود است. خیلی زود. می‌آییم حرمت، ندبه بخوانیم. سر ساعت اعلام شده، آمده‌ایم. ساعتی می‌گذرد اما شروع نمی‌کنند. هوا سرد است و محل حرفهای بیهوده نیست. بلند می‌شویم تا ندبه را در کنار ضریحت، خودمان، بخوانیم. ندبه هم زیباست و حیف است با«گریز»های بی جا خرابش کنند...
همه می‌ایستند. برمی‌گردند. خم می‌شوند. سلام می‌دهند و می‌روند. من هم با «امام رضا»ی خودم خداحافظی می‌کنم.... سبکم!... شاید به اندازه کبوترهای روی گنبدت. نمی‌دانم...
نوشته شده توسط نفیسه در 18:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم آبان 1386
مرد شب‌های شیشه‌ای، پس از توقیف «مثلث» این بار هوای «زنده‌رود» به سرش زده!
1- با خبر گشتیم که جناب رضا رشیدپور عزیز، بار دیگر قدم رنجه فرموده، به اصفهان آمده، سری جدید برنامه صبح‌جمعه‌گاهیِ تاثیرگذارِ «زنده رود» را روی آنتن شبکه اصفهان فرستاده و جمع کثیری را شادمان گشتانده‌اند. بسی!
ضمن عرض تبریک و شادباش به «مردم خوب اصفهان» و عرض خسته نباشید مضاعف به مسئولین محترم صدا و سیمای اصفهان، به مرد «شب»‌های «شیشه‌ای» خیر مقدم گفته، تسلیت عرض می‌کنیم به مناسبت سقط جنینی که به تازگی بر ایشان عارض گشته و جمعی را حیران نموده! و البته از ایشان بی‌نهایت سپاسگزاریم که به شبکه اصفهان به عنوان «تایر زاپاس»، «دست گرمی»، «حالا اونا نشد، این!» و... می‌نگرند.
جهت تنویر افکار عمومی فقط!: این جانب از موافقان نفس وجودی چنین برنامه‌ای هستم چون هر چه‌قدر هم زرد و حرص‌درآر باشد و با وجود تمام پاچه‌خاری‌های تابلوی جناب رشیدپور(که:آه! چه هوای خوب!... چه مردم با صفایی! خوش با حالتون اصفاهانیا!و...) بازهم بهتر از این است که برنامه تکراری پخش کنند یا برنامه‌های معمول شبکه تهران را روی آنتن بفرستند. حداقل این گونه روح تازه‌ای در کالبد این شبکه دمیده می‌شود! منصور ضابطیان-یانگوم-لی یونگ آا

2- بالاخره انگار بعد از حرف و حدیثهای بسیار، «موج کره‌ای» یا همان «مستند مصاحبه با عوامل سریال جواهری در قصر» در شرف پخش است. البته ما (چلچراغی‌ها) حدود سه ماه پیش سفرنامه کره جنوبی منصور ضابطیان را در شماره 257 مجله چلچراغ (با عنوان:گمشده در پنج و نیم) خوانده‌ایم. اما اصولاً در آن نوشته فقط در مورد کره جنوبی صحبت شده‌بود و حرفی از یانگوم و پشت صحنه و اینها نبود و البته جذابیتهای منحصر به خودش را هم داشت. اما در کل چه می‌کنه این منصور ضابطیان! چه حالی می‌بره و چه حالی می‌ده! سفرنامه‌هایش بی‌بروبرگرد هیجان‌انگیز و جذابند. این را من که شش سالیست نوشته‌هایش را می‌خوانم، می‌گویم‌ها! سفرنامه‌هایش آدم را عجیب هوایی می‌کنند...(در گوگلیدن‌هایم دو لینک بامزه پیدا کردم که خواندنشان خالی از لطف نیست!:واگذاری شبکه دوم سیما به کارگزاران- منصور ضابطیان با رانت این گروه به کره رفته تا.../ رهبر کره شمالی و یانگوم!)

نوشته شده توسط نفیسه در 19:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
مردن بسی بهتر است از سرما خوردن!
نقل است که کنفسیوس در رساله دلگشای فریدالدین محمد حافظ شیرازی، اولین زن پزشک دربار ملقب به یانگوم بزرگ آورده:«مردن بسی بهتر است از سرما خوردن»!
آدم درست وسط امتحانات میان ترم و وقتی باید آماده‌ی سروکله زدن(!) با 50،60 نفر میهمان باشد، سرما بخورد و ماکسیمم نمودار روند سرماخوردگی‌اش درست در روز امتحان میان ترم درسی باشد که ترم قبل با استادش یک مقداری بحث نموده و استاد هم مقداری مرحمت فرموده! بعد آدم برود امتحان بدهد و سر امتحان در حال ضعف و تب و خواب باشد! دیگه یعنی End ِ بدشانسی!
خودم را کشتم بس که سوپ و شیرداغ و نشاسته و شلغم و از این داروهای گیاهی-طبیعی را بعلاوه داروهای شیمیایی تناول نمودم ولی خُب بالاخره باید این سیکل بگذرد.چه گذشتنی!
در حال حاضر، یک میلیون‌تا کار دارم و آمده‌ام نشسته‌ام به وبلاگنویسی! خُب دیگه غرض، حلالیت طلبیدن بود.همین. Dafiz!!  :D
نوشته شده توسط نفیسه در 7:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
روز ملی دختران یا به احترام واژه «ناموس» کلاهتان را از سر بردارید. لطفاً!
امروز، روز ملی دختران است!...هه،هه،هه!!!... girl
- بله خُب. اینجا،هر خانواده وقتی دختر دار می‌شود،2برابر خوشحالتر از وقتیست که پسردار می‌شود.
- اینجا، همه احساس مسئولیت می‌کنند نسبت به دختران جامعه. برای همین هم هست که محترم‌ترین و مقدس‌ترین واژه مردان ما، کلمه‌ی زیبای «ناموس»است. در استادیوم‌ها وقتی در اوج هیجان‌اند، به کارش می‌برند. به خاطرش دعوا می‌کنند. همدیگر را و حتی دختر یا مادری را می‌کشند.
- اینجا روی در و دیوار هم در مورد حفظ گل وجود دختران و مادران و خواهرانشان، شعار می‌نویسند.
- اینجا برای حفظ آرامش روانی جامعه(؟!) اول زنهایی که ظاهرشان مناسب نیست را می‌گیرند و بعد زورگیرها را!
- اینجا، زن بودن یعنی زیستن در آرامش روانی کامل. می‌توانی در خیابان راه بروی. مردان جامعه‌ات بدون اینکه حتی نگاهت کنند یا به ظاهرت که اصلاً به «مشمول طرح ارتقا...» نمی‌خورد. نگاه کنند، کلمات محبت آمیز نثارت می‌کنند و تو یاد گرفته‌ای که نتوانی برسرشان فریاد بزنی. با کلاسورت در مغزشان بکوبی و یا بایستی و یک نگاه عاقل اندر سفیهی به‌شان بیندازی،حتی! آخر دختر یعنی آبروی خانواده و آبروی رفته هم که به جوی باز نمی‌گردد!!
- و من چه خوشبختم که دخترم! روزم مبارک!
و تولدت مبارک پیشوای من! صبرت را به ما و فهمت را به آنها ارزانی دار!

چند لینک:آغاز به کار آزمایشی شبکه ملی دختران، به‌بهانه روز ملي دختران / هفت خوان زندگي دختران،

--->این قالب زیبا را نبی خان بهرامی عزیز که یک دوست بلاگر‌ ِخبرنگار ِچلچراغیِ بوشهریست، طراحی کرده. از لطفش، سلیقه‌ی خوبش و دو قالبی که برایم طراحی کرد بسیار سپاسگزارم.

نوشته شده توسط نفیسه در 17:40 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه نوزدهم آبان 1386
وایسا دنیا، تو رو خدااا!
از وقتی از سفر یکماهه برگشته، عجیب، غریب شده! افسرده شده، انگار...
- نه امروز نمی‌رم. حوصله ندارم. می‌خوام بخوابم...
- وااای چه قدر زشت افتادم تو این عکسه! گفتم من بدعکسم. نمی‌خوام عکس بندازما!...
- پیری چه‌قدر بده!... چه قدر زشت شده‌ام!... اونروزها صورتم گرد بود... خوبه برم پلکهامو بکشم!...
+ نه! عکس را بد گرفتن. عکاسی هم هنره...
+ بیاین بریم یه گشتی بیرون بزنیم. حالتون خوب می‌شه...
70سالگی، تنهایی، بی‌کاری... این سفرها هم برایش بدتر است. هوایی‌اش می‌کند. مخصوصاً که میزبانهایش مهربان باشند و خوش‌برخورد و دوست‌داشتنی و خوش‌گذران...
هنوز هم زیباست... چشمان درشت میشی، صورت گرد، موهای طلاییِ رنگ کرده، لبهای قیطونی، پوست سفید و... چروکها هم هنوز آنقدر نیستند... صحبت که می‌کند، می‌توانی بفهمی که به هیچ‌وجه خودش را «پیرزن» نمی‌داند... دوستش دارم...
با خودم فکر می‌کنم من در 70سالگی چه شکلی‌ام؟!... به اندازه‌ی چند پلک زدن دیگر 70ساله می‌شوم؟!... پیری... نه! دوستش ندارم. وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم!

نوشته شده توسط نفیسه در 14:24 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
سوتـــی می‌دهم، پس هستم!
سوتی دادن اصلاً چیز عجیبی نیست.همه ما سوتی می‌دهیم. از من‌ ِشهروند عادی گرفته تا او که مقام عالی‌رتبه است و طبعاً سوتی‌هایش برد بین‌المللی و حتی تاریخی دارد!...
اما باید اعتراف کنم که گاهی حسابی کفری می‌شوم از دست سوتی‌های خودم! آن سان که به درجه انفجار می‌رسم،حتی!...
یک نتیجه مهم از این سالها گرفته‌ام. اینکه مهم نیست آی‌کیوتان در حد اینشتین باشد یا جلبک! فقط باید «آرام باشید» ، «دقت کنید» و «پشتکار» داشته باشید و این یعنی «موفقیت». صدردصد. تضمینی! حالا اینکه چرا خودم از این نتیجه عبرت نگرفته‌ام. بماند!
عجله کردن و رویاپردازی دو خصوصیتی است که هر آدمی را به خاک سیاه می‌نشاند. می‌خواهید در سه سوت به همه چیز برسید. وقت هم ندارید. همین حالا! اما خب اینکه نمی‌شود. پس همان زمانی که باید صرف رسیدن به هدف کنید را صرف رویاپردازی می‌کنید و این یعنی نابودی. یعنی حسرت، یعنی سکون...
«دقت»!... وای که چه قدر لجم می‌گیره از این واژه! از همان کودکی وقتی معلم دبستان به مامان می‌گفت:« فقط باید بیشتر دقت کنه. چون غلطهای املایی‌اش و اشتباهاتی که در امتحانات دیگه داره، فقط به خاطر بی‌دقتیه!» از این کلمه متنفر بودم!...
«پشتکار»... کسی یه کلاسی، چیزی برای آموزش این مقوله، سراغ نداره؟!...
اصلاً کاش ما آدمها به جای اینکه این قدر حرف بزنیم، کمی هم عمل می‌کردیم!... خداییش دنیای بهتری می‌شد. نمی‌شد؟!...
نوشته شده توسط نفیسه در 10:56 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
حس ناب کودکی...
گاهی فکر می کنم کودک درونم بیش از حد رام است.خیلی، آرام و خجالتی و افسرده. اصلا انگار مرده!...
اما مدتیست دوباره جان گرفته، انگار!... این روزها عجیب دلم شعر می‌خواهد. شعرهای کودکانه... اینروزها مدام سه فایل صوتی را گوش می‌دهم. «تق،تق؛تق،تق... بر در زد... بابا از بیرون آمد... رفتم در را وا کردم...» شعریست که شاعر دوست‌داشتنی کودک، دکتر مصطفی رحماندوست، در افتتاحیه جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان، با بچه‌ها خواند و من هم ضبطش کردم. هم با MP4ام و هم با دوربین. یا این یکی«... خدا جونم! جوجه‌ی من، سه،چار روزه گم شده... شاید حالا جوجه‌ی مردم شده...» شعری که در اختتامیه خواند. شعرهای رحماندوست عجیــب دلنشین‌اند و پاک و دوست‌داشتنی...
حالا انگار به کودکی بازگشته‌ام. یک جور حس ناب عجیبیست. شبیه آن روزهای بچگی‌ام شده‌ام که تا مامان یک کتاب قصه برایم نمی‌خواند، نمی‌خوابیدم. یا بعداً که هر شب یا با «قصه 9 شب» رادیو می‌خوابیدم یا با نوار قصه‌های  بی‌نهایت جذاب شرکت 48 داستان: سیندرلا، جن پینه‌دوز، غنچه گل سرخ، گرگ بد گنده، پری کوچولوی دریایی و...آخ! هوس کردم یکبار دیگه بشنومشان... حیف که فقط همین چندتایشان را دارم... چند بار تا به حال شنیده‌ام اینها را؟!... نمی‌دانم!
گاهی فکر می‌کنم به اندازه کافی کودکی نکرده‌ام. همانطور که فکر می‌کنم در حال حاضر هم، جوانی نمی‌کنم... گاهی فکر می‌کنم درست وقتی کودک درونم در اوج بوده، سرکوب شده. مرده، اصلاً!... گاهی فکر می‌کنم جوانی یعنی تجربه یک عالمه حس ناب، یک عالمه هیجان، یک عالمه شور. جوانی یعنی ریسک کردن یعنی تجربه‌ی نرمی  ماسه‌ها، با تمام وجود. اما... کجایند اینها؟! زندگی من چه قدر فرق دارد با زندگی یک کودک، نوجوان، میانسال یا حتی یک پیرزن؟!... مسخره است نه؟!... نه! تاسف‌آوره! وحشتناکه!...
لینک مرتبط: روزنوشتهای جشنواره، مصاحبه با ناهید امیریان(صدای من در نوار قصه های بسیاری شنیده می شود از جمله "48 داستان" که از برجسته ترین آنهاست.)
نوشته شده توسط نفیسه در 5:26 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم آبان 1386
اعتراض رضا کیانیان به برنامه‌های کودک صدا‌و‌سیما و عدم وجود پژوهشکده تئاتر؛ در اختتامیه جشنواره
تمام شد. دیروز اختتامیه‌ی چهاردهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان بود. یک اختتامیه نمایی از صحنه اختتامیه چهاردهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهانبه‌یادماندنیِ حدوداً سه ساعته. دکتر محمود عزیزی، رضا و داوود کیانیان، گلاب آدینه، علیرضا خمسه، رضا بابک و رضا فیاضی از جمله هنرمندان حاضر و دکتر سقاییان‌نژاد(شهردار اصفهان)، بختیاری(استاندار اصفهان)،کوهکن(نماینده لنجان) از جمله سیاسیون حاضر در اختتامیه بودند.
دکور برنامه، عبارت بود از تخم‌مرغ لگوی جشنواره، بادکنک، نمایی از چند آپارتمان در دو طرف صحنه، درخت و ده،پانزده‌ تا دختربچه با لباسهای محلی!
باباجون سلیمون هم آمد تا برای بچه‌ها برنامه اجرا کند.«همه، دستها را از عقب بیارند جلو و بگن یووو»...«نه! این خوب نیست .دوباره، محکم...» و این بازی، بیست دقیقه‌ای طول کشید. فضای جالبی بود ولی در تمام مدت به حرفهای شب گذشته‌ی داوود کیانیان در نشست تئاتر کودک فکر می‌کردم که از برنامه‌های کودک صدا و سیما انتقاد می‌کرد و می‌گفت: مجری باید کاری کنه که مخاطب خودش دست بزنه و همراه بشه نه اینکه بگه:"دست بزنید....نه این طوری نه! محکمتر"... اینها خلاقیت را در بچه می‌کشه.
بهترین نمایش، از نظر بچه‌ها «مش‌مش‌ قلی‌‌خان» شناخته شد. آمدند و کمی از برنامه را اجرا کردند. جایزه ویژه هم این بود که امکان  ۵ شب اجرا در اصفهان بهشان می دهند. نمایش اصفهانی «نارنج و ترنج» هم خیلی جایزه برد و جالب اینکه همه‌ی جایزه‌ها را خودِ کارگردان آمد روی سن و دریافت کرد.(کار گروهی را حال کردید؟!) خمسه گفت: آقای «امید نیاز» بعد از این جشنواره، «امید بی‌نیاز» می‌شود!
گروه نمایش کشور یونان، برای اختتامیه نماندند ولی گروه آلمانی، برای گرفتن لوح تقدیر آمدند روی سن و کارگردان نمایش گفت که می‌خواهد یک نمایش کوتاه برای بچه‌ها اجرا کند. با یک کیسه شکلات، یک قرص جوشان و یک لیوان آب، یک نمایش حدوداً 15 دقیقه‌ای جالب اجرا کرد و شدیداً مورد استقبال قرار گرفت.رضا كيانيان،هنرپيشه
چون نقش خانم‌ها در نمایشها خیلی کم بود، بازیگر برگزیده اول نداشتیم. 
رضا کیانیان، دعوت شد تا درباره برادرش، داوود کیانیان، پیشکسوت تئاتر کودک، صحبت کند. خیلی عصبانی بود. سخنرانی کوبنده‌ای کرد که متنش را در ادامه این پست برایتان نوشته‌ام.
بعد، آخر برنامه، «باباجون سلیمون» آمد در حالی که مثلاً گریه می‌کرد. بچه‌های روی سن، دورش جمع شدند و بعد یهو خندید و دوباره شروع کرد به اجرای برنامه به همان طریق. گفت:«این برنامه، مالِ بچه‌هاست. نه بزرگها»... حالا همه آنها که کودک درونشان کودکه، بایستند و این بازی را با ما انجام بدهند.البته چون آخر برنامه بود، و کمی دیر شده‌بود، بچه‌ها را برده‌بودند. ما هم ایستادیم و بازی کف زدن را انجام دادیم. با نمک بود... نشریه روزانه چهاردهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان
 5شماره برای جشنواره 5روزه و 1شماره برای توزیع در اختتامیه، منتشر کردیم. همیشه هم با کمبود جا مواجه بودیم. خداییش خیلی زحمت کشیدیم. اگر بولتنهای امسال را با پارسال مقایسه کنید واقعاً می‌فهمید که چندین پله بالاتر و قویتر است و این به خاطر گروه خوب، اکتیو و همدلیست که وظیفه انتشار نشریه روزانه را به عهده گرفت و «دلی» کار کرد.

لینکهای مرتبط:

- حاشیه‌های مراسم افتتاحیه

- حاشیه‌هایی از آغاز به‌کار جشنواره نمایی از مجتمعه فرهنگی فرشچیان، محل برگزاری جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان

-جشنواره تئاتر اصفهان و مرگ قیصر امین‌پور 

-رضا و داوود کیانیان؛ خمسه، آدینه و بابک در آخرین روز جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان 

معرفی برگزیدگان چهاردهمین جشنواره تئتر کودک و نوجوان اصفهان

آلبوم تصویری اختتامیه چهاردهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 14:48 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دهم آبان 1386
رضا و داوود کیانیان؛ خمسه، آدینه و بابک در آخرین روز جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان
آخرین برنامه‌های آخرین روز جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان دیشب از ساعت 9 تا 12 برگزارشد. سه برنامه‌ی: «تجلیل از داوود کیانیان و سخنرانی او»، «رونمایی از کتاب تئاتر کودک آقای فدایی حسین»سه شماره اول نشریه روزانه جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان و «جلسه پرسش و پاسخ تئاتری‌ها با دکتر رحماندوست». با اینکه من اصلاً تئاتری تیستم ولی به نظرم برنامه‌های خیلی خوبی بودند. جلسه پرسش و پاسخ هم جالب بود.
آخرین نمایشی که دیروز در دو سانس اجرا شد، نمایش «سارا و لوبیای سحرآمیز» بود که با استقبال وحشتناک مخاطبین روبه‌رو شد. البته منظورم این نیست که همه خیلی دوستش داشتند. منظور این بود که حدس می‌زنم بیش از 300 نفر، اضافه بر ظرفیت تالار دو طبقه‌ی فرشچیان برای نمایش آمده‌بودند. تصور کنید که تعداد بی‌شماری بین صندلی‌ها و روی زمین نشسته‌بودند. تعدادی هم روی پله‌های گرد بین دوطبقه، ایستاده یا نشسته نمایش را نگاه می‌کردند و جالبتر این که حداقل 60درصد تماشاگران، بزرگسال بودند.  
فکر می‌کنم خیلی بهتر باشد که سال دیگر، مردم برای دیدن نمایشها، پول بدهند و تاکید بشود که هر نمایش دقیقاً برای چه گروه سنی‌ای است.
  
گلاب ادینه-علیرضا خمسه و رضا بابک-جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهاندیروز، یکی از بچه‌ها قرار بود همراه عکاس بولتن بروند برای یک مصاحبه کوتاه و چند عکس برای جلد شماره آخر از گلاب آدینه و علیرضا خمسه و رضا بابک. خیلی اصرار کردند که من هم بروم(عمرن اگه من گفته باشم می‌خوام همین طوری بیام!) خلاصه، همه رفتیم هتل اسپادانا که محل اقامتشان بود و الحق که هتل خوبی نبود(این را خود جناب رحماندوست هم گفت.) همکار مصاحبه‌گر از «خانوم گلاب» شروع کرد و او آنقدر محافظه‌کارانه جواب داد که گفتم:«خانوم آدینه شما اگر رئیس‌جمهور می‌شدید چه می‌کردید؟!» خمسه گفت:«این همه محافظه‌کاری می‌کنه و باز هم این همه مصاحبه‌های الکی ازش چاپ می‌کنند!» همکار که درحال مصاحبه با رضا بابک بود، به گلاب آدینه گفتم:«گاهی که ظهرها خانه هستم، سریال خواستگاران را می‌بینم.» نظرم را پرسید و یک عالمه درموردش توضیح داد. بعد رفتیم بیرون برای عکس گرفتن. بعد از یکی از عکسها، یکدفعه «خانوم گلاب» گفت :«اینو پاکش کن. همین الان. زبونم بیرون بود!» خمسه گفت:« اینو بگذارید و زیرش بنویسید:چه جشنواره خوشمزه‌ای بود!». خلاصه «خانوم گلاب» همه عکسهای عکاس را چک کرد و بعد هم قرار شد متن اون مصاحبه‌ی کوتاه را قبل از چاپ بخواند.

رضا و داوود کیانیان-جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهاندیشب رضا کیانیان هم آمده‌بود. وقتی با برادرش از رستوران خارج شد، خبرنگاران و بیشتر، مردم عادی دورشان را گرفتند و همه می‌خواستند با «رضا کیانیان» عکس بیندازند.(او هم یکی از عقشولی‌های دیگر من است! ولی من اصلاً حاضر نشدم از این کارهای غیرحرفه‌ای انجام بدهم!). مجبور شدند چند دقیقه‌ای بایستند توی سالن اما عکاس ما بیشتر روی «داوود کیانیان» زوم کرد. چون مصاحبه‌اش را برای شماره آخر می‌خواستیم. او هم خیلی تحویل گرفت و قول داد بعد از مراسم، بیاید دفتر بولتن. حیف که خیلی دیر تمام شد و من هم دیگر رفتم. این خبرنگار رادیو فرهنگ هم که ما را کشت. بعد از این که مراسم تمام شد، آمده‌بود تا داوود کیانیان را ببرد برای مصاحبه تلفنی.
سه‌شنبه، من مسئول مصاحبه با گروه کشور یونان بودم. خیلی اذیت کردند و نمی‌گذاشتند مصاحبه کنیم ولی ما بالاخره موفق شدیم. من و خبرنگار رادیو فرهنگ رفتیم در دفتر مدیر مجموعه فرشچیان و درحالی که رئیس اداره ارشاد اصفهان و تنی چند از دوستانشان، آنجا نشسته بودند با کارگردان نمایش صحبت کردیم. بعد هم خبرنگار خبرگزاری مهر، خواهش کرد که مصاحبه را به‌ش بدهم و خب منم خیرخوااه! اما فرداش دیدم کارگردان و مترجم نمایش، بیرون ایستاده‌اند و خبرنگار همشهری قصد داره با کل گروه نمایششان مصاحبه کند. رفتم جلو سلام کردم و خیلی هم تحویل گرفته‌شدم. یک سوال دیگر پرسیدم و اضافه کردم به مصاحبه. عکسش هم خیلی خوب شد. کلاً این مصاحبه و مصاحبه‌ای که با کارگردان گروه نمایش آلمان انجام دادم خیلی تک شد البته نمی‌گویم عالی شدها! چون خیلی سریع  انجام شدند ولی نسبت به مصاحبه‌های خبرگزاری‌ها و سایت ایران تئاتر، خیلی بهتر بود.
امروز اختتامیه است.

لینکهای مرتبط:

- حاشیه‌های مراسم افتتاحیه

- حاشیه‌هایی از آغاز به‌کار جشنواره 

-جشنواره تئاتر اصفهان و مرگ قیصر امین‌پور 

نوشته شده توسط نفیسه در 10:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم آبان 1386
جشنواره تئاتر اصفهان و مرگ قیصر امین‌پور
یک تسلیت ویژه به آقای عموزاده خلیلیدیروز صبح، داشتم می‌رفتم دانشگاه  که یک اس‌ام‌اس آمد:«قیصر امین پور هم رفت...» یک لحظه جا خوردم. خبر خیلی بدی بود.
عصر، دکتر رحماندوست آمد دفتر بولتن، خیلی خسته و کلافه به نظر می‌رسید. سردبیرمان علت را پرسید. «قیصر همه‌مون را دیوانه کرده...» و بعد تعریف می‌کند از تصادف 2سال پیش قیصر در راه شمال و مریضی‌های بعد از آن و این که همین شنبه به عیادت دخترش(دختر دکتر رحماندوست)رفته‌بوده...
- قبل از شروع تئاتر یونانی، دکتر رحماندوست روی سن رفت. از مرگ قیصر امین‌پور ابراز تاسف کرد وبعد داستان نمایش را کمی، توضیح داد چون دوبله نمی‌شد.
حالا برای شب چله‌امسال چلچراغ باید گفت:«پارسال کسی در میان ما بود که امسال دیگر نیست...» همین چند وقت پیش بود که تیتر یک چلچراغ شده‌بود بیت زیبایی از او:«انگشتهای سکوت ما را نشانه گرفته‌اند.»


اما حالا از حاشیه‌های دیروز و پریروز جشنواره کمی بگویم...باباجون سلیمون در دفتر بولتن جشنواره تئاتر کودک اصفهان
-دوشنبه، «باباجون سلیمون» آمد دفتر بولتن و یک ساعتی با بچه‌های بولتن گپ زد. از کارش گفت و از کودکی‌اش. می‌خواست چندتا از بازی‌های «اصفهونی» را یاد بگیرد! بعد می‌گوید شما هم اگر انتقادی به کار من دارید بگویید خیلی خوشحال می‌شوم. می‌گویم: من فقط می‌خوام بگم چرا می‌گویید:«اصفهون»؟! من نمی‌فهمم تهرانی‌های عزیز این «ون» را از کجا آورده‌اند! ما، خودمان می‌گوییم:«اصفاهان» یا حداکثر:«اصفان»!
استقبال از نمایش‌ها فوق‌العاده بود! برای نمایش آلمان،دو طبقه‌تالار فرشچیان کاملاً پرشده‌بود و دست کم، 100 نفر در اقصی نقاط سالن ایستاده یا نشسته بودند روی زمین!
دیروز،ظهر رسیدم دفتر. سردبیر که می‌دانست دکتر رحماندوست را خیلی دوست دارم گفت:« دکتر، پایین پیش بچه‌هاست اگر می‌خوای برو پایین. به سرعت رفتم پایین. سلام کردم و ایستادم کنار میز. او بلند شد، گفت :« خوب! یا جای منه یا جای خانوم‌ها!» و خداحافظی کرد و رفت.  خوب البته از این که به این طرز فجیع ضایع شده‌بودم خیلی افسردگی مرا فراگرفته بود! بعداً فهمیدم که خانوم همکار، قبل از من رفته‌بوده و رحماندوست خیلی تحویلش گرفته و صندلی کنارش را خالی کرده و تعرف کرده که بنشینه ولی او گفته :«نمی‌شینم. باید برم. مصاحبه دارم». آنوقت از آنجا که این‌جانب به شدت شونساکو می‌باشم، این بلا سرم آمد!!
دیشب متن‌خوانی هملت بود. علیرضا خمسه، نورا هاشمی، گلاب آدینه و رضا بابک متنها را خواندن. با تاخیر یکساعته برگزار شد وخیلی کشدار و خسته کننده بود برای من. از 10:30شب  تا 11:30 حدوداً ادامه داشت. دوستش نداشتم.
حاشیه‌ها خیلی زیاده ولی بعداً می‌نویسم. وقت ندارم فعلاً!
-دوربینم هم هنوز درست نشده. پس عکسی نمی‌تونم بگذارم. ولی این‌قدر عکس دارم و البته بولتن هم این قدر عکس داره و آنقدر هم عکسهای قشنگیه که نگو!
-فردا عصر اختتامیه است. زمانش قرار بود صبح باشه ولی عصره. امروز در اصل آخرین روز کاری ماست. خیلی زود گذشت...
این صدا و سیمای سراسری هم خیلی واقعاً که! تا می‌تونن از یک اجلاسی که فقط به خودشون مربوطه صحبت می‌کنند درحالی که درمورد یک جشنواره که به درد مردم می‌خوره، چیزی نمی‌گویند. شما چیزی در مورد جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان شنیده‌اید اصلاً؟!

لینکهای مرتبط:

- حاشیه‌های مراسم افتتاحیه

- حاشیه‌هایی از آغاز به‌کار جشنواره 

- گزارش تصويري حضور شاعران و اهالي فرهنگ در بيمارستان دي

نوشته شده توسط نفیسه در 7:11 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم آبان 1386
حاشیه‌هایی از مراسم افتتاحیه و اولین روز چهاردهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان
دیروز، افتتاحیه‌ی چهاردهمین جشنواره بین المللی کودک و نوجوان اصفهان بود. دوست داشتم افتتاحیه را بس که پر شور و هیجان بود و جالب. چه قدر خندیدیم!
دیروز، از ساعت 9 صبح تا 10:30 شب این طرف و اون طرف رفتم و واقعاً به اندازه 2 روز گذشت. حاشیه‌های افتتاحیه را نوشتم. خبر یک نمایش را تنظیم کردم و یک مصاحبه انجام دادم. افتتاحیه را دیدم. نمایش «آلبین و لیلا» را که در سه سانس پشت سرهم اجرا شد، دیدم . بار اول که اجرای خصوصی بود، بدون ترجمه دیدم و واقعاً عذاب آور بود و خسته کننده و سرم به شدت دردگرفت ولی دو اجرای بعدی دوبله شدند و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفتند. هر دو سانس، سالن پایین پرشد و طبقه دوم هم تعدادی نشسته بودند. بعد از پایان نمایش هم بچه‌ها را می بردند روی سن تا به عروسکها دست بزنند و بازی کنند. عروسکاشون خیلی خوشگل بودند.
از مراسم افتتاحیه براتون بگم که...
 -  اکثریت میهمانان افتتاحیه، دختربچه‌های دبستانی بودند با مقنعه‌های زرد و سفید و صورتی و آبی که پرچم تکون می‌دادن، جیغ می‌کشیدند، بالا و پایین می‌پریدند و خیلی بانمک «باباجون سلیمون» را تشویق می‌کردند.
 -  «بچه‌ها! مدیرکل ارشاد را یه تشویق جانانه بکنید .بفرمایید آقای حسینی»... بچه‌ها، انگار دارن «عموجون سلیمون» را تشویق می‌کنند. همه دست می‌زنند و جیغ می‌کشند تا مدیر کل، پیام وزیر ارشاد را بخونه براشون...
 -  سخنرانی رحماندوست هم خیلی جالب بود. «بچه‌ها ! اجازه می‌دین جشنواره امسال را شروع کنیم؟»...«بـــــله!». «خیلی ممنون»!
 -  رحماندوست یکی از شعرهاشو که من حفظ نیستم و نشنیده بودم، با بچه‌ها می‌خونه و جالبه که همه‌شون حفظند!...
 -  مربی‌ای که کنار من نشسته‌و یک سری از بچه‌ها را آورده ،می‌پرسه:«فیلم،کی نشون می‌دن؟!»... «فیلم؟! چند تا برنامه افتتاحیه هست و بعد هم یک تئاتر اجرا می‌شه.»... «به ما گفتن انگار جشنواره فیلمه!»... «بازیگرهای تئاتر، همین بچه‌هان که روی سن نشسته‌اند؟!»... «نه! تئاتر برای کودکانه ولی بزرگترها اجرا می‌کنند.»...
 -  «باباجون سلیمون» ابتدای جلسه، ردیف آخر و کنار ما نشسته. بچه‌ها متوجه حضورش نمی‌شوند. تا اینکه یکی یکی می‌فهمند. یکی از ردیف جلو برمی‌گرده، نگاه می‌کنه بعد یکی دیگه و... بعد با هم می‌خونند:«بابابجون سلیمون! باباجو سلیمون»...
 - دختر بچه‌ی خوشگلی یواش یواش می‌یاد جلو و با یک حالت حسرت، عشق و نمی‌دونم نگاه خیلی قشنگ و نابی بود اصلاً نمی‌شه توصیفش کرد، به «باباجون سلیمون » نگاه می‌کنه. تا جلوشون می‌ره و بعد برمی‌گرده ولی «باباجون سلیمون» انگار ندیدش. فقط من و همکار  یه عالمه ابراز احساسات می‌کنیم براش.
 -  «باباجون سلیمون» حالا دیگه دعوت می‌شه روی سن تا سه شعر بخونه..
  -شعر دخترا را بخونم یا پسرا؟!
  -دختراااااااا!
  - اِ! خُب معلومه! اینجا همه دخترند.
  - بچه‌ها خیلی سرذوق اومدن، همخوانی می‌کنند.
  -حالا آهنگ پسرا را هم بخونم دیگه!
  -نـــــه خیر!(این را قسمتی از بچه‌ها یکصدا جواب می‌دهند!) البته اون آهنگ هم خونده می‌شه...
  - «حالا همه کسانی که دوست دارند بازی کنند و همه اونهایی که کودک درونشان هنوز بزرگ نشده، بلند شوند، بایستند تا بازی کنیم.» این را باباجون سلیمون می‌گه و رحماندوست هم می‌ایستد. همه تشویقش می‌کنند ولی خب معلومه که نمی‌شه بازی«دست، دست دست... پاپاپا... حالا همه بچرخن» را انجام بده. فقط برمی‌گرده و بچه ها را نگاه می‌کنه. حقیقتاً آدم جالبیست.
 -  آخر مراسم، یک مسابقه برگزار شد. مجری، یکی از بچه‌ها را انتخاب کرد که بیاد بالا. یه دختربچه دیگه هم خودش اومد بالا و مجری مجبور شد بگه:«شما هم که خودتون اومدید بالا...» مسابقه از این قرار بود که باید« یک صحنه از آخرین تئاتری که دیده‌اند را بازی کنند» دختر بچه انتخابی، گفت:«نصف مال من- نصف مال تو را دیده‌ام. اون صحنه که دو تا زنها به هم می‌رسند را بازی می‌کنم.»و آنقدر طبیعی و البته با لهجه اصفهانی، صحنه گفتگوی دوهوو را بازی کرد که سالن از خنده منفجر شده‌بود. من و پریزاد و همکار دیگر هم که گوشه‌ی سالن وایساده‌بودیم، از خنده ریسه رفتیم! ... «حالا چه نتیجه‌ای از این فیلم گرفتی؟!»... «نتیجه می‌گیریم که وقتی کسی دو تا زن می‌گیره باید مواظب باشه، لو نره!» این بار دیگه سالن رسماً ترکید!
 - از میهمانان دیگری که آمده‌بودند، علیرضا خمسه، رضا بابک،نورا هاشمی، گلاب آدینه، سودابه سالم و...بودند.
راستش را بخواهید. یکی از آرزوها یا حسرتهای کودکی‌ام، داورجشنواره فیلم شدن، بود. و حالا بودن در این جمع را خیلی دوست دارم.
آن طور که من شنیده و دیده‌ام، نمایشها با استقبال خیلی خوبی روبه‌روشدند و همه سالنهای نمایش‌دهنده پر از تماشاگر بودند. نمایشها هم خیلی خوب بودند . من دوتا نمایش «آلبین و لیلا» و « شاپرک و رقص برگها» را دیدم که هردو خوب بودند.
--->یک عالمه عکس و فیلم گرفتم ولی این کامپیوتر لعنتی که ویروسی شده و کشتم خودمو و درست نشد باعث شده ام‌پی فور و دوربینم هم ویروسی بشه و حالا دوربینم را که وصل می‌کنم، عکسها توش هست ولی توی درایو هیچ عکسی نیست! دعا کنید درست بشه!

---> یک هفته پر از شلوغی

نوشته شده توسط نفیسه در 7:24 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه چهارم آبان 1386
حاشیه‌هایی از جشنواره بین‌المللی تئاتر کودک و نوجوان در اصفهان
این روزها، اصفهان خیلی شلوغه! مسابقات بین‌المللی تیراندازی با کمان، جشنواره‌ی اسب اسپهان(که از من هم دعوت شده بود که خبرهایشان را ترجمه کنم ولی چون کار روتین بی‌مزه‌ای بود نپذیرفتم و محول کردم به یک دوست خبرنگار ورزشی) و جشنواره بین‌المللی تئاتر کودک و نوجوان که بولتن‌اش محول شده به ما، یعنی گروه روزنامه‌نگاران اکسیر که روزگاری، ویژه‌نامه جوان روزنامه «الف.ز» را منتشر می‌کردیم و بعد از حدود دو سال، به مسخره‌ترین، غیرحرفه‌ای‌ترین و عجیب‌ترین شکل ممکن، تعطیل کردند ویژه‌نامه‌ی متفاوت، تک، ضدکلیشه، جوانانه و توپمان را! اما به دلیل شناخته‌شدن قابلیتهای بی‌شمارمان، بولتن جشنواره تئاتر را گرفتیم.
جشنواره تئاتر کودک و نوجوان-اصفهان-آماده سازی خلاصه کلام این که، جشنواره از روز یکشنبه، رسماً آغاز می‌شود و پنجشنبه هم اختتامیه است. برنامه‌های خیلی جالبی هم دارد از جمله:کارناوال شادی، اجرای گروههایی در مدارس مناطق محروم، اجرای گروه فتیله در شهرستانهای استان، اجراهای تلویزیونی خاله شادونه،خاله سارا، خاله نرگس و عمو پورنگ در حاشیه جشنواره و البته اینکه رضا بابک با نقش‌خوانی گلاب آدینه، مهدی هاشمی و رضا خمسه نمایشنامه هملت را خواهد خواند .
کار روزانه همیشه سختی‌های خاص خودش را داره ولی یه جورایی جذابه...
می‌شناسید منو که؟! شاید اگر وقت بشه، یادداشتهای روزانه‌ای از حاشیه‌ی جشنواره بنویسم. یا اگر نشد، همه را جمع می‌کنم برای یک پست ویژه. تا خدا چی بخواد!
فعلاً که از یک ماه پیش جلسات هماهنگی‌مان شروع شده و حسابی برنامه‌ریزی کردیم واسه بولتن. این هفته‌ی آخر هم یک سری مصاحبه گرفتیم و کارهای شماره‌ی اول تغریباً تمام شد. چند تا چیز جالب بگویم براتون!...
1- پوستر اولی که برای جشنواره طراحی شده‌بود قشنگتر بود ولی بعداً فهمیدند که کپی بوده، این پوستر جدید زیاد قشنگ نیست یعنی اصلاً کودکانه نیست. نه طرحش نه رنگهاش.
2- این را هم بگویم که آنچنان هم بین‌المللی نیست! اول قرار بود از 5،6 کشور بیایند اما بعد از سخنرانی جناب پرزیدنت در دانشگاه کلمبیا، انصراف دادند و حالا فقط دو گروه از دو کشور آلمان و یونان می‌آیند.
3- دیروز من مسئول این بودم که به 12 کارگردان زنگ بزنم و ازشان بخواهم که برای شماره یک، چند عکس باکیفیت برایمان ایمیل بزنند. به جان خودم نباشه، به جان شما! غریب به اتفاقشان، گویی اصلاً تا به حال در عمرشان یک ایمیل هم نفرستاده بودند! یکی می‌پرسید:«ایی ابتدای آدرس ایمیلتان را با حروف بزرگ بنویسم یا کوچک؟!»، اون یکی می‌پرسید:«جی میل دات چی؟! آی آر؟!». یکی دیگه‌شان هم که سیبیلش از پشت تلفن رفت تو چشمم!! بس که عصبانی بود! خلاصه که ما در این چند روز خیلی باید زحمت بکشیم!

لینکهای مرتبط:پیام مصطفی رحماندوست به چهاردهمين جشنواره‌ تئاتر كودك و نوجوان اصفهان ، اجرای عمومی سه نمایش برگزیده جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان در تهران،پيام رئيس مركز هنر هاي نمايشي به چهاردهمين جشنواره سراسري تئاتر كودك و نوجوان اصفهان

پ.ن: دوست دارم همین جا یک تبریک ویژه بگم به ریحان عزیز.همین!

نوشته شده توسط نفیسه در 8:20 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم آبان 1386
آشنایی با کشور ریاضیات!

Prof. Reza

Emeritus Member of AMS

Fellow of IEEE

Presentation E.T.H & M.I.T

Some Great Mathematicians

International Congress of Mathematics

پنجشنبه، 26مهرماه، اصفهان، سالن آمفی تئاتر دبیرستان ادب، ساعت 17:30 تا 18:30، سخنرانی پروفسور فضل‌الله رضا.
پنجشنبه گذشته، خانه ریاضیات اصفهان، همایشی برگزار کرد که مورد استقبال شدید ریاضی‌دوستان قرار گرفت. این هم گزارش من، به عنوان یک دانشجوی ریاضیات کاربردی، از این همایش.
پروفسور رضا را از جشن چند سال پیش خانه‌ی ریاضیات، می‌شناختم. مطمئن بودم که با توجه به فرصت یک ساعته‌ی جلسه، تاخیر زیادی نباید در شروع جلسه باشد. سر ساعت می‌رسم. 90 درصد سالن پر است. به نزدیکترین صندلی خالی راهنمایی می‌شوم. دکتر رجالی(رئیس خانه ریاضیات اصفهان و استاد دانشگاه) در توصیف پروفسور رضا و وجوه مشترک او با خانه‌ی ریاضیات، می‌گوید:«او چند بعدی‌ست. به ادبیات، مسایل اجتماعی، مسایل مذهبی و... هم درکنار ریاضیات علاقه‌دارد و این وجه مشترک اوست با خانه‌ی ریاضیات اصفهان. خانه‌ی ریاضیات هم نه تنها به ریاضیات بلکه به علوم مختلف توجه دارد و محلی‌ست برای کارهای مختلف علمی... پروفسور رضا، یکی از بنیانگذاران تفکر علمی‌ در جامعه‌ست، زمانی که اینگونه تفکر بر جامعه حکمفرما نبوده و...» از این بالا نمی‌شود، عکس خوب انداخت و صحبتهای پرفسور را خوب، ضبط کرد. می‌روم جلوی سالن، سه ردیف مانده به سن، روی زمین می‌نشینم. پروفسور با تشکر از شهرداری و... شروع می‌کند. تعریف می‌کند که با دو پسرش آمده، چند روز پیش، در رشت یک موسسه را که به نام او بوده، افتتاح کرده، دیروز هم در مشهد، یک دبیرستان دخترانه را که به آن کمک مالی کرده‌بوده، افتتاح کرده. امروز در اصفهان است و فردا هم می‌رود. سپس گوشه‌ای از خاطراتش را تعریف می‌کند. از چند دانشمند ریاضی که می‌شناخته و می‌شناسدشان و باهاشان، رفت‌و‌آمد داشته، می‌گوید. می‌خواهد « ما را با کشور ریاضیات بیشتر آشنا کند.»
Prof.Reza-Mathematicsسپس شعری از ملک‌الشعرای بهار می‌خواند که هم به ریاضی مربوط است و هم به اصفهان چون «فارغ از جهت و جهات است و روی به آسمان دارد و هم این که در اصفهان گفته شده.( زمانی که ملک‌الشهرا، در اصفهان زندانی بوده)»... آن مهندس که این بنا پرداخت/کس ندانست کز برای چه ساخت/منظری هست فوق این منظر/فوق آن نیز منظری دیگر/...و حالا ریاضیات: فوق و تحتی گمان مبر زیرا/فوق و تحت اصطلاح ما و شماست...»
پروفسور، به ما توصیه می‌کند که دو زبان، بیاموزیم:«من همیشه طلبه بوده‌ام. دو زبان آموختم که به همه‌ی شما، توصیه می‌کنم این زبانها را فرابگیرید.اول «زبان خرد »یعنی زبان ریاضی. و دوم، «زبان فصیح هنر کلامی» که در کمتر کشوری دیدم. زبان فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا و عطار که که نه تنها طبیعت که تدابیر بشر را به خوبی حلاجی می‌کنند و رویدادهای جامعه را توصیف می‌کنند. چنان که حتی امروز هم در نوشته‌ها، برای مسایل سیاسی و اجتماعی از این اشعار استفاده می‌کنند. بعد، وقتی از این دو کلاس و زبان، فارغ شدید، تازه نزدیک می‌شوید به مکتب عشق و عرفان که آن، زیباتر است...
پروفسور رضا، از کشور ریاضیات می‌گوید:«در این جلسه می‌خواهم گزارشی از کشور ریاضیات به شما بدهم. آن گونه که کسانی که مال کشور ریاضی نیستند، بی‌حوصله نشوند. چرا که یکی از علمای بزرگ ریاضی گفته:کشف بزرگ ریاضی، وقتی کشف درستی است که اگر ریاضیدان کاشف، از خانه‌اش بیرون بیاید، به اولین کسی که می‌رسد، بتواند کشفش را به او بفهماند. باید این‌قدر، روشن باشد.»
ریاضیات را می‌شود به دو بخش کاملاً وابسته به‌هم، تقسیم کرد:
1- Pure Mathematics-ریاضیات محض. یعنی تفکر عالی ناب ریاضیدان‌ها
2-Applied Mathematics-ریاضیات کاربردی- چیزی که به کار سود و زیان و بازار و معامله و اقتصاد و ساختن دستگاههای مهندسی می‌آید.
البته اهل بازار کشفیات ریاضی محض را به کاربردی تبدیل می‌کنند. هاروی، ریاضیدان بزرگ انگلیسی(نیمه قرن بیستم) می‌گفت:«من به چیزی که براساس سود و زیان باشد، علاقه ندارم.» امامملکت ما که می‌خواهیم اقتصادمان را درست کنیم، به ریاضیات کاربردی نیاز دارد. البته ریاضیات ناب، جوانان را به فکر وامی‌دارد.
پروفسور رضا، در بخش دیگری از سخنان کوتاهش، قسمتی از تاریخ ریاضیات که خود، با آن درگیر بوده‌است، صحبت می‌کند. از تدریسش در MIT، کار با هیلبرت و اِردوش و نوربرت وینر و... تعریف می‌کند.
«پل اردوش» ریاضیدان پرکاری بود که 1500 مقاله نوشت. در بند دنیا نبوده و مانند شیخ صنعان، هر شب، یکجا بوده! یکبار هم از پروفسور رضا دعوت می‌کند به خانه‌اش برود. اتاق کوچکی که در یک طرف تخت‌خواب خودش و در طرف دیگر، تخت خواب مادرش بوده و خیلی از مقاله‌هایش را مادر 80ساله‌اش، تایپ می‌کرده‌است!
Prof. Rezaپروفسور، از کارش درRLE  با هیلبرت، می‌گوید که دوران خیلی خوبی بوده و بعد، از تدریس در دانشگاه ATI سویس(دانشگاهی که اینشتین دانشجوی آنجا بوده البته نه آن موقع که پروفسور رضا، آنجا تدریس داشته!!) و سپس، به پروفسور، «تبعه افتخاری سویس» اهدا می‌کنند و می‌خواهند که آنجا بماند ولی او عاشق وطنش است و قبول نمی‌کند. می‌گوید که:« درسهایم ساده و بنیادی بود نه تقلیدی(مثل برخی استادان الآن!) به معنی گرایش داشتم.»
قسمت پایانی همایش، نمایش تعدادی عکس، از دانشمندان مختلف که پروفسور درباره‌شان صحبت کرده‌بود و توضیح کوتاهی درباره‌ی این افراد، است. منتظر بودم که پروفسور بیاید پایین و برود بنشیند روی صندلی‌اش، کنار دکتر«دانایی». اما پروفسور، سریع از سالن خارج می‌شود و بعد از آن، دکتر «خرد پژوه» از پروفسور و همه تشکر می‌کند و از سن پایین می‌آید. همه منتظرند تا به رسم معمول، مجری‌ای، پایان مراسم را اعلام کند. خیلی بامزه است که بعد از صحبتهای پایانی دکتر خردپژوه، برای چند ثانیه، همه همانطور می‌نشینند و بعد، شروع می‌کنند به خارج شدن از سالن!
جلسه‌ی نسبتاً خوبی بود و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. هزاربار گفته‌ام که تخمین‌زدن، بلد نیستم! ولی فکر می‌کنم 600نفری، آمده‌بودند. صندلی‌ها، کاملاً پر بود و30، 40نفری هم روی زمین نشسته‌بودند. در کل، شنیدن سخنان یک ریاضیدان برجسته که در دانشگاهایی تدریس کرده که درس‌خواندن در آنها، آرزوی هر دانشجوی مشتاق ریاضی‌ست، برای همه جالب بود البته زمان کم بود و صحبتها شتابزده ولی با توجه به فرصت کم پروفسور، همین هم غنیمتی بود.

نوشته شده توسط نفیسه در 6:49 | Balatarin | | لینک به این مطلب