تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
دوشنبه سی ام مهر 1386
عشق‌های مثلثی در رسانه‌ی ملی!

خیلی عجیبه که چیزی درباره‌ی سریالهای ماه رمضان، ننوشته‌ام. نه؟! حقیقت این است که قصد داشتم بعد از اینکه، آخرین قسمت همه‌شان را دیدم، با خیال راحت، بنویسم. و حالا بالاخره بعد از این که مسئولان محترم [...]! این امکان فراهم گشت. 
 ۱- یک وجب خاک:
اصولاً برهمگان روشن است که شبکه‌ی سه، متخصص ساخت سریال برای گروه سنی «الف» می‌باشد!
همه‌ی بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها، ییهو هوار می‌شود روی سر آدم خوب‌های سریال که از بس خنگند، اعصاب آدم را مورد عنایت قرار می‌دهند! و در قسمت آخر، ییهو، همه‌ی گرفتاری‌ها تمام می‌شود. آدم خنگها، باهوش می‌شوند. آدم بدها، شکست می‌خورند و همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود. البته بازهم خدا را شکر که مجبور نشدیم در قسمت آخر، دایی‌جان و پسر و آقای مهندس را لباس دامادی به تن، همراه عروسانشان، ببینیم!
 ۲- اغما:
*- یک سوال داشتم:لباس کدام بچه میلیاردری، این قدر ضایع است؟! نه! منظورم این نیست که توقع بی‌جا از رسانه ملی داشته باشیم! ولی لباسهای "رز" حداقل در مقایسه با یه دختر پایین شهری مثل "مریم"(در یک وجب خاک)هم خیلی افتضاح بود. مخصوصاً پیراهن مردونه و دامنهای جواتی که توی خونه می‌پوشوندنش! یعنی طراح لباس، شاهکار کرده‌بودا!
**- آاوو... چه "دکتر پژوهان" خوش تیپی!
***- رابطه‌ی دکتر پژوهان و دخترش، حرص آدم را به واقع، درمی‌آورد! مثلاً با خبر ناگهانی تصادف دختر، دیدید چه راحت کنار می‌آید؟! یا موقع مرگ مولود چه "بده-بستان" بی‌مزه‌ی یخی دارن؟!
****- اما صحنه‌ی روبه‌روشدن "دکتر پژوهان" و "آقای موسوی"، در بیمارستان، بعد از تصادف پری، خیلی بانمک بود!
*****- بین همه‌ی صحنه‌های شاهکار این فیلم، اون سکانس، الیاس و گربه خیلی معرکه بود. بیچاره گربه‌هه، بیچاره حامد کمیلی! چه طوری گرفته بودن این صحنه را؟!!
******-آقا! این شیطون، در عرض 2سال خیلی پیشرفت کرده بودا! توی «او یک فرشته بود» یه آیه که می‌خوندن، آتش می‌گرفت و می‌رفت. اینجا، خودش نماز می‌خوند! آیه می‌گفت! خدا به‌خیر بگذرونه چند سال دیگه را!
 ۳-شکرانه:
من، نه "دختر دبیرستانی"بودم که این سریال را به خاطر «پوریا پورسرخ»ش ببینم. نه «پسر جوون» بودم که جاذبه‌ی دختر تاجیکی فیلم با اون مژه‌های بلند فردار، بنشاندم پای فیلم و نه از خیلی عظیم عاشقان سینه‌چاک "صدا و سیما"ی جناب ضرغامی(!)، که بشینم این سریال را ببینم. پس انتظار بی‌خود نداشته باشین لطفاً!!
 ۴-میوه‌ی ممنوعه:
منم 206قرمز براق می خوااام!*- عشق من! جذاب. پر کشش. جیغ‌درآر(!) همه‌ی اینها تا قبل از سه قسمت آخر. که حرص‌درآر، خسته کننده، فول تصنعی، و کشدار بودن.
**- چه برقی می‌زنه این 206 ِ«هستی»جون!... منم 206 ِ قرمز براق می‌خوااام!!...
***- اون قسمت آخر را با زور دیدیم. بس که تصنعی بود. اون شعارهای مسخره‌ای که به عنوان دیالوگ توی دهان «قدسی» گذاشته‌بودند در رابطه با ملت و دولت و محبت و این حرفا... یا توی بیمارستان. حرفهای آخر «حاج فتوحی» به «هستی» و از همه مسخره‌تر قبول شدن «سینا» در کنکور! همه چی به خوبی و خوشی تموم شد...
****-  چه اشکی ریخت. «هانیه‌ توسلی» بیچاره در این فیلم! قسمت سوم از آخر، کلاً روی اشکهای «هستی»، می‌گشت!
*****- حیف بود سریال به این خوبی، این طوری حروم بشه. واقعاً حیف بود.(لینک مرتبط:اعتراض بازیگران میوه ممنوعه به سیما) اما بازم خدا را شکر که مجبورمان نکردن عروسی «هستی» و «فرزاد» را ببینیم وگرنه دیگه واقعاً که...
 ----> آهان! حالا می پرسید این تیتری که برای این پست زده‌ام چه ربطی داره؟!... داره!...
دقت کردین، مدتیه رسانه‌ی ملی بدجور گیر داده به عشق های مثلثی؟! در خیلی از سریالها و فیلمهاشون سه نفر را معرفی می‌کنند که دونفرشون یکی را دوست دارن. یا یک نفر، یکی را دوست داره و فکر می‌کنه یکی دیگه هم اون یکی را دوست داره! یا یک نفر، یکی را دوست داره، اونم یکی دیگه را دوست داره! یا.... مثال؟! این هم چند مثال کوچک...
راه بی‌پایان: منصور-غزل-ابوالحسنی/ زن ابوالحسنی-ابوالحسنی-غزل؛ یک وجب خاک: ایاز-مریم-مهندس؛ اغما:دکتر جودت-دکتر بردیا-دکتر پژوهان/ آقای موسوی-پری-الیاس؛ میوه ممنوعه:فرزاد-هستی-حاج‌آقا فتوحی

لینکهای مرتبط: درخشش علي نصيريان در نقش يك دلباخته ريش سفيد، گفت‌وگو نويسي از مدار صفر درجه تا ميوه ممنوعه، جرح و تعديل سريال حسن فتحي در حد معمول است، الیاس جهود بهتر است یا سوسک مانا؟، افشین یدالهی و ترانه میوه ممنوعه!،مصاحبه با هانیه توسلی

نوشته شده توسط نفیسه در 11:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
وقتی که من عاشق شدم....

2سال گذشت!... دوستش دارم. دوست دارم این «دنیای کمکی» را! این چهار دیواری اختیاری را! که گاهی یک پله است، یک دریچه شاید، یا حتی یک مرهم... حالا دیگر عادت کرده‌ام به‌اش. به گواهی این سایت(+)، بدجور عادت کرده‌ام به این تریبون دوست‌داشتنی... اینجا می‌توانم بنویسم، آن‌طور که می‌خواهم. می‌توانم فریاد بزنم، از ته ته حنجره... می‌توانم بشنوم، آن حرفهایی را که می‌خواهم... این جا جهانی دیگر، است. جهانی به موازات دنیای حقیقی، می‌توانی سنجاقش کنی به دنیای واقعی‌ات. این بهترین راه است. می‌توانی لحظه‌های از دست رفته‌ی دنیای حقیقی‌ات را اینجا، بازیابی کنی. اینجا، هیچ وقت برای گفتن حرفهایت، دیر نیست... تولدت مبارک!!
من به دنبال چه هستم؟!... نمی‌دانم! چیزی شبیه لذت زندگی شاید. آرامش، رضایت، موفقیت و پله.  پله‌هایی برای صعود. من عاشق این دنیای کمکی هستم. نه! حل شدن در دنیای مجازی را نمی‌خواهم. من هر دوی این دنیاها را با هم می‌خواهم. شخصیت مجازی‌ام، همان است که واقعاً هستم. گاهی هم آن طور است که آرزو دارم باشم. بستگی دارد، شما از کدام زاویه به من و  این  وبلاگ نگاه کنید!
ما آدم‌ها، خیلی عجیبیم. خیلی پیچیده، خیلی وابسته به شرایط، خیلی... ما n -بعدی هستیم اما گاهی این حقیقت وحشتناک را فراموش می‌کنیم. بدجور فراموش می‌کنیم و آن‌وقت، دوستمان را، دشمنمان را، او را، محدود می‌بینیم و دقیقاً همینجاست که می‌شکنیم و شکسته می‌شویم... اما اینجا می‌شود بازی کرد با این ابعاد. می‌شود بزرگشان کرد یا کوچک. اصلاً، می‌شود فریادشان زد، فریاد زد که: آهااای آدم‌ها، n-بعدی‌ام ببینید، لطفاً!...
عاشق قدم زدن در کوچه، پس کوچه‌های این دنیای بی‌انتهایم... دیوانه‌ی پرسه زدن در کوچه‌‌های 11پیچ و 1000خم وبلاگستان‌ام، گشت‌زدن در فلیکر و بازنگار و بالاترین و دیگ و دلیشس و...  و من تکثیر می‌شوم... وه که چه لذتی دارد این مکثر شدن!... آب خنکی‌ست شاید، بر عطش جاودانگی، بر میل صعود، نمی‌دانم...
دوستش دارم به خاطر همه‌ی دوستی‌های جدیدی که بدون آن، امکان‌پذیر نبود، به حرمت حس‌های نابی که فقط از این طریق می‌شد تجربه‌شان کرد، به خاطر تحولات عظیمی که برایم به ارمغان آورد، به  بهانه‌ی هیجان‌های عجیبی که تکانم داد. دوستش دارم. همین!...

 پ.ن :پستهای ویژه تولد یک سالگی:(+)(+)

نوشته شده توسط نفیسه در 11:3 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
این یک یادداشت کاملاً شخصی‌ست!

آدم، گاهی دلش می‌خواد آرزو کنه، بچه‌ها هیچ‌وقت بزرگ نشن! همیشه توی رنج سنی 1تا 7سال بمونن.بس که دوره‌ی قشنگیه. یه جورایی، کشف و شهوده شاید! و کمک به این کشفیات چه لذتی داره واسه ما بزرگترها! اول آواها، بعد کلمات، بعد جملات کوتاه نیم‌بند و سوالات بامزه...

حقیقتش، من زیاد از بچه‌های زیر 6ماه خوشم نمی‌یاد! یعنی این طوری که بقلشون کنم و اینا را دوست ندارم ولی بعدش... این طوریام نیست که هر بچه‌ای ببینم، قند توی دلم آب بشه! در این موارد، یه خورده ناسیونالیستی عمل می‌کنم!... این یکی، دو ساله هم که شدم عکاس شخصی این خانوم! هروقت که پیشم باشه، دوربینم هم کنار دستمه برای لحظه‌نگاری! خلاصه که دیوونه‌شم! نمی دونم تابه حال چندگیگ عکس و فیلم ازش گرفتم ولی باید زودتر یه چرخی توی این عکسا بزنم برای چندهفته‌ی دیگه که تولدشه و من هرکاری هم که داشته باشم کنارمی‌ذارم تا بتونم حتماً حتماً توی تولدش باشم. آخ یکتای عزیز من کجایی که دلم برات یه ذره شده؟!!...

پ.ن: خُب آدم، گاهی دلش می‌خواد یه پست خیلی شخصی بنویسه! اشکالی داره؟!...

پ.ن ۲: این پست بهانه‌ای بود برای معرفی فتوبلاگ جدیدم در فلیکر که یک عالمه عکسهای ناب و بانمک داره!

 

نوشته شده توسط نفیسه در 14:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
یک خودزنی دیگر: ناگفته‌های دوران دانش‌آموزی‌ام!

اگر این وبلاگ را دنبال کرده باشید، می‌دانید که بازی‌های وبلاگی را خیلی دوست دارم و معمولاً بازی می‌کنم. اما در این مدت رخوت که زیاد حوصله‌ی وبلاگنویسی ندارم و معمولاً پستهای کوتاه می‌نویسم، چند بازی را از دست داده‌ام. بازی «بهترین پستها»، بازی «میهن» و چند بازی کم دامنه که یادم نیست. اما وقتی «هما» دعوت می‌کندم به بازی، خُب نمی‌توانم «نه» بگویم دیگر! مخصوصاً که بازی‌اش طوریست که حس نوستالژیای آدم را قلقلک می‌دهد!... باید از مدرسه هایم بنویسم... بفرمایید، یک «خودزنی» دیگر!...

1- مهدکودک  - تقریباً عصر دایناسورها!
دقیقاً یادمه... پدر، بغلم کرد. نشاندم روی تاقچه‌ی کنار اتاق. گفت: می‌خوایم بگذاریمت مهدکودک!... بعداً فهمیدم که به دودلیل این تصمیم گرفته‌شد. 1- شیطنت‌های من و برادر کوچکتر، مادر را دیوانه کرده‌بود. 2- برادر کوچک را زیادی اذیت می‌کردم!... چند روز بعد از یک مسافرت عجیب به دبی( که من و داداش، هردو، نصف سفر را تب داشتیم و یک بار هم نزدیک بوده مرا بدزدند). بلوز، شورت سفیدرنگی که از همانجا خریده بودیم و خیلی دوستش داشتم را پوشیده بودم. یادمه کنار کلاس ایستادم و تمام مدت گریه کردم! خاله سهیلا و بچه‌ها برایم شعر خواندن و هرکاری که توانستند انجام دادند ولی من هیچ کاری به جز گریه مرتکب نشدم!! بعداً البته عادت کردم و یک سالی، کم و بیش، مهدکودک رفتم. تولد 5سالگی در مهدکودک، نوید، کیک و...

2- آمادگی(پیش دبستانی)- کمی پس از عصر دایناسورها!!
مقنعه سفید با یک ربان سبز، یک کلاس تاریک که هیچ پنجره ای نداره، کلاس سبز، شلوغ ترین کلاس آمادگی، من اما آرامم، «مامان! چرا اسم منو "زهرا" نذاشتی؟!... منم جایزه می خوام!»، صف های اول صبح، «کلاس سبز، به دلیل شلوغ کردن های زیاد، ده دقیقه توی حیاط می ایستند...»، پالتوی مشکی بلندم را با خزهای لب آستین و آستر آلبالویی خیلی دوست دارم. قرار است بالای صف، دکلمه بخوانم. صدایم می لرزد، دستها، در جیب پالتو، سر پایین، شعر را سریع می خوانم و تمام!

۳- دبستان- عصر پارینه سنگی، حدوداْ!
یک دبستان بزرگ قدیمی. طبقه دوم مخصوص کلاسهای چهارم و پنجم است، می ترسم بروم بالا، حس می کنم ایوانش به سمت حیاط کجه و آدم لیز می خوره!
کلاس اول، خطم خیلی خوبه! این را بابا می گوید و خودم! حسرت یک ستاره برای خط خوب، می ماند به دلم. شیما، بچه یکی یکدانه ی لوسی است که نمی دانم چرا دوستم است! سر کلاس، در گوشم، جوک می گوید با هم می خندیم. معلم بیرون می کند هردویمان را. پشت در کلاس ایستاده ایم. باز خواب دیشبش را برایم بلند بلند تعریف می کند. معلم کلاس کناری عصبانی می شود. به معلممان می گوید. معلم، یک سیلی به من می زند و به هر دویمان اجازه ورود به کلاس می دهد. به مامان و بابا هیچ چیز نمی گویم ولی دلم گرفته است بدجور...
کلاس چهارم، دعوای برسر عینک! کتاب خواندن را خیلی دوست دارم. زیر نور چراغ خواب! دعواهای مامان هم فایده ندارد. عینکی می شوم... دوست ندارم عینک بزنم... به آرزوی دیرینه ام می رسم. مبصر کلاس سومی ها می شوم.از بد- از خوب...
کلاس پنجم، خانوم کلانتری را خیلی دوست دارم. پولهایمان را روی هم می گذاریم و یک نیم سکه می خریم برای روز معلم، ریحانه ارگ می زند، ما هم گروه سرودیم... بستنی های دوقلو، ریحانه علیخانی، ساناز سیدرصاف، پگاه و پردیس... اینها قسمتی از خاطرات دبستانم اند.

۴- راهنمایی- دوران حیرت باستانی!
انتخاب می شوم برای مسابقات آمادگی جسمانی، دراز و نشست، بارفیکس، مسابقات هندبال، مدیری که حرف زدن باهاش، دل و جرئت می خواهد، خانم مشرف، تغییر مدرسه، مدیری که بچه ها، دست می اندازند گردنش در زنگ تفریح!، تعجب، حیرت، نمی فهمم این بچه ها را چرا؟!، ستاره با صورت سفیدِ کک، مکی و موهای چتری توی صورت، رها، پدیده... نقاشی می کشم...

۵- دبیرستان و پیش دانشگاهی - دوران هر کاری به جز درس!
دبیرستان غیرانتفاعی ف.، خانم مظفری، سختگیری های اعصاب خوردکن، شلوغترین کلاس مدرسه، سیاست، روزنامه،انتخابات، 18خرداد، سیدمحمد خاتمی، یک دیوار اتاقم پر می شود از عکسهای رئیس جمهور محبوب و روزنامه های دوم خردادی، بحثهای سیاسی، تمبر و بی تربتی فیل و موس شکلات بین راه، عشق نوجوانی، دفتر خاطرات، دفترهای خاطرات، آرامم، خیلی آرام، رشته ریاضی، افسردگی، آقای نقبایی، آقای هداییان، خانم قودجانی، خانم عزیزالهی، آقای نوحی و عینک شکسته و اعصاب داغان و دزدگیر گل و بلبلی ماشینش، گروه آریان، پرواز، آزرم، صبا، من، تریا، گروه گلنوش و پریا و نسیم و... شهاب، اژه ای، دعوا، ماهگرد دوستی(!)، چت، چه سوژه های خوبی اند اینها برای خندیدن و مسخره کردن!... شیوا، شادی، شبنم، غزال، پریسا، بهناز، نرگس، مهسا، کاریکاتور، نقاشی های من گوشه کتابهای بچه ها، جوش، اعصاب خورد، آرابو، کارین، خانم ناظم، اسم خانم ناظمِ چاق قد کوتاه که مانتوهای جوات می پوشه و زیر بقلش پاره است(البته بعداً خوش تیپ می شود!) را گذاشته ایم: سیب زمینی، «سیب زمینی، هی هی!»، «لب، لب، لب تو گل اناره!»، بزن و بکوبهای زنگ تفریح، «مست خوردین، عرق کردین؟!»، کنکور، تست، کلاس، وقت کم، آرام، تمام...
پ.ن :از کسی دعوت به نوشتن نمی‌کنم چون از این سیستم دعوتی خوشم نمی‌یاد. هرکس دوست داشت بنویسه...

نوشته شده توسط نفیسه در 16:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم مهر 1386
پرسه در وبلاگستان!
گاهی اوقات آدم همین طوری الکی تو مود ِ وبلاگنویسی نیست! یعنی وقتی آدم زیاد وبگردی می‌کنه، سطح سلیقه‌اش بالا می‌ره و دیگه راضی نمی‌شه هر چرندی را توی وبلاگش بنویسه.(راستییک راه دیگه واسه نوشتن این چرندیات وجود داره! یک وبلاگ دیگر در وردپرس عزیز افتتاح نمودیم که فعلاً البته در مرحله‌ی آزمایش می‌باشد!) واسه همینه که علی‌رغم اینکه دوست دارم وبلاگم به‌روز باشه، گاهی چند روز چیزی نمی‌نویسم و فقط به شدت ستون لینکهای روزانه را آپ می‌کنم. تازه اگه جا داشتم که دوبرابر لینک می‌گذاشتم! گاهی آن قدر مطالب جالب و خواندنی پیدا می‌کنم که حسابی ذوق‌زده می‌شم! اما حیف که صفحه به اندازه‌ی کافی شلوغ هست.

عاشق وبلاگهایی‌ام که یه جورایی متفاوتند. مثل «یک پزشک» که خیلی وقتها آدم را حسابی غافلگیر می‌کند و تو می‌مانی انگشت حیرت به دهان که این بشر چه قدر برای وبلاگش وقت و نیرو می‌گذارد و گاهی حتی غبطه می‌خوری به اینهمه برنامه‌ریزی و کار حرفه‌ای دقیق. یا مثلاً وبلاگ «حسین نوروزی و بانو» که یه جورایی آدم را یاد روابط عقشولانه‌ی داو ِنه و یاسمن گل‌بانوی پاورچین می‌اندازد! یک وبلاگ که آقا می‌نویسد و فقط، خانوم حق کامنت گذاشتن دارد و ما فقط می‌توانیم شاهد معاشقه‌ی این زوج خوشبخت باشیم! از وبلاگهای آی‌تی که دیگر نمی‌توانم چیزی بگویم!(وبلاگهایی مثل عصرونه، دکتر مزیدی و ...) به نظرم وبلاگهای آی‌تی مفیدترین وبلاگهای وبلاگستان اند. آدم را حسابی سر ذوق می‌آورند و در عین حال، یکجور عطش به دانستن و یادگیری بیشتر را در آدم ایجاد می‌کنند و اینگونه می‌شود که تا سربلند می‌کنی، می‌بینی چندساعتی گذشته و تو فقط داری از یک وبلاگ به وبلاگ دیگری می‌روی و بازیچه‌ی دست لینکها شده‌ای! اما شخصاً حسابی حال می‌نمایم با این راسته‌ی وبلاگستان که به شدت نیز درحال گسترش است. فایرفاکس بازی‌ام هم به خاطر غرغرهای همین وبلاگها بود دیگر! حالا هم باید لینوکس نصب کنم! از این دسته که بگذریم، دسته دیگری از وبلاگها هم هستند که دوستشان دارم فقط به خاطر قالبشان. قالب واقعاً ویژگی مهمیست...

اما امان از این سایتهای اشتراک لینک که آدم را دیوانه می‌کنند مخصوصاً وقتی مدام با اون صفحه‌ی خوشگل «کاربر گرامی...» روبه‌رو شوی یا هر لینک جذابی، یک ویدئو باشد که مجبور شوی با این اینترنت ذغالی، روزهااا منتظر دانلودش بنشینی! اصلاً ببینم! مگر می‌شود با این پهنای باند وسیع(؟!)، در سایتهایی مثل دیگ، بالاترین، بازنگار و خوشمزه گردش نمود؟! خجالت نمی‌کشید از اینترنت یک همچین انتظاراتی دارید؟!...

نوشته شده توسط نفیسه در 6:25 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم مهر 1386
شادی‌های کوچک و خوشبختی‌های بزرگم آرزوست!
- «بسیاری از مردم، شادی‌های کوچک زندگی را به امید خوشبختی‌های بزرگ از دست می‌دهند.»*
- و بسیاری دیگر، به شادی‌های کوچک زندگی قناعت می‌کنند و برای همیشه در آرزوی خوشبختی‌های بزرگ می‌مانند.
- چه رنج عمیق و حسرت بزرگی در این دو نهفته است...

(*):قسمتی از تیتراژ آغازین برنامه «بازهم زندگی»

نوشته شده توسط نفیسه در 5:45 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم مهر 1386
بلاگفاجان! فایرفاکس را دریاب!
مدتیست با فایرفاکس کارمی‌کنم. خیلی کیف دارد ولی یک مشکل اساسی: بلاگفا با فایرفاکس سازگار نیست! یعنی: فایرفاکس دکمه تایید نظرات بلاگفا را تشخیص نمی‌دهد! صفحه پست جدید هم ناقص می‌آید. قبلاً برای بلاگفا، استثناً از IE استفاده می‌کردم ولی سه،چهار روزیست IEام از کار افتاده! نتیجه اینکه اگر می بینید نظراتتان تایید نشده، فقط به همین خاطره.
راستی سرعت دانلود KB/sec 1 دیده‌بودید تا حالا؟! (به خاطر به کاربردن کلمه "سرعت" برای این مقوله، از همه شما عذرخواهی می‌کنم!).
این روزها عجیب در آرزوی دیدار وزیر محترم پست و تلگراف و تلفن می‌سوزیـــم!
(-چی؟! – آهان! - دوستان می‌گویند: "فناوری اطلاعات و iT یا یه همچین چیزی!- برو بابا همون اسم قبلیه، برازنده‌تر بود!)

لینک پست در بالاترین(+)-۲۵ کلیک،۳نظر

-------------> مشکل حل شد، تغریباً:حرکت به سمت ASP.NET 2.0

نوشته شده توسط نفیسه در 8:21 | Balatarin | | لینک به این مطلب