تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
بوی حلوای شیرازی می‌دهد این ماه!
رمضان را دوست دارم و ندارم!... قبلش، حس خوبی نیست. سخت است دل‌کندن از خوردن‌های گاه‌و بی‌گاه! سخت است تغییر ساعت زندگی... اما بعد، وقتی شروع می‌شود... عاشق وقت افطار و سحرم. یک حس قشنگ و پاکی در این دو زمان جاریست که همیشه دلم برایش تنگ می‌شود. یک جور سرخوشی خاص، مخصوصاً وقت افطار، یک جور شادی و روحانیت هست که روح آدم را آرام می‌کند... عاشق حس خوبیم که موقع نوشیدن آب جوش افطار، تمام وجود آدم را تسخیر می‌کند. دیوانه‌ی ربنای شجریان و بعد، اذان مغرب‌ام که انگار با همیشه فرق دارد... رمضان برای من بوی حلوای شیرازی می‌دهد. (یک جور حلوای طلایی رنگ خوشمزه که با تخم‌مرغ و شکر بیشتری، نسبت به حلواهای معمولی، درست می‌شود. بوی غم نمی‌دهد، شادِ شاد است!)... حتی می‌خواهم اعتراف کنم که سریالهای رمضان را هم دوست دارم، هر چه که باشند، همین که پتانسیل یک دلخوشی کوچک را دارند و آدم از سر کنجکاوی‌ هم که شده، انتظار دیدنشان را می‌کشد، بس است... رمضان است و دورهم جمع‌شدن‌های وقت افطار... رمضان ماه دیگریست... رمضان ماه دوست‌داشتنی‌ایست و این را وقتی می‌فهمی که تمام می‌شود و تو آن موقع، حس یک مسافر را داری که از شهری دیگر، از یک مسافرت دلنشین، به خانه بازگشته، انگار یک دفعه، در دنیای مسخره‌ی قبلی رها می‌شوی... البته که این حس هم چند روزی بیش به طول نمی‌انجامد و دوباره... عادت می‌کنی... و چه مرهمی‌ست این «عادت کردن»...

نوشته شده توسط نفیسه در 6:43 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
شوی صدا و سیما با هنرنمایی فرزاد حسنی-سهیلا آرین و احسان علیخانی-لوچیانا(فاطمه)!
اطلاعیه سازمان صدا و سیما: به چند نفر خانم تحصیلکرده‌ی پولدارِ خارجیِ مسلمان‌شده‌ی از دنیا گذشته، برای ورژن‌های مختلف برنامه‌ی «کوله پشتی»، نیازمندیم!
تا به حال،  سعادت دیدن دو قسمت از برنامه‌ی بی‌نظیر «ماه عسل» را داشته‌ام! برنامه‌های یکشنبه و دوشنبه با حضور جواد رضویان و خانم مسنی به نام لوچیانا که یک دورگه‌ی ایتالیایی-آلمانی مسلمان‌شده بود.
 الف- جواد رضویان اصولاً پتانسیل بالایی برای خنداندن مخاطب دارد و این می‌تواند سرپوش خوبی باشد برای اجرای تهوع‌آور جناب علیخانی. با آن فیگورهای حسنی‌وار و آن سوالات عجیب، غریبِ زرد!... گفت‌و گو، با سوالاتی درباره زندگی شخصی رضویان، این که چه طور خواستگاری رفته، چی گفته و ... آغاز می‌شود و خُب آن پتانسیل عجیب، باعث می‌شود که سوالات مسخره مجری، با جوابهای با نمک رضویان همراه شود و هرچند دقیقه یکبار تو را غافلگیر کند! وسط خنده‌های تو، اما مجری به فکر «عبرت گرفتن جوانان» است. کنار هر بخش از حرفهای میهمان یک «تبصره‌ی عبرت» اضافه می‌کند تا حرصت را درآورد! بعد هم برای اینکه همه‌ی "بی" یا "کم" ایمان های جامعه، متحول شوند، چندین بار صحنه‌ی نمازخواندن رضویان را در لوکیشن پاورچین درحالی که بقیه مشغول تماشای فوتبال اند پخش می‌کنند!... بخش پایانی گفت‌وگو طبق معمول، مختص پرسش از اعتقادات شخصی میهمان و سمفونی اشکریزی مجری و میهمان است و برنامه با کلوزآپ صورت اشک‌آلود جناب بازیگر طنزِِ معتقد برای «آمدن او» تمام می‌شود... حرکات و صحبتهای رضویان، باورپذیر است اما عکس‌العملهای اغراق‌شده‌ی مجری، همه چیز را خراب می‌کند و تو آرزو می‌کنی کاش برای این قبیل برنامه‌ها، مجری نمی‌گذاشتند!...
ب- متاسفانه اول برنامه را درست ندیدم ولی تا انجا که فهمیدم، لوچیانا (متاسفانه فامیلی‌اش را یادم نیست.) خانم 70ساله‌ایست، متخصص پوست که سالها پیش، با همسر ایرانی‌اش به ایران می‌آید، مسلمان می‌شود و حالا در ادامه‌ی پروژه‌ی ارشادی بی‌نظیر صدا و سیما (برنامه‌ی سهیلا آرین و فرزاد حسنی را که یادتان هست؟! پارسال همین موقع‌ها بود. صحبتها و اشک ریختن‌های میهمان و عکس‌العملهای مسخره‌ و اغراق‌آمیز مجری. بعداً  CDاش را روانه‌ی بازار کردند، چند بار تکرارش کردند و خلاصه تا توانستند، قضیه را لوث کردند!) به تلویزیون می‌آید تا ما «بچه مسلمان»ها را که در ایمانمان «سست»یم، ارشاد کند و مشکلات جامعه حل شود از بیخ! خلاصه خانم محترم که قبلاً در کشورش خیلی پولدار بوده و حالا «دنیا برایش ارزش ندارد»، از ایمانش می‌گوید از اینکه در شهرهای مختلف طبابت می‌کرده. مدتی هم در مشهد بوده، صبح‌ها طبابت می‌کرده و شبها، سیاه می‌پوشیده، از اتاقش در هتل پایین می‌امده، از لابی و سالن دنسینگ می‌گذشته و می‌رفته زیارت... بعد هم که همان پروسه‌ی «اشک من، اشک تو»ی مجری-میهمان و اعصاب داغان مخاطب!...
-اشکهای «مردی با عبای شکلاتی» هنگام نام‌نویسی برای دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری، سرآغاز یک «مُد» شد. مدتیست مسئولان محترم فکر کرده‌اند با اشک ریختن جلوی دوربین، همه‌ی کارها درست می‌شود. سیاستمدار، بازیگر، مجری و... در زمانهای حساس زور می‌زنند تا دو قطره اشک بچکد و تمام. دوستان! کمی هم به ضرب‌المثلهای شیرین فارسی که در این لحظات در اذهان مخاطبان پدیدار می‌گردد، فکر کنید: «اشک تمساح»، «هر گردی، گردو نیست»، « کچل نشو که هر کچلی خواهان نداره» و...
نوشته شده توسط نفیسه در 5:48 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
عادت می‌کنیم...
- رنگ سیاه را دوست ندارم اما... یک روز سیاه می‌پوشد این وبلاگ به حرمت یک سال و اندی قلمزنی که... به خاطر رویاهایی که... به خاطر...
- امروز یکشنبه است و نیست...
-می‌گویم: تمام شد. همین؟! یک نفر را هم که از کار برکنار می‌کنند، حداقل یک مراسم تودیع برایش می‌گیرند!
- می‌گوید: من هم نمی‌دانم.
- می‌خندم!
- به خودم می‌گویم: تو هم جدی گرفتی کار را ها! بی‌خیال بابا! آن موقع که بودید، برایتان تره هم خورد نمی‌کردند، حالا مراسم تودیع بگیرند برایتان؟!... زرررشک! دختر کوچولوی خوش‌خیال!!... آنها «عاشق» نیستند... این کار برایشان هیچ فرقی با ریاست یک کارخانه بیسکوییت‌سازی ندارد! گیرم محصولش کمی فرق دارد...
- حکم اسکیت بازی را داریم که در یک مسابقه‌ی نمایشی شرکت می‌کند. تمرین... آماده... Start!... سر می‌خورد، از کنار میله‌ها می‌گذرد، تا پایین سراشیبی می‌آید، سرعت گرفته... آماده است که وقتی به سکوی پرتاپ رسید، از زمین جدا شود، اوج بگیرد، در هوا حرکات نمایشی انجام دهد و ... درست در لحظه‌ی کنده شدن از زمین.. گودالی‌ست، چوبی(!)، دستی، شاید... و سقووووط...
 - چند روز پیش، این متن را در وبلاگ لیلی دیدم و چه قدر زیبا بود...
دل من می‌سوزد که قناری‌ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را...
آه، کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید*
* حمید مصدق
-دل کندن اصولاً کار سختی‌ست... دل کندن از کارهایی که برایت عادت شده‌اند... خاک کردن ایده‌هایت، فراموش کردن رویاهایت از آن هم سخت‌تر است... اما... دیری نمی‌پاید که بر همه‌ی این افسوس‌ها و دلتنگی‌ها، می‌خندی، مسخره‌شان می‌کنی درست زمانی که مشغول دل بستن‌ای به عادتی دیگر... «عادت می‌کنیم» و این حقیقتی‌ست بس دردناک....
نوشته شده توسط نفیسه در 4:57 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم شهریور 1386
پراکنده از کودک فهیم و مدار صفر درجه و مرگ!
- چلچراغ این هفته، پربار بود!... بازگشت کودک فهیم که البته، وقتی شروع می‌کردی به خواندنش، بوی کهنگی می‌داد ولی آخرش یک شوک اساسی بود!... گاو خشمگین را اصولاً دوست ندارم چون به نظرم خیلی بی‌مزه است و آن جسارت و شیرینی قلم «رها»یی را ندارد البته این دفعه یک کم این جسارته بود. برای همین هم توانستم تحملش کنم!... پرونده‌ی چپ‌دستها که هرچند کمی، دیر کار شده ولی شروع بانمک و شگفت‌انگیزی که منصورضابطیان برایش نوشته، این دیرکرد را از یاد می‌برد!... نشان پنجم حماقت را با آن شروع کپسولی‌اش تغریباً همیشه دوست دارم، مصاحبه‌ی علی میرمیرانی با مسعود کیمیایی، گزارش از مسابقات جت‌اسکی در خزرشهر که خیلی عالی بود، بازگشت «برخورد نزدیک از نوع سوم» که امیدواریم مثل قبلها شود و ... چلچراغ یک تکان اساسی خورده انگار، در این هفته!
- مدار صفر درجه را دوست دارم تغریباً!!... در تمام این قسمتها، من عاشق آن صحنه‌ی نفس گیر مشاجره بین سرگرد فتاحی و خانم جهانبانی، ام. عالی بود... شعر و آهنگ پایانی‌ فیلم هم که معرکه است. فوق‌العاده... عاشق شعرشم... دکتر افشین یدالهی، ترکانده دیگه!...

So Sorry to here that...- دلیل نصب لگوی کنار صفحه را اگر بخواهید باید بگویم تنها کاریست که در سوگ مرگ عزیز دوساله، توانستم انجام دهم. بیشتر از این هم فعلاً نمی‌توانم چیزی بگویم...

نوشته شده توسط نفیسه در 11:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم شهریور 1386
روز درهای بسته!
- طبق معمول زود بیدار شده‌ام تا از اینترنت شبانه استفاده کنم. کارت اینترنتم به طرز باورنکردنی‌ای بی‌رمق شده. با خودم فکر می‌کنم: « این را که تازه خریده‌بودم!»... تمام می‌شود...
- دوباره کلاس ورزشم دیر شد!... چند دقیقه دیرتر... نفس‌زنان می‌رسم. هیچ کس نیست!... کلاس امروز، استثناً تعطیل است...
- می‌روم، ببینمش و صحبت کنیم. نیست. استثنائاً امروز نیامده...
- تابستان تمام شد. هوس یک روز کتابخوانی صرف به دلم ماند. به یاد نوشته‌ی چلچراغ درباره‌ی «کوری» می‌افتم... در کتابخانه، از ترس اینکه کتابدار بگوید:«اینو نداریم. بردنش» یک لیست 6تایی از کتابهای ساراماگو و کافکا و نجف دریابندری و... می‌نویسم. به کتابدار که می‌دهم، با بی‌حوصلگی می‌گوید:« تحویل کتاب نداریم. فعلاً» و اشاره می‌کند به اطلاعیه‌ی روی میز:« به دلیل آمار برداری از کتابهای مخزن، تا بیست شهریور کتاب امانت داده نمی‌شود.»...
بعضی از روزها، «روز درهای بسته» اند. عجیب حوصله‌ی آدم سر می‌رود تا بگذرند...

نوشته شده توسط نفیسه در 13:10 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
وبلاگ‌نویس محترم! اصولی بنویس. لطفاً!
وبلاگنویسی، نوشتن برای دل است... اما این نوشتن هم اصولی دارد. «باید» اصولی داشته باشد. همیشه از دیدن وبلاگهایی که هرپست را با یک قلم(فونت) متفاوت و رنگارنگ می‌نویسند. نیم‌فاصله‌ها را رعایت نمی‌کنند. بی‌خیال علائم نگارشی‌اند. پروانه و قلب در وبلاگشان چرخ می‌زند! پیام ورود و خروج دارند. یک قالب پیش‌فرض دارند که هیچ تغییری در آن نداده‌اند و به اصطلاح «شخصی‌اش» نکرده‌اند. دیر به دیر به‌روز می‌شوند و کلاً پیداست که وبلاگنویس از سر تفنن و بی‌کاری وبلاگی ساخته و گهگاهی سری هم به‌ آن می‌زند، ناراحت می‌شوم!
باید اعتراف کنم که من نیز تا حدود چهار، پنج ماه بعد از شروع وبلاگ‌نویسی، چیزی درباره درست‌نویسی در وبلاگ نمی‌دانستم تا اینکه اتفاقی، به این پست از وبلاگ خوابگرد برخوردم. شرمنده شدم! و شروع کردم به رعایت اصول... از آن زمان هم لینک خوابگرد را در وبلاگم گذاشتم تا کمکی باشد به وبلاگنویسانی که می‌خواهند جدی، وبلاگ بنویسند!
اما چند وقتی‌ست بازی‌ جدید و مفیدی آغاز شده که هدف والایی هم دارد و آن بازی «الفبای وبلاگ‌نویسی» است. بیایید به گسترش درست و اصولی نوشتن در وبلاگستان کمک کنیم...
نوشته شده توسط نفیسه در 20:1 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
باز هم زندگی» کن!
    TinyPic image

« بازهم زندگی» را دوست دارم. تیتراژ ابتدایی، آهنگ متن و پایانی‌ و آدمهای جالبی که انتخاب می‌کنند. همه‌چیز متفاوت، ضد کلیشه و جالبه. البته که گاهی اجرای بیژن بیرنگ، زیادی اغراق‌شده است و فاصله‌ی زیاد بین ضبط برنامه و پخشش کمی ضدحاله ولی در کل برنامه‌ی فوق‌العاده‌ایست که کمتر هفته‌ای می‌توانم از دیدنش صرف نظر کنم. همه‌ی برنامه‌هایشان از جمله برنامه‌های با حضور: استاد دانشگاه بازنشسته و علی واکسیما و جوان کلاژکار، نجف دریابندری و فاطمه راستکار، محمدعلی اینانلو و دکتر بسکی، محمد صالح علاء، پیمان ابدی و... واقعاً برنامه‌های جالبی بودند.
اما برنامه‌ی این هفته، درباب « دیوانگی» بود. بیژن بیرنگ در پایان، متن زیبایی را با احساس فراوان خواند که نتوانستم به راحتی از کنارش بگذرم. نوشتمش...

به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر سفر نکنی. اگر چیزی نخواهی. اگر به اصوات زندگی، گوش ندهی. اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. زمانی که خودباوری را در خود، بکشی. وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر برده‌ی عادات خود شوی. اگر همیشه از راه تکراری بروی. اگر روزمرگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افرا ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی.
تو، به آرامی، شروع به مردن می‌کنی. اگر هنگامی که با شغلت، با عشقت، شاد نیستی، آن را عوض نکنی. اگر ورای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی. اگر ورای رویا نروی. اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار درتمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی کن. امروز مخاطره کن. امروز کاری کن. نگذار به آرامی بمیری. شادی را فراموش نکن... امروز، امروز... بازهم زندگی کن...

نوشته شده توسط نفیسه در 6:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه نهم شهریور 1386
مشترک گرامی! این نگاه زنانه-مردانه‌ات حالم را به‌هم می‌زند!
            
---> پست، تصحیح شد!
وبلاگ نویسی اصلاً چیز خوبی نیست، اگر ظرفیت نداشته باشی، یا عشق نویسندگی‌ات زیاد باشد، سریع معتاد می‌شوی! و آنوقت اگر بخواهی که ننویسی، اگر بخواهی حرفهای دلت را فرو بدهی و چیزی نگویی، حس خفگی رهایت نمی‌کند. وسوسه نوشتن حرفهای توی دلت، دیوانه‌ات می‌کند تا اینکه بالاخره تصمیم می‌گیری که بنویسیشان...
این روزها به یک نتیجه‌ی مهم رسیده‌ام. این که خیلی از مشکلات ما به خاطر نگاه صرفاً جنسیتی، زنانه-مردانه، حاکم بر جامعه‌مان است.(نوشتم جامعه‌مان. چون تجربه زندگی در جوامع دیگر را ندارم. همین.) و تو اگر بخواهی فراجنسیتی نگاه کنی، متهم می‌شوی به ...
تو نرمال رفتار می‌کنی. همان‌طور که رفتارهای خشک و سرد را نمی‌پذیری، حالت از عشوه‌های دخترانه در مقابل جنس مخالف، نیز به‌هم می‌خورد. دوست داری وقتی مجبوری در یک جمع مردانه، شرکت کنی، حضورت یک "وصله ناجور" نباشد. نگاهت را تصحیح می‌کنی. کمی ساده برخورد کنی. باهاشان می‌خندی، دوست داری راحت باشی و راحت باشند. بعد...
تو نگاهت را تصحیح کرده‌ای. آنها چه؟!... تو فراجنسیتی نگاه کرده‌ای به این توهم که نگاه آنها هم همین است و حالا... فکر می‌کنند تو از مذهب و عرف چیزی نمی‌فهمی!! انگار هرکس ریش دارد یا چادر سر می‌کند مسلمان است و بقیه... به خودشان(خودش؟!) اجازه می‌دهند شخصیتت را خورد کنند.
 کاش همه‌مان، یاد بگیریم این‌قدر جنسیتی نگاه نکنیم، ما که نسل جوانیم و همیشه معترض به  "نگاههای اشتباه". ما که  به "تفکرات عصر حجری" برخی نسل دومی‌‌ها می‌خندیم، ما که خودمان را مُبَرا می‌دانیم، همیشه!...
نمی‌دانم، شاید کمی تند رفته‌ام. معلوم است که منظور خاصی از "جمع بستن" ندارم چون هنوز آنقدر بی‌انصاف نشده‌ام که همه را به یک چوب برانم. ولی آنقدر اس‌ام‌اس‌ا‌ش دیوانه‌ام کرده‌بود که اگر اینها را هم، نمی‌نوشتم...
-مسخره‌است. نه؟!
-نه! اینجا ایران است!
-نه! اینجا اصفهان است!
-------پی‌نوشت:
1 - منظورم از «نگاه جنسیتی»، زنانه-مردانه کردن افراطی است. یعنی جداسازی‌های بی‌مورد... یعنی وقتی داری با من حرف می‌زنی، به جای اینکه فکر کنی داری با یک «انسان» حرف می‌زنی، فکر کنی داری با یک «دختر» صحبت می‌کنی... تا یک حدی درسته ولی بیش از اندازه‌اش لطمه می‌زند... مخصوصاً اگر نگاهت نسبت به جنس مونث، یک نگاه غلط آمیخته با ادبیات «بازاری» باشد!... یک نگاه خوارکننده‌ی توهین‌آمیز که معمولاً پیرمردان بی‌سواد متعلق به زمان دایناسورها به کار می‌برند!!...
2 - خیلی‌ از کامنت گذارانِ محترمِ این پست، منظور من را اشتباه برداشت کرده‌اند و کامنتهایشان ربطی به صحبت من ندارد. حتی گاهی تاییدشان بوی ضدیت می‌دهد!... به همین دلیل مجبور شده‌ام سیستم نظردهی را عوض کنم و برخی از نظرها را نیز حذف نمایم. با عرض پوزش...
3 - داستان به کار بردن فعل جمع در این پست، همان داستان «ما» گفتن‌های «من» است. بازهم با عرض پوزش اگر سوءتفاهمی پیش آمده!...

۴ - نتیجه مهم: بهترین زمانی که می‌توانی شخصیت آدمها را بشناسی، وقتیست که عصبانیند. چون در موقع عصبانیت، خیلی از حرفها را بدون محافظه‌کاری می‌زنند! حتی ادبیات واقعی‌شان در این هنگام مشخص می‌شود!

نوشته شده توسط نفیسه در 7:43 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
خیابان‌گردی نیمه شعبان!
 کیک 1700 کیلویی-نیمه شعبان-1386-اصفهان چراغانی منحصر به فرد-نیمه شعبان-اصفهان-1385-خیابان شیخ صدوق شمالی نیمه شعبان- مراسم نذری دادن-شربت-اصفهان 

همیشه، نیمه شعبان را دوست داشته‌ام. یه حس قشنگِ خاصی داره. جشن‌ها، چراغانیها،نذری‌ها و... یه جور شادی فزاگیر هست که هرسال هم بیشتر می‌شود. هرسال، افراد بیشتری به خیل نذری‌دهندگان اضافه می‌شوند و هر سال خیابانها شلوغ‌تر می‌شود.
دیشب، طبق عادت هرساله، گشتی توی خیابانهای اطراف زدیم. یه جور  حس آزادشدگی از بند را می‌شد در چهره مردم دید. از یه طرف، گروه اسکیت‌سوارانی که از کنار ماشین‌ها، آرام و نمایشی حرکت می‌کردند، یک طرف دیگر سیل موتور و دوچرخه‌سوارانی که فریادکشان می‌رفتند. ماشینهای شیک مخصوص خیابانگردی(!) با آهنگهای دوپس‌دوپسی، پیاده‌رو هم که جای سوزن‌انداختن نداشت. بیشتر، خانواده‌ها توی پیاده‌رو راه می‌رفتن و جوانان جاهل توی خیابان شیرین‌کاری می‌کردند!... جلوی ماشینها را می‌گرفتن، دوچرخه‌ها را کنار خیابان می‌گذاشتند و جلوی ماشینها می‌رقصیدند. یکی‌شون که خیلی پایه خنده‌بود، یک زیرشلواری راه راه آبی پوشیده‌بود، پاچه‌ها را کرده بود توی جوراب و جلوی ماشینها می‌رقصید! خلاصه بلبشوی بامزه‌ای بود، اولش البته! بعد خُب دوباره پلیس و آرامش و اینها!
 آش رشته، دوغ و گوش‌فیل، شربت آب‌لیمو با لیمو ترش تازه، شیرکاکائو، بستنی، شربت آلبالو، شیرینی و کیک 1700کیلویی!... البته، فکر نکنید من همه‌ی اینها را خوردم‌ها! بعضی‌هاشو فقط دیدم چون مربی ایروبیک‌مان گفته‌بود:" امام زمان فرمودند:تناسب اندام از هر چیزی واجب تر است!»... شب بانمکی بود، یه بهونه‌ی خوب برای چند دقیقه نفس کشیدن در هوای آزاد!

      خیابان گردی- چراغانی-نیمه شعبان-اصفهان-خیابان میر   

نوشته شده توسط نفیسه در 11:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم شهریور 1386
دلنوشته‌های یک جوان سَرخورده به مناسبت روز ملی جوان!!
امروز یکی از مزخرف‌ترین روزهای این تابستانم بود. صبح، یک نامه‌ی خداحافظی، سیل اس‌ام‌اس‌های توهین و جنگ و دعوا، نیامدن سرویس دانشگاه، اتوبوس به شدت شلوغ، گرمای هوا، بحث با استاد راهنما به خاطر افت تحصیلی و آخرین مورد که همانا "دِ لَست استرا دَت بروک دی کََمِلز بَک" بود: رؤیت ویژه‌نامه جوان!
در حال حاضر، آن‌قدر عصبانیم که هرلحظه ممکن است دست به کار ناشایستی مانند[...]،[...] و یا حتی [...] بزنم!!
ویژه‌نامه‌ای که قرار بود بترکاند، "ویژه‌نامه" باشد و تاپ‌شماره! تبدیل شد به مزخرفی که از دیدنش هم اعصابم داغان می‌شود!
طرح جلد، طراحی صفحات و... همه‌چیز افتضاح بود. چرا؟!...
با همه‌ی درخواستها و التماسهای این‌جانب درمورد چاپ نسخه‌ی ویرایش‌شده‌ی مصاحبه‌ام با مامور طرح ارتقای امنیت اجتماعی که( دو روز قبل از صفحه‌بندی داده‌بودم) مصاحبه، بدون تیتر(با روتیتر)، بدون لید حرفه‌ای، بدون درج نام مصاحبه ‌شونده و با حذف یکی از سوالاتم، چاپ شده درحالی که می‌شد، عکس حذف شود و فونت تیتر و روتیتر کوچک شود و مصاحبه‌ای باشد که می‌خواهم. می‌توانستم در جشنواره مطبوعات شرکتش دهم و... حرام شد! از بین رفت آنهمه زحمت، آن همه وقت تلف کردن...
همه‌ی ما زحمت کشیده‌بودیم ولی... به دَرَک! همه چیز را نابود کنید، لطفاً! آنوقت من هم با خیال راحت و مثه یه بچه‌ی خوب می‌شینم سر درسم، راحت و خوب!...
کاش کسی، دارویی برای این اپیدمی "آیه یأس خواندن" کشف می‌کرد...
 «تو این اصفهان که نمی‌شه کارکرد.»...« تو این ایران که نمی‌شه کار کرد»...«هیچ کس ما را درک نمی‌کند.»...« اینها(اشاره به مسئولین) ارزش ندارند که من براشون کارکنم.»....
تورو خدا بسه... حالم از این حرفها به هم می‌خورد... داشته‌هایمان را نابود می‌کنیم تا شاید روزی، نداشته‌ای(سرابی؟!) که در آرزویش هستیم، به دست بیاوریم!...مسخره‌است...ما همه‌مان عادت کرده‌ایم همیشه، در حسرت غازهای همسایه باشیم، دریغ که همسایه، مرغ هم ندارد. چه برسد به غاز!!
نوشته شده توسط نفیسه در 16:24 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه سوم شهریور 1386
ویژه‌ترین شماره‌ی « ویژه‌نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا» به مناسبت روز جوان!
امروز، را «روز جوان» نامگذاری کرده‌اند. درباره‌ی اهمیت و فایده‌ی این روز که اصولاً چیزی نمی‌توان گفت! اما می‌خواهم دعوت کنم از دوستان اصفهانی که یکشنبه،4شهریور86، شماره‌ی ویژه‌ی «ویژه‌نامه‌ی جوان روزنامه‌ی اصفهان زیبا» را از دست ندهند. غوغا کرده‌ایم! 16 صفحه، ویژه‌نامه‌ی جوان که بیشتر، مصاحبه و گزارش ضدکلیشه است. از مصاحبه با مامور طرح ارتقاءامنیت اجتماعی که یک عالمه، پشت صحنه دارد(!) بگیر تا گزارش خیابان و پاساژگردی نفوذیانه‌مان در خیابان نظر و مجتمع پارک که مطمئناً می‌ترکاند! خداییش هفته‌ی سختی بودها! کُشتیم خودمان را!
این هم شماره‌های قبلی ویژه‌نامه‌ی جوان:

شماره نهم - بيست‌وهشتم مرداد - دين‌گريزي شماره هشتم - بيست‌ويكم مرداد - تبليغات شماره هفتم - چهاردهم مرداد - كوه

شماره ششم - هفتم مردادماه - والدينشماره پنجم - المپياد فيزيكشماره چهارم - خرافات...

نوشته شده توسط نفیسه در 19:33 | Balatarin | | لینک به این مطلب