« اگه واسه آدمها از روی بارزترین صفاتشان اسم میگذاشتی، اسم منو چی میگذاشتی؟!(روراست بودن شما، نشانهی شخصیت شماست.)» این متن مسیجیست که دوستی، پریشب ساعت 11:30، برایم فرستاد و چند دوری اساماس بازی کردیم، خیلی جالب بود!
اعتراف میکنم که همیشه، نظر دیگران دربارهی خودم، برایم مهم و جالب بوده... همیشه دوست داشتم بدونم کسی که الان داره با من حرف میزنه، چه تصوری از من داره، کدام بُعد از شخصیت منو میبینه؟!... چه قدر تصورش واقعیه؟!... دیشب، 10،15 باری آن مسیج را فوروارد کردم. جوابهای جالبی آمد...
- دوست ژورنالیست تهرانی:« تو، مهربونی و مهماننواز. دوستداشتنی اما یه کم خودتحویلگیر! چون سایتت این شکلیه، سعی کن نباشه! خیلی بد گفتم؟!»//- دوست عکاس مطبوعاتی:ملیحه// - دوستان ژورنالیست:1.خوشخنده/ 2. پایه/ 3. خبرنگار، خوشگذران قهار// -دوستان دبیرستانی: 1.عرفان/ 2. ساده و با صداقت/ 3. مهربان/۴.پرمحتوا، با انگیزه، اهل فکر،عضویت نداشتن در حزب بادیا به عبارتی حزب گوسفندان، خوشتیپ دوستداشتنی(همان مرفه بیدرد خودمان)// عمو: خانوم!// ...
----->حالا شما بگویید، شخصیت مجازی من چه شکلیه؟!... چه اسمی برای من میگذارید؟!... بازی جالب و هیجانانگیزیه نه؟!
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب -نشست جمعی از کاریکاتوریستهای اصفهان با رئیس فکوی ایران
-کاریکاتوریستها، فرق دارند!
-هفته، 7 امروز است!
-خیرخواه باشید!
-کشکتان را بسابید!
---->کمپ بزرگ کاریکاتوریستهای ایران
-میخواهم موسو باشم!
-بهخدا، کاریکاتوریستها برانداز نیستند!
-آموزش کاریکاتور روی دور تند!
متن کامل این گزارش جامع، کامل و جذاب را در این قسمت بخوانید.
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب
بخرند(6روز دیگه را بیخیال، بهتره!).-دیروز عصر و امروز صبح هم، نشست و کارگاه کاریکاتور با حضور رئیس فکوی ایران، رحیم بقال اصغری، بود که سعی میکنم گزارشش را زودتر بنویسم.
-حقیقت اینه که هیچوقت حوصلهی نوشتن ندارم. همیشه موکولش میکنم به آخرین لحظه. شروع نوشتن، خیلی مهمه. اگر شروع کنم دیگه تا آخرش میروم اما این رخوت، این حس اجبار، حس بیحوصلگی و خصوصیت شاخص درونیام، پُستپُنری(!)، اینها هستند که مثل ترمز ABSکار میکنند!... اما چه لذتی داره وقتی یک گزارش را بالاخره مینویسم و تمام میشه. بعضی مواقع این قدر خودم کیف میکنم و سر ذوق مییام که حد نداره! خیلی هیجانانگیزه وقتی بقیه هم از کارت تعریف کنند و زحمت و اشتیاقت را بفهمند... اینجاست که آدم، حدوداً کیفول میشه!
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب نمیخواهم نقدی بر «پاداش سکوت» بنویسم. چون اصولاً هیچ علاقه، اطلاعات و مهارتی در نقد فیلم ندارم.
من اصلاً، اصولاً آدم سینمارویی هم نیستم! یک زمانی، بعد از آدم برفی خانوادگی، افتادهبودیم روی دور سینما رفتن، مرد آفتابی، عشق بدون مرز، دو زن،توتیا، سیاوش... ماهی یکبار سینما میرفتیم. بعد کمکم دیدیم فیلمها ارزش دیدن روی پرده را ندارند، انگار و حالا دیگر سینما رفتنهای خانوادگی، تمام شدند. حالا دیگر هرکس خواست، خودش میرود سینما و میآید به بقیه میگوید:«این فیلمه را بیخیال شین!» مثل «رئیس» که پدر، اصلاً دوستش نداشت یا پاداش سکوت که من... «پاداش سکوت» فیلمیه که فقط یک دلیل میتواند باعث شود، ببینیمش:«وظیفه». من و همنسلان من که چیز زیادی از آن همه رنج پدران و مادرانمان در آن 8سال سخت، نمیدانیم «باید» این قبیل فیلمها را ببینیم و پاداش سکوت حرف جدیدی داشت برای ما. نمایانگر رنج یک همرزم، یک فرمانده، بر سر دوراهی احساس و عقل. هیچ شخصیت سیاهی هم نداشت.
اما از این مسایل که بگذریم، نکتهی جالب و مسخره(!) این بود که در کل فیلم، 4 زن حضور داشتندکه رفتار 3تایشان، حال آدم را بههم میزد!
من آن سکانس آغازین فیلم(در دکه بلیط فروشی و نمایش هنرمندانهی معضلات اجتماعی از دریچهی کوچک دکه ) و آن نمازخواندنهای تا سر«مالک یومالدین» و در آخر، نماز کامل در مغازهی پدرشهید را دوست داشتم.
نمیخواستم، حالا درمورد پاداش سکوت چیزی بنویسم و میخواستم بگذارمش برای وقتی که کتاب «من قاتل پسرتان هستم.»را خواندم ولی دیدم معلوم نیست کی بتوانم این کتاب را بخوانم چون از این کتابهای درنوبت خواندن زیادند! زیاد...
| | لینک به این مطلب
وقتی ریحان از سفرهای یکروزهی انجمنشان برایم تعریف کرد و گفت که این هفته هم برنامهی تور«بیبی سیدان» را گذاشتهاند، تصمیم گرفتم که باهاش بروم. من اصولاً عاشق سفرم. مخصوصاً سفرهای مستقل! مادر و پدر هم مخالفتی نکردند تا شبی که ساعت 4:50 صبحش برنامهی حرکت داشتیم. پدر مخالف بود چون همسفریها را نمیشناخت( اصولاً خودم هم نمیشناختمشان!!). صبح هم در تمام طول راه مخالفت شدیدش را ابراز کرد و من تمام سعیام را کردم تا آرومش کنم و بهش اطمینان بدهم که اتفاقی نمیافتد! گفتم: مدام زنگ میزنم و خبر میدم که الان کجاییم!، گفت: نمیخوام خبر بدی!...وقتی در ایستگاه رسیدیم، ماشین دیگری را دیدیم و فهمیدیم که دختر آنها هم شرایطی شبیه به من دارد با این تفاوت که خودش همسفریهایش را میشناسد!... تمام طول راه به این فکر میکردم که حق کاملاً با پدره و اگر من جای او بودم، امکان نداشت این اجازه را به دخترم بدهم و یا حتی اگر برادر یا خواهرم بهجای من بودند، تمام سعیام را میکردم تا از این سفر منصرفشان کنم! اما... شب قبل، موضوع «بازهم زندگی» سفر بود و حرفهای «آقای بیژن» در آخر برنامه، حس خوبی بهم دادهبود به خودم گفتم: این یه نِشونَس! من این سفر را میروم. باید بروم... مینیبوس با تاخیر رسید. سوار شدم. راه که افتادیم پدر را از پنجره میدیدم که با پدر دختر مذکور(!) صحبت میکرد و میشد استرس و ناراحتی را کاملاً در چهرهاش دید...
در مینیبوس کنار ریحان نشستهام. ریحان رو میکنه به یکی از بچهها که چند ردیف جلوتر نشسته:«مریم!... خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز که بهش تو وبلاگت لینک دادی اینه ها!!»(اشاره به من). سلام و احوالپرسی میکنم. سرد، لبخند میزنه. بعد برمیگرده به ریحان میگوید:« اون لینک را برداشتم!». جا میخورم!... به ریحان میگویم:« کاش اینو نگفتهبودی... چرا این طوری کرد؟! ناراحت شده که به وبلاگش لینک ندادم؟!»...« گفت آره مریم هم تریپ حساسه!»... خلاصه در اولین فرصت از مریم عذرخواهی کردم و با هم دوست شدیم. مخصوصاً که او هم یک وبلاگنویس خبرنگار است و این دو نقطهی مشترک، باعث شد که دوستش داشتهباشم. اصولاً من همیشه از دوستی با وبلاگنویسان خبرنگار خیلی لذت میبرم. چون واقعاً آدمهای جالبی هستند!... امید که وبلاگ در انتظار باران هم به زودی، مثل خود مریم، جذاب، بهروز و فعال بشه...
بالاخره رسیدیم. 60 کیلومتر بالاتر از سمیرم. ساعت حدوداً 9:30 صبح روز جمعه. راه خاکی از وسط زمینهای کشاورزی و روی تپه و بعد یک شیب تند تا پایین جاده خاکی. چند اتوبوس و مینیبوس هم پارک کردهبودند. با ریحان قرار گذاشتیم که او ناهار و وسایل ضروریاش را در کیف من بگذارد و یک کیف ببریم و به نوبت حملش کنیم. بعداً فهمیدم این یک اشتباه بود. چون کیف واقعاً سنگین شد و بعد وقتی داشتم از روی یک سخره میپریدم، سنگینیاش باعث شد که با زانو زمین بخورم و همان اول کار، شلوارم پاره بشه!
به طرف ابشار حرکت کردیم. از رودخانه رد شدیم، از روی سخرهها گذشتیم، اولین بار که وارد آب شدیم، خیلی سرد بود ولی بعد عادت کردیم. آب گاهی تا کمرمان بود. گاه پایینتر و گاهی هم بالاتر، حتی! جاهایی سرعت آب شدید بود، سنگها، لیز و خب زمین خوردن وسط آب هم کیف دارد!... کفشها پر از سنگریزه و گل شدند! و بالاخره رسیدیم به آبشار... زیر آبشار عکس گرفتیم، آببازی کردیم و وقتی همهمان کاملاً خیس شدیم، روی سخرهها نشستیم تا حداقل کمی خشک شویم و بعد برگردیم. نکته آموزشی در اینجا اینه که لباس رنگ روشن نپوشید، مقنعه سرتان کنید و لباس اضافی ببرید، چون خیس شدن در حالتی که لباسهای خنکِ رنگ روشن پوشیدهاید، خیلی خوشگله!!( البته که این نکته مخصوص جامعه نسوان است و آقایان اصولاً "رها" هستند!!)
کمی بعد که از آبشار به اندازهی کافی لذت بردیم، برگشتیم تا بین راه جایی را پیداکنیم برای ناهار و حمام آفتاب(البته که حمام آفتاب در دبی و اینجاها منظورمان نیست! شما چهقدر منحرفید، واقعاً که!!) یک محوطه باز که پر از شن بود، بهترین جایی بود که توانستیم، در برق آفتاب بنشینیم تا لباسهایمان خشک شوند، ناهار خوردیم، کمی بازیهایی مثل گلیاپوچ و اینها، بحثهای اجتماعی-روشنفکری- جوانانه، مسابقهی پرتاب سنگ روی آب و دیگر ساعت نزدیک 4 شده، باید برگردیم.
بیشتر کسانی که آمدهبودند تا از این طبیعت زیبا لذت ببرند، جوانانی بودند که رها از همهی محدودیتها، دوست داشتند یکروز را درکنار هم خوشبگذرانند. دو اتوبوس از بچههایی که دانشجوهای دانشگاه فلان بودند. یک سری از پسران جوان (به مریم گفتم: کاریکاتورهای بزرگمهر حسینپور را دیدی؟! اینا نمونههای واقعی اون شخصیتهای جواتاند!). کنار ما دو خانواده نشستهبودند (دو خواهر که با خانوادههاشون اومدهبودند پیکنیک) دو بچه داشتند، یک دختر حدود 10،13 ساله و یک پسر حدود 8،9 ساله. بچهها تصمیم گرفتند از روی سخرهی بلندی که کنار ما بود، توی آب شیرجه بزنند در حالی که آب عمق چندانی نداشت.(فکر کنم ارتفاع سخره، حدود 2:30 متر و عمق آب حدود 1:60 متر بود!) همهی ما بهشان گفتیم این کار را نکنید خطر داره. داشتیم با تعجب میپرسیدیم «مامان این بچه کجاست؟» خانمی که کنارمان نشسته بود، گفت مامان بچه داره بسمالله میخونه! و شروع کرد به زمزمه کردن! بچهها تا وقت رفتن، مدام از سخره پریدند و طوریشان نشد خداراشکر! بعد هم که آن دسته جواتها آمدند، این کار را به نحو "حماقتبارتری"(جان؟!) ادامه دادند ولی بازهم خدا رحم کرد و نخواست که ما ناراحتی روحی بگیریم!
یکی از بچهها، قلاب ماهیگیری آوردهبود. دوساعتی(!) طول کشید تا قلاب را آمادهکرد. ژست گرفت و قلاب را پرتاب کرد و ناگهان... قلاب به جای اینکه در آب فرودبیاید، به شاخهی درختی در طرف مخالف رودخانه، گیر کرد! در همین حین، یکی دیگر از بچهها، با دست یک "کتفیش" از آب صید کرد. سریع یک ظرف آوردند، گربه ماهی بیچاره را در آن انداختند و همه مشغول تماشای این ماهی سیبیلو شدیم! با نمک بود. گرفتن گربه ماهی آن هم با دست خیلی کار مهمیست چون بدنش لزجه(این را خود ماهیگیرنده گفت. البته!)... ماهیگیر قلابدار هم آمد، شاخه درختی که صید کردهبود را نشان داد و گفت: منم "گلفیش" گرفتم!!
بالاخره برگشتیم. راننده مینیبوس زودتر از ما برگشتهبود و وقتی ما رسیدیم، فهمیدیم که آن سربالایی وحشتناک را باید پیادهبرویم، از سربالایی که بالا آمدیم، بالاخره موبایلها آنتن دادند و ما توانستیم ملتی را از نگرانی نجات دهیم! بالای سربالایی، فهمیدیم که راه خاکی پیشرو را هم باید خودمان، پیاده طی کنیم و بالاخره به مینیبوس رسیدیم. اول دخترها سوار اتوبوس شدیم، پردهها را کشیدیم و لباسهای خیسمان را عوض کردیم و بعد بالاخره راه افتادیم. در راه بحث رشتههای دانشگاهی بود بعد اینکه این سفر بهما خوش گذشته یا نه و...
یکی از مهمترین خصوصیات این گروه، جمع خانوادگی-دوستانه آن است که یک فضای مثبت، سالم و صمیمی به وجود آورده و همین رمز موفقیتشان است. امید که این جو تا ابد تداوم یابد. این دوستیهاست که باعث میشود بتوانیم خیلی از جوهای مسخرهی اجتماعی را تحمل کنیم. سفرهای خانوادگی، همیشه کیف خودشان را دارند و در جای خودشان عزیز و دوستداشتنیاند اما یک جوان به تجربهی « زندگی کردن و تعامل داشتن با همنسلانش» هم احتیاج دارد. امید که مسئولان و غیرمسئولانی که خود را مسئول میپندارند نیز روزی این چیزها را بفهمند...الهی آمین!
من به نسبت بقیه، زیادی ساکت و نجیب بودم در این سفر! نمیدانم شاید به خاطر این بود که همههمدیگر را میشناختند، به جز من! بچهها از "خانومی" من صحبت میکردند! ریحان میگه:«برید توی جلسان نقد بیرحمانهی پنجشنبههاش ببینیدش!»، یکی دیگه لطف میکنه و لقب "یولی" بهم میده. بهش میگم:« خیلی نامردی، بانو چویی!!».... اما خودم هم نمیدانم گاهی چرا اینقدر آرومم و مظلوم! یک جرقه میخواهم که خُب در این سفر، زدهنشد. شاید هم به خاطر کمخوابی 24 ساعته، یا جرو بحث قبل از حرکت، یا غریبی(!)، نمیدانم... سفر خیلی خستهکننده نبود. یک تجربهی جالب و بهیادماندنی بود که دوست دارم "تکرار نشدنی" نباشه. بالاخره ساعت 8 رسیدیم اصفهان. بر اثر یک سوءتفاهم در تخمین مسیر، نیامدند دنبالم و من در اوج عصبانیت و از طرفی کمی ترس از برخورد دوستان امنیت اجتماعی یا کسان دیگر، سریع سوار تاکسی شدم و نیم دیگر مسیر را هم مجبور شدم، ده دقیقه منتظر تاکسی بایستم و بالاخره رسیدم خانه، یک دوش آب ولرم، کمی یانگوم و چه لذتی دارد خواب بعد از یکروز پرمشغله!
----> گزارش تصویری این تور یکروزه را در فتوبلاگم ببینید.
| | لینک به این مطلب پنجشنبه، 11مردادماه 1386، مراسم افتتاحیهی نمایشگاه آثار نگارگری جمعی از استادان نگارگر اصفهان و رونمایی از جدیدترین اثر استاد فرشچیان، با حضور ایشان بود. مراسمی منحصربهفرد و کمنظیر با حضور جمع زیادی از هنرمندان اصفهان و همچنین شهردار، استاندار، چندعضو شورای شهر، رئیس اداره کل فرهنگ و ارشاد استان اصفهان.
ساعت 5 عصر، اصفهان، پل آذر، درب اصلی مجتمع فرهنگی هنری استاد فرشچیان. از دور میشود جمعیت منتظر دم در را دید. مامور درب ورودی ابتدا میگوید که فقط کسانی که کارت دعوت دارند بیایند ولی بعد همه وارد میشوند. من اصولاً «تخمینزدن»ام زیاد خوب نیست ولی حدس میزنم 300 نفری آمدهاند. طبقه اول سالن پر است و طبقه بالا هم افرادی نشستهاند. موقع ورود به سالن و در محوطه، آقایان زیادی که اکثراً پابهسن گذاشتهاند، درحال گپ و گفتگو و سلام و علیک با حضارند که بعداً میفهمیم خیلیهایشان، اساتیدی هستند که آثارشان در این نمایشگاه جمعی، به معرض نمایش درآمده است.دکتر اسماعیل آذر، مجری مراسم است. کسی که فکر میکنم بهترین گزینه برای اجرای مراسم اینچنینی باشد. ادیبانه و باوقار و شاد اجرا کرد هرچند که غرورش دربرابر پیشکسوتان هنر اصفهان که برای خاطره گویی از استاد فرشچیان میآمدند، ناراحت کننده بود. (پیرمردان با عصا و به کمک همراهی میآیند، از جلوی او رد میشوند. روی صندلی سمت چپ سن مینشینند و بعد از چند جملهای خاطرهگویی، دوباره از جلوی او رد میشوند و از سن پایین میروند و او همچنان روی صندلی نشسته و دو دست روی دستههای صندلی. درحالی که میتواند به احترام این مویسپیدان حداقل نیمخیز شود!)
«خیال پردازی شعر صامت»
مراسم با کلیپی دربارهی مجتمع فرهنگی هنری استاد فرشچیان آغاز میشود.(سال 67 زمینش را خلیفهگری ارامنه اهدا کردهاست. سال 1370 شروع به ساخت کردهاند تا 80 و سال 85 آمادهی بهرهبرداری شده است. 7000متر مربع مساحت دارد و ...) بعد از آن، از استاد «مظاهر اصفهانی» که تازه هم از بیمارستان مرخص شدهاند، دعوت میشود تا به روی سن بیاید و چندکلمهای درباره استاد فرشچیان صحبت کند. به سختی و با کمک همراهی، بالای سن میآید. چند بیت از شعرهایش را، که بسیار هم زیبایند، با صدای لرزان میخواند. میگوید: «چند نفر هستند که افتخار میکنم با ایشان معاصرم: مرحوم فضائلی، کسایی و حالا استاد فرشچیان.» بعد، از یک تشابه جالب میگوید. مدتها پیش، شعری (به شهری بود مردی نغمهپرداز/که آهنگ نکو میزد زهر ساز/چو چنگ خویش را برچنگ میزد...) سروده بودهاست.یکبار تابلویی از استاد فرشچیان میبیند که دقیقاً همین مضمون را به تصویر کشیدهاند! و بعد اضافه میکند که:«چه قدر درست میگوید آن هنرمند خارجی که: شعر نقاشی گویاست و نقاشی شعر صامت... نقاشی فرشچیان، نقاشی مستی است. این همه منحنی، آدم را با زیباییها مانوس میکند و به عوالم دیگر میبرد. کار فرشچیان، انسان را به خیالپردازی میبرد. در یک لحظه نمیتوانی درباره کارش اظهار نظر کنی، باید فکر کنی...»
در این حین سروصدایی میشود. همه برمیگردند که ببینند چه خبر شده... چند نفر، یک درخت گل بسیار زیبا را که هدیهای است از طرف شخصی که نامش را با خط درشت روی مقوا نوشته و به بالای گل، جایی که همه بتوانند بخوانند(!) نصب کرده، به سختی به روی صحنه میبرند! گل زیبایی بود ولی...
«اگر با فرشچیان مانوس شوید، مهربانیاش روی تو را کم میکند! فرشچیان همراه بزرگترینها در تاریخ ثبت میشود.» اینها را مجری مراسم میگوید و ادامه میدهد که مدیرکل ارشاد اصفهان(آقای حسینی) و چند همراه، ساعت 3:30 صبح راه افتادهاند، 800 کیلومتر راه را رفتنهاند تا حضوراً از استاد، دعوت کنند که برای افتتاحیه بیایند. درحالی که میتوانستند تلفن بزنند. و آقای حسینی، همانجا پیشنهاد کرده است که اسم این مراسم را بگذارند:فرشچیان در فرشچیان!»
«آهوی کارساز!»
خاطرهگوی بعدی، استاد امامی است که مجری این گونه معرفیش میکند: «ایشان در کار نور مکتب خاصی دارند.» استاد به روی سن میآید و تعریف میکند که: «در مدرسه گلبهار تدریس میکردم. یکروز وقتی وارد کلاس شدم، دیدم روی تابلوی کلاس یک آهوی بسیار زیبا کشیده شده. از بچهها پرسیدم: اینو کی کشیده؟/گفتند:فرشچیان./گفتم:چرا هنرستان نرفتی؟/گفت: من الان سوم دبیرستانم. میخواستم بروم ولی گفتند باید بروی کلاس اول، دو سال از عمرم از بین میرفت. برای همین نرفتم.
من هم آن موقع آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که ناخواسته گفتم: بیا من با آقای بهادری(رئیس هنرستان هنرهای زیبای اصفهان)صحبت میکنم، بروی سوم! این جمله را بیاختیار گفتم والا به سه دلیل این کار نشدنی بود:1- ایشان در مدرسه گلبهار شهریه میداد و من حق نداشتم دانشآموزی که شهریه میدهد را از مدرسه بگیرم.2- آقای بهادری طبق قانون حق این کار را نداشت.3- سابقه هم نداشت که کسی تازه، وارد هنرستان بشه و دیپلم بگیره! ولی این اتفاق افتاد و ایشان به سال سوم هنرستان وارد شد. این اتفاق من را یاد آن آیه از قرآن میاندازد که به پیامبر میگوید: "تو مایوس نشو. دین تو مانند دانهی میوهایست که کشاورزی میکارد و بعد این دانه، درخت بزرگی میشد و کشاورز تعجب میکند که این دانه را من کاشتهام؟!"» این خاطره، به نظر من جالبترین و کلیدیترین خاطرهی مراسم بود.
گاهی که در میان صحبتها، دوربین روی چهرهی استاد فرشچیان، زوم میکند، میشود یک جور شرم و شور را در چهرهاش دید. گاهی چشمانش پر از اشک است و صدایش لرزان. وقتی هرکدام از افرادی که روی سن رفتهاند تا دربارهای او صحبت کنند، از صحنه پایین میآیند، بلند میشود. چند قدم به استقبالشان میرود. بغلشان میکند و دست و روبوسی و تشکر میکند . چندبار بلندمیشود، رو به مردم خم شده، تشکر میکند و به ابراز احساساتشان پاسخ میدهد. بسایار متواضع و مهربان است. با خودم میگویم: کاش بعضیها، از اینجور آدمها الگو میگرفتند!
«داستان دماغ و تلنگر و بچه سرراهی!»
اما استاد بعدی که دعوت میشود تا از فرشچیان بگوید، استاد «جزیزاده» است که درحال حاضر استاد دانشگاه آزاد نجفآباد است. با لهجهی اصفهانی و خیلی بامزه صحبت میکند! اول، به عنوان تمجید از استاد فرشچیان، یک داستان تعریف میکند: «جناب فرشچیان همیشه برکت و خیر برای هنرمندان و افراد دیگر به همراه دارند. یک داستان جالبی هست که حاج میرزا آقا به ناصرالدین شاه گفت: بچههای دربار به دماغ من ریگ میزنند بهشان تذکری بدهید. ناصرالدینشاه بچهها را جمع کرد و گفت: چرا این کار را میکنید؟ ایشان صدراعظم است. بچهها گفتند:نه! تقصیر ما نیست، از هر طرف سنگ میزنیم میخورد به دماغ ایشان!!...هنر استاد فرشچیان هم برای خیلیها برکت دارد. مثلاً فرشبافها طرحهای ایشان را میبافند. مخصوصاً تبریزیها چون طرحها ظریفه و تبریزیها هم با قلاب میبافند...» سپس از خودش در آن یکسالی که با استاد، همدوره بوده، میگوید: « من فقط یک سال با استاد فرشچیان همدوره بودم در کلاس هشتم دبیرستان سعدی. بابای من، خدا بیامرز، شبها که چراغ اتاقم روشن بود و داشتم نقاشی میکشیدم، میآمد میگفت: هوشنگ! تو هنو داری یابو میکشی؟! بعد یک بار با پدرم رفتیم چهلستون خدمت آقای بهادری و من کلاس هشتم را نزد ایشان گذراندم. این دوره برای من بهشت بود...» بعد از این چند جمله، تلنگری هم به دانشجویان نگارگری میزند: «تابلوهای آقای فرشچیان سرمشق محصلان نگارگریست. اما اینجا میخواهم به دانشجویان بگویم که کپی هم تا حدی مجاز است. کپی کاری مثل بچهسرراهیه، وقتی بچهدار نمیشوند فقط یکی دوتا بچه میآورند!... محصلین مدام از من میپرسند که کارهای این استاد بهتره یا اون یکی؟! ببینید! من میگویم از دانشکده پزشکی 60 تا فارغ التحصیل میشوند یک سری میروند تو همین زینبیه، به مریضها قرص و شربت میدهند اما یکیشان میشود دکتر نفیسی که هنوز هم در کنفرانسهای خارجی، شرکت میکند و خیلی علاقه دارد. استاد فرشچیان هم همینطور. از دانشجوهایش جلوتره. قبل از این که برود سرکلاس خودش، 20 تا آهو کشیده بعد به دانشجویانش تکلیف میدهد. اما دانشجوهای ما تا لیسانس و فوق لیسانسشان را میگیرند یک میز 3×4 و ماهی 700،800 هزارتومان حقوق میخواهند. قدیم، 7 سالگی میرفتند تو کار، 70 سالگی میآمدند بیرون! به دانشجوها توصیه میکنم کپیبرداری نکنند و مغرور نشوند. آقای فرشچیان، شب، یک طرح میکشه، صبح ازش راضی نیست. برای کار حرم امام رضا(ع) یک طرح میداد، بعد زنگ میزد میگفت: جزیزاده، به قلمزن بگو دست نگه داره یک طرح جدید زدم و...»
«نوستالژی مرد نگارگر و هنرستان هنرهای زیبا»
قسمت بعدی مراسم، نمایش فیلمی از مرمت هنرستان هنرهای زیبای اصفهان و جشن سالگرد هنرستان با حضور فارغالتحصیلانش از جمله: استاد محمود فرشچیان، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان و.... است. استاد فرشچیان را نشان میدهد که به یکی از همدورهایهایش میگوید: «بیا من و شما بشینیم همین وسط و زار زار گریه کنیم!» هنرستان احتیاج به مرمت زیادی دارد.
سپس از آقای «بختیاری»، استاندار اصفهان دعوت میشود که روی سن بیاید. به سرعت بالای صحنه میآید و درحالی که دستها را به نشانهی ادب جلو نگهداشته، از طریقه آشناییش با فرشچیان میگوید:«من فرشچیان را با تابلوی کمنظیر عصر عاشورا شناختم. اگرچه به دلیل فاصله مکانی، نتوانستم وی را از نزدیک ملاقات کنم اما از تماشای همان یک اثر، دانستم که محال است کسی دلدادهی اندیشه عاشورا نباشد و بتواند غروب حزنانگیز عاشورا را آنچنان کمنظیر به تصویر کشد. عرفان فرشچیان، عرفای شایستهایست که در تمام آثارش تجلی یافته و تمامی ما، به همین جهت به او ارادت پیدا کردهایم.»
سپس استاد «پورصفا»، استاد رشتهی طبیعتسازی که در زمان فرشچیان، استاد هنرستان بوده و کلاس مینیاتور داشته، به روی صحنه میآید و اینگونه از آثار و منش استاد، میگوید: «در آثار ایشان، رنگهای متنوعی هست که به بهترین شیوه و در نهایت استادی با هم ترکیب شدهاند، به طوری که محال است بتوانید رنگی را از جای خاصی بردارید و در گوشهی دیگری بگذارید... ایشان اخلاق بسیار نیکویی دارند، افتادگی و خودمانی بودن ایشان، شما را تحت تاثیر قرار میدهد. بانویی درخانه دارند که با روی گشاده و بسیار مهربان از همه پذیرایی میکنند... برای هنرستان هم آرزو دارم که زودتر به صورت اول برگردد. ما از آقای فرشچیان انتظار داریم که تا آنجا که برایشان مقدور است، نظر مسئولین را جلب کنند تا هنرستان به صورت اول بازگردد.»
«و آنگاه که پرده کنار میرود!»
و حالا نوبت به آخرین و مهمترین قسمت مراسم رسیدهاست. تمام چراغها خاموش میشوند، آهنگ نواخته، رقص نور روی پرده، و ناگهان... پرده کنار میرود و تابلو رونمایی میگردد. درمیان انبوه فلاش دوربینها، کف و سوت و ابراز احساسات حضار، از استاد دعوت میشود که روی سن برود و درباره اثر صحبت کند. فرشچیان در میان تشویق حضار، اینگونه آغاز میکند: « بسمالله الرحمن الرحیم، هزاران هزار بار بسمالله الرحمن الرحیم. سلام برشما... میدانید، مولوی یک شاعر ایرانی هست. یک کتابی چاپ شد در قدیم، به نام "عرووت العلماء العجم". در بغداد چاپ شد و تمام بزرگان ادب، شعر و هنر ایران را به خودشان نسبت دادند. سعدی، حافظ، مولانا، ذکریای رازی، ابوعلیسینا و همه! و خب جای آن بود که دولت عزیز ما با دانشمندانی که دارند، با حوزهی علمیهای که در قم هستند، واقعاً جوابیهای به این کتاب بدهند. چرا؟ به خاطر این که این کتاب را به زبانهای مختلف دنیا ترجمه کردند و پخش کردند. 2 سال پیش که من خواستم بیایم ایران، درموزه متروپلیتن رفتم.(کتابخانه جالبی دارد که من همیشه میروم آنجا) یک کتابی چاپ شدهبود آنجا، با نام: "نقوش العربیه الهندسیه". یک کتاب قطوری هم هست که متاسفانه به 27 زبان زنده دنیا ترجمه کردهاند. تمام نقوش مال 700،800 سال پیش مربوط به ایران را برداشتهاند به عنوان نقوش عربی چاپ کردهاند و به خودشان نسبت دادهاند! البته من آن کتاب را تهیه کردم، آوردم اینجا به آستان قدس رضوی، خدمت آقای مهندس عزیزیان تقدیم کردم. گفتم تو رو خدا یک جوابیهای با عکسهایی که در اختیار دارید، بنویسید. عکسها و تصاویری هم که از مولوی هست با یک کلاهی است درحال سماع که مال ایران نیست مال ترکیه است. مولوی شاعر ایرانی بوده. من هم میخواستم اثری انجام بدهم که البته دربرابر عظمت کلام مولوی هیچ است.»
«از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!»
اما این تابلو چیست؟! استاد، دربارهی تابلوی «شمس و مولانا»یش این گونه میگوید: «مولوی با چشم تمنا و امیدوار به شمس نگاه میکند. شمس اینجا سرش بازه، یعنی دنیا به زعم مولوی. خواستم شمس را نشان بدهم یعنی خورشید. و این خطوط حرکت کرده و آمده مولوی را در پناه خودش گرفته و دست تمنای مولوی به سوی شمس درازه و مولوی مثل اینه که میخواهد این را نگهداری کند. بعد این خطوط با همان حالت دورانی میآید پایین. مولوی اینجا روی یک کره نشسته یعنی دنیا زیر پای مولویست. زیر پای افکار مولوی هست. اینجا کرات کوچکتری هست. صورتهای متفاوتی است. شکلهای متحیری دارند مولوی را نگاه میکنند که همان "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" را خواستم اینجا تجسم ببخشم. رنگهایی که اینجا کارشده، همه رنگهایی هستند که حالت روحانیت، جذبه و کششی که مولوی به شمس داشته را القا میکنند. این یک اثر ناقابل است از بنده که به آستان افکار و اندیشههای مولوی من، که شاعر ایرانیست، شاعر پارسیست. شاعریست که مال همهی ما هاست، اهدا کردهام. با تشکر از همه شما.»
بعد از آن، استاندار، شهردار و سردار نصر(نماینده شورای شهر) روی سن میآیند، لوح یادبودی به استاد محمود فرشچیان اهدا میکنند و در حالی که همه هجوم بردهاند به طرف سن تا استاد را ببینند، صحبت کنند و عکس و امضای بگیرند، مراسم به پایان میرسد. میخواهم مصاحبهی کوچکی با استاد انجام دهم، تلاشها و رایزنیهایم به جایی نمیرسد. از نمایشگاه بازدید میکنیم و این شب خاطرهانگیز و بهیادماندنی به پایان میرسد
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
دیروز نتایج کنکور را دادند... دخترخالهی بیچارهام را که یادتان هست؟!(کنکور85 و حوزه دانشگاه علوم پزشکی)... همان صبح میخواستم زنگ بزنم و رتبهاش را بپرسم. داشتم از فضولی میمردم! اما چون به یاد خودم افتادم(من علیرغم همه التماسها، رتبه کنکورم را به جز به پدر و مادرم به هیچ کس نگفتم!)، صبر کردم تا عصر در میهمانی خانوادگی، ازش بپرسم... ظهر شنیدم که رتبهاش افتضاح شده و نگفته... عصر از خودش پرسیدم. باورم نمیشد.یک لحظه شوکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم. کلی باهم حرف زدیم، حس میکردم چشمانش هنوز پر از اشکه، برزخ عجیبیست...
کنکور به واقع چیز مزخرفیست... حالا میفهمم کنکور 2 مرحله دارد: 1- درس خواندن، 2- پسدادن آن خواندنها در موقع امتحان. او در مرحله 2 مشکل دارد در حالی که من در مرحله 1 مشکل داشتم!...من اصولاً حوصله درس خواندن نداشتم، برنامه منظم هم! اما از تستزدن خوشم میآمد. سال اول که اصولاً چون به معماری شهید بهشتی فکر میکردم، تفریحی، کنکور دادم. تصمیم گرفتهبودم سال بعدش را توپ بخوانم و رتبه اول ریاضی و زبانهای خارجی بشوم!... سال بعد، ترم اول، به دانشگاه آزاد رفتن گذشت. ترم دوم در خانه ماندم و درس خواندم(تفریحی!)... رتبه ریاضیام به کمتر از نصف صعود کرد و بدون خواندن حتی یک کتاب تست زبان انگلیسی، در کنکور زبانهای خارجی، مترجمی شبانه دانشگاه اصفهان را آوردم!... ریاضی کاربردی دانشگاه غیرانتفاعی حاصلش بود! قبول شدم، رفتم، لنگان لنگان ادامهاش میدهم...
پدر اصرار دارد، ارشد "سازه" بخوانم. من در همین کارشناسیاش ماندهام. هزار بار به تغییر رشته فکر کردهام اما تغییر رشته به چی؟! اصلاً من چی دوست دارم؟! به خودم میگویم:اشکال ندارد کارشناسی ریاضی را بگیر بعد برو دنبال یه رشتهای که دوست داری. اگر این جو مدرک گرایی لعنتی نبود، ترجیح میدادم کلاسهای متفاوت برم به جای این که از هر مبحثی لقمهای به زور فرو بدهم. ترجیح میدادم دوره c#را در یک موسسه بگذرانم تا این که در کلاس برنامه نویسی پیشرفته دانشگاه شرکت کنم با آن استاد... من اصولاً به "آموختن تفریحی" اعتقاد دارم. حالم از اجبار بههم میخورد اما چه میشود کرد با این نظام افتضاح آموزشی؟!... جوانیهایی که به هدر میرود و... کاش آنقدر جرات داشتم که همهی این بندهای به پا را، با دندان پاره میکردم... کاش آنقدر خودم را میشناختم که به پاره کردن بندها ایمان داشتم کاش... خدایا حسرت جوانیاز دست رفته را به دلم نگذار....
| | لینک به این مطلب کاش میشد به این استاد مسخره که مجبورم سه روز در هفته، کلاسهایش را تحمل کنم، وبلاگنویسی پیشنهاد میکردم. این طوری هم آن همه ساعت اینترنتش به صورت بهینه مورد استفاده قرار میگرفت و هم دیگر میتوانست خودش را در آن محل تخلیه کند و کلاس را بیخیال میشد!... دیوانه کرد ما را با آن حرفهایش از شرق و غرب عالم وقتی حال ندارد درس بدهد( که البته این خیلی اتفاق میافته!)...
پیشنهاد بیشرمانه: شدیداً پیشنهاد میکنم این طنزنوشتهی بینظیر را بخوانید. واقعاً زیباست.(شیبیلتو عشقه بابا!)
| | لینک به این مطلب حدود یک سال و نیم پیش بود که در کلوب ثبتنام کردم اما به نظرم چیز مسخرهای آمد، پیش خودمان باشدها! به نظرم خیلی جوات بود و آدمهایی هم که عضوش بودن جوات بودند! قبلترها عاشق گز
گ بودم بعد که فیلتر شد، زوکا را پیدا کردم، خیلی توپ بود و متفاوت مثه اورکات و گزگ و کلوب نبود خیلی با حالتر بود... گذشت تا این که چند روز پیش یکدفعه تصمیم گرفتم کلوب بازی را شروع کنم، آن صفحهی یکسال پیش آیدی قشنگی نداشت، یک صفحهی جدید باز کردم و حالا کمکم معتاد شدهام، انگار... اینجور بازیها را دوست دارم. حال و هوای جالبی دارند!
| | لینک به این مطلب طاقتم تمام شده... میخواهم مینیمال بنویسم!... مدتهاست دوست دارم این کار را بکنم ولی نمیشود، یعنی هنوز این نظرات پای پستها و خواندهشدن نوشتههایم خیلی برایم مهم است. عاشق وبلاگهایی هستم که هر روز آپ میشوند اما خودم از تلف شدن پستها هنوز میترسم... تصمیم دارم این حس مسخره را دور بیندازم و وبلاگ را روزانه کنم... خدا به خیر بگذراند با این پول اینترنت! این سوسول بازیها آنهم بدون ایدیاسال! به قول یکی از دوستان روزنامهنگار، احتمالاً اواخر عمر، مجبور میشوم جلوی کافینتها گدایی کنم! چه کنم دیگر عشق است و دیوانگی و اینحرفها!... به هرحال تا آنجا که امکان دارد، زوووور خواهم زد!... ببینیم و تعریف کنند!
[دیدم چه قدر راست میگوید: عاطفهی عزیز که: این جا همه اش شده اصفهان زیبا و اکسیر و روزنامه نگار و ... چقدر از نفیسه دور شدی نفیسه.]
| | لینک به این مطلب 

















