ده روز اخیر، روزهای پرخبری بود برای اصفهان. شبکهی استانی اصفهان، شاهکار بود، برعکس 4 روزنامهی محلی که خیلی زحمت کشیدند و خوابِ خواب بودند! شبکهی اصفهان مراسم افتتاحیه و اختتامیه را به طور مستقیم و بدون سانسورهای معمول نشان داد. هر روز گزارش داشت و حسابی از این اتفاق استفاده کرد. در حالی که مثلاً روزنامهی شهرداری اصفهان که نسبت به دیگر مطبوعات محلی، بزرگتر و با امکانات بیشتر است، فقط یک عکاس و یک خبرنگار به کمیتهی اجرایی معرفی کردهبود! و مسخرهبودن این ماجرا، آنجاست که از حدود سه،4 هفته قبلش در سرویس جوان این روزنامه، مشخص شدهبود که ویژهنامهای در این باب کار خواهیم کرد.یک خبرنگار و یک عکاس فرستادند و بعدحاصل کار، یک خبر شد در صفحهی 7 که در حقیقت، فقط سخنان زیبای حداد عادل بود!( سوتی حداد عادل را در افتتاحیه، داشتین؟! یکجا گفت چهلمین المپیاد است که متقارن شده با بیستمین سال شرکت ایران در المپیاد و چند کلمهای درباب عدد 40 حرف زد! البته اصفهان زیبا، 40 را 38 کردهبود!) خلاصه، دراین مدت که دنبال تهیهی گزارش بودم، ساعات زیادی علافی کشیدم، دو جلسه از کلاسهای یک استاد "گیر" را نرفتم و حسابی اعصابم داغان شد! اما با همهی این بدبختیها بالاخره گزارش را برای ویژهنامه جوان روزنامه اصفهان زیبا، نوشتم. در کل این یک صفحه، فقط این ستون را دوست دارم، شاهکاره، غوغاست! حکم 7،8 تا بروفن را داشت برایم! وقتی نوشتمش، گفتم: آخییش، سبک شدم، داشتم منفجر میشدم، نزدیک بود سکته کنم! گزارش را هم بخوانید، خیلی هم بدنشده!
----------------آنها فقط «رو» داشتند...------------------
روزیروزگاری، یک کشوری بود که در آن کشور، یک شهری بود نصف جهان نام. در این نصفجهان یک روزنامه بود که جدیترین روزنامهی آن شهر میخواندندش، این روزنامه، یک سرویس جوان داشت که اصولاً میبایست اخبار مربوط به جوانان را « کاملاً» پوشش دهد. اما... یک روز یک اتفاق مهمی در این شهر که مال آن کشور بود، افتاد! یک اتفاق که اتفاق خیلی مهمی برای یک دنیا، یک کشور و یک شهر محسوب میشد و تصادفاً، کاملاً مربوط به نسل جوان یک شهر که نه، یک کشور که نه، یک کره خاکی بود! اما... جوانان خبرنگار آن سرویس جوان، اصولاً، حدوداً یک سری آدم گیر سهپیچ بودند، بدفرم! آنها تصمیم گرفتند که بروند از این مراسم 10 روزه گزارش تهیه کنند، خفن! اما... کارت خبرنگاری نداشتند. کارت مخصوصی که با آن در این مراسم راهشان بدهند نداشتند. آنها اصولاً غیر از « رو» چیز دیگری نداشتند!... آنها رفتند... آنها به «رو»ی خودشان نیاوردند که غیر از «رو» چیز دیگری ندارند... آنها سه نفر بودند که خیلی رو داشتند!... البته در این میان دوستان دیگری هم کمک کردند، با مسئولین مربوطه صحبت کردند. مسئولین مربوطه به آنها لبخندهای مکش مرگ ما(!) تحویل دادند. آنها عکس گرفتند. آنها پشت در ماندن، علف زیر پایشان سبز شد، ممنونیم که در تهیهی این گزارشات مبسوت یاریمان کردند... غیر از آنها که از خودمان بودند، آنهای دیگری هم بودند که از پایتخت آمدهبودند، «خبرنگار» بودند، رو هم داشتند، کارت هم داشتند، عکسهای خفن گرفتند، گزارشات ناب نوشتند، مجله چاپ کردند و حسابی با کلاس بودند. از آنها هم ممنونیم که نگاههای حسرتبار ما را تحمل کردند، عکسهایشان را نشانمان دادند، خاطراتشان را تعریف کردند و خیلی بهمان «آخییی...طفلکیها!» گفتند!... خلاصه این که ما با وجود این که خیلی بدبخت بودیم و رویمان زیاد بود، فقط و خیلی هم ضایع شدیم و تحویل هم گرفته نشدیم و کسی به عنوان خبرنگار حسابمان نکرد، این گزارشات را برای شما، خوانندگان و "بینندگان" عزیز جمعآوری کردیم. آن سه نفر که کارت نداشتند، « خبرنگار» نبودند ولی «رو» داشتند، ما بودیم ها!: نفیسه حاجاتی، فخری شکرچیان، ریحانه شریف... نخندید! گریه هم نکنید لطفاً! فقط گزارش را بخوانید و دعا کنید اگر چیزی نداریم «رو» داشته باشیم همچنان!...
------------ چند نکته درباب مراسم اختتامیه----------
به شونصدنفر «رو» انداختم که بشود، از نزدیک مراسم را دنبال کنم اما... دست شبکهی اصفهان درد نکند... مراسم اصولاً پر از سوتی بود!
خانوم مجری، لهجهی انگلیسی خوبی داشت برای اجرا، روان هم صحبت میکرد اما لهجهی فارسیاش افتضاح بود. شعر سعدی را با هزار مکافات خواند!
دلتان بسوزد! شبکه اصفهان به مقادیر زیادی، ساز نشانمان داد،(البته کمی هم گل و بته قاطیش بود ولی خیلی کم ها!)
دو گروه، موسیقی اجرا کردند. یک گروه سه نفرهی دف. و یک گروه ارکستر تلفیقی (گروه فراق) که البته اجرای زیبایی بود ولی اشعارش اصولاً به درد یک مراسم "علمی"و "جهانی" نمیخورد. چون هم ناسیونالیستی بود هم جنگطلبانه. به جای اینکه از صلح جهانی بگوید، از "ترمز بریدن" و این حرفها گفت. یک جور کریخوانی سیاسی بود... چو ایران مباشد، تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده، یک تن مباد/ اگر سر به سر، تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم... ای عاشقان(2)، پیمانه ها پرخون کنید/وز خون دل چون لالهها رخسارهها گلگون کنید/... دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند/ از زلف لیلی، حلقهای در گردن مجنون کنید/نوری برای دوستان/ دودی به چشم دشمنان...
برای مراسم اختتامیه، بختیاری(استاندار مشهدیِ اصفهان) و کامران (نمایندهی جالب اصفهان در مجلس!) حضور داشتند. اما جالب، سوتی جناب کامران بود! وقتی مجری در حال خواندن اسامی و تشکر از مسئولان شرکت کننده بود، وقتی نام ایشان برده شد، بلند شد و به سرعت چند قدمی به سمت سن رفت تا سخنرانی فرماید که البته خدا را شکر، دوستان دیگر فهمیدند و ایشان را متوجه اشتباهشان کردند. حالا سوالی که این جا مطرح میشود، این است که ایشان که دکترند و نمایندهی هونصد دورهی مجلس و... خاک وچوک ما!
| | لینک به این مطلب پنجشنبهها، روز جلسه «نقد بیرحمانه»ی مسئولین صفحات ویژهنامهی جوان روزنامه اصفهان زیباست. یک جلسهی نفسگیر چندساعته. آخر جلسه هم به ساماندهی(چهقدر حالم از این کلمه بههم میخوره!) مطالب شمارهی در شرف چاپ میگذرد…
حاشیهی مراسم!
21تیر1386،ساعت 16-20 ، دفتر حزب مشارکت، خیابان شمسآبادی
یک خانهی قدیمی، زیرزمین موکتشده، صندلیهای پلاستیکی، ویدئو پروژکتور، کفشها را درآورید!...
چگونه طنز بنویسیم ؟!- چگونه طنز بخوانیم؟!
اگر طنز نوشتن برایتان مهم است و میخواهید طنزنوشتن را یادبگیرید، از این جا که رفتید بیرون هر اتفاقی که میافتد، مثلاً تو خیابون میبینید دو نفر با هم راه میروند، نگاه کنید و ازش سوژهی طنز در بیاورید... به همه چیز از منظر طنز نگاه کنید. به جدیترین وقایع... نشریهی توفیق، یک مسابقه ی طنز مینیمال گذاشته بود که یک طنز یک کلمهای برنده شد. شوخی قومیتی کرده بود و نام یکی از شهرها را نوشته بود...
ذهنت را "رها" کن حسن!
- خطوط قرمز در کشورهای مختلف متفاوت است. به نظرم در ایران همانقدر که طنزنویسی سخته، سادهتر هم هست از بقیه کشورها. چون وقتی یک چیزهایی عادی می شه و خط قرمز نیست در طنز که ما باید به این خطوط قرمز نزدیک بشیم چون عادیه نمی تونیم ریاکشن خنده را بگیریم. در ایران چون چهارچوب زیاد داریم، این اتفاق مکرر میتونه بیفته.
گپ دوستانهی جمعی با ابراهیم رهــا
- آقای رها، آدمیزاد بودن چه حسی داره؟!
شهر قصه را اگه شنیده باشین، یک خری توش هست که همه میگن صداش شبیه صدای منه، یک جملهای داره که میگه :خیلی خری!... خره میگه:« معلومه! خری که خرات نباشه، قاطره. من تمام زندگیمو خریت کردم که هیچ وقت ادای آداما را درنیارم .و هیچ وقت آدم نشوم
مصاحبهی خبرنگار افتخاری نیویورکتایمز با ابـراهـیم رهــا
چند نکته برای تنویر افکار عمومی

---------متن کامل گزارش را در ادامه مطلب بخوانید.-----------
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب این یکسال را با تمام مشکلاتی که وجود داشت، دوست دارم. دورهی جالب و دلنشین و نابی بود. کاری بود که از صمیم قلب دوست داشتم. لذتی دارد این نوشتن و صحبت کردن در این تریبون کوچک، که با خیلی چیزها قابل مقایسه نیست. همین که میتوانی حرفهای دلت را خیلی بلند فریاد بزنی، همین که خانم مسنی که نسبت فامیلی دوری با تو دارد، تلفن میکند، از نوشتهات تعریف میکند، تورا « نویسنده» میخواند و خودش را « خوانندهی» نوشتههایت، آنقدر شیرین و لذتبخش است که سرخوشت میکند. اگر از نظر اقتصادی منفعت خاصی ندارد و حتی برای جیب ددی بیچاره، ضرر هم دارد! اما همین نفس « کارکردن» که برای جوان یک دلخوشی و اولویت مهم است، اعتماد به نفس و امیدت را شاید این « حقوق» فقط مکملی برای پول توجیبیات باشد اما همین که بتوانی هدیهی" روز پدر" و" روز مادر" را از«دسترنج» خودت بخری، به یک دنیا میارزد. دوستش دارم این « شغل» ارجمند را. ----------------------
سومین شماره مجله الکترونیکی اکسیر منتشر شد. وبلاگ نویسندگان اکسیر: جايي براي بودن ، نفسانيات يك من ، خبرنگار افتخاري نيويورك تايمز ، پارك ممنوع والا پنچر ، لازم نيست ، يونس در اقيانوس
:لینکهای مرتبط: ۱- روزنامهنگار اصفهانی ۲- مجله الکترونیکی اکسیر(سرویس جوان روزنامه اصفهانزیبا)
| | لینک به این مطلب
انتشار در دومین شماره ویژه نامه جوان روزنامه اصفهان زیبا(۱۰تیر۸۶)- اواسط خرداد که میشود همه از تعطیلات و اوقات فراغت و اینچیزها صحبت میکنند. ما هم به این رسم دیرینه، تن دادهایم و در دومین شمارهی ویزهنامهی جوان به این موضوع مهم پرداختهایم البته بر همگان واضح و مبرهن است که این پرداختن کجا و آنها کجا! در این نوشتهی دایرهالمعارف گونه، به چند نمونه از تفریحات رایج ما در اصفهان که خیلیهایشان در شهرهای دیگر هم هست، پرداختهایم، باشد که مفید فایده افتد. 1 – گیمنت، کانتر و باقیقضایا!
چندسال پیش بود که تبش، شهر را فرا گرفت. شب میخوابیدی، صبح که بیدار میشدی، یک گیمنت دیگر تاسیس شدهبود.... در خیابانهای اصلی شهر، چند گیمنت در کنار هم تاسیس میشد به همین دلیل هم رقابت بین صاحبان آنها بسیار زیاد بود و هرکدام برای جلب مشتری بیشتر و در اصل، جذب مشتریهای بقیه، سعی میکردند امتیازهای بیشتری به کاربرانشان بدهند. مانیتورهای LCD، بهای شارژ کمتر، دکور جذاب تر، تعداد دستگاههای بیشتر و...
2-کافیشاپ، سخنرانیهای رمانتیکانه و ...
... هرچند که در اصفهان، تا آنجا که من دیدهام ، خبری ازآن فضاهای دود گرفته و تیپهای هنری و بحثهای روشنفکرانهی مرسوم کافههای مشهور تهران نیست اما مفهومهایی مانند قرارهای کاری کافهای، جشن تولدهای کافی شاپی و حتی خواستگاریهایی که به طورکاملاً رسمی در کافیشاپها برگزار میشوند، اتفاقاتی هستند که حالا خیلی بیشتر از آن گفتوگوهای رمانتیکانه، در کافیشاپها دیده میشوند. در مورد جشن تولد کافیشاپی بهتان پیشنهاد میکنم که...
3- پاساژگردی در پاساژهای مدرن!
چند وقت پیش، مقالهای خواندم دربارهی خرید و اینحرفها. نوشتهبود که در کشورهای «پیشرفته»، برای جذب مشتری، فضای پاساژها را طوری طراحیمیکنند که از همهنظر برای خریداران، جذاب، انرژیزا و دلنشین باشد و حتی خیلی از پاساژهای معتبر، علاوه بر سیستم تهویهی فوقالعاده، در هوا، اکسیژن تزریق میکنند تا مردم با ورود به این مکانها، احساس شادی و نشاط بیشتری پیدا کنند و ناخوداگاه برای خرید به این پاساژها جذب شوند.
حالا تصور کنید، تفاوت MALLهای آنها را با پاساژهای ما!...
4- خیابان گردی، آشنایی با علائم و...
خیابان گردی، دو مفهوم کاملاً متمایز از یکدیگر دارد! مفهوم اول، عبارت است از قدم زدن در یک خیابان ترجیحاً طولانی، که جذابیتهای بصری خاصی دارد. قدم زدن و... قدم زدن!
و اما مفهوم دوم که جذابیتهای بیشتری دارد و آدم را هم، کمتر خسته میکند، عبارت است از گرفتن ماشین ددی برای آشنایی بیشتر با خیابانهای مهم شهر و البته قوانین و علائم راهنمایی و رانندگی!...
5-پارک گردی- شبهای زاینده رود!
یکی از منحصر به فردترین ویژگی های اصفهان، پارکهای زنجیرهای و متفاوت آناست. اسکیت بازی، دوچرخهسواری، قایق رانی، قدمزنی و خلاصه تفریحات جالبی که در این پارکها، مهیا شده، چیزهایی هستند که خیلی راحت، ساعتها آدم را سرگرم میکنند....
6-کلاسهای تابستانه، بند پ و ...
... موسسات زبان در این تابستان از دو راه کسب درآمد میکنند. اول از راه ثبت نام زبانآموزان و دوم از راه سرکار گذاشتن داوطلبان تدریس زبان! آگهی جذب مدرس زبان انگلیسی را در روزنامه میبینید، برای آزمونش ثبت نام میکنید(بری این قبیل آزمونها هم، از صفر تا حدود 6هزارتومان باید بپردازید)، اگر در این مرحله موفق شوید نوبت به مصاحبه میرسد و بعد اگر بازهم موفق شدید، باید دورهی TTC یا همان آموزش تدریس را بگذرانید. که مدت این مرحله، از سه جلسهی چند ساعته، تا چندین جلسهی nساعته، متغیر است! خُب اگر فکر کردید با گذراندن این پروسه، شما به عنوان معلم زبان، برای خردسالان انتخاب شدهاید، سخت در اشتباهید! اصولاً باید از همان اول میفهمیدید که« بند پ» از همهی این مراحل مهمتر وتاثیرگذارتر است. متاسفم!
------> متن کامل این نوشتهی پرطرفدار را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب اولین شمارهی ویژهنامهی جوان روزنامهی اصفهان زیبا (اکسیر) منتشر شد(سوم تیر ۸۶). 8 صفحهی نیمصفحهای، کاملاً ضدکلیشه و البته هنوز در اول راه! در ضمن، من مسئول صفحهی « دلخوشیهای کوچک زندگی» هستم با یک عالمه ایده و امید( همان که بر جوانها، عیب نیست!!)
شمارهی اول:
1-جلد!
2- ستون بیخیالی:
مانیفست- جوابیه به مطلب« جایگاه مسکن در حیاط بشری»(... برای نوشتن در روزنامه، نباید شاًن و شخصیت نیمهی دیگر جامعه را زیر سوال برد...)- دو سال پیش همین موقع(سوم تیر!)
3- دلخوشیهای کوچک زندگی:
هرکی اعتراض داره وایسه دم در! ( ... اما نمیشود. نمیگذارد، این بیزاری درونی از همهی خطوط و محدودیتها، نمیگذارد...) - تفکر، باقالا، عشق در صفاخانه(گزارش از یک حلقهی جوان)- دلنوشتهها( مانتوی مشکی بلند با یکی از آن یقههای عجیب و غریب که... )
4و5- همین اطراف+پرونده:
معرفینامه- احساس دلسوزی برای ناتوانیش داشتم!( اولین بار که بچهات را دیدی، اولین احساس، اولین جملات؟)،- ما، شما، اونها و جشن تولد!( جشن تولد پسرانه، جشن تولد دخترانه، جشن تولد مختلطانه)- دغدغه
6- کافه اندیشه:
اول کافه اندیشه را بخوانید- Yahooایرانی- فقط حرف نزنید!
7- Yokhte نیوز:
برگزاری یک المپیاد جهانی و مشکلاتش(38امین المپیاد جهانی فیزیک در اصفهان)، ماجرای آن دست، کافینت در مسجد، مشاوران جوان، حسنی نگو یه دسته گل- خواهشاً بوف نباشید(مانیفست)
8- سفره قلمکار:
حوادث، قتل، خین و خینریزی، گیس و گیس کشی و عشقولانهها- پیشگویی یکی از نوادگان آداموس- سخن بزرگان- تولد، زندگی سگی، مرگ- آگهیهای قلمکاری

پینوشت: یک تشکر ویژهی ویژه از "لاله صبوری" عزیز به خاطر انتقاد سازندهاش از "مردم ایران سلام"(۴۰چراغِ صداو سیما!)
-شما خجالت نمیکشید، برنامهتون اینقدر مردونهست! میخواستین مردونه دور هم باشین، خوب میرفتین
باشگاه!! -----> کیِف کردیــــم، اما این برنامه "مرد ایران سلام" هم واقعاً دیدنیه ها!
| | لینک به این مطلب
پوووووف... تمام شد!... راند آخر هم تمام شد!... و من الان همینجام وسط رینگ افتادهام، منتظر برانکار!... امید زیاد در وقت انتخاب واحد، نادیدهگرفتن معجزهی دروس عمومی، اساتیدی که دانشجویان بدبخت را به شکل سیبل میبینند برای خالی کردن تمام عقدههای دوران شیرخوارگی، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیریشان، بیاستعدادی در برقرار کردن تعامل سازنده(!) با اساتید محترم و بدشانسی همیشگی (اصولاً یک ضربالمثلی هست که میگوید: خر ما از کُرِگی، دُم که هیچی،[...] هم نداشت!) همه از عواملی هستند که باعث میشوند روی رینگ قهرمانانه، همهی مشتها را نوشجان کنی!
استادی که به نمره دادن کیلویی معروفه، در برابر درخواست تو حاضر به هیچ نوع کوتاه آمدن نیست در حالی که ترم پیش، نمرهی 8 یکی از بچهها را بدون این که اصلاً طرف، درخواستی داده باشه، 16 کرده!!... داری از عصبانیت منفجر میشی، به سرعت از دفترش میآی بیرون، سرویس دانشگاه تازه راه افتاده، دست نگه میداری که سوارت کنه. سر تکان میده و پاشو روی گاز فشار میده در حالی که خیلی وقتها، وقتی میبینه کسی داره میدود، چند دقیقهای نگه میداره تا برسه... مجبوری نیم ساعت دیگر تا سرویس بعدی منتظر بنشینی، آفتاب دیوانهوار میتابه، چند قدم آنطرف تر دعوا شده، زن میانسال فریاد میزنه و به «هر چی مرده، فحش میده»! مردا دورشان جمع شدهاند!... یک نفس عمیق میکشی هوای داغ میزنه توی صورتت...
خستگی به تنت مانده... مهم نیست، بیخیال، همیشه خیلی بدتر هم هست... همین حس آزادی روحی، بزرگترین خوشبختیست که حالا دارم. مجلهها و روزنامههایی که نخوانده در اولین طبقهی کتابخانه رها شدهاند، کتابهایی که نامشان در نوبت خواندن قرار دارند و فیلمهایی که باید ببینم، همه انتظار مرا میکشند.... از سرویس که پیاده میشوی، به اولین سوپر که میرسی، یک راست میروی سراغ یخچال بستنیها،... « خوردن بستنی رابطهی مستقیمی با احساس خوشبختی دارد.»... قیمتها را نگاه میکنی،«آقا گرانتر از این ندارین؟!»... به مقادیر زیادی احساس خوشبختی نیازمندیم!...
| | لینک به این مطلب 







