برای ویژهنامه، یک عالمه ایده دادیم. حالا صفحات و مسئولینشان مشخص شدهاند و برنامههای شمارهی اول هم. من هم صفحهای با عنوان «دلـخـوشـیهای کـوچـک زنـدگـی» دارم با یک عالمه، ایدهی جالبِ ترکاننده! که از شمارهی 2 رسماً آغاز میشود(شمارهی یک به دلیل 2 امتحان جیغدرآرِ آخرم، زیاد توپ نخواهدشد، احتمالاً، شاید!)
اما غرض از مزاحمت! یک ستون از 6 ستون صفحه، متعلق است به دلخوشیهای مخاطبین؛
1- پس بدین وسیله از همهی شما دعوت میشود که «دلخوشیهای کوچک زندگیتان» را بنویسید تا با اسم خودتان و ایضاً جملات خودتان در اولین شماره، بچاپانیم. میتوانید تایپشان کنید و به ایمیل بفرستید یا در قسمت نظرات بنویسید. هیچ محدودیتی نیست. میتوانید 200 صفحه دلخوشی داشته باشید یا دو خط! میشود حتی، دلخوشیهای کوچک زندگیتان آنقدر بزرگ باشند که تمام زندگیتان را تشکیل دهند، هرچیزی ممکن است!
2- اگر عشق نویسندگی هستید، فکر میکنید روزنامهنگاری در خونتان است، مغز پر ایدهای دارید و... بفرمایید. شخصاً، تا 4 هفتهی دیگر که انشاا... یک پلهی دیگر صعود خواهیمکرد،2 نویسندهی ثابت اصفهانی میخواهم. لطفاً مشخصات و نمونه کارهایتان را به ایمیل بفرستید.(این هم اطلاعیهی سرویس طنز)
--->صفحهی جوان، به زودی تحت عنوان مجلهی الکترونیکی اکسیر منتشر خواهد شد. درحال حاضر نیز قسمتی از محتوای صفحه، در دو آدرس (اکسیر و خبرنگار اصفهانی) قابل مشاهده است.
--> بشتابیــد که درصدد کشــف استـعدادهای ناب هستیــــم!

| | لینک به این مطلب
حسهای ناب و متفاوت. یک جور کلاس "ناخودآگاه". دوستش دارم هنوز هم (با تمام کاغذهای گاه، زردش!). اما گاهی اوقات برخی نوشتههایش آن قدر آدم را تحت تاثیر قرار میدهد که ... که حس میکنی تمام حرفهایی که مدتها راه گلویت را بسته بودند، یک دفعه فریاد شدهاند.نوشتهای که در این پست برایتان آوردهام، اولین "نوشته، بر باد" چلچراغ است. آقای خلیلی نسل سومیترین نسل دومیایست که در عمرم دیدهام. اگر چند نام را از این متن حذف کنید، عمراً نمیتوانید حدس بزنید که این نوشته، مربوط به 6 سال پیش است و نویسندهاش هم یک نسل دومی!... نسل سوم!... یعنی چه؟!... نسل سرگیجه... این بهترین عبارتیست که نسل من را توصیف میکند... نسل تردید، شاید!... نسل سردرگمی، نمیدانم!
چلچراغ- شماره یک-11خرداد 81
چه کسی گفته چلچراغ صدای نسل سوم است.
«نسل سوم صدا می خواهد چه کار؟
این همه بلندگو برای دادزدن، این همه کوه و کمر برای فریاد زدن. این همه اتاق دربسته برای زیرآواز زدن. این همه خیابان برای گشت زدن، این همه ماشین برای بوق زدن. این همه کافی شاپ، کافی نت و کافه گلاسه برای گپ زدن.
این همه روزنامه که هنومز تعطیل نشه، این همه مجله، هفته نامه، ماهنامه، صداو سیما، شبکه یک، شبکه دو، شبکه سه، شبکه تهران، شبکه جوان، نیمرخ، تمام رخ، شب دهم، شام آخر، پارتی، پر پرواز، یک رنگیو دورنگی، مجلس زن کشی،پف... خدایا چقدر خوشبخت است این نسل سوم!
مگر چه حنجرهای دارد این نسل سوم، چقدر حرف دارد این نسل سوم، چقدر توقع دارد این نسل سوم؟
آهای ... تو! هی... یو! با توام... تو!چقدر توقع داری تو؟ این همه جا برای رفتن، آمدن، وقت کشی، سگ کشی، دوست شدن، تلفن دادن، تلفن نگرفتن، بورشدن، خندیدن، ضایع شدن، گریه کردن، عاشق شدن، متنفر شدناشک ریختن از زور خنده، خوشبخت شدن از زور گریه، این همه ایتش ایتس دور و بر پارک ملت، این همه بوق توی استادیومازادی، ممدبوقی، سهراب بوقی،این همه خیابان، محله، میدان، جردن، شوش، شهرک غرب، پاساژ گلستان، پاساز پایتخت، دروازه غار، جوادیه، جواتیه و ...
- جوات... چلچراغ خیلی جواته، چلچراغم شد اسم؟آدم یاد این جوونای ناکام میافته که در کمال تاسف بر اثر یک سانحه جانگداز... حجلهشان را میگذارند سر کوچه.
بنویسید چلچراغ صدای نسل ناکام که در کمال تاسف...
صدای نسل سوخته، موج مرده، نسل از نفس افتاده...
- نسل دوم یا سوم؟
- چه فرقی میکنه وقتی اسمش جواته، مدیرمسئولش هم که... خب نسل دومیه دیگه، مگه نیست؟
- یه مرد بود، یه مرد...
این نوستالژی نسل دومه، ترانه نسل سومیه چیز دیگهست.
- اینک منم، زنی تنها، ایستاده در آستانه فصلی سرد...
- هشتمین رنگ قشنگ جادهی رنگین کمون...
- نسل فریاد زیرآب...
- اگه راست میگید، بنویسید صدای نسل جیغ، عصیان، آجر دیگری بر دیوار، شبح آزادی، شورش بیدلیل، بچههای خیابان پشتی، دخترهای ادویهای، چشمان کاملاً بسته، رقص با گرگها، سرگیجه...
- نسل سوم، اینها نیست، یعنی میدونی اینها هست و اینها نیست... چه جوری بگم ...
- چون نور که از مهر جدا هست و جا نیست...
- این شعر شماست، شعر نسل دوم، نسل...
- نسل نابخشوده، مظنونین همیشگی.
- این نگاه شماست به نسل من، پدرخوانده عزیز!
- دستهای آلوده، غرور و تعصب، غیرقابل چاپ!
- آه ای برادر کجایی ؟
- قیصر کجایی که داش فرمونتو کشتن!
- بنویسید نسل وداع با اسلحه، نسل آرامش در حضور دیگران... بنویسید: من گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، امضا: نسل سوم.
- امضا نسل سوم؟
- بنویسید: ناگهان عشق ، نسل ناگهان عشق... نسل سوم همین است، بی کم و کاست، چه کسی میبیند؟ چه کسی میشنود، چه کسی میداند، چه کسی میفهمد؟
مدیر مسئول[فریدون عموزاده خلیلی] »
| | لینک به این مطلب من اصولاً آدمِ کارهای گروهیام! و بازهم اصولاً از این بازیهای وبلاگی خیلی خوشم میآید و اصولاًتر این که آدم نوستالژیکی هستم! پس حالا که مــریــم عزیز مرا به بازی "تاثیرگذارترینها" دعوت کرده، دوست دارم بنویسم.
تا آن جا که دیدم، رسم بیشتر براین است که "شخصیت"های تاثیرگذار را بنویسیم اما من فکر میکنم، هنوز به آن حد از پختگی شخصیت و روشنبینی راه پیش رو، نرسیدهام که از "شخصیت"ی نام ببرم، پس فقط تاثیرگذارترین مراحل را مینویسم.
۱- خبرنگــار افتخــاری دوچــرخه میشــوم!
نوجوانی و کشف یک حس قوی درونی! یک عطش خاص برای نوشتن که به هیچ عنوان با "خاطره نویسی" سیر نمیشد. شاید هم باید بگویم عطشی برای "خوانده شدن". این باعث شد که "دوچرخهخوان" شوم و بعداً هم دو دوره خبرنگار افتخاری دوچرخه و یک بار برندهی مسابقهی تصویرگری آن نشریه.
۲-چلــچراغـی میشــوم!
چلچراغ برایم فقط یک نشریه که اوقات فراغتم را پر میکرد، نبود. یک جور دریچه بود، یک جور استارت، شاید! پر از حسهای ناب و متفاوت. یک جور کلاس "ناخودآگاه". دوستش دارم هنوز هم (با تمام کاغذهای گاه، زردش!).
*۱۱ خرداد، تولد ۶سالگی ۴۰چراغ، مبارک باد!*
۳-بلاگـــــــر میشـــوم!
ابداً اغراق نیست اگر بگویم این مرحله، یکی از مهمترین نقاط عطف زندگیم بوده است (اگر نگویم،مهم ترین!). حالا فکر میکنم آن قدر این مرز پر رنگ است که میتوانم زندگیم را به دو بخش:1- قبل از بلاگر شدن، 2- بعد از بلاگر شدن ، تقسیم کنم. وبلاگنویسی برایم پر از حسهای ناب بوده و هست . پر از تجربههای متفاوت، پر از هیجان. گاهی یک قرص آرام بخش، گاهی هم یک قرص X قوی!,و حالا، وبلاگ نویسی یکی از بزرگترین دلخوشیهای کوچک زندگیم است!
۴-روزنــامه نــگار میشــوم!
"کودک" که بودم، همیشه دربرابر سوال کلیشهای "در اینده میخواهید چه کاره شوید؟" یک جواب داشتم: " متخصص اطفال"! مادربزرگ خدابیامرز هم همیشه "خانوم دکتر" صدایم میکرد! اما نوجوان که شدم عاشق "خبرنگاری" شدم! و در این راه قدمهایی برداشتم تا این که پارسال، همین موقعها و به واسطهی همین تریبون دوستداشتنیام به صورت "حرفهای" خبرنگار(روزنامهنگار)شدم. ورودم به هفتهنامه/روزنامه اصفهان زیبا، سر آغازی بود برای تجربهی هزاران اتفاق متفاوت و هزاران حس خوب. برای همن هم هست که "اصفهان زیبا" را شدیداً دوست همیدارم!
۵- حلقـــهی دوستــــان!
دبیرستان که تمام شد، یک گروه 7،8 نفره بودیم که سعی کردیم، آن ارتباطات خوب دوستانه را حفظ کنیم. هرچند وقت یکبار، یک قرار کافهای و ... حالا آن گروه، بزرگتر شده. میهمانیها هم شادتر. بودن در این گروه شاد و پرانرژی را همیشه دوست داشته و دارم. ارتباطات دوستانهی بی آلایش و دور هم جمع شدنهایی که یک عالمه، انرژی و هیجان به آدم منتقل میکند، یک نقطهی عطف انرژیک، شاید!
۶ - استــادینگ انگیــلیش!
من، اصولاً کمی تنبلم، مخصوصاً در نقطهی شروع! برای زبان خواندن هم همین گونه بود، اصرارهای مادر و ثبت نام زورکی! باعث شد که یک سال پیش مدرک Advanced4 ام را از ILI بگیرم . جدای از مهارت مهمی که به دست آورم، اعتماد به نفس زیادی که از این طریق کسب کردم، باورنکردنی است. برای همیشه، ازش ممنونم.(البته پدر و مادر، مطمئناً تاثیرگذارترین آدمهای زندگی هر کسی هستند، حداقل دلیل، این مدعا هم این است که یکی از مهمترین تصمیمات آنها، اولین علت وجود ماست!)
ارتباط عمودی بین 4 نقطه عطف از این ۷ نقطه، هم جالب است، نمودارش چیزی شبیه به این میشود:
دوچرخه---> 40چراغ ---> وبلاگنویسی--->روزنامهنگاری
و در آخر از همه بلاگر هایی که حرفی در این باب دارند، دعوت به "گفتن" میکنم:
از جمله همکاران مطبوعاتی: جایی برای بودن ، شوخ و شنگ، یونس در اقیانوس، آرامش آن سوی خیال، عصیان، بید مجنون، فلق، ایمان امروز و...
---> نبی خانِ بهرامی عزیز! از لطف بی نهایتت، بی اندازه سپاسگزارم.
| | لینک به این مطلب
چه بازی معرکهای بود! من کلاً زیاد اهل فوتبال نیستم و به غیر از بازیهای خیلی حساس، حوصلهی دیدن 90 دقیقه دنبال توپ دویدن آقایون را ندارم! دیروز عصر هم فقط حدود یک ربع آخر پرسپولیس- سپاهان را دیدم و خداییش خیلی کیف داد! عجب بعضیها ضایع شدن! خوشمان آمد! هیجان غیرمنتظرهی جالبی داشت!-->پینوشت: تیتر این پست، تیتر مطلبی دربارهی این بازی حساس است که پنجشنبه(یک روز قبل از بازی) در روزنامهی اصفهان زیبا منتشر شد: « تمرکز دفاعی، استفاده از ضد حملات – رمز اشک پرسپولیس»
--> پینوشت۲: دربارهی افاضات ابلهانهی جناب "پورمحمدی"درباب ازدواج موقت واین حرفها و مخصوصاْ به کار بردن کلمهی مظلوم "جسارت"، به زودی خواهم نوشت. فعلاً عصبانیام!!
| | لینک به این مطلب به مناسبت سیزدهمین سال تاسیس اولین گروه کاریکاتوریستهای اصفهان، هشتمین سال تاسیس انجمن کاریکاتور و سومین سال تاسیس خانه کاریکاتور اصفهان، از 3 تا 17 خرداد ماه 86، نمایشگاهی از آثار کاریکاتوریستهای جوان اصفهانی در کنار آثار اساتید کاریکاتور برپاست.
پنجشنبه، 3خرداد 86، ساعت 4 بعد از ظهر افتتاحیه نمایشگاه بود و جمعه، 5 خرداد86، ساعت 10 صبح، کارگاه کاریکاتور با محوریت کاریکاتور چهره.
شنبه، که میخواستم گزارش این نمایشگاه را برای روزنامهی اصفهان زیبا، بنویسم و دوشنبه، که میخواستم گزارش دوم را برای هادیتونز بنویسم، سرچی کردم تا ببینم، کسی هم در این باره، چیزی نوشته یا نه؟!... در چندین سایت مختلف، خبر این نمایشگاه را دیدم(گلآقا، ایرانکارتون، حوزه هنری اصفهان و...) ولی متاسفانه، هیچ "گزارشی" نبود . همه چند خط خبر کار کردهبودند و فقط وبلاگ مجله بچهها گلآقا یک گزارش کوتاه نوشتهبود که همین هم غنیمت است!
به این دلیل، یک تصمیم طوفانی گرفتم! دو گزارش متفاوت از این دو مراسم نوشتم. یکی گزارشی که در ستون ثابتم، در روزنامهی اصفهانزیبا منتشر شد و دومی، گزارش تصویری و تحریری که برای پرشین کارتون کار کردم که دومی را بیشتر دوست دارم!
- یک نفر از خانمها را هم بکِشید!
- خانمها افسردگی میگیرند!
- نه! ما افسردگی نمیگیریم! و یکی از بچهها سریع روی صندلی مینشیند، جمعیت دور کاریکاتوریست، سوژه و نوازندهی صحنه جمع شدهاند، هر چند دقیقه، نور فلاش و مادون قرمز دوربینها روی صفحه کاغذ، سوژه و کاریکاتوریست میافتد و وقتی کار تمام میشود، یک عالمه ابراز احساسات مختلف! و تقاضا برای کاریکاتوری شدن بلند میشود!
حسین صافی اصلاً دربرابر این همه تقاضا، ابراز خستگی نمیکند برای خودش هم یک بازی سرگرم کننده است! دو نفر دیگر هم کاریکاتوری میشوند و درحالی که هنوز بقیه در صفاند، «پایان کارگاه» اعلام میشود!
| | لینک به این مطلب «اصفهان، از نگاه فیلمساز اصفهانی» عنوان جلسهی این ماه «مرکز اصفهان شناسی و خانهی ملل » اصفهان بود، که عصر یکشنبه 31 اردیبهشت 86 با حضور غلامرضا مهیمن*، مهندس محمدعلی نجفی** و استاد ارحامصدر***، در سالن کتابخانهی مرکزی شهرداری اصفهان، برگزار شد.
ابتدای جلسه، قسمتهایی از دو فیلم این دو فیلمساز، پخش شد، فیلم "گزارش یک قتل" و "افسانهی شهر لاجوردی" که دربارهی دو شهر اصفهان و فلورانس ساخته شدهبود و باید اعتراف کنم که از اولی چیزی نفهمیدم!
مهندس محمدعلی نجفی، سخنرانی خوبی داشت، پر از جملههای ناب، هرچند گاهی یادش میرفت که برای جمعیت حاضر در سالن صحبت میکند، نه برای آقای مهیمن و مجری برنامه(آقای صلواتی)!
جمعیت به نسبت برنامههای دیگر، کم بود. برای برخی از برنامهها، سالن بالا و پایین، کاملاً پر میشد و تعداد زیادی هم روی زمین می نشستند یا کنار دیوار میایستادند ولی این بار فقط سالن پایین پر شد.
اوایل جلسه، پیرمردی با عصا و کمک یک جوان، وارد شد، جوان دیگری از جلوی سالن با سرعت خودش را به او رساند و خیلی هیجان زده، زیر بغل پیرمرد را گرفت و در ردیف جلو نشاند. بعداً مجری توضیح داد که روز قبل با جناب ارحام صدر تماس گرفته و او که خیلی بیمار بوده، عذر خواهی کرده ولی امروز آمده. جمعیت، پیرمرد را سخت، تشویق کرد و پیرمرد هم ایستاد، چند بار خم شد و به ابراز احساسات پاسخ گفت. این اتفاقات را که برای مادرم تعریف میکردم، گفت: «باید براش یه بزرگداشت بگیرند. آن موقع که ارحام صدر برنامه اجرا میکرد، تئاتر اصفهان خیلی رونق داشت. همه، شبهای جمعه، میرفتن تئاتر ببینند، اما حالا چی؟!»
مجری اعلام کرد که نمیخواهد، جلسهی سخنرانی باشد و تصمیم گرفتهاند که جلسهی پرسش و پاسخ برگزار کنند. ابتدا غلامرضا مهیمن چندکلمهای صحبت کرد و بعد محمدعلی نجفی کمی بیشتر از چند کلمه! اما صحبتهای او اصلاً خستهکننده نبود و به واقع زیبا و پر مغز بود.
از صحبتهای محمدعلی نجفی، زیاد نت برداری کردم.( دبیرستانی که بودم، و البته الان هم، معماری را خیلی دوست داشتم، حالا هم فکر میکنم این "هنر" بیشتر به روحیاتم میخوره ولی دلیل این که هنوز به این علاقه اعتماد ندارم، اینه که فکر میکنم اصلاً حوصلهی کاردستی درست کردن و این جور کارها را که بیشتر وقتگیراند تا مفید، ندارم! وگرنه اگر به این علاقه اعتماد داشتم، همین امروز تغییر رشته یا انصراف میدادم. حرف از معماری، همیشه این حس را در وجودم زنده میکنه. حسی شبیه تاسفِ همراه با ابهام!) سعی میکنم این نُتها را بی کم و کاست و پشت سرهم برایتان مینویسم.
- معماری، ماکت تاریخ است.
- ... مثلاً گنبد، سمبل مسجد نیست، به دلیل تکنیک آن زمان که
میخواستند، یک فضای بزرگ را بدون ستون بسازند، از گنبد استفاده کردهاند ولی حالا این نهادینه شده و به صورت سنت درآمده... سنت اگر تغییر نکند، باعث ایستایی در زندگی میشود و ما که مجبوریم خودمان را با زمان وفق دهیم، مجبوریم مقلد شویم... هویت، جدای از سنت است.
- تمام هنرها( موسیقی، معماری، تئاتر و...) به نوعی، ریشه در سنت دارند. اما سینما، هنر مرکبیست که ریشه در سنت ندارد چون مولود مدرنیته است.
- سینما از دو المان کاملاً مشخص شکل گرفته:1- ادبیات، که هویت فیلم را مشخص میکند و 2- معماری که با آن، فضا را نشان میدهیم، در فضا حرکت میکنیم و فرهنگ را نمایش میدهیم. هرچه سینما، نشأت گرفته از ادبیات باشد، میشود گفت:هویت ماست.
- هنر، با "احساس" انسانها شکل میگیرد. در طول تاریخ، همیشه هنرمندان و قدرتمندان، در تقابل با هم قرار گرفتهاند. هنرمندان، همیشه میخواهند نقبی بزنند و هنرشان را به نمایش بگذارند.
استاد مهیمن، زیاد صحبت نکرد ولی وقتی از سریال چهل چشمه"اش (که دربارهی تخت فولاد اصفهان است)صحبت میکرد. با شور و هیجان خاصی از کودکیاش گفت. از شبهایی که با پدرش با دوچرخه از روی پل خواجو میگذشتد میرفتند تخت فولاد.«بعضی از شبهای جمعه، پدر مرا برای احیا میبرد تخت فولاد، دستهایی که به سمت آسمان بالا رفتهاند، یک گنبد، تاریک- روشن هوا، کودکی با دوچرخه و پدر که از روی پل برمیگردند(در یک لانگشات) و چند ماشین که از کنار آنها عبور میکنند» و همهی اینها را تصویری تعریف کرد، یعنی تصاویری را شرح داد، که آن لحظه از ذهنش مثل یک فیلم میگذشتند. حس کردم چه قدر خوبه که آدم بتواند تصویرهایی را که در ذهن داره، به دیگران نشان بده و این بزرگترین موهبتیست که یک فیلمساز دارد.
در مورد "تکیه"های تخت فولاد که حالا خرابشان کردهاند، گفت:«تکیههای زیادی بودند که دقیقاً شبیه خانههای معمولی، حوض و حیاط و اینها داشتند، فقط خواب آدمهای آنجا فرق میکرد!»
از مهندس نجفی دربارهی "سربه داران" سوال شد:« خالق شخصیت اصلی فیلم( قاضی شارع)، دکتر شریعتی است. قاضی شارع نمیمیرد، در تمام طول تاریخ، زنده است برای به نمایش گذاشتن:ترکیب "زر"و "زور"و "تزویر"... من همیشه میگویم: سه قشر غیرت ندارند:دولتمردان، هنرمندان و قدرتمندان. یکی مغز، یکی حس و دیگری جسممان را به بازی میگیرند. در هر زمان هم دو قشر، دیگری را جلو میاندازند و پشت آن حرکت میکنند... تمام صحنههای عبادتکردن قاضی شارع حذف شد، یعنی یک بُعد از این سه بعدِ زرو زور و تزویر... این اشتباهه که از هنرمند بپرسیم:منظورت از این هنرت چیه؟!...
--سوال شد که چرا از معماری به سینما آمدید؟...
-این دو، رابطهی تنگاتنگی با هم دارند. معماری، موسیقی منجمد است. و یکی از کارهای سینما، این است که میتواند این یخ را ذوب کند. معماری، به شدت عینی و موسیقی، به شدت ذهنیست و ادبیات هم که وارد بشه، میشود سینما. در همین فیلم(افسانهی شهر لاجوردی)لحظاتی که دوربین داره حرکت میکنه، احساس میکنیم، دوربین در حال رقصه. فصل مشترک معماری و سینما، این وجه عملکردیشان است... در این شهر، یک سری معماری هست که بعد عملکردی ندارند، مثل مسجد شیخ لطفالله که نه وضوخانه دارد و نه آبریزگاه. از یک دالان تاریک وارد میشوید و بعد، آسمان روبهروی شماست. زمینش مثل آسمان است و همه چیز،دست به دست هم میدهد تا برای ذهن شما، "بینهایت" را تداعی کند... ما برای این فیلم، یک بار از ساعت 9 شب تا 9 صبح، نورپردازیمان طول کشید! همین طور که همراه فیلمبردار، بالا را نگاه میکردم، مثل این بود که کسی بیاختیار در گوشم، زمزمه میکرد:"الهی و ربی، من لی غیرک»
در آخر جلسه، مجری گفت:«یک نفر هم از جناب ارحام صدر سوال پرسیده!» و دعوت کرد که روی سن بیاید و کمی برای مردم صحبت کند. ارحام صدر با اشتیاق پذیرفت، درمیان تشویقها، بالا رفت و بیست دقیقهای صحبت کرد، خوب هم صحبت کرد. به آن پیرمرد تکیده که عصازنان وارد شدهبود اصلاً نمیآمد که با آن شور و هیجان و آن قدر سرحال سخن بگوید.
از خاطراتش گفت:«غلامحسین ساعدی که قبل از انقلاب روزنامهی آیندگان را درمیآورد، یکبار دربارهی من و نمایشهایم نوشتهبود و تیتر زدهبود:یک همیشه نوکر!»،« این آقای نجفی، به من نقش بهلول را پیشنهاد کرد، من بهش گفتم : من همیشه نقشهای کمدی بازی کردهام، گفت: اگر بازیگر باشی، باید بتوانی هر نقشی را بازی کنی. من هم قبول کردم. خیلی نقش سختی بود. بهلول کسی بوده که در جلسات مهم دربار شرکت میکرده و هیچ حرفی نمیزده، فقط با میمیک صورت نسبت به حرفها واکنش نشان میداده. گریمش هم خیلی سخت بود، چند ساعت طول میکشید، بعد هم میگفتن نور رفت، کار تعطیل! ظهرها، با همین گریم(موها و ریش و سبیلهای بلند) برای ناهار میرفتم خونه، خانمم میاومد این سبیلها را کنار میزد، یه آبدوغخیاری چیزی میداد بخورم!... برای همین فیلم، آقای نجفی گفت باید در یکی از "سیکوآنس"ها، دف بزنی و قرار شد، هر شب 20 دقیقه، آقای قاسمی، رئیس هنرستان... بیاید خانهی ما و دف را بهم یاد بده. شب اول، خدارا شکر خانمم خانه نبود. وسط تمرین بودیم و داشتم دف میزدم که خانمم اومد، گفت داری چی کار میکنی؟! توضیح دادم که برای فیلمه و... گفت: حالا همینت باقی بود که فردا تو اصفهان بگن، ارحام داریه زنه؟!!» جمعیت خندیدند و کف زدند ولی به نظر من که این شوخی مسخره با دف عزیز من، اصلاً هم بامزه نبود!
----------
*[غلامرضا مهیمن، متولد 1332 در اصفهان، لیسانس زمینشناسی از دانشگاه اصفهان، فیلمساز]
**[محمدعلی نجفی، متولد 1324 در اصفهان، فوق لیسانس معماری و شهرسازی از دانشگاه تهران، فیلمساز]
***[ ارحامصدر، پیشکسوت تئاتر اصفهان، بازیگر نقشهای کمدی]
| | لینک به این مطلب 














