تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
روز جهانی هموفیلی- بازی پیچیده‌ی زندگی!

امروز 28 فروردین، روزجهانی هموفیلی است. برای تهیه‌ی یک مصاحبه در همین زمینه، برای صفحه جوان روزنامه‌ی اصفهان زیبا، به بیمارستان امام رضا رفتیم.

باید اعتراف کنم اولین حسی که در مواجهه با این مکان تمام وجودم را پرکرد، حسی شبیه ترس بود، دلم می‌خواست به سرعت فرار کنم از این همه درد و رنج و... اتاقهایی پر از بچه‌هایی که زیر سرم خوابیده بودند. این جا محل بیماران هموفیلی و تالاسمی بود. دنبال جوانی می‌گشتیم که با وجود این بیماری، زندگی موفقی داشته باشد. یک مرد 36 ساله پیدا کردیم که با خانومش آمده بود. هموفیلی، هپاتیت، بیماری قلبی، دندان مصنوعی و ... در تمام مدتی که مشغول حرف زدن با او و خانومش بودیم، لبخند می‌زدم ولی حس "ناچاری" تمام وجودم را پرکرده بود. چیزی که همیشه ازارم می‌دهد "حس همذات‌پنداری"شدیدیست که باعث می‌شود با شنیدن یا دیدن هر واقعه، "وارد بازی پیچیده"ای شوم، خودم را به جای "فرد درگیر" بگذارم و به "بن‌بست" برسم!

مرد، از "هپاتیت"ی که به دلیل "فاکتورهای آلوده‌ی وارداتی از آلمان" گرفتارش شده بود، به شدت می‌ترسید. از این که کودکانش هنوز از آب و گل در نیامده‌اند و از "سرطان کبدی" که در انتظارش بود.

دخترش حالا در ابتدای نوجوانی است، و تازه فهمیده‌اند که او هم گرفتار این بیماریست. دختر دچار "افسردگی"شده و از آینده به شدت می‌ترسد. "حالا وقتی بخوام عروس بشم چی‌کار کنم؟!" این سوالیست که از مادرش پرسیده و مادر و مادربزرگ دلداریش داده‌اند که: "تا آن موقع حتماً راه درمانی پیدا می‌شه"،"وقتی مامانت که سالمه اومده با بابات ازدواج کرده، حتماً کسی هم پیدا می‌شه که تو را همین‌جوری قبول کنه..."

پدر وقتی می‌فهمد که "هپاتیت" هم به لیست دردهایش اضافه شده، افسردگی می‌گیرد، سرکار نمی‌رود و شبها تا صبح در اتاق قدم می‌زند. بیماری قلبی می‌گیرد و... دکتر قلبش، انسان والاییست، خودش هم هپاتیت دارد و وقتی دانشجوی پزشکی بوده از طریق بیمارانش مبتلاشده، دکتر قلب، نقش روانشناس را هم برای او بازی می‌کند و این مرحله به خیر و خوشی می‌گذرد...

"مسواک که نمی‌تونه بزنه... اون شبی که دیگه هیچ کدام از این دردها را نداره، از دندان درد نمی‌تونه بخوابه"... "اینجا 2 تا یونیت دندان پزشکی هست که یکیش برای مردم عادیه و یکیش برای 600 نفر بیمار هموفیلی و هپاتیت!... باید چند ماه تو نوبت باشیم "... " برای همین هم رفته دندون مصنوعی گذاشته... پیرمرد شده دیگه !..." و همه می‌خندیم، یکی از دندانهای جلوییش افتاده... "با چسب آمریکایی می‌چسبونن ولی خب می‌افته و هنوز نرفتیم درست کنه..."

"مثه توی داستانها، اگه الان یه غول چراغ  پیدا بشه بگه 3 تا آرزوت را برآورده می‌کنم..." چشمانش می‌خندند."هپاتیت نداشتم." آخه من 36 ساله دارم با "هموفیلی"زندگی می‌کنم، به‌ش عادت کرده‌ام ولی از این هپاتیت می‌ترسم، از سیروز کبدی می‌ترسم، اگه بچه‌هام بزرگتر بودن..."، "2 تا آرزوی دیگه مونده!"...آرزو... اولین آرزوم که..." ظهور آقا امام زمانه... اگه اون بیاد دیگه همه‌چی درست می‌شه.. این هپاتیت و..." زن هم هم‌صدا با مرد همین را تکرار می‌کنه و هردو لبخند شیرینی می‌زنند... و من...

 نیم ساعتی شده... خداحافظی می‌کنیم... به‌شان می‌گویم امیدوارم این مصاحبه به یک دردی بخوره و حداقل آن 1 یونیت دندان پزشکی بشه 2 تا... می‌خندند... می‌خندیم... و فرار می‌کنم از این همه رنج... تا خانه زیر باران تند بهاری، پیاده می‌روم... همه جا سبز پر رنگ است...

--->متن مصاحبه منتشر شده در روزنامه اصفهان زیبا به قلم خانوم فخری شکرچیان.

نوشته شده توسط نفیسه در 11:38 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
مقتول آفلاین!

به بهانه‌ی پخش فیلم "قتل آن‌لاین" از شبکه اصفهان... کلمه‌ی "اینترنت" چه تصویری را برای شما تداعی می‌کند؟ با شنیدن "چت" چه صحنه‌ای در ذهنتان مجسم می‌شود؟... این دو کلمه، نمونه‌ای از کلمات بی‌شماریست که به زندگی انسان قرن بیست و یکم معنا می‌دهند. کلماتی که در دایره‌ی لغات انسانهای قرنهای پیش جایی نداشتند ولی حالا به پررنگ‌ترین واژه‌های زندگی ما بدل شده‌اند.

 کلمه‌ی "چاقو" در ذهن شما بار منفی دارد یا مثبت؟! مطمئناً جواب شما به این سوال چیزی شبیه به "بستگی به موقعیت کاربری‌اش دارد." است. از طرف دیگر، همه‌ی ما این جمله‌ی معروف را بارها در توجیه مشکلات مختلف شنیده‌ایم که :" فلان چیز، قبل از فرهنگش وارد مملکت شده؛ درحالی که مردم، فرهنگ استفاده از آن را نمی‌دانند، هر روز درحال به کاربردنش هستند!" حالا سوال اساسی‌تر این است که با وجود همه‌ی این صحبتها چرا ما، خودمان به این پروسه‌ی خلاف دامن می‌زنیم؟!

به دلایل مختلفی اینترنت در کشورما نسبت به کشورهای دیگر بسیار جوان است و هنوز افراد زیادی هستند که هیچ تصور روشنی از این "ابزار دنیای جدید" ندارند. این روزها فیلمها و سریالهای زیادی ساخته می‌شوند که در آن‌ها بنا بر موقعیت زمانی، بارها از کلماتی مانند: اینترنت، چت، چت‌روم، هک و... استفاده می‌شود و عجیب این‌که در پس‌زمینه این کلمات، قتل، روابط غلط اجتماعی، ناهنجاری‌های حاد، اِکس، الکل و هرآن چه منفی است، به خورد بیننده داده‌می‌شود! بیننده‌ای که یا با این "ابزارها" آشناست و می‌داند که با ابزاری به نام چت، می‌توان "سایبر ژورنالیست" بود، می‌توان سوالات علمی خود را از دانشجوی دانشگاه معتبری در آن‌سوی کره‌ی خاکی پرسید و می‌توان کارهای مثبت بسیاری انجام داد. یا بیننده‌ای که تمام تصورش از این ابزار به همان تصاویر نشان‌داده شده در این‌گونه فیلم‌ها منحصر می‌شود.

ما با نشان دادن تصاویر یک جانبه از تکنولوژی‌های عصر جدید به کجا خواهیم رفت؟! اگر همه فریاد می‌زنیم که "فرهنگ استفاده از ابزارهای قرن بیست و یک را نداریم." چرا به فرهنگ سازی نمی‌پردازیم و یک جانبه به سیاه‌نمایی روی می‌آوریم؟! چرا به بچه‌ی 10،11 ساله‌ای که هنوز ذهنیتی از این ابزار ندارد، "فقط" راههای غلط و تصاویر منفی را نشان می‌دهیم؟! چرا در همین ابتدای کار که رسانه ملی‌‌مان تصمیم گرفته نقبی به دنیای تکنولوژی‌های جدید بزند، از این دریچه وارد شده؟! چرا همیشه فقط آن جمله‌ی معروف " عدم دانستن فرهنگ استفاده "را به کار می‌بریم و خودمان هم به راهی می‌رویم که به این چرخه دامن بزنیم؟! کاش زمانی، این چراها متوقف شوند، و پاسخ‌ها و تصحیح‌ها، جاری...

 

--->این متن، امروز در روزنامه‌ی "اصفهان زیبا" منتشر شده‌است.

نوشته شده توسط نفیسه در 8:0 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
چند اپیزود بهاری!

حرفهایی هست که آدم همیشه در ذهنش داره ولی "فرصتی" برای گفتنشان پیش نمی‌آید. اینها حرفایی است که هرکدام گوشه‌ای از ذهنم را اشغال کرده بودند.

دیروز روز ملی انرژی هسته‌ای بود... استادی که آخرِ دودره بازیست و هیچ وقت حوصله درس دادن ندارد، می‌گفت:"وقتی برای مسایل مهم جُک می‌سازیم، لوث می‌شوند و توجهمان نسبت به‌شان کم می‌شود". می‌گفت: "ما باید به آنها بخندیم، حرف آنها مثل اینه که بگویند دانشجویان ریاضی ایرانی نمی توانند در المپیاد ریاضی شرکت کنند چون نمره های بالایی می‌آورند و پیشرفت می‌کنند و بعد تجهیزات نظامی میسازند، به همین مزحکی!"...

یاسهایی که پدربزرگ کاشت...پدربزرگ عاشق گل و گیاه بود( درست مثل نوه‌ی عزیزشان!)، دو درخت یاس و یک پیچ امین الدوله یادگارهایی است که این روزها شدیداً همه را یاد او می‌اندازد. بوی یاس تمام حیاط را پرکرده، تا چند روز دیگر هم بوی یاس امین‌الدوله خانه را پر خواهد کرد. دانشگاه هم حال دیگری دارد، پر از بنفشه و رز مینیاتوری که عجیب دلنوازند. این روزها، آدم حوصله‌ی درس و امتحان را ندارد(و البته بدبختانه امتحانات میان‌ترم از هفته‌ی دیگر شروع می‌شود!)، حیف که آدم رمانتیکی نیستم وگرنهاین آب و هوا جان می‌دهد برای نوشتن جملات عقشولانه‌ای مثل " آه این روزها، دل هوس عاشق شدن دارد..."و از این مزخرفات!!

به جان خودم اگر اینو ننویسم منفجر می‌‌شوم!   ما ایرانی‌ها همیشه "ییهو(!) به یک چیزی گیر می‌دیم و ول کن ماجرا نیستیم، آن قدر ادامه می‌دهیم تا آن چیز را نابود کنیم! و بازهم ما ایرانی‌ها(اکثراً) طبق یک رسم دیرینه تحویل سال را با صدای توپ و یامقلب القلوبی که نوایی خوش می‌خواندش، می‌شناسیم. امسال اما "فرزاد حسنی و دوستان" عید ما را نابود کردند! و به قول "همشهری جوان" تمشک‌لازم شدند، آنهم نه یکی، که خیلی! دعای تحویل را جانباز بسیار محترمی خواند...بعد سرفه‌ی ممتد... وسال تحویل شد!...من (و مطمئناً بسیاری دیگر از بینندگان) نمی‌خواستم سال جدید را با صدای سرفه‌ی ممتد شروع کنم. البته تاکید می‌کنم که برای "جانباز" احترام ویژه‌ای قایلم چرا که به‌نظرم این افراد روح بزرگی دارند و... اما ابداً کار مسئولین محترم شبکه‌ی سه را نمی‌پسندم، کار زیبایی نبود اصلاً.

دیگه... آهان، یک تشکر ویژه از بچه‌های سرویس جوان روزنامه‌مان که کم‌کم، انگار دارند "cool" می‌شوند... خوش گذشت.

و... چی بود قبل از عید این تلویزیونی‌ها این همه تبلیغ کردند که می ترکونیم و فلان. اون از سریالهای مزحکشان که در رده‌ی همان "کارآگاه رشید" بود. آن هم از فیلمها که چنگی به دل نمی‌زد.( البته استثناهایی هم داشت ها!) اما من از این چند سریال شبکه‌های جناب ضرغامی "ترش و شیرین"را فقط به خاطر آهنگش دوست داشتم. آهنگ دوصدایی محسن نامجو و عطاران واقعاً خوب بود. اصولاً تیتراژ سریالهای جناب عطاران از خود سریالها بهتر اند، سریالهای ایشان، مثل نامه‌های تهوع‌آور عاشقانه‌ایست که با خطی افتضاح نوشته می‌شوند ولی امضای پایینشان بسیار زیباست!

از بس هر جا رفتیم، گفتن "فایرفاکس" ما هم فایرفاکسی شدیم! البته هنوز با IE راحت ترم چون سرعتش بیشتره ولی از اکستنشن های فایرفاکس خیلی خوشم می‌یاد تا حالا چهار پنج تایی دانلود کرده‌ام. چند وقت پیش دیدم که یک اکستنشن هم برای دودر کردن فیلترینگ بالاترین ساخته بودن و درمرحله‌ی آزمایش بود. اما دیگه ازش خبری نیست. چرا؟!

کاریکاتور برگزیده‌ی این‌روزها:

نوشته شده توسط نفیسه در 9:18 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
کاش آرزوهایمان را به گور نبریم!

گرفته شده از سایت هادیتونز.

پی‌گیر بازی" آرزو" نبودم. ولی حالا که مهدی عزیز مرا به این بازی دعوت کرده، دوست دارم بنویسم.

 حقیقت این است که دوست ندارم برای این سال جدید "آرزو" کنم. بازهم آرزو... اصولاً همیشه مغزم پر است از آرزو... از همان زمان که کودکی بیش نبودم تا امروز که کمی بیش از کودکی هستم!... حالم از این‌همه آرزو به‌هم می‌خورد... گاهی مغزم آن قدر داغه و قلبم آن قدر گرفته و چیزی سنگین در گلو که دیوانه‌ام می کند... دوست ندارم آرزو کنم... اما... فقط یک آرزوی دیگر... آهای اویی که آن بالایی یا در قلبم یا از رگ گردن به من نزدیکتر، قدرتی عطا کن که در این سال جدید "آرزو"هایم به "اهداف"م تبدیل شوند و وقتی در کنار هفت سین 87 نشستم، احساس کنم راهی روشن در پیش رو دارم، احساس کنم پوچ و بی‌معنا نیستم...احساس کنم "کَسی" خواهم شد... بفهمم که به کدامین راه باید رفت  و راهی، پایی راسخ و امیدی در پیش رو ببینم، همین!

 

 

نوشته شده توسط نفیسه در 12:38 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم فروردین 1386
از شیراز تا اصفهان- پایتخت فرهنگی ایران!

ده روزی هست که وبلاگ را آپ نکرده‌ام، نخیر، نه فراموشش کرده ام و نه "حرفی برای گفتن نداشتم" چرا که مغزم همیشه پراست از حرف و ایده و آرزو و این چیزها!

تا امروز خوشبختانه، نوروز خوبی داشته ام. از 29 ام تا 5ام که با دخترخاله‌ی دوساله ام بودم، کسی که به اندازه‌ی تمام دنیا دوستش دارم و هر لحظه دلم برایش تنگ می‌شود( من کلاً، از آن آدمها که تا یه بچه می‌بینند، حسابی ابراز احساسات می‌کنند، نیستم ولی یکتا برایم چیز دیگریست. آن قدر که در این چند روزاز ته دل خندیدم و شاد بودم ، هیچ وقت دیگری این گونه نبوده‌ام.) این 6 روز به بازی و سرو کله زدن با او گذشت و چه خوش هم گذشت و چه زود و تلخ تمام شد. آنها به دیار خویش بازگشتند، من هم به یک مسافرت بسیار دلنشین رفتم. یک مسافرت 4 روزه به شیرازدر حالی که فقط صبح روزی که رفتیم و صبح روزبرگشتمان آفتاب دیدیم و به اندازه‌ی تمام عمرمان  زیر باران خیس شدیم!

حقیقت اینه که شیراز شگفت زده‌ام کرد. اولین بار بود که به این شهر می‌رفتم و بسیار لذت بردم از دیدن آن همه اسناد تاریخی.  Mp3وار و به کمک چتر و درحالی که از سرما یخ زدیم همه جا رادیدیم، پاسارگاد، تخت جمشید، نقش رستم، حافظیه، سعدیه، باغ ارم، بازار وکیل، بازار مشیر، شاهچراغ و...عصر روز آخر هم به پاساژگردی در "بالاشهر" گذشت. پاساژ سینا در خیابان ستارخان، ستاره‌ فارس در عفیف‌آباد و... عجیب، شلوغ بود. شهرشادی ستاره فارس هم، حال داد!

در شیراز هوس پیتزا کردیم، از یک شیرازی سراغ بهترین پیتزای شیراز را گرفتیم، "پیتزا پیتزا" را به‌مان معرفی کرد ولی آدرس دقیق نداد، از یک مغازه‌دار آدرسش را خواستیم، گفت:"این پیتزا پیتزا فقط اسم درکرده! و باید یه عالمه هم تو صف وایسین. همین پیتزا فروشی کنار ما هم پیتزاش خوبه" ما هم دور از جان، گوش دراز شدیم و به حرفش اعتماد کردیم و بدترین پیتزای عمرمان را نوش جان فرمودیم! این هم یک تجربه مهم. با این که در مدت بیست دقیقه‌ای که معطل شدیم حدوداً 7،8 نفر مشتری داشت ولی آخر سر ما بودیم و یک پیتزای سوخته، کم پنیر با مواد افتضاح و خلاصه این که پیتزای مخصوصشان که این باشه... تازه جالبه که قیمتش از اصفهان گران‌تر بود و کیفیتش چندین پله پایین‌تر...خلاصه این که این "پیتزا موجی" ما را از هر چی پیتزا بود زده کرد.

این سه روز هر چند دقیقه یکبار باران می‌بارید با این حال همه‌جا پر بود از مسافران نوروزی  که در صف بلیط بودند. راستی فکر می کنم شیراز تنها شهریست که هرکس باید پول زیادی فقط برای بلیط بدهد. چون مثلاٌ اصفهان قسمت اعظم آثار باستانی‌اش پلها هستند و خُب طبعاً مقدار زیادی از بلیط خریدن بازدیدکنندگان کاسته می‌شه. در شیراز اما با وجود بلیط گرفتن های زیاد، رسیدگی خوبی به مکان های سیاحتی نشده است.

نکته جالب دیگر، تاکید برعنوان "شیراز، پایتخت فرهنگی ایران" بود به طوری که همه جا این جمله را می توانستی ببینی. و خُب همین‌جا باید اعتراف کنم حداقل تا وقتی که اصفهان به ویروس"فاطمه کوماندوها" مبتلاست، این عنوان برازنده‌ی شیراز است. به این نکته وقتی یقین پیدا کردم که "ستاره فارس"را دیدم پاساژ شیکی با شهربازی سرپوشیده در طبقه‌ی سوم. در حالی که ما، این جا در اصفهان هیچ شهربازی به‌درد‌بخوری نداریم و در مهمترین پاتوق پاساژگردهای اصفهانی("مجتمع پارک" ساختمانی متعلق به عهد دقیانوس که هیچ جلوه‌ی معماری خاص و مکانی برای سرگرمی، شادی و هیجان ندارد و مصداق عینی ضرب المثل"خانوم باجی"و"گربه"است!) هم مدام با این کابوس دست به گریبان است... ما این جا در اصفهان کمی "فرهنگ" کم داریم. البته همین‌جا تاکید می‌کنم که اشکال عمده از مسئولان است نه مردم. مردم اصفهان اصلاً و ابداً خشکه مذهب و امُل نیستند و اگر "فرصتی" باشد بسیارهم خرج می‌کنند، بسیار اهل سفرند و خانواده‌های پولدار بسیاری هستند که مسافرتهای سالیانه‌ی خارجی(مخصوصاً اروپایی) دارند. اما مسئولان شهری... ما در اصفهان به یک زلزله‌ی فرهنگی احتیاج داریم، نه برای تغییردادن مردم، که برای متحول کردن برخی مسئولین محترم!

اما نکته‌ی سوم که برای من به عنوان یک اصفهانی مورد توجه بود، از‌هم گسیختگی خاص شیراز(و برخی شهرهای دیگر مانند یزد)بود درحالی که اصفهان شهریست مسطح و حدوداً یکپارچه و یک جورایی متصل به‌هم. اما نکته‌ی جالب شیراز معماری قابل توجه ساختمان ‌هاست. طرح‌هایی که برخی بسیار جالبند و دلیلش هم قوانین نظام مهندسی شیراز است چرا که بسیار سهل می‌گیرند و ملاک، نظر کارفرماست در حالی که در اصفهان حتماً همه خانه ها باید شمالی-جنوبی ساخته شوند و مهندسین، برای طرحهای معماری گاهی با شورای شهرسازی درگیری پیدا می‌کنند؛ به قول ددی گرامی: "ساختمان سازی در اصفهان مثل اینه که به یک خواننده‌ی خیلی خوب و درجه یک بگویند :برو تو فاتحه بخون!!".

سایز بزرگ این عکسها را در فتوبلاگم ببینید...شیراز را دوست داشتم. کاش می‌شد اردیبهشتش را ببینم. اگر من رئیس جمهور بودم، تعطیلات نوروز را به 1-3 و 12و13 فروردین منحصر میکردم و بعد در اردیبهشت یک" تعطیلات سفر"چند روزه می‌دادم؛ مثلاً پنجشنبه، شنبه و یکشنبه که هم به شرکتهای بین‌المللی لطمه‌ی زیادی نخوره و هم با احتساب جمعه که خودش تعطیل است، 4 روز بشه و مردم بتوانند یک سفر کوتاه و راحت بروند. اردیبهشت باید سفرکرد. شیراز، اصفهان و خیلی جاهای دیگر را باید در اردیبشت دید. جاده‌ی یاسوج- اصفهان هم بسیار زیبا بود و در اردیبهشت بسیار زیباتر خواهد شد. اصلاً اردیبهشت خیلی ماه بدیه! همه اتفاقات در این ماه می‌افته و آدم وقت کم میاره... فصل مسافرته، فصل امتحانات میان ترمه، فصل نمایشگاه بین‌المللی کتابه و.... تازه، این طوری لطمات فراوانی که این "بیش از سیزده روز تعطیلی" بر سر مملکت می‌آورد، کمتر می‌شود.

و در آخر این‌که در این مسافرتِ حدوداً 4 روزه بیش از 500 عکس گرفتم که گلچین‌‌‌اش را می‌توانید در فتوبلاگم ببینید. اگه گفتید بیشترین حضور در عکسها متعلق به چه شخصیتیه؟!...از بهترین جواب یک هدیه قبول می‌فرماییم!...

نوشته شده توسط نفیسه در 8:10 | Balatarin | | لینک به این مطلب