پینوشت: فعلا این جا را ببینید تا بعداً توضیح مفصلش را عرض کنم...
| | لینک به این مطلب >> این نوشته، امروز به مناسبت روز خانواده در صفحه جوان "روزنامه اصفهان زیبا" منتشر میشود.
*******
دوشنبه، بیست و پنجم ذیالحجه، روز خانواده نام گذاری شده و صفحه ما هم که "صفحه جوان" است پس مناسبترین موضوعی که در این روز میتوان دربارهاش نوشت، شکاف بین نسل ها« gap generation»است.
«چرا جوون های این دوره، زمونه این طوری شدن؟!»، «این پدر و مادرا مارو درک نمیکنن!»و...
جملاتی از این دست، بسیار است. گاهی فکر میکنم پدر و مادرها حق دارند، جوان ها را کاملا درک نکنند! و ماهم حق داریم که گاهی حرفهایشان را نفهمیم! ازکجا به این نتایج درخشان رسیده ام؟...از شما چه پنهان، از وقتی که بعضی رفتارهای خودم و دوستانم را با خواهر و برادرهای کوچکترمان دیدم! باید اعتراف کنم که، بعضی مواقع اصلا نمی توانم(یا نمی خواهم؟!) خواهر کوچکترم را درک کنم حالا اگر این واقعیت را در نظر بگیریم که فاصله سنی والدین با فرزندانشان حداقل 8-9 سال بیشتر از این مقدار است، چه طور میتوانیم از پدرو مادرها انتظار داشته باشیم که همه احساسات و افکار فرزندانشان را درک کنند و چه طور از جوانها بخواهیم که همهی حرفهای والدینشان را بفهمند و بپذیرند درحالی که هنوز آن مراحل را تجربه نکردهاند؟!
«نسل جدید به دلیل تنبلی، خود تجربه نمی کنند و به تجارب نسل قبل اکتفا میکنند، درحالی که اگر نسل قبل و نسلهای قبل هم میخواستند این روند را درپیش بگیرند، ما هنوز درغارها زندگی میکردیم!» این جملات قسمتی از کنفرانس استاد است، دردلم به این حرف میخندم (گریه؟!) من قبول ندارم، اعتراض میکنم:«ببخشید استاد، به نظر من این فرضیهی شما باطل است...»استاد میخندد و تاکید می کندکه:«تحقیقات و آمارها این را نشان میدهند، من یک محققم و کارم این است...نسل جدید "دقیقاً" پا جا پای نسل قبل گذاشته است...» بازهم قبول ندارم، کلمه "عصیان گر" که بعضی ها به عنوان لقبی برای جوان به کار می برند را بیشتر از این "تنبل"دوست دارم....دوستانم اما انگار حرف استاد را قبول کرده اند، دلیل می آورندکه:«از شکست میترسیم»، «در مدرسه همیشه بهمان دیکته گفتهاند، خلاقیت در درونمان ماسیده!»، «کسی نیست که حمایتمان کند.»، «نگران آیندهمان هستیم.» و همه اینها باعث شدهاند که بعضیهامان« NEET » شویم، یعنی «بی خیالِ همه چیز، بی خیالِ دنیا!»، یعنی پاساژگردی، خیابان گردی با ماشین ددی گرامی و...
معمولا شکاف بین نسلها را فرایندی میدانند که در آن، بین نسلهای مختلف برخوردهایی به وجود میآید که از ارزشهای متفاوت فرهنگی در آنها ناشی میشود. در این حالت جامعه از حالت وفاق و تعادل خارج میشود، تضاد ارزشی بین والدین و فرزندان جوان هر لحظه بیشتر شده و طرفین کمتر قادر به درک یکدیگر هستند. و همین عدم درک واقعیات توسط دو طرف، افراط گرییها و واکنشهای تندی را به دنبال دارد.
در اثر دوگانگی ارزشی ایجاد شده بین فرزندان و والدین، قدرت تصمیمگیری و شناخت واقعیات در فرزندان ضعیف شده و آنها دچار تعارضات ارزشی، افسردگی و اضطراب میشوند. یکی از علل اساسی تفاوت در نسل ها، نحوه تربیت و اجتماعیشدن فرزندان است. خانواده، مدرسه، گروه همسالان و وسایل ارتباط جمعی از منابع اصلی پرورش افراد در اجتماع هستند.
اما این تفاوتها و تعارضات در چه سطوحی هستند و علل پیدایش این شکاف چیست؟
برای پیداکردن جواب این سوالات تحقیقات زیادی لازم است، این روزها هم مقالات زیادی در این باره نوشته میشود، در یکی از این نوشتهها مطلب جالبی دیدم: «پروفسور "حسین باهر" رفتار شناس اجتماعی میگوید: در حال حاضر تعارضات فرهنگی مختلفی بین نسلسوم(سنین بین 20 تا30 سال)، دوم(بین 40 تا 60 سال) و نسل اول(از 60 سال به بالا) کشور وجود دارد و هر نسل بر اساس آرمانها و مشترکات ارزشی خاص خود عمل می کند، میزان تعارضات بین نسل ها سطوح متفاوتی دارد. میزان تفاوت فکری نسل اول و دوم به صورت تصاعد عددی (3+3) است. نسل دوم و سوم به صورت تصاعد هندسی (3 ضرب در 3) اختلاف دارند و نسل آینده نیز به احتمال زیاد اختلاف لگاریتمی (3 به توان 3) با نسل فعلی(نسل سوم) خواهدداشت این روند نشان میدهد که تضاد بین نسلی به مرور زمان افزایش و شدت مییابد.
وی ادامه میدهد: علل این پدیده به تفاوت بین سطح IQ (بهره هوشی و میزان فهم افراد) و EQ(بهره عقلی که تابع میزان تجربه افراد در طول زندگی است.) در نسلهای مختلف باز میگردد. در نسلهای گذشته روابط بین منحنی آی کیو و ای کیو با هم موازی بود (میزان فهم افراد و ارتباط آنها با جهان خارج یکسان بود) اما در حال حاضر، شاخص منحنی آی کیو به سرعت افزایش یافته و منحنی ای کیو نیز تقریبا ثابت مانده است. جوانان نسل جدید تجربه مکانی و محیطی چندانی ندارند در حالی که نسل اول تجربه انقلاب و نسل دوم تجربه جنگ را داشت بنابر این جوانان امروز تجربیات لازم را برای زندگی ندارند و به بلوغ فکری نرسیدهاند.»
چندی پیش مصاحبه ای از یک بازیگر پرسابقه تئاترو سینما میدیدم، آقای بازیگروکارگردان، دخترجوانش را به عنوان مشاور خودش(مشاور کارگردان) برگزیدهبود. مجری از این عمل اظهارخوشحالی کرد و دلیلش را پرسید و ایشان با تقدیر از نسل جوان، تاکید کرد که "خیلی مواقع ایدههایی به ذهن جوانها میرسد که از چند کیلومتری ذهن من هم رد نمیشود!...من کلاهم را برمی دارم و جلوی این نسل خم میشوم..."این جملات با این حجم از صداقت بسیار نادر و کمیابند مخصوصاً در این دوره و زمانه که به قول هنرمند طنازی "آخرِ تبلیغ پفک هم مینویسند:پفکی برای نسل جوان!".
و در آخر، این درست که من محقق نیستم، آمار دقیق هم نگرفتهام اما دلم میخواهد همین جا در صفحه "جوان" فریاد بزنم که نسل من نسلی است پر انرژی، پر از آرزو، پر از ایدههای ناب. ما همیشه عاشق این هستیم که "خود، نرمی ماسه ها را زیر پاهایمان لمس کنیم." ما نیاز داریم که بهمان اعتماد کنند و اجازه دهند بدور از نگرانی و اضطراب شدید از شکست، به دنبال تجربه کردن و تغییر دادن برویم، همنسلان من با یک جرقه، شعلهور میشوند، فقط یک جرقه! که اگر در مکان و زمان مناسب زده شود، بچه هایی پدیدمیآیند که لقب نخبه، موفق، استعداد درخشان و...میگیرند و اگر نه، سر از صفحه
حوادث روزنامهها در میآورند یا روی جلد مجله لقب «NEET» میگیرند.
| | لینک به این مطلب این عکسها دستپخت برادر عزیزمان است چرا که خودمان فرصت بازدید نداشتیم در این بحبوحهی امتحانات پایان ترم!...خودم از بین همه اینها هفتمین عکس را خیلی دوست دارم!...
| | لینک به این مطلب نزدیک به 12 روز از شروع بازی جالب و هیجان انگیز یلدایی می گذرد، تا به حال 5تایی های جالبی خواندهام. حالا که مهروی عزیزم (دختری از ایران) مرا به این بازی دعوت کرده، تصمیم دارم یک کارجالب دیگر هم انجام بدهم، این که لینک یلدا بازیهای جالب و منحصربه فردی که تا به حال خواندهام را این جا بگذارم و بعد 5 تاییهای خودم را بنویسم .بزرگمهرحسین پور، توکا نیستانی،نیک آهنگ کوثر و محمدعلی ابطحی
آقای بابک برزویه ، منصور ضابطیان،کامران نجف زاده، نوید بهرامی و من او هستم را هم به بازی دعوت می کنم و البته چه خوب می شد که آقای عموزاده خلیلی هم می نوشتند.

1- زندگیام برپایهی سه حس استوار(!) است؛ حسرت، آرزو و سرسوزنی امید.

2- نوجوانیام بدترین دوران زندگیم بود (درعین حال که چیزهای خوبی هم داشت)...این جوشهای لعنتی که روی صورتم جا خوش کرده بودند همه نوجوانی ام را زهرمارکردند! اعتماد به نفسم و شیرینی این دوران، همه چیز نابودشد درحالی که از متخصصین و فوق متخصصین گرفته تا دکترهای علفی، هیچ کدام نفهمیدند(یا نخواستند بگویند) که بهترین درمان، زمان است، همین.
۳-چهار کارهست که همیشه آرزوی یادگرفتن و انجامشان را دارم؛ عکاسی و خبرنگاری حرفه ای، دفنوازی و کاریکاتور. حالا عکاسی می کنم و خبرنگارم البته نه حرفهای، یکی از دوستان دبیرستانم، مدتی شاگرد آقای تمیزی(اولین کاریکاتوریست مطبوعاتی اصفهان و رئیس خانه کاریکاتور اصفهان)بود و چیزهایی از آموخته هایش برایم میگفت که باعث شد آن روزها، کاراکتری برای خودم انتخاب کنم که تمام کتابهای دبیرستانم پر بود از آن کاراکتر در حالات مختلف. درمورد دف هم، مدتی شاگرد آقای شیخ بهایی بودم که به خاطر کنکور نیمه کاره ماند و من ماندم درحسرتش.
۴- یکی از بزرگترین خواستههای زندگیم یا بهتر بگویم یکی از رویاهایم، داشتن استقلال است. یک خانه کوچک 100 متری دریک محله خوب، با امکانات خیلی خیلی معمولی و فقط سه وسیله الکترونیکی: یک کامپیوتر "همیشه متصل به اینترنت"، یک موبایل(با آخرین امکانات)و یک دوربین حرفهای دیجیتالی. یک زندگی بدون همه این تجملات مسخره امروزی (مایکروفر،سرخ کن ،قهوه جوش و...) و یک ماشین خیلی معمولی(چیزی شبیه 206) و چند عدد دوست پایه، خفن، با حال، هم فکر، تحصیلکرده و خوش گذرون که اوغات فراغتم را جلا ببخشند (چیزی شبیه آن گروه دختران در "دوزن "یا خیلی فیلمهای دیگه).من کلا عاشق این جور دوستهام، گروههای این شکلی.

5- اولین بار که شروع کردم به استفاده بیرویه از اینترنت، اکانت 50 ساعته ددی که برای یکسال گرفته شده بود در مدت 2،3 ماه تمام شد! از آن به بعد عادت کردم به خریدن کارتهای 20،30 ساعته ماهیانه (4،5 ساعت روزانه و بقیه، شبانه) و با وجود این که به طور میانگین، هفتهای یک کارت میخرم، عمرا یکباره 10 ،20 ساعته نمیخرم!
| | لینک به این مطلب عیدقربان کودکیام روز قشنگی بود. مادر و مادربزرگ در آشپزخانه، تقسیم گوشتها،"خانوم دکتر! بنویس «آقای سروش» "، مسابقه با برادرم برسر بردن گوشت نذری برای مغازهی کوچک سرکوچه، پیرزن، چند دانه شکلات و آدامس در ظرف نذری ،ناهار دستهجمعی، دل و جگر، کباب...
حالا اما مادربزرگ نیست،پدربزرگ هم و من بزرگ شدهام ...
********
کریسمس هم مبارک ...امیدوارم سال 2007 سال زیاد بدی نباشد !
{مصاحبه ام درباره کریسمس– منتشرشده در روزنامه اصفهان زیبا}
اصفهان هم این روزهای نزدیک کریسمس حال و هوای دیگری داشت.
این عکس را هم خودم، چندروزپیش، گرفتم. ویترین مغازه ایست در چهارباغ بالا.
| | لینک به این مطلب یک ستون ثابت در صفحه جوان روزنامه اصفهان زیبا (پرتیراژترین روزنامه اصفهان )گرفته ام که روزهای دوشنبه منتشر می شود .در مانیفست صفحه جوان ،برای معرفی ستونم این طور نوشته « اخباراینترنتی جوانان –سایتها ،وبلاگها و متفرقه (غیرحکومتی)».
دیروز دومین شماره این ستون چاپ شده ،درباره مسابقه یلدای وبلاگی هم نوشته ام ،نثرش جوانانه و گاه چلچراغیست (چون خودم چلچراغی ام !) .این اولین ستون ثابتم است پس شدیدا امیدوارم که بتوانم کاری کنم که صفحه را بترکاند !...
هردوشنبه ، همزمان با انتشار روزنامه ای ،می توانید این ستون را دروبلاگ ژورنالیستی ام بخوانید .وبلاگ ژورنالیستی ام،درحقیقت پرونده کاری ام محسوب می شود که البته هنوز کامل و منظم نشده و دراولین فرصت سروسامانی بهش خواهم داد...
| | لینک به این مطلب پارسال این موقع ها به فکر نوشتن گزارش کامل و مستندم از جشن شب چله چلچراغ با حضور مردی با عبای شکلاتی بودم ،حاصل سفر یک روزه ام به تهران و شرکت در جشن به یاد ماندنی چلچراغ .امسال اما ،فقط می توانم دایره المعارف گزارشات و عکسهای این جشن را بگذارم .خودم که با اشتیاق تمام و البته حسرت همه را خوانده و می خوانم و گردآوری می کنم .مخصوصا که توی شماره جدید چلچراغ که همین امروز اومد ،دوصفحه رپرتاژآگهی برای سالن جشن داده اند به نحوی که از خواندنش کفمان برید !!...پارسال با چه بدبختی ای از شمال تهران رفتیم تا جنوب ،یه سالن بی خودی ،نه صدا داشتیم ،نه تصویر !(البته با کمی اغراق!)حالا امسال که من نرفتم ،توی اریکه ایرانیان گرفته اند !...به هرحال ما به این شونساکویی خودمان عادت کرده ایم !...وحالا دایره المعارف ...اولین سری گردآوری شده این مطالب را در وبلاگ عصیان دیدم ولی چون حالم از این لینکهای (اپن این سیم ویندو)به هم می خوره ،و برای راحتی شما (آن چه شما خواسته اید !)همه را جداجدا این جا می گذارم .جای من خالی واقعا !
عکسهای برگزیده( از نگاه خودم ) و (نوشته های برگزیده بازهم از نظرخودم ) را در این پست جمع آوری کرده ام .
گزیده ها (این ها همه ُلینک هستند ...برای خواندن متن کامل گزارش از وبلاگ نویسنده هرکدام روی نوشته ها کلیک کنید ):
ما (حدود 20 نفركه در آنجا تجمع كرده بوديم):آقاي كروبي نمي ذارن ما وارد سالن شيم !كروبي: اي واي ! چرا؟...ما:مي گن سال پر شده.آخه اين چه وضعشه ! اين مراسم براي جوون هاست اون...وقت يك سري كسايي كه معلوم نيست از كجا اومدند و تازه جوون هم نيستند تو ....سالن نشستن ! اون وقت ما اين جاييم !...کروبی می خندد...ما :آقاي كروبي مي شه ما هم با شما بيايم تو ؟!!...دوباره می خندد...ما:آقاي كروبي مي شه ما هم با شما بيايم تو؟!!...كروبي:شما هم مهمان من . دنبالم بيايد !...ما همه دنبال كروبي راه مي افتيم.وقتي به مامور اول مي رسيم مامور جلوي ما را مي گيرد.كروبي خطاب به مامور مي گويد :اين ها مهمان من هستند.بگذارييد بيان تو! مامور به ناچار قبول مي كند !يك مقدار ديگه كه مي رويم مي رسيم بشت در .اه..در آنجا هم سه نفر ديگه ايستاده اند.كروبي دوباره همان حرف ها را تكرار مي كند.مامورها هم قبول مي كنند .از هفت خوان گذشتيم! ما الآن در سالن هستيم.به گوشه اي مي رويم تا مراسم را ايستاده نگاه كنيم...
******
******
******
******
******
******
******
بنیامین هم نتوانست بیاید اما در یک برنامه ی زنده تلفنی ابراز پشیمانی کرد
******
هادي ساعي> كه مفتخر به دريافت نشان <غرور ملي> به انتخاب خوانندگان نشريه چلچراغ شده بود، نشان خود رابه <سيدمحمد خاتمي> رئيسجمهوري سابق تقديم كرد و اظهار داشت:نشان خود را به شخصي اهدا ميكنم كه به راستي مستحق دريافت آن استمردي كه براي بالا بردن غرور ملي ما ايرانيان تلاش زيادي كرد و من هميشه آرزو داشتم بتوانم اين موضوع را به نحوي جبران كنم
*******
******
******
******
******
******
اعتماد؛ بهرام رادان و گلشيفته فراهاني نشان محبوبيت هنري را در شب يلداي چلچراغ از آن خود کردند.
******
******
******
| | لینک به این مطلب 








