تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
شنبه سی ام دی 1385
خصلت "روزپخشی"!

 این روزها شدیداً درگیر امتحانات پایان ترم هستم، چند امتحان بافاصله نزدیک به‌هم داشتم که حسابی استرس وارد کردند به ساحت مقدسمان(جان؟!) و شونساکویی‌مان هم مزیدبرعلت شد که یک جلسه مهم و چند کار دیگر را از دست بدهم. امید که اساتید محترم این فداکاری ها را مورد توجه قرار داده، نمرات درخوری به ما بدهند! ولی حالم از این "روزپخشی"خودم به هم می خورد!. این نام را هم خودم به این رفتارم داده ام که نامیست بس پر محتوا! میلیونها سال است که هربار تصمیم می گیرم درسهارا به موقع بخوانم و در فرجه های قبل از امتحانات فقط دوره کنم، آینده نگری واقع گرایانه داشته باشم و...این چند روز هم که بگذرد، دو هفته‌ای وقت استراحت دارم قرار گذاشته‌ام (باخودم) حداقل یک شب تا صبح بیدار بمانم و به سرو وضع این وبلاگهایم سروسامانی بدهم، وبلاگ ژورنالیستی‌ام به یک زلزله چند ده ریشتری نیاز دارد! برای این وبلاگم  دارم به یک قالب خوب و کمی نظم و ترتیب در لینکها و خود وبلاگ فکر می کنم. برای وبلاگ انگلیسی ام هم باید چند پست را با تاخیر دروبلاگ بنویسم. این سایتم هم که دیوانه‌ام کرده، دلم می خواست یک آدم این کاره می‌نشست کنار دستم و به همه سوالاتم جواب می‌داد و این ها را از آب و گل در می‌آورد!  

 

پی‌نوشت: فعلا این جا را ببینید تا بعداً توضیح مفصلش را عرض کنم...

نوشته شده توسط نفیسه در 8:29 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
جوان، تنبل، عصیان‌گر یا نخبه؟!

>> این نوشته، امروز به مناسبت روز خانواده در صفحه جوان "روزنامه اصفهان زیبا" منتشر می‌شود.

 *******

دوشنبه، بیست و پنجم ذی‌الحجه، روز خانواده نام گذاری شده‌ و صفحه ما هم که "صفحه جوان" است پس مناسبترین موضوعی که در این روز می‌توان درباره‌اش نوشت، شکاف بین نسل ها« gap generation»است.

«چرا جوون های این دوره، زمونه این طوری شدن؟!»، «این پدر و مادرا مارو درک نمی‌کنن!»و...

جملاتی از این دست، بسیار است. گاهی فکر می‌کنم پدر و مادرها حق دارند، جوان ها را کاملا درک نکنند! و ماهم حق داریم که گاهی حرفهایشان را نفهمیم! ازکجا به این نتایج درخشان رسیده ام؟...از شما چه پنهان، از وقتی که بعضی رفتارهای خودم و دوستانم را با خواهر و برادرهای کوچکترمان دیدم! باید اعتراف کنم که، بعضی مواقع اصلا نمی توانم(یا نمی خواهم؟!) خواهر کوچکترم را درک کنم حالا اگر این واقعیت را در نظر بگیریم که فاصله سنی والدین با فرزندانشان حداقل 8-9 سال بیشتر از این مقدار است، چه طور می‌توانیم از پدرو مادرها انتظار داشته باشیم که همه احساسات و افکار فرزندانشان را درک کنند و چه طور از جوانها بخواهیم که همه‌ی حرفهای والدینشان را بفهمند و بپذیرند درحالی که هنوز آن مراحل را تجربه نکرده‌اند؟!

«نسل جدید به دلیل تنبلی، خود تجربه نمی کنند و به تجارب نسل قبل اکتفا می‌کنند، درحالی که اگر نسل قبل و نسلهای قبل هم می‌خواستند این روند را درپیش بگیرند، ما هنوز درغارها زندگی می‌کردیم!» این جملات قسمتی از کنفرانس استاد است، دردلم به این حرف می‌خندم (گریه؟!) من قبول ندارم، اعتراض می‌کنم:«ببخشید استاد، به نظر من این فرضیه‌ی شما باطل است...»استاد می‌خندد و تاکید می کندکه:«تحقیقات و آمارها این را نشان می‌دهند، من یک محققم و کارم این است...نسل جدید "دقیقاً" پا جا پای نسل قبل گذاشته است...» بازهم قبول ندارم، کلمه "عصیان گر" که بعضی ها به عنوان لقبی برای جوان به کار می برند را بیشتر از این "تنبل"دوست دارم....دوستانم اما انگار حرف استاد را قبول کرده اند، دلیل می آورندکه:«از شکست می‌ترسیم»، «در مدرسه همیشه بهمان دیکته گفته‌اند، خلاقیت در درونمان ماسیده!»، «کسی نیست که حمایتمان کند.»، «نگران آینده‌مان هستیم.» و همه اینها باعث شده‌اند که بعضی‌هامان« NEET » شویم، یعنی «بی خیالِ همه چیز، بی خیالِ دنیا!»، یعنی پاساژگردی، خیابان گردی با ماشین ددی گرامی و...

معمولا شکاف بین نسلها را فرایندی می‌دانند که در آن، بین نسل‌های مختلف برخوردهایی به وجود می‌آید که از ارزشهای متفاوت فرهنگی در آنها ناشی می‌شود. در این حالت جامعه از حالت وفاق و تعادل خارج می‌شود، تضاد ارزشی بین والدین و فرزندان جوان هر لحظه بیشتر شده و طرفین کمتر قادر به درک یکدیگر هستند. و همین عدم درک واقعیات توسط دو طرف، افراط گرییها و واکنشهای تندی را به دنبال دارد.

در اثر دوگانگی ارزشی ایجاد شده بین فرزندان و والدین، قدرت تصمیم‌گیری و شناخت واقعیات در فرزندان ضعیف شده و آنها دچار تعارضات ارزشی، افسردگی و اضطراب می‌شوند. یکی از علل اساسی تفاوت در نسل ها، نحوه تربیت و اجتماعی‌شدن فرزندان است. خانواده، مدرسه، گروه همسالان و وسایل ارتباط جمعی از منابع اصلی پرورش افراد در اجتماع هستند.

 اما این تفاوتها و تعارضات در چه سطوحی هستند و علل پیدایش این شکاف چیست؟

برای پیداکردن جواب این سوالات تحقیقات زیادی لازم است، این روزها هم مقالات زیادی در این باره نوشته می‌شود، در یکی از این نوشته‌ها مطلب جالبی دیدم: «پروفسور "حسین باهر" رفتار شناس اجتماعی می‌گوید: در حال حاضر تعارضات فرهنگی مختلفی بین نسل‌سوم(سنین بین 20 تا30 سال)، دوم(بین 40 تا 60 سال) و نسل اول(از 60 سال به بالا) کشور وجود دارد و هر نسل بر اساس آرمانها و مشترکات ارزشی خاص خود عمل می کند، میزان تعارضات بین نسل ها سطوح متفاوتی دارد. میزان تفاوت فکری نسل اول و دوم به صورت تصاعد عددی (3+3) است. نسل دوم و سوم به صورت تصاعد هندسی (3 ضرب در 3) اختلاف دارند و نسل آینده نیز به احتمال زیاد اختلاف لگاریتمی (3 به توان 3) با نسل فعلی(نسل سوم) خواهد‌داشت این روند نشان می‌دهد که تضاد بین نسلی به مرور زمان افزایش و شدت می‌یابد.

وی ادامه می‌دهد: علل این پدیده به تفاوت بین سطح IQ (بهره هوشی و میزان فهم افراد) و EQ(بهره عقلی که تابع میزان تجربه افراد در طول زندگی است.) در نسل‌های مختلف باز می‌گردد. در نسل‌های گذشته روابط بین منحنی آی کیو و ای کیو با هم موازی بود (میزان فهم افراد و ارتباط آنها با جهان خارج یکسان بود) اما در حال حاضر، شاخص منحنی آی کیو به سرعت افزایش یافته و منحنی ای کیو نیز تقریبا ثابت مانده است. جوانان نسل جدید تجربه مکانی و محیطی چندانی ندارند در حالی که نسل اول تجربه انقلاب و نسل دوم تجربه جنگ را داشت بنابر این جوانان امروز تجربیات لازم را برای زندگی ندارند و به بلوغ فکری نرسیده‌اند.»

چندی پیش مصاحبه ای از یک بازیگر پرسابقه تئاترو سینما می‌دیدم، آقای بازیگروکارگردان، دخترجوانش را به عنوان مشاور خودش(مشاور کارگردان) برگزیده‌بود. مجری از این عمل اظهارخوشحالی کرد و دلیلش را پرسید و ایشان با تقدیر از نسل جوان، تاکید کرد که "خیلی مواقع ایده‌هایی به ذهن جوان‌ها می‌رسد که از چند کیلومتری ذهن من هم رد نمی‌شود!...من کلاهم را برمی دارم و جلوی این نسل خم می‌شوم..."این جملات با این حجم از صداقت بسیار نادر و کمیابند مخصوصاً در این دوره و زمانه که به قول هنرمند طنازی "آخرِ تبلیغ پفک هم می‌نویسند:پفکی برای نسل جوان!".

و در آخر، این درست که من محقق نیستم، آمار دقیق هم نگرفته‌ام اما دلم می‌خواهد همین جا در صفحه "جوان" فریاد بزنم که نسل من نسلی است پر انرژی، پر از آرزو، پر از ایده‌های ناب. ما همیشه عاشق این هستیم که "خود، نرمی ماسه ها را زیر پاهایمان لمس کنیم." ما نیاز داریم که به‌مان اعتماد کنند و اجازه دهند بدور از نگرانی و اضطراب شدید از شکست، به دنبال تجربه کردن و تغییر دادن برویم، هم‌نسلان من با یک جرقه، شعله‌ور می‌شوند، فقط یک جرقه! که اگر در مکان و زمان مناسب زده شود، بچه هایی پدیدمی‌آیند که لقب نخبه، موفق، استعداد درخشان و...می‌گیرند و اگر نه، سر از صفحه

حوادث روزنامه‌ها در می‌آورند یا روی جلد مجله‌ لقب «NEET» می‌گیرند.

نوشته شده توسط نفیسه در 7:50 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم دی 1385
نمایشگاه صنعت خودرو در اصفهان

این عکسها دستپخت برادر عزیزمان است چرا که خودمان فرصت بازدید نداشتیم در این بحبوحه‌ی امتحانات پایان ترم!...خودم از بین همه اینها هفتمین عکس را خیلی دوست دارم!...

 

  

  

                                          

 

نوشته شده توسط نفیسه در 8:21 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
خودزنی یلدایی من!

نزدیک به 12 روز از شروع بازی جالب و هیجان انگیز یلدایی می گذرد، تا به حال 5تایی های جالبی خوانده‌ام. حالا که مهروی عزیزم (دختری از ایران) مرا به این بازی دعوت کرده، تصمیم دارم یک کارجالب دیگر هم انجام بدهم، این که لینک یلدا بازی‌های جالب و منحصربه فردی که تا به حال خوانده‌ام را این جا بگذارم و بعد 5 تایی‌های خودم را بنویسم .بزرگمهرحسین پور، توکا نیستانی،نیک آهنگ کوثر و محمدعلی ابطحی

 آقای بابک برزویه ، منصور ضابطیان،کامران نجف زاده، نوید بهرامی و من او هستم را هم به بازی دعوت می کنم و البته چه خوب می شد که آقای عموزاده خلیلی هم می نوشتند.     

 

 

 

    1- زندگی‌ام برپایه‌ی سه حس استوار(!) است؛ حسرت، آرزو و سرسوزنی امید.

 

 

 

 

 

2- نوجوانی‌ام بدترین دوران زندگیم بود (درعین حال که چیزهای خوبی هم داشت)...این جوشهای لعنتی که روی صورتم جا خوش کرده بودند همه نوجوانی ام را زهرمارکردند! اعتماد به نفسم و شیرینی این دوران، همه چیز نابودشد درحالی که از متخصصین و فوق متخصصین گرفته تا دکترهای علفی، هیچ کدام نفهمیدند(یا نخواستند بگویند) که بهترین درمان، زمان است، همین.

 

 

۳-چهار کارهست که همیشه آرزوی یادگرفتن و انجامشان را دارم؛ عکاسی و خبرنگاری حرفه ای، دف‌نوازی و کاریکاتور. حالا عکاسی می کنم و خبرنگارم البته نه حرفه‌ای، یکی از دوستان دبیرستانم، مدتی شاگرد آقای تمیزی(اولین کاریکاتوریست مطبوعاتی اصفهان و رئیس خانه کاریکاتور اصفهان)بود و چیزهایی از آموخته هایش برایم می‌گفت که باعث شد آن روزها، کاراکتری برای خودم انتخاب کنم که تمام کتابهای دبیرستانم پر بود از آن کاراکتر در حالات مختلف. درمورد دف هم، مدتی شاگرد آقای شیخ بهایی بودم که به خاطر کنکور نیمه کاره ماند و من ماندم درحسرتش.

 

یک گروه خفن۴- یکی از بزرگترین خواسته‌های زندگیم یا بهتر بگویم یکی از رویاهایم، داشتن استقلال است. یک خانه کوچک 100 متری دریک محله خوب، با امکانات خیلی خیلی معمولی و فقط سه وسیله الکترونیکی: یک کامپیوتر "همیشه متصل به اینترنت"، یک موبایل(با آخرین امکانات)و یک دوربین حرفه‌ای دیجیتالی. یک زندگی بدون همه این تجملات مسخره امروزی (مایکروفر،سرخ کن ،قهوه جوش و...) و یک ماشین خیلی معمولی(چیزی شبیه 206) و چند عدد دوست پایه، خفن، با حال، هم فکر، تحصیلکرده و خوش گذرون که اوغات فراغتم را جلا ببخشند (چیزی شبیه آن گروه دختران در "دوزن "یا خیلی فیلمهای دیگه).من کلا عاشق این جور دوستهام، گروههای این شکلی.

 

 

5- اولین بار که شروع کردم به استفاده بی‌رویه از اینترنت، اکانت 50 ساعته ددی که برای یکسال گرفته شده بود در مدت 2،3 ماه تمام شد! از آن به بعد عادت کردم به خریدن کارتهای 20،30 ساعته ماهیانه (4،5 ساعت روزانه و بقیه، شبانه) و با وجود این که به طور میانگین، هفته‌ای یک کارت می‌خرم، عمرا یکباره 10 ،20 ساعته نمی‌خرم!

 

 

نوشته شده توسط نفیسه در 12:18 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه دهم دی 1385
عید قربان و کریسمس

 

عیدقربان کودکی‌ام روز قشنگی بود. مادر و مادربزرگ در آشپزخانه، تقسیم گوشتها،"خانوم دکتر! بنویس «آقای سروش» "، مسابقه با برادرم برسر بردن گوشت نذری برای مغازه‌ی کوچک سرکوچه، پیرزن، چند دانه شکلات و آدامس در ظرف نذری ،ناهار دسته‌جمعی، دل و جگر، کباب...

حالا اما مادربزرگ نیست،پدربزرگ هم و من بزرگ شده‌ام ...

عید قربان، شادترين عيد تركمن صحرا + عکس روز- عکسهایی از بابک برزویه

 

                                           ********

کریسمس هم مبارک ...امیدوارم سال 2007 سال زیاد بدی نباشد !

{مصاحبه ام درباره کریسمس– منتشرشده در روزنامه اصفهان زیبا}

اصفهان هم این روزهای نزدیک کریسمس حال و هوای دیگری داشت.

این عکس را هم خودم، چندروزپیش، گرفتم. ویترین مغازه ایست در چهارباغ بالا.

                      

      

نوشته شده توسط نفیسه در 7:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم دی 1385
مسابقه یلدای وبلاگی در ستون ثابت من در روزنامه اصفهان زیبا

                        

یک ستون ثابت در صفحه جوان روزنامه اصفهان زیبا (پرتیراژترین روزنامه اصفهان )گرفته ام که روزهای دوشنبه منتشر می شود .در مانیفست صفحه جوان ،برای معرفی ستونم این طور نوشته « اخباراینترنتی جوانان –سایتها ،وبلاگها و متفرقه (غیرحکومتی)».

دیروز دومین شماره این ستون چاپ شده ،درباره مسابقه یلدای وبلاگی هم نوشته ام ،نثرش جوانانه و گاه چلچراغیست (چون خودم چلچراغی ام !) .این اولین ستون ثابتم است پس شدیدا امیدوارم که بتوانم کاری کنم که صفحه را بترکاند !...

هردوشنبه ، همزمان با انتشار روزنامه ای ،می توانید این ستون را دروبلاگ ژورنالیستی ام بخوانید .وبلاگ ژورنالیستی ام،درحقیقت پرونده کاری ام محسوب می شود که البته هنوز کامل و منظم نشده و دراولین فرصت سروسامانی بهش خواهم داد...

                 

نوشته شده توسط نفیسه در 17:10 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم دی 1385
جشن چله چلچراغ در سالن اریکه ایرانیان-اول دی 85

     رادان و فراهاني مراسم "شب يلدا در نشريه چلچراغ"/اميرپورمند-ايسنا      مراسم "شب يلدا در نشريه چلچراغ"/اميرپورمند-ايسنا     مراسم "شب يلدا در نشريه چلچراغ"/اميرپورمند-ايسنا 

پارسال این موقع ها به فکر نوشتن گزارش کامل و مستندم از جشن شب چله چلچراغ با حضور مردی با عبای شکلاتی بودم ،حاصل سفر یک روزه ام به تهران و شرکت در جشن به یاد ماندنی چلچراغ .امسال اما ،فقط می توانم دایره المعارف گزارشات و عکسهای این جشن را بگذارم .خودم که با اشتیاق تمام و البته حسرت همه را خوانده و می خوانم و گردآوری می کنم .مخصوصا که توی شماره جدید چلچراغ که همین امروز اومد ،دوصفحه رپرتاژآگهی برای سالن جشن داده اند به نحوی که از خواندنش کفمان برید !!...پارسال با چه بدبختی ای از شمال تهران رفتیم تا جنوب ،یه سالن بی خودی ،نه صدا داشتیم ،نه تصویر !(البته با کمی اغراق!)حالا امسال که من نرفتم ،توی اریکه ایرانیان گرفته اند !...به هرحال ما به این شونساکویی خودمان عادت کرده ایم !...وحالا دایره المعارف ...اولین سری گردآوری شده این مطالب را در وبلاگ عصیان دیدم ولی چون حالم از این لینکهای (اپن این سیم ویندو)به هم می خوره ،و برای راحتی شما (آن چه شما خواسته اید !)همه را جداجدا این جا می گذارم .جای من خالی واقعا !

عکسهای برگزیده( از نگاه خودم ) و (نوشته های برگزیده بازهم از نظرخودم ) را در این پست جمع آوری کرده ام .

گزیده ها (این ها همه ُلینک هستند ...برای خواندن متن کامل گزارش از وبلاگ نویسنده هرکدام روی نوشته ها کلیک کنید ):

 

درب سالن بسته شده است .درب خروجي سالن را پيدا مي كنم تا شايد بشود از آن جا وارد شد ! اما مثل اين كه نمي شود. حدود 20 نفر ديگر هم فكر من را كرده اند و در آنجا جمع شدند! چندين ما مور مانع ورود ما مي شوند.ناگهان آقاي كروبي همرا با دو محافظ از كنار ما رد مي شوند تا از اين در به دليل خلوتيش وارد سالن شوند.اين بهترين فرصت است ! همه ي ما دوان دوان به طرف آقاي كروبي مي رويم.

ما (حدود 20 نفركه در آنجا تجمع كرده بوديم):آقاي كروبي نمي ذارن ما وارد سالن شيم !كروبي: اي واي ! چرا؟...ما:مي گن سال پر شده.آخه اين چه وضعشه ! اين مراسم براي جوون هاست اون...وقت يك سري كسايي كه معلوم نيست از كجا اومدند و تازه جوون هم نيستند تو ....سالن نشستن ! اون وقت ما اين جاييم !...کروبی می خندد...ما :آقاي كروبي مي شه ما هم با شما بيايم تو ؟!!...دوباره می خندد...ما:آقاي كروبي مي شه ما هم با شما بيايم تو؟!!...كروبي:شما هم مهمان من . دنبالم بيايد !...ما همه دنبال كروبي راه مي افتيم.وقتي به مامور اول مي رسيم مامور جلوي ما را مي گيرد.كروبي خطاب به مامور مي گويد :اين ها مهمان من هستند.بگذارييد بيان تو! مامور به ناچار قبول مي كند !يك مقدار ديگه كه مي رويم مي رسيم بشت در .اه..در آنجا هم سه نفر ديگه ايستاده اند.كروبي دوباره همان حرف ها را تكرار مي كند.مامورها هم قبول مي كنند .از هفت خوان گذشتيم‌! ما الآن در سالن هستيم.به گوشه اي مي رويم تا مراسم را ايستاده نگاه كنيم...

   

                                                       ******

به گفته مسئولین سالن, جمعا 1300نفر ظرفیت دو سالن مجموعه بود که دوستان چلچراغی در اقدامی حیرت انگیز حدود 2100نفر را به این مراسم دعوت کرده بودند.در پی این اقدام بی نظیرو چلچراغی جمعیت زیادی پشت در های بسته ماندند.بعد از دقا یقی عده ای از مردم که از ورود به سالن ها نا امید شده بودند محل رو ترک کردند ولی عده ای هم خوب به این راحتی ها ول کن نبودند. کم کم اعتراضات پشت درب اصلی سالن بالا گرفت و عده ای که از بی نظمی موجود عصبانی بودند شعار میدادند "چلچراغ خجالت،ضابطیان خیانت"بعد از دقایقی هوتن ابوالفتحی بین مردم حاضر شد و از مردم خواست آرامش خودشون حفظ کنند تا حد اقل به طور ایستاده بتونند از مراسم استفاده کنند که خب حتما همه هم گوش کردند!...در همین کشمکش بود که من خودمو به پشت در ورودی مهمانان ویژه رسوندم که البته درب اونجا هم بسته بود.اونجا با رسول ترابی و لیلی نیکو نظر برخوردم که اونها هم پشت در مونده بودند لیلی نیکو نظر که از این قضیه خیلی عصبانی بود با کلی پیغام و تماس و داد و بیداد تونست یکیو پیدا کنه درو برامون باز کنه!!!

                                                        ******

 

 هر لحظه روي صحنه اتفاقات عجيب و غريب مي‌افتد. وسط برنامه يك فرد آتش گرفته به سمت صحنه مي‌رود و آتشنشان هم به دنبالش كه همه را اول به تعجب و بعد به خنده وامي‌دارد. همه اين اتفاقات عجيب زير سر پيمان ابدي بدل‌كار سريال تلويزيوني «هشدار براي كبري 11» كه در حال حاضر به ايران بازگشته، است.

                                                        ******

                                                     

چهلچراغ نماینده نسل سوم است. آنطور که خود می گوید. اما به نظر من بیشتر نماینده نسل خود همان تهران است. انگار که همه جوانان ایزان در تهرانند. مثل آنها فکر می کنند. مثل آنها می خورند، می پوشند، دوست می دارند و... بسیاری از روشنفکران ما حتی حاضر نیستند برای مدت کوتاهی از تهران بیرون بیایند. ..جشن از یک طرف هم غلبه ستارگان عالم سینما بر مردان سیاست بود. اقبالی که به بهرام رادان شد؛ به هیچکدام از مردان ساسیت حاضر نشد. چیزی که حتی محمدعلی ابطحی از آن محروم ماند. البته سیدمحمد خاتمی هنوز برای ایرانیان یک اسطوره است. ..همیشه اینطور نیست که سر و صدادارها مجری خوبی برای امور جاری هستند. از بی برنامگی و تلف کردن وقت و پیدا نشدن جا و سرپا ماندن عده کثیر و نیامدن مهمانهای اصلی و ...هر چه بگویم کم گفته ام. اتفاقا در این گونه موارد آنهایی که بی سر و صدا هستند خیلی بهتر کار انجام می دهند. روزنامه نگارها فقط به درد غر زدن می خورند نه کار اجرایی. .

                                                        ******                                                   

 

دیروز جشن چله چلچراغ بود .جشنی که هر چلچراغ خوانی دوست داشت در آن شرکت کند . روی صندلی های سالن "اریکه ایرانیان" فرو برود، آجیل و انار بخورد، دست بزند و منتظر یک حرکت چلچراغی از اهالی چلچراغ باشد.دوستانم رفتند. دوستانی که حتی یکبار هم زحمت خم شدن و برداشتن چلچراغ را از جلوی کیوسک مطبوعات به خودشان ندادند .

                                                         

                                                         ******

متاسفانه هیچ کدوم از طرح های من اجرا نشد!...هر چند با استقبال بی نظیر بچه های چلچراغ( شخص آقای عموزاده خلیلی-بزرگمهر-مجید و هوتن و غیره!)....

                                    

                                                         ******

 

"حضار چراغ‌هاي تلفن همراهشان را روشن كرده‌اند و يكصدا سرود يار دبستاني را مي‌خوانند. انگار نه انگار برق سالن قطع شده. همچنان جو سخنان <هادي ساعي> كه نشان غرور ملي‌اش را به سيدمحمد خاتمي تقديم كرد، بر فضا حاكم است. 

                                                      

                                                         ****** 

 

مراسم با قرآن و سرود ایران شروع شد . شرمین نادری روی صحنه آمد و مراسم را شروع کرد و گفت که نیما رئیسی که قرار است همراهی اش کند در سالن اریکه ی ایرانیان گم شده است . همان موقع بر روی ویدئو وال فیلمی که نیما رئیسی را در راهروهای سالن نشان می داد پخش شد . در آخر این فیلم نیما رئیسی از ساختمان اریکه پرت شد و همان لحظه هم از بالای سن پرت شد پایین ! همین 

 جایزه ای را هم علی میرمیرانی به علی شریعتی داد که پوران شریعت رضوی همسر دکتر شریعتی جایزه را تحویل گرفت و حرفی عجیب زد .

بنیامین هم نتوانست بیاید اما در یک برنامه ی زنده تلفنی ابراز پشیمانی کرد

 

                                                        ******

 

هادي ساعي> كه مفتخر به دريافت نشان <غرور ملي> به انتخاب خوانندگان نشريه چلچراغ شده بود، نشان خود رابه <سيدمحمد خاتمي> رئيس‌جمهوري سابق تقديم كرد و اظهار داشت:‌نشان خود را به شخصي اهدا مي‌كنم كه به راستي مستحق دريافت آن استمردي كه براي بالا بردن غرور ملي ما ايرانيان تلاش زيادي كرد و من هميشه آرزو داشتم بتوانم اين موضوع را به نحوي جبران كنم 

 سيدمحمدعلي ابطحي> عضو مجمع روحانيون مبارز نيز كهبه واسطه فعاليت‌هاي سياسي و وبلاگ‌نويسي‌اش <نشان نوگرايي> خوانندگان چلچراغ را به خود اختصاص داده بود، در سخناني با بيان اينكه <آخر پاييز وقت شمارش جوجه‌هاست>، گفت : اما ما كه اين آخر پاييز راي داديم، مثل اينكه مقداري از راي‌مان را نشمردند!

 

                                                       *******

قاسم خاني و مديري مراسم "شب يلدا در نشريه چلچراغ"/اميرپورمند-ايسنا   كوثري،بني اعتمادوباران كوثري در مراسم "شب يلدا در نشريه چلچراغ"/اميرپورمند-ايسنا

چهره های حاضر در جشن همه محبوب بودند ولی برخی بیشتر احساسات جوانان را برانگیختند که در راس آنها آقای خاتمی بود. آقای خاتمی خودش نتوانسته بود در جمع حاضر شود و در عوض یک فال حافظ برای جشن گرفته بود که فیلمش در آنجا پخش شد و زیبا بود

امیر ژوله هم محبوبترین 40چراغی بود. استعداد خارق العاده ای است که مهران مدیری هم گفت که از کشفیات 50 سال اخیر در زمینه طنز است

ولی درخلال برنامه 3 بار برق رفت و اوضاع برای دقایقی به هم ریخت. جالب بود که مدیر برق منطقه هم جزو میهمانان بود

                                                     ******

 

من هم که استخاره رفتن و نرفتن موجب تاخیرم شده بود مثل بقیه دیرآمدگان کمی پشت درماندم و بالاخره به مدد داماد محترم واردسالن شدم که مملو از جمعیت بود.

دیروز علاوه بر شرمین نادری یک مجری رادیویی دعوت شده بود مه متاسفانه فرهنگ مبتذل رسانه ملی راهم به بهانه طرح حقوق زنان با خود همراه داشت 

مهران مدیری و پیمان قاسم خانی را امیرژوله به روی سن خواند استقبال فراوان و تشویق ممتد و...همه چیز به خوبی پیش می رفت تا وقتی که یک نفر درمیان جمع مدیری را مخاطب قرار داد وز اوخواست درارتباط با برنامه ای که دررابطه با تحصن نمایندگان مجلس تهیه کرده و نمایش داده بود توضیح بدهد و او البته نتوانست جواب قانع کننده ای بدهد

 

                                                       ******

 

بروبچ 40 چراغی یک فیلم مستند از دفتر نشریه و شرح حال این دفتر در زمان انسان های اولیه ساخته بودند یکی از جالب ترین کارهاشون همین بود مخصوصن با صدای روی تصویر ابراهیم رها و دیدن " عموزاده خلیلی " چند هزار سال پیش از میلاد مسیح! ( به من هیچ ربطی نداره که شما متوجه نمی شید این چه جور فیلمی بوده

اما این مراسم چند ویژگی داشت به عنوان مثال عمرن مهمان های امشب این مراسم را تحت هیچ شرایط دیگری نمی شد نمی شود و نخواهدشد که کنار هم جمع کرد! اما خب چلچراغی ها هر کاری که به عقل خطور نمی کند را عملی کنند،به اضافه کلی آدم معروف دیگه که فقط میهمان بودند و روی سن نرفتن و به اضافه دیدن فیلم تبریک و فال حافظ گرفتن سید محمد خاتمی و شنیدن صدای فیروزه جزایری دوما(نویسنده کتاب پر فروش"عطر سنبل،عطر کاج )

 

                                                      ******

 

باران کوثری که اعتقاد داره جای خاتمی نه تنها امشب که خیلی وقت ها و خیلی جاها حسابی خالیه....مهران مدیری که عقیده داره بزرگترین هدیه 40 چراغی امیر ژوله بوده که پدیده 50 سال اخیر به حساب میاد....بهرام رادان که می گه 2 خرداد 76 باعث شد تا همه مجبور بشن نسل جوون و قدرتش را ببینند تا جایی که ته تبلیغ پفک هم می شنویم پفکی برای نسل جوان!....امیر مهدی ژوله که وقتی می خواست از مهران مدیری و پیمان قاسم خانی دعوت کنه تا روی سن بیان برای معرفی از حرف های ابراهیم نبوی کمک گرفتو دل ما را بسی شاد کرد( از ذوقم دست زدم بقیه هم که جو گیر دنبال من دست زدند یه حالی داد! از عشق آدم نقل قول کنن!!

 

                                                      ******

 

کساني که امين پور برجسته ترين شاعر معاصر کشورمان را مي شناسند، مي دانند که او کمتر در آيين هاي اين چنيني و يا گفت و گو با خبرنگاران شرکت مي کند، اما ظاهرا رابطه ديرينه اش با "فريدون عموزده خليلي" مدير مسوول نشريه چلچراغ، پاي او را به آيين شب چله کشانده است.نشريه ي چلچراغ هم چنين نشان مديريت را به محمدباقر قاليباف شهردار تهران اهدا کرد که اسحاق قاليباف (پسر وي) به نيابت از پدرش اين نشان را دريافت کرد و نامه ي محمد باقر قاليباف به نشريه چلچراغ نيز در اين مراسم خوانده شد.

                                                      ****** 

 

 اعتماد؛ بهرام رادان و گلشيفته فراهاني نشان محبوبيت هنري را در شب يلداي چلچراغ از آن خود کردند.

 

                                                      ******

 

قبل از شروع جلسه، سالن پر بود. همه ی دختر و پسرهایی که پر از انرژی بودند و در این هوای زمستانیِ بس ناجوانمردنه سرد دوست داشتند از گرمای سالن استفاده کنند. همراهی با یکی دو تا آهنگ زنده که اجرا کردند و کف زدن های ممتد، نشان از انرژی آنهاست که هم جوانند و هم می خواهند یا مجبورند به مقررات کشورشان عمل کنند و هم کسی به نیازهای طبیعی و اخلاقی آنان توجه نمی کند.

 البته در این شرایط انتخاباتی نشان مدیریت را هم به آقای قالیباف دادند. فرزندش برای گرفتن نشان آمده بود. بعد هم بالافاصله مردی آتش گرفته وارد سالن شد و وقتی آتش را خاموش کردند دود غلیظی سالن را درگرفت. نشانه ای از وضع آلودگی هوا در شهر بود. اگر می شد، مشکل ترافیک را هم به نوعی نشان می دادند تا تابلوی خوبی از تهران باشد. نه به آن دادن نشان مدیریت، و نه به این ضایع کردن آقای قالیباف! شاید هم به خاطراعتراض بر و بچه های اصلاح طلب برای این نشان بود که چهلچراغی ها چنین کرده بودند.

 وقتی هم در میان بیشترین تشویق حاضران بالای سن رفت، یکی از انتهای سالن داد زد که چرا آن برنامه های طنز را علیه اصلاح طلبان و تحصن مجلس ششم ساختید؟ او هم با شجاعت چیزی در این مایه ها گفت که امیدوارم روزی برسد که بتوانم توضیح دهم در چه شرایطی آن کارها را کردم. آقای بهرام رادان هم می گفت هر شب وب نوشت را می خواند؛ ممنونم از لطفش. خوب شد یک ربعی آقای کروبی شرکت کرد و الا تنها آخوند جلسه من می شدم. با علی رضا دبیر کنار هم نشسته بودیم. همسرش هم همراهش بود. دو سه هفته پیش من و آقای خاتمی عقدشان را خوانده بودیم. گفتم با این همه ورزشکار در شورای شهر لابد فقط به استادیوم سازی مجوز می دهید. خندید و گفت چیزی در همین مایه ها! وقتی رفته بودم نشانم را بگیرم فکر می کردم که بنیامین هم در سالن است؛ از جمعیت پراحساس که کف می زدند دلم تاپ تاپ می کرد، گفتم امشب درجه ی تبم روی هزار و سیصده؛ ولی معلوم شد که ایشان در سفر است و با تلفن با جمعیت صحبت کرد. اگر مجری خالی نبسته باشد و کس دیگری را به جای بنیامین به ما قالب نکرده باشد! بر و بچه های چهلچراغ که نشان تقدیم می کردند همه به نوعی از طنز استفاده کردند به جز خانم محبوبه ی حقیقی که مقدمه ای بسیار پر احساس و آرمانی در مورد شهید حاج داوود کریمی خواند

                                                     ******

 

‌در اين مراسم کروبي، نشانى را به رسم يادبود از سوى نشريه‌ى چلچراغ به مديريت اريکه‌ى ايرانيان(محل برگزارى مراسم) اهداء کرد. ‌اريکه‌ ايرانيان نيز تنديسى يادبودى را به دبير کل حزب اعتماد ملى اهداء کرد.‌                       

                                                     ******

                                                             

ایسنا -عکس

ایسنا عکس

ایسنا -عکس

 .عکسهای دیدنی روشن نوروزی ..

.پستچی همیشه دوبار زنگ می زند . 

 عکس -محمد توکلی-بهترین سری عکسها (از نظر من)

 

 

 

نوشته شده توسط نفیسه در 11:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب