کاش زاینده رود از پایتخت میگذشت!
اگر اصفهان پایتخت بود. اگر زاینده رود از وسط تهران میگذشت، آن وقت میتوانستید مطمئن باشید که هیچ وقت این سکوت مسخره در برابر مرگ سیاسی این رود، قلب شهر، اتفاق نمیافتاد. آن وقت میتوانستید مطمئن باشید درست موقعی که مردم به وجد آمدهاند از شنیدن صدای آب، از بیدار شدن دوستداشتنیترین موجود زندهی شهر، یک مستند کذایی به نام «زاینده رود» اما در ذم مردم اصفهان، در ذم شایعه پردازی، از یک شبکهی پربینندهی ملی پخش نمیکردند. میتوانستید مطمئن باشید که «زاینده رود» را که قرار بود زاینده باشد اما زنده بودنش را هم برنمیتابند، این گونه به راحتی و در سکوت نابود نمیکردند...
لینکهای مرتبط: آب زاینده رود کجا میرود؟(خبرآنلاین); زاینده رود خشک و اصفهان تشنه(خبرآنلاین)
زنده رود و آب و اشکها
شلوغ بود. خیلی شلوغ... مردم آمده بودند وسط رود. قبل از سی و سه پل. جمع شدهبودند. مرد و زن، کودک و پیر و جوان... من دیدم اشکهایشان را. هر چند آنها که باید، این اشکها را، این اشکهایمان را، نمیفهمند. عکس میگرفتند... دف میزدند... میخواندند... شاد بودند بعد از ماهها... مردم ناباورانه، آمدهبودند وسط رود، آب که آرام آرام جلو میآمد، مردم آرام آرام عقب میرفتند. چند قدم مانده بود هنوز به سی و سه پل که آمدیم نشستیم روی پلههای پل، منتظر موقعی که آب میرسد به پایههایش... من، ما، آن دوشنبهی دوستداشتنی را فراموش نمیکنیم. مگر میشود آن همه شور و شوق را فراموش کرد؟! آن صدای دوست داشتنی را؟!
لینکهای مرتبط: جاری شدن آب در زاینده رود، مردم را به وجد آورد(خبرآنلاین); زاینده رود تنها 24 روز زنده میماند(تابناک)
روح شهر
همین جمعهای که گذشت، گروه سه نفرهی اسکیت-دوچرخهسواری ما، شور زندگی را در شهر دید. انگار همهی مردم شهر آمده بودند عصر جمعه را با زنده رود بگذرانند. یادم نمیآید آخرین بار کی این همه جمعیت توی پارکها، کنار پل خواجو و سیو سه پل دیده بودم. آب که آمد، شهر جان تازهای گرفت. دیگر مجبور نیستیم، وقتی از روی پلها میگذریم چشممان را به جلو بدوزیم، مبادا دیدن جسد روح شهر، افسردهترمان کند... مردم آمده بودند پیک نیک. کنار سی و سه پل، کنار پل خواجو پر از مردمی بود که ایستاده بودند به تماشای حرکتهای نمایشی دوچرخه سواران... نشسته بودند زل زده بودند به آب... عکس میگرفتند...
کاش میفهمیدند زنده رود یک موجود زنده است!
اول از پاهایش شروع کردند... از کمر به پایین فلج شد. (مرحوم تالاب گاوخونی را دیدهاید؟ از کشاورزی شرق اصفهان خبری دارید؟) بعد رسیدند به قلب... میخواهند از گردن به پایین فلجش کنند... زایندهرود را نه یک موجود زنده که یک ابزار در دست و برای مقاصد پوچ جزیی سیاسی خودشان میدانند. گیرم از گردن به پایین فلج باشد!...
لینکهای مرتبط: شکایت شهردار اصفهان از متجاوزان حق آبه شهر اصفهان; اشتباه نشود. بحران زایندهرود فقط بیآبی نیست
شبه مستند زاینده رود!
شش ماه اصفهان، بدون زنده رود بود. رسانهی ملی(میلی) هیچ وقعی بر این واقعهی مهم یک شهر، یک کشور یا حتی یک جهان، ننهاد. بعد درست 5 روز بعد از جاری شدن زندگی در شهر، «مستند زنده رود» را از شبکه سوماش پخش کرد. زاینده رود خشک را نشان داد و حرفها و دلتنگیهای مردم شهر را. بعد شروع کرد به صحبت از شایعهها... گفت که مردم عقیده دارند خشکی زاینده رود به خاطر انتقال آب به کرمان و رفسنجان است. به این نتیجه رسید که مردم شایعه پردازی میکنند و بعد صحبتهای مردم کرمان و رفسنجان را که انتقال آب را منتفی میدانستند، نشان داد و با صحبتهای زیبای یک روانشناس که برای مردم توضیح میداد شایعه سازی چیز خیلی بدی است، علل خشکی زاینده رود را به خشکسالی محدود کرد و مردم را محکوم! البته من معتقدم که این مستند با سانسورهای شدید مواجه شده است. چرا که عکسهایی از همایش بحران زاینده رود و طومار امضا کردن مردم نشان داده شد. یک جا هم یک نفر در مورد اختلاف چهارمحال و بختیاری با اصفهان صحبت کرد. در انتهای تیتراژ هم از حاج رسولیها، نماینده شورای شهر، تشکر شده بود در حالی که هیچ جای فیلم مصاحبهای از او پخش نشد!
خلاصه این که مطمئنم سازندهی مستند زاینده رود، فیلم مستند «اونشب که بارون اومد» را دیده است اما خروجی کارش الگوبرداری ناشیانه و یک جانبهنگرانهای بوده که نتیجهای جز دلخوری و پنهان کردن حقایق (درست عکس هدف مفهوم مستند!) نداشته است.
لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب و حالا دیروز هشت صبحِ هشتِ هشتِ هشتاد و هشت ،پنج سال از آن روز گذشت و دخترک رفت سر قرار، جلوی «عمارت باشکوه عالی قاپو» . دخترک به خودش افتخار میکرد برای گذاشتن چنین قراری هر چند همه نیامدند. بعضیها اساماس دادند. بعضیها زنگ زدند. بعضیها در فیسبوک پیغام دادند و بعضیها هم...
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر میکنید.»
فکر کردم چه قدر گاهی شیطانی فکر کردهام...
استاد گفت:«پیشبینی مُرد. دیگر دورهی پیشبینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیشسازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»
فکر کردم از کجا باید شروع کنم... اوهوم! خیلی کارها باید انجام بدهم...
| | لینک به این مطلب درست مثل یک سفر یک هفتهای، فرصت آشنایی با آدمها، فضاها، تجربهها و حسهای متفاوت را برایم فراهم کرد و باز هم مثل همیشه، دیشب که تمام شد، هم نفس راحت کشیدم و هم خیلی زود دلم برایش تنگ شد؛ برای روزهای پر از جنب و جوش جشنواره، برای بعضی دوستانم و بعضی آدمهای جشنواره (مثلاً عمو مصطفی و برخی دوستانش دیگه!)، برای تئاتر کودک دیدن و خندیدن و کودکی کردن، برای میز کارم که ویوی جذابی داشت، برای صدای آب که تمام مدت در دفتر میآمد و هزاران چیز دیگر. حتی برای کشمکشهایی که هر روز با آدمهای مختلف داشتیم و مجبور بودیم مدام حواسمان به نگاههای ناجوانمرانه، بخلورزانه و مچگیرانهشان باشد و سعی کنیم در مواقع حساس، برجکشان را بزنیم. زیاد نبودند، اما بودند!
دیشب حس آمدن از یک سفر چند روزه را داشتم. یک جور حس غریبه بودن با خانه و اتاقم و شهر. یکی از مهمترین خصلتهای کارهای جشنوارهای هم همین است. این که آدم را در یک فضای خاص ایزوله میکند و بعد از تمام شدنش، یک جور حس گمشدگی به آدم دست میدهد! اما من به هر حال این حس را دوست دارم.
برای آنها که در جریان نیستند، بگویم که دارم از 16امین جشنوارهی بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان حرف میزنم. ما کبوترهای نامهبرش بودیم. یک تیم سه نفره که دلی کار کردیم؛ برای خودمان. به دید یک تجربه نگاهش کردیم برای آیندهای که سادهدلانه به روشن بودنش امیدواریم:)

| | لینک به این مطلب سومین سالیست که از نزدیک در حال و هوای این جشنوارهام، و البته امسال، نزدیکتر! البته اصلاً انتظار نداشته باشید که مثل پارسال یا سال قبل، پستهای روزنوشت و اینها بنویسم.(+) فوقش فقط میروبلاگهایم را گاهگاهی با این عنوان، آپ میکنم. به دلاایل مختلف که فقط یکیش این است که دیگر آن شور و شوق و شر و شور آن سالها را ندارم. تازه، همهی چیزهایی که آن موقع نوشتم را هم تکذیب میکنم;)
کار در جشنوارهی امسال برایم یک تجربهی کاملاً متفاوت است من هم که عاشق همین تجربههای متفاوت و آشنایی با آدمها و فضاهای مختلفم. امیدوارم تا آخر «تجربهی خوبی» باشد و به تراژدی چیزی ختم نشود!
منتظر عکسهایم باشید. شاید یک گزارش تصویری کوچک حتی!
| | لینک به این مطلب مرد مستقیم به چشمهای دخترک نگاه کرد. گفت:«بله. چون شده بود اسمنامه به جای روزنامه. هر کس از در میاومد تو، میگفت اسم منم بزنین. اسم پسرخالهمو بزنین...»
دخترک با تعجب گفت:« اما همون موقع هم اگر آمار میگرفتیم تعداد مطالب اسمدار خیلی کمتر از مطالب بیاسم بود. مثلاً صفحهی ما حداکثر فقط 2 تا اسم میخورد؛ ستون من و گزارش اصلی صفحه. صفحهی آخر، حداکثر یک اسم. در کل فقط بعضی از گزارشها و مصاحبهها اسم میخورند...»
مرد گفت:« حالا شما اصرار دارید که حتماً اسمتون باشه؟!»
دخترک لبخند زد و گفت:« خب من بیشتر به خاطر این که وقتی بخواهم برای جایی نمونه کار بفرستم، درگیر پروسهی طولانی تایید نشم میخواهم اسمم باشه. البته دلیل دیگرش هم اینه که خب متاسفانه تعدادی مطالب کپی-پیستی در روزنامه هست که اونا معمولاً بدون اسم کار میشن و من دوست ندارم فکر کنن مطلبم کپی-پیستیه.»
مرد گفت:«مگه برای چند جا شما میخواین مطلب بفرستید؟» و خندید. بعد ادامه داد:« اصلاً خیلی بهتره که مطالب بدون اسم باشن. اگه اسم داشته باشن، ممکنه برای نویسنده مشکل پیش بیاد. اما وقتی اسم نباشه، اگه کسی اومد گفت اینو کی نوشته میشه یه طوری سر و ته قضیه را هم آورد. میشه گفت نویسنده رفته مسافرت، نیست...»
دخترک گفت:« خب شما خودتان سالهاست که خبرنگارین. به نظرتون وقتی اسم نویسندهها بالای مطلبشون باشه، احساس مسئولیت بیشتری نمیکنند؟ بهتر نمینویسند؟»
مرد گفت:« من خودم سالهاست دارم کار میکنم. هیچ وقت هم هیچجا اسمم را نزدم. اصلاً خوشم نمیاومد اسم بزنم...» بعد ادامه داد که:«اما حالا تو همین هفته داریم یه برنامهای براش میریزیم که اونایی که بهشون پول میدیم، اسمشون را نزنیم. اونایی که بهشون پول نمیدیم، مطلبشونو اسم بزنیم و اونایی هم که میخوان مطالبشون با اسم کار بشه، قسمتی از حقالتحریرشون کم بشه.»
دخترک نمیخواست بحث کند. هم میدانست بیفایده است و هم نمیخواست ستون کوچک دوستداشتنیاش فنا شود.
دخترک دوست داشت به مرد بگوید فرقش با او این است که عاشقانه کار میکند. روزنامهنگاری و نوشتن برایش فقط کار نیست. خودِ خودِ زندگیست.
دخترک دوست داشت بگوید. نمیفهمد این «بخل» بیش از اندازه را. نمیفهمد که چرا برخی نشریات خودشان، به چهره شدن نویسندهشان کمک میکنند و برخی میترسند که چیزی به نویسندهشان برسد.
دخترک دوست داشت بگوید که خبرنویسی و کار برای برخی خبرگزاریها را فقط به خاطر این که از مطالب بینام و نشان خوشش نمیآید، قبول نکرده. دوست داشت بگوید عادت دارد همیشه خواندن هر نوشته را از نام نویسندهاش آغاز کند، گاهی برخی نوشتهها را فقط به خاطر نویسندهشان میخواند و رغبتی به خواندن نوشتههای بینام و نشان ندارد. دوست داشت بگوید که کار کردن در این روزنامه، با آن امکانات کم و حقالتحریر ناچیز را به خاطر این هنوز ادامه میدهد که ستون نویسی در روزنامه را به اندازهی وبلاگنویسی، به اندازهی عکاسی، عاشقانه دوست دارد...
| | لینک به این مطلب کوالالامپور من!
ده روز زندگی در شهر کوالالامپور، تجربههای خیلی خوب و دوست داشتنیای برایم داشت. آنقدر که تا یک هفته پس از برگشت هنوز ساعت مچیام را که 3.5 ساعت جلوتر بود، تغییر نداده بودم. آنقدر که دیروز وقتِ بدرقهی چند نفر از افراد فامیل که عازم مالزی بودند، دلم میخواست باهاشان بروم. آن قدر که الان هم هر وقت کسی میپرسد: «مالزی چه طور بود؟»، «به نظرت مالزی برای ادامه تحصیل خوبه؟» در جوابش میگویم:« مطمئن باش زندگی اونجا، اصلاً به سختی زندگی در ایران و اصفهان نیست. خودم هم اگر درسم تمام شده بود، به هیچ وجه دیگر در ایران نمیماندم و دم دستترین و سریعترین جایی هم که با کمال میل برای ادامهی تحصیل انتخاب میکردم، بیشک کشور مالزی بود.»به راحتی میشود «هوای گرم و شرجیاش»، «برخی عادات دوست نداشتنی مردمش» و «میهن نبودنش» را فراموش کرد و از «آزادی نسبیاش»، «فضای نسبتاً شادش»، «امکانات خوب کار و تحصیلش» استفاده کرد. فرهنگ مردمش نه آن قدر از فرهنگ ما دور است که وفق یافتن با جامعهاش برای آدم سخت باشد و نه آنقدر نزدیک است که بدیهای فرهنگ ما را در خود داشته باشد. کشور نویی است که دارد پلههای ترقی را چند تا چند تا طی میکند.
کشور طعمها
مثل چین و ژاپن و کره نیست که غذاهایش را نتوانید با میل و شجاعت بخورید. برای کسانی که این برایشان مهم است، بگویم که حلال و حرام غذاهایشان مشخص است. میتوانید یک رستوران چینی، ژاپنی، مالزیایی یا حتی ایرانی را انتخاب کنید یا اصلاً بروید مک دانلدز و کیافسی و ناندوز و کینگ برگر و امثالهم. تازه اگر ریسکپذیری بالایی دارید میتوانید از بازارچههای غذا و ماماشاپهایشان غذا بخرید.
غذا، صنعت عجیبیست در مالزی.
صبح و ظهر و شب، همه به سمت رستورانها روانند. اصلاً رسم ندارند در خانه آشپزی کنند. در یک بازارچهی غذا، در پاساژ معروف کیالسیسی، رفتم از خانمهای فروشنده و خریدار سوال کردم چرا خانمهای مالزیایی رسم ندارند در خانه غذا بپزند. عجیب اینکه خیلیهایشان با تعجب یا خنده جوابم را میدادند. یکی هم گفت چون مردم مالزی خیلی اجتماعی هستند و از همهی فرصتها برای در جمع بودن، استفاده میکنند.
رنگ ها
لباس های رنگی می پوشند و برعکس ما، لباس های با رنگ های مشکی و طوسی و قهوه ای به ندرت تنشان می کنند. من این عادتشان را خیلی دوست داشتم و بعد از برگشت هم تصمیم گرفتم رنگ های تیره، مخصوصاً مشکی را از میان لباس های حذف کنم. خیلی وقت ها هم که مجبور به پوشیدن رنگهای تیره می شوم، سعی می کنم حداقل مشکی نباشد. [ در عکس یک کارگر را می بینید که کنار خیابان نشسته است. رنگهای لباسش را ببینید و با لباس هایی که کارگران ایارنی می پوشند، مقایسه کنید.]
وسایل نقلیه
وسایل نقلیه ی متفاوتی در مالزی وجود دارد. من برای اولین بار، در مالزی مونوریل سوار شدم. اما نکته ی جالبتر این که کوالالامپور برای پیاده روی ساخته نشده است! در هیچ جای شهر، پیاده روسازی اصولی نمی بینید. نمی دانم شاید هوای گرم، مجال پیاده روی به مردمش نمی دهد. نکته ی دیگری که برای توریست ها جالب است، موتورسوارها هستند. کاپشن هایشان را برعکس می پوشند و البته زنان موتورسوار هم به چشم می خورند.
از مینیژوپ تا روسری
مالزی یک کشور اسلامی است اما اجبار مذهبی ندارد. اگر اعتقاد دارید، میتوانید حجاب داشته باشید و اگر نه، به ضرب چوب و چماق وادارتان نمیکنند. مینیژوپپوشهایشان در کنار روسریبهسرهایشان راه میروند، درس میخوانند و زندگی میکنند. هم مسجد دارد هم نایت کلاب و این به خودتان بستگی دارد که کِی، کدام را انتخاب کنید. البته شنیدهام که برخی از مسلمانانش با رفتار دولت مخالفند و سنگ کشور مرا به سینه میزنند و نمیدانند که همینها باعث شده این کشور نه چندان بزرگ این درآمد را از صنعت توریسم داشته باشد و کشور من... تبلیغات گستردهی مالزی را در شبکههای خارجی دیدهاید؟!
چرا سفر به مالزی؟!
این روزها، خیلیها مالزی را برای سفر انتخاب میکنند و خب غیر از دلایل فرهنگی، چه کشوری بهتر از مالزی وقتی تعداد جاهایی که ایرانیان محترم بدون ویزا میتوانند تشریف ببرند این قدر زیاد است؟!خانمی از آشنایان که دو هفته بعد از من، با اعضای خانوادهاش،9نفری، رفته بودند در جواب اینکه چرا مالزی را انتخاب کرده است گفت:«میخواستم برای اولین سفر خارجی، بچهها- دو دختر 9 و 15 ساله- را جایی ببرم که هم به قول معروف دچار تهاجم فرهنگی نشن، هم انگلیسی صحبت کردن را یاد بگیرن، هم تفریح کنن و هم آثار فرهنگی و باستانی ببینند. خودم هم قبلاً اندونزی رفته بودم گفتم برویم مالزی. اما مثلاً عموی بچهها که دو تا پسر نوجوون هم داره، در اولین سفر خارجی بچهها را برده بود آنتالیا! خب این به نظرم زیاد مناسب نیست. مالزی خیلی خوب بود. بچهها هم خیلی دوست داشتند. »
دختر کوچکش توی صحبت مادر میپرد که:« از همه بهتر شهربازیش بود. خیلی خوش گذشت...» دخترک شروع میکند به صحبت دربارهی بازیهای مختلف شهربازی و شهرآبی و مایوی اسلامی خریدنشان و ...
بعد نوبت به خالهی دخترک میرسد. او میگوید:« بهترین قسمت سفر، آن روز آخرش بود که هواپیما تاخیر داشت و ما را فرستادند به یک هتل پنج ستاره نزدیک فرودگاه. بچهها دیگه خودشان را کشتند. هم هتل خیلی خوب بود و هم غذاهای سلف سرویسش. یک ناهار و یک شام آنجا بودیم...»
تفاوت ما و آنها
مالزی کشور جذابی است. دهکدهی فرانسویهایش (بوکیت تینگی)، شهربازیاش، رستورانهای مختلفش، فروشگاههای جذابش و همه و همه میتواند یک سفر به یادماندنی برایتان بسازد. تازه اگر بتوانید لنکاوی هم بروید که دیگر محشر است، ما که نرفتیم البته! کسی از فامیل اما برایم تعریف کرده که آنجا میشود عقابهای طلایی و اقیانوس را دید. میتوانی ببینی، عکس بگیری، خوش بگذارنی. و بعد وقتی برگشتی به شهرت، ببینی که رود زندگیبخش شهرت را کشتهاند و کسی حق حرف زدن هم ندارد. ببینی که چه طور آنها از هر داشتهی کوچکشان بهره میبرند و ما چه طور تمام داشتههایمان را با آخرین قوا با خاک بیکسان میکنیم و بعد میرویم در رسانهی ملی(!) نطق و خطابه تقدیم ملت میکنیم. ببخشید عصبانیام از کشورم، شهرم و تعداد زیاد مسئولان بیخردِ فرومایهاش. کاش این طور نبودیم. کاش این طور نبودند. کاش میفهمیدند که این خاک و این آب بیشتر از عمر دو سه روزهی آنها ارزش دارد.

پ.ن) عکسهای سفرم را در خبرگزاری ایمنا گذاشتهام. از اینجا و اینجا ببینید.
لینک مرتبط: عید فطر در مالزی و رسم تحسینبرانگیز آنها در شب عید
| | لینک به این مطلب
گاهی وقتها، متنفر میشوم
از نوشتن. درست خواندید! منِ دیوانهی نوشتن، من که گاهی شبها، در
رختخواب هم با چراغ قوه، مینویسم تا روحم آرام گیرد و بتوانم بخوابم، من
متنفر میشوم از نوشتن، از وبلاگنویسی، از روزنامه نگاری با نام و نشان!دلم میخواهد بتوانم ننویسم دیگر یا فقط برای خودم بنویسم، خودِ خودم. دلم میخواهد روزنامهنگار بینام یا با نام مستعار باشم فقط. بس که گاهی آدمها از حرفهایی که فکر میکنم خیلی روشناند، استنباطهای متفاوت، متضاد و اشتباه میکنند. بس که نظرهای عجیب و غریب و ناامیدکننده میدهند. و البته نیک میدانم که من فقط بخش کوچکی از این استنباطهای متفاوت و متناقض را درمییابم. آنها که نگفتند، ننوشتند، چه؟! آنها چه فکر میکنند؟ و این حس وحشتناکیست. حسی که مرا از نوشتن دور میکند، میترساند. منِ عاشق نوشتن را!
برای همین است کمتر مینویسم اینجا. دیگر حوصلهی نوشتن هم ندارم انگار. باید برای خودم بنویسم، تنها کسی که همان چیزی را که واقعاً هست، دریافت میکند، نه بیشتر، نه کمتر و نه چیزی کاملاً متفاوت! باید بیشتر تمرین کنم ننوشتن را!
| | لینک به این مطلب من همیشه تمرین کردهام که بدون قضاوت، بدون پیشداوری به آدمها نگاه کنم. به عقایدشان، به رفتارهای متفاوتشان احترام بگذارم. وقتی حرف میزنند، با دقت، بدون قضاوت، گوش کنم. همیشه دوست داشتهام و سعی کردهام که دوستانی با عقاید، علایق، شغلها، ملیتها، قومها و ظاهرهای متفاوت داشتهباشم تا بتوانم، هر روز، از هر کدامشان، چیز جدیدی یاد بگیرم و خودم را، رفتارم را، عقایدم را و حتی ظاهرم را بهبود ببخشم. اما حالا به این نتیجه رسیدهام که آدمها این دسته چنان بیشمارند که اول باید تمرین کنم که عقایدم را، افکارم را و حتی قومیت و شغل و احساساتم را پنهان کنم. کار سختیست ولی باید یاد بگیرم. این تنها سپر من است در مقابل قضاوتهای دردناک و ویرانکنندهی آنها.
| | لینک به این مطلب موضوع:«شعر کودک» با حضور «مصطفی رحماندوست». و این درست همان چیزی بود که میتوانست آن شنبهی عجیب غریب و افسرده کنندهی من (ما؟!) را التیام ببخشد.
همیشه وقتی مصاحبههای رحماندوست را میبینم/میشنوم آنقدر به وجد میآیم که دلم میخواهد کودکی داشته باشم و همینقدر عاشقانه و البته هوشمندانه تربیتش کنم. حالا افسوس میخورم که چرا آن روز که دو کتاب «بازی با انگشتها» را برای دو دخترخالهی در شرف به دنیا آمدن و 4 ساله ام خریدم و دادم به او که برای این کودکان دوستداشتنی زندگیم، امضایشان کند، به فکرم نرسید، جلد سومی هم برای کودک آیندهی خودم بخرم و بدهم برایش امضا کند.
دو قدم مانده به صبح، مخصوصاً آن قدم اول شنبه شبها از آن نوع برنامههاست که پتانسیلهای خوب رسانهی دولتی را به آدم یادآوری میکند. امکانات و پتانسیلهای گستردهای که هر وقت در اختیار آدمهای هوشمند قرار گرفته، نتیجه، شاهکارهایی بودهاند که باعث شده مخاطب شاکی «رسانه میلی» کمی آرام شود و به وجد بیاید. طعم شیرین «شبهای برره»، «باز هم زندگی»، «فرش واژه»، «نقره»، «همهی بچههای من»و «دو قدم مانده به صبح» تا همیشه در یادها خواهد ماند... سپاسگزارم محمد رحمانیان، مرضیه برومند، مسعود فروتن، محمد صالح علاء، رشید کاکاوند، منصور ضابطیان، بیژن بیرنگ، مسعود رسام و... سپاسگزارم آدمهای هوشمندِ صبورِ دوستداشتنی سرزمین من!
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب زن میگوید: پس چه طوری جومونگ ببینیم؟!
| | لینک به این مطلب راستش را بخواهید دوستان! برای من به شخصه نه استدلالهای(؟!) خانم رهنورد* مهم است نه بحثهای دیگران بر سر اینکه «آیا تقلب شده یا نه؟!»
به نظرم اینجا همان استدلال شیخ، «تورم را نن جون منم میفهمه»، هم جواب میدهد! من این روزها از تمام شنیدهها و دیدهها و تجربیاتم به روشنی به این نتیجه میرسم که دولتی که 24 میلیون رای دارد، با مردمش این طور رفتار نمیکند. دولتی که مطمئن است 24 میلیون رای واقعی دارد، این طور فضای خفقان ایجاد نمیکند.
استدلال های هیچ سیاستمداری در اثبات وجود/عدم وجود تخلف در انتخابات، برای من مهم نیست. من دارم سایتهای فیلترشده؛ قطع شبکه اساماس؛ پارازیت روی ماهوارهها؛ عدم امکان تماس با خارج از کشور؛ زن همسایه که رفته بوده خرید که گاز اشکآور زدهاند و حالا صدایش در نمیآید؛ آن آشنا که گاز اشکآور انداخته بودند توی خانهاش به تصور اینکه مردم به داخل خانه او فرار کردهاند و زن و بچه کوچک داخل خانه تا سر حد مرگ ترسیده بودند؛ عکسهای کشتهشدگان و زخمیها و فضای سرد و تاریک و رعبآور شهر را میبینم. من دارم لغو امتحانات دانشگاه و تلاش مسخرهی رسانهی مثلا ملی را برای عدم پوشش اتفاقات جامعه و محدود کردن «اغتشاشات» به پایتخت میبینم. من دارم در همین فضای افسرده و وحشتزده هر روز زندگی میکنم. من دارم شکاف بین حکومت و ملت و دو دسته شدن و بیاعتمادی مردم نسبت به همدیگر و وقاحت افسارگسیخته را عمیقاً درک میکنم. برای من نه سیاستمدارهای دو طرف و بازیهای شرمآورشان مهم است و نه استدلالها و دروغهایی که به هم میبافند.
من این روزها را دوست ندارم. همین:(
*:اشاره به مصاحبه اخیر زهرا رهنورد با یک رسانه خارجی و سر و صداهای پیرامون آن.
| | لینک به این مطلب 
| | لینک به این مطلب 





