تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
بازگشت پیروزمندانه به روزنامه!
روزنامه‌نگار بدون روزنامه می‌شه؟! نمی‌شه دیگه! و خب البته چون هنوز یه کم آن روح مثبت اندیشی در وجودمان جیک‌جیک می‌کند، بالاجبار همه خاطرات بد و حرمت‌شکنی‌های مذبوحانه را به دست فراموشی موقتی سپرده و با چشمانی اشکبار به روزنامه عزیزمان بازگشتیم تو نمیری فقط واسه خدمت به مردوم!
این بار در صفحه «سینما و تلویزیون» و «سرویس فرهنگ و هنر» قلم‌زنی می‌فرماییم و ستون جدیدی راه انداخته‌ایم باقلوا! نه بابا به عمو عزت چی کار داره؟! ما در مورد عملیات محیرالعقول عمو عزت‌های خارجکی می‌نویسیم البته تا آن زمان که رخصت دهند به عشقمان، آی‌تی‌نویسی بپردازیم!
لینک مرتبط: نگاهی به چند سریال محبوب بین‌المللی
نوشته شده توسط نفیسه در 8:27 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
نیویورک تایمز، وضعیت معیشت مردم و امام زمان در کنفرانس خبری مستر پرزیدنت!
دیروز کنفرانس خبری مستر پرزیدنت را می‌دیدیم و در کف بودیم! بچه‌های روزنامه(نیویورک تایمز دیگه!) البته قبلاً خیلی ازم خواهش کرده‌بودند که من برم برای این کنفرانس مهم ولی خب یه کم سرم شلوغ بود دادم یکی دیگه رفت و البته سوالهایمصاحبه مطبوعاتي رييس جمهور-فارس خیلی خوبی براش طرح کرده‌بودم که حرومشون کرد.
کنفرانس خیلی مهم بود. خیلی سوالات اساسی مطرح شد و همه‌ی جاهای مهم خبرنگار فرستاده‌بودند. حسن ختام هم که طبق معمول جناب مردوخی بود. آدم می‌ماند که... یاد آن کنفرانس خبری آقای خاتمی افتادم که با تب 40 درجه آمده‌بود و آخر سر هم که همین جناب مردوخی بلند شد به مجیز گفتن، عصبانی شد و به مسئول جلسه تذکر داد. اما اینجا بعد از صحبتهای این خبرنگار پیشکسوت که طبق معمول به نمایندگی از «همه مردم ایران» صحبت می‌کرد و البته عاجزانه خواهش داشت که سفارت انگلستان در تهران را ببندند(خبر فارس) تا همه مشکلات این مملکت طفلکی حل شود، محمودجان به دولت‌های انگلستان و آمریکا «توصیه» کرد که این صحبت‌ها را با دقت بشنوند که اینها صحبتها و حرف دل «مردم ایران» است و بدین وسیله مشکلاتمان حل شد!
  چند فراز از صحبتهای مستر پرزیدنت به نظرم جالب‌تر بود.
اول جواب ایشان به خبرنگار اعتماد ملی که درباره ارتباط دولت و امام زمان حرف زد و خیلی کف کردیم وقتی فرمودند:«من می‌خوام یک توصیه بکنم. اعتقادات را در بازی‌های سیاسی وارد نکنید.»!!
 دوم در مورد وضع معیشت مردم که فرمودند: «سر جمع به نظرم خیلی بهتر شده.»(خبر اعتماد ملی)
و خب از صحبتهای مهم هسته‌ای هم که نمی‌شود گذشت! اصولاً دیروز عصر همان‌طور که جلوی تلویزیون نشسته‌بودیم، روی میز جلویمان، یک ظرف آلوچه و گیلاس و توت فرنگی گذاشته بودیم و گه‌گاهی هم که گرسنه‌مان می‌شد، چای و بیسکوییت می‌خوردیم که مبادا وسط کنفرانس خبری به این مهمی ضعف کنیم و جای مهمی از سخنان از کف برود!
لینک‌های مرتبط:احمدی نژاد نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا را به مناظره دعوت کرد- اعتمادملی بررسی می کند: وعده های رئیس جمهور در هفت نشست خبری - مهمترین عناوین خبری روزنامه های امروز(یک مقایسه جالب در تیتر زنی روزنامه های مختلف از نشست دیروز) - پرونده بالاترین برای هشتمین نشست خبری رئیس جمهور  - گلچین ویدئویی اظهارات احمدی نژاد در نشست خبری هشتم

Who links this: بالاترین - بازنگار- گردباد(توضیحش بانمکه.خوشمان آمد!)

نوشته شده توسط نفیسه در 10:56 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
چرا روزنامه‌نگاران وبلاگنویس، روزنامه‌نگاران بهتری هستند؟!
چند وقت پیش می‌خواستم برای این تیتر یک پست درست و حسابی بنویسم. چند خط نوشتم، نشد. بعد کار جشنواره مطبوعات پیش آمد (+) و یکی از کارهای محوله به من، مصاحبه با یک کارشناس ارشد ارتباطاتِ وبلاگنویس بود. خلاصه اینکه خب معلومه دیگه مصاحبه را ربط دادم به وبلاگنویسی و تاثیرش بر روزنامه‌نگاری و آخر سر هم این تیتر را از زبان خود او بیرون کشیدم به عنوان تیتر مصاحبه (+). خداییش خیلی حال داد این بدجنسیِ لطیف!:دی
اما به نظر من واقعاً هم، همینه‌! وبلاگنویسی یک جور ورزش ذهنیه برای نویسندگان، ژورنالیست‌ها و خبرنگاران. یکجور آپدیت کردن ذهن. یکجور چرکنویس کردن همراه با لذت و ... البته منظور از وبلاگنویسی «وبلاگنویسی»ه‌ها نه ادای وبلاگنویسی را درآوردن. متوجهید که؟!...
خودم واقعاً به این تیتر اعتقاد دارم. به نظرم روزنامه‌نگاران وبلاگنویس به چهار دلیل، بهتر می‌نویسند. اول اینکه چون یک فضای بازِ بی‌انتها در اختیار دارند، «عقده نوشتن» پیدا نمی‌کنند. دوم و مهمتر اینکه راضی نمی‌شوند هر چرندی را در مجله یا روزنامه‌شان به عنوان کار رسمی‌شان ارائه بدهند چون یک چرکنویس «کم محدودیت» در اختیار دارند و دلیل سوم اینکه سلیقه مخاطبان بیشتر، دستشان است. می‌دانند، چه موقع، چه‌گونه و با چه ادبیاتی باید چه چیزهایی را بنویسند که توجه مخاطب را جلب کند. اما دلیل چهارم این است که چون شرط وبلاگنویسی به معنای واقعی، وبگردی حرفه‌ای و آپ‌تو‌دیت بودن است، این تیپ روزنامه‌نگاران(خبرنگاران) بیشتر به پشت و روی اخبار رسمی و غیررسمی آگاهند و نظرات مردم را هم در کنار اخبار می‌دانند که این به نوشتن بهتر و واقعی‌تر خیلی کمک می‌کند.
لینکهای مرتبط: نشستی در مورد وبلاگستان ایرانی در دانشگاه علامه - آيا وبلاگ نويسی، روزنامه نگاری است؟ - آیا مقبولیت روزنامه ها در برابر وبلاگها کم شده؟!

Who links this: بالاترین- بازنگار- یک پزشک

نوشته شده توسط نفیسه در 8:15 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
ماهواره و تیپ فشن و دوربین مخفی در شبکه اصفهان!
بدترین چیز اینه که بخوای یک حکمی را که در درست بودن یا نبودنش شک و شبه زیادی هست و احتیاج به بحث و واکاوی کارشناسانه از زوایای مختلف دارد، با فرضیات نه چندان محکم و حکم‌های اثبات نشده، اثبات کنی و این دقیقاً کاری است که بچه‌های «پیک هفته» برنامه (مثلاً) انتقادی که نمی‌دانم کی‌ها(!) از شبکه اصفهان پخش می‌شود، انجام دادند(می‌دهند؟!)
جمعه پیش موضوع برنامه‌شان «ماهواره» بود. بازهم مثل همیشه اول کمی «نظر»گردی کرده بودند و چند تصویر و مصاحبه‌ی محکومانه گرفته‌بودند. تیپ‌های فشن را آورده‌بودند جلوی دوربین و درمورد تاثیرپذیری‌شان از برنامه‌های ماهواره‌ای و تهاجم فرهنگی می‌پرسیدند. آن طفلکی‌ها هم خیلی ساده و از همه جا بی‌خبر با کمی خنده و شوخی می‌گذشتند... بعد این تصاویر وصل می‌شد به موعظه‌کردن‌های چند کارشناس که همه با هم متفق‌القول بودند که ماهواره چیز بدی است و خطر دارد و آدم را گمراه می‌کند و این کشورهای اروپایی این شبکه‌ها را تاسیس کرده‌اند تا جوانان ایرانی را از راه به در کنند و فرهنگشان را مورد تهاجم قرار دهند! وبعد از تمام این موعظه‌های یکسونگرانه، برای جذابیت ماجرا، بینندگان به ضیافت دوربین مخفی دعوت می‌شدند. بازیگر در چند قسمت با چند نفر برای نصب ماهواره تماس می‌گیرد. این بنده‌های خدا می‌آیند بالای پشت‌بام و آن بالا در حالی که یک دوربین در قسمت بالاتری کار گذاشته شده و یک دوربین هم در صحنه، روی دست می‌چرخد، به «محکوم» اعلام می‌کنند که بله! شما در مقابل دوربین شبکه اصفهان هستید و... در یک صحنه، دو نفر آمده‌اند برای نصب. یکی جوان‌تر است و بی‌تجربه‌تر. ماجرا که گفته‌می‌شود، طفلک قالب تهی می‌کند. مجری هم دست جوان را می‌گیرد، می‌آورد جلو و با خنده می‌گوید:« ببین چه قدر داره می‌لرزه!» بعداز او در مورد شبکه‌های کارتی می‌پرسه و...

isfahanTVshow!

بعد از این جور برنامه‌ها همیشه به دو چیز فکر می‌کنم. اول اینکه ما چه‌قدر مردم ساده، زودباور و حرف‌گوش‌کنی هستیم.(به حرفهای مردمی که خیلی محکم در محکومیت ماهواره صحبت می‌کردند، دقت کنید. همه یک تفسیر داشتند. همه یکجور حرف می‌زدند. همه همان چیزهایی که از زبان مسئولین شنیده‌اند را تکرار می‌کردند!» و دوم اینکه چه‌قدر مردم متوهمی هستیم! فکر می‌کنیم همه دنیا می‌خواهند ما را از راه به‌در کنند و خودمان جز فرارکردن هیچ کاری دیگری نمی‌توانیم بکنیم! استاد اخلاق اسلامی، می‌گفت:« آن‌زمان که تمدن در ایران بود،غربی‌ها یک فیلتر گذاشتند، علم و فکر شرقی‌ها را گرفتند و فرهنگشان را دور ریختند. اما ما دقیقاً برعکس این کار را کرده‌ایم و می‌کنیم و همین‌جا نقطه آغاز تباهی و بدبختی ملت ماست.» ما مدام در حال محکوم کردن وسیله‌ها هستیم. غافل از اینکه باید رفتار خودمان را محکوم کنیم...
هیچ‌ کدام از این کارشناس‌ها نیامدند به آن آقای مجری بگویند:« آخه پسرجان! این ماهواره که تو می‌خواهی اثبات کنی لولوخورخوره است، فقط یکجور «وسیله» می‌باشد که هم می‌توانی خوب استفاده کنی. هم بد. اصلاً خود شما در خانه‌تان سرویس کارد ندارید؟! انواع کاردهای مختلف از میوه‌خوری تا ساطور! می‌دانی این کاردها چه‌قدر خطرناکند؟ چند نفر با همین کارد زخمی، ناقص یا کشته شده‌اند. اصلاً کارد نباید باشد چون ممکن است شما تحریک بشوید بروید یک نفر را بکشید!... این وسیله جهانی هم همین‌طور است. همه هم که فقط فشن‌تی‌وی و تی‌وی‌های خلاف را نگاه نمی‌کنند. تازه به مسئولین بالا هم بفرمایید که خودتان می‌آیید از این شبکه‌های مزخرف سیاسی که عمراً کسی به جز خودتان نگاه بکند، برنامه پرمی‌کنید هم به بهانه خوابانیدن حس کنجکاوی عوام در مورد ماهواره که مثلاً فکر کنند ماهواره که می‌گویند همین کانالهاست که هی به‌هم فحش می‌دهند و تفسیرهای مسخره می‌کنند و البته یکسری کانال دیگر که خیلی بد می‌باشد و آدم را بی‌تربیت می‌کند! هم به خاطر حقانی جلوه دادن خودتان. و این هر دو هم یعنی استفاده غلط و ابزاری از این وسیله. بابام‌جان! تا کی می‌خواهید مردم را احمق فرض کنید و یکسری را هم در حماقت نگه‌دارید؟!...» البته دو، سه نفری از مردم کمی در همین حیطه صحبت کردند و این کمی باعث خنکی دل ما گشت اما گم بود...

پ.ن ۱: برنامه پیک هفته، جدیداً جمعه‌ها حدود ساعت 9 شب و شنبه‌ها، حدود ساعت 12 ظهر پخش می‌شود.این بخش ماهواره هم این جور که پیداست سه قسمتیه و علاوه بر این هفته، هفته دیگه هم پخش می شود. دومین دوربین مخفی شان این طوری بود که یک وانت را فرستاده بودند داد می زد ریسیور دیش، می خریم می فروشیم. بعد با مردم متعجب مصاحبه می کردند!

پ.ن ۲:می‌خواهم تاکید کنم معنای این نوشته این نیست که با تولید برنامه‌هایی برای گوشزد نمودن خطرات جبران‌ناپذیر ماهواره بر روح و افکار خانواده‌ها و مخصوصاً کودکان، مخالفم. برعکس به نظرم این روزها که ماهواره کم‌کم به یکی از ملزومات خانه، شبیه تلویزیون پلاسما، یخچال سایدبای‌ساید و ... تبدیل شده، و در جامعه‌ای که اول ابزارها می‌آیند، فراگیر می‌شوند، روش‌های غلط استفاده از آنها جا می‌افتد و آسیب‌ها آشکار می‌شوند آنوقت تازه مسئولین به فکر تصحیح روش و فرهنگ سازی می‌افتند، تولید چنین برنامه‌هایی که حتی یکسونگرانه و محکومانه به یک وسیله می‌نگرد، مفید و ضروری است. استاد اندیشه 2مان حرف خیلی درست و خوبی می‌زد:« من در کلاسهام می‌گویم اشکالی نداره. بروید کتاب 23 سال علی دشتی و آیات شیطانی را بخوانید. چون باید هر دو سو را ببینید ولی بعد سریع حرفم را پس می‌گیرم چون می‌بینم که جامعه ظرفیت ندارد. وقتی این کتاب را می‌خواند این براش خدا می‌شه. اصلاً فکر نمی‌کنه که در کنار این کتاب هزار تا کتاب دیگه هم باید بخواند و بعد خودش تصمیم بگیرد و تحلیل و بررسی کند. و این معضل جامعه ماست.»

Who links this: بالاترین- بازنگار- هات لینک- عصیان

نوشته شده توسط نفیسه در 10:46 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
احساس خارش در یکی و نصفی دنده و دعوت به یک نقد منصفانه!
یک سوال ساده مبنای نوشتن این پست بود. «چرا این وبلاگ را می‌خوانید؟!»... وبلاگ من چه نکات جذابی برایتان دارد؟ نقاط ضعف و قوتش چیست؟ دقیقاً چه وقت‌هایی حس می‌کنید مزخرفی بیش نیست(!) و چه مواقعی در دل به نویسنده، احسنت می‌گویید؟! دوست دارید کدام بعد وبلاگ بیشتر تقویت شود و کدام بعد کلاً نابود شود؟! نظرتان درباره قسمت‌های مختلف وبلاگ(تیتر، لوگوها، قالب، تفسیر نوشته‌شده روی هدر، پیوندهای روزانه، پیوندهای وبلاگ، درباره وبلاگ، پستها، موضوعات مطالب، منتخب نوشته‌ها و...) چیست؟! به نظرتان زمان بین دو آپ چه قدر باشد بهتر است؟(ساعتی(!)، روزانه، یک روز در میان، هفتگی، عشقی و ...). عکسها چه‌طورند؟ جذابیت وبلاگ را چند درصد تخمین می‌زنید؟ و... خلاصه اینکه یه کم احساس خارش در دنده، در وجود ما متبلور شده و به همین دلیل دلمان کمی بحث و جدل و دعوا و کل‌کل و البته نقد منصفانه می‌خواهد! چشم به راهیم‌ها!...
پ.ن دلخوش‌کنانه : به بهترین نقد، جایزه ای به رسم یادبود تعلق خواهد گرفت(زمان تحویل متعاقباً اعلام می‌گردد!)
*پ.ن کیفولانه-عقشولانه-مشفقانه:چلچراغ این هفته را هم نتوانستم برای انبار کردن نادیده بگیرم! «سفرنامه آمریکا-قسمت اول:واشنگتن» منصور ضابطیان(Wow!)، طرح جلد بانمک و ساندویچ بزرگمهر حسین پور، مصاحبه با یک دختر ماجراجوی باحال، تولد چلچراغ به تقویم محبوبه حقیقی و بزرگمهر شرف الدین هم که جدا!!:(
پ.ن مرتبط:
گودبای پارتی برای جناب سردبیر- جرا بزرگمهر شرف الدین از چلچراغ رفت- بزرگمهر شرف الدین از ایران رفت!-
نوشته شده توسط نفیسه در 22:40 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
عطر بهار نارنجتو عشقه!
لینک به آلبوم عکسهای شیراز

« 15 اردیبهشت روز شیراز، شهر عشق و شراب و بهارنارنج، مبارک باد»
از همان سفر کوتاه چند روزه‌ی بی‌نظیر بود که عاشق این شهر شدم. باران و عطر بهار نارنج و حافظ و سعدی و گل و بلبل و فالوده! همه‌ی اینها کافی‌اند برای عاشقیت. کافی نیستند؟!...
دیشب «شیراز» را در حافظ جستجو کردم. 14 بار این نام در اشعار حافظ تکرار شده. از میان آنها، این چند بیت را که مناسب‌ترند برای امروز، انتخاب کرده‌ام...
+ شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم        عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
+ شیراز معدن لعل است و کان حسن        من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
+ خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش        خداوندا نگه دار از زوالش
+ به شیراز آی و فیض روح قدسی        بجوی از مردم صاحب کمالش
+ همی رویم به شیراز با عنایت بخت        زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
+ دلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس        نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
+ هـوای منـزل یار آب زندگـانی ماست        صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
+ اگر چه زنده‌رود آب حیات است        ولی شیراز ما از اصفهان به (عمراً!)
لینک به آلبوم عکسهای شیراز

نوشته شده توسط نفیسه در 8:20 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
کمی چلچراغ، کمی همشهری جوان!
 1 . بیش از یکسال است که هم همشهری جوان می‌خوانم، هم چلچراغ. می‌روم از آن آقای خوش اخلاق دکه‌ی بالا خواهش می‌کنم چلچراغ و همشهری جوان را بدهد. البته آن حس تعصب درونی هنوز نمی‌گذارد که چلچراغ را کنار بگذارم. پس همشهری جوان را ورق می‌زنم و اگر چند مطلب چشم‌گیر داشت، آن را هم ابتیاع می‌نمایم. کم‌کم متقاعد شده‌ایم که همشهری جوان هم مجله بسیار خوبی است. البته اگر چلچراغ عزیز هم آن‌همه امکانات داشت...
 2 . دانشگاه آقای برادر، این خوبی بزرگ را دارد که هر هفته، هم همشهری جوان در کتابخانه‌اش موجود است، هم چلچراغ! و دیگر لازم نیست خودمان هر هفته 800تومان ناقابل به آقای خوش‌اخلاق دکه‌ی بالا بپردازیم. دو روز وقت داریم که هر دو را بخوانیم. این طوری، هم دیگر لازم نیست عزا بگیریم که این همه مجله را کجا باید جا داد هم اینکه الگوی مجله خوانی‌مان تصحیح شده. البته روش کارمان این است که اگر مطالب ارش‌مند بودند، خودمان می‌رویم مجله را می‌خریم برای انبار کردن! اما حالا با این روش، بیشتر می‌توانیم کارت اینترنت ابتیاع نماییم. باشد که رستگار شویم. کلاً!...
 3 . منتظر سرویس دانشگاه، ایستاده‌ام. دختر کناری، چلچراغ می‌خواند. سر صحبت را بازمی‌کنم. Wow! و اینگونه یک دوست باحال همفکر پیدا می‌شود! تا توی دانشگاه حرف می‌زنیم. او هم، خفن چلچراغی‌ست. آدم نمی‌داند اینهمه ذوق را کجای دلش بگذارد!(:دی) دیدن آدم‌هایی که چلچراغیِ پایه‌اند (که به ندرت هم پیدا می‌شوند) بسی کیف دارد. خدایشان اجر دهاد!
نوشته شده توسط نفیسه در 11:40 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
بهای ناچیز تجاوز جنسی در ایران و چیزی به نام «حفظ امنیت روانی جامعه»!
اصولاً تنها صفحات روزنامه که نمی‌خوانمشان(دلِ خواندنشان را ندارم)، صفحات حوادث‌اند. یک‌جور ترس و بدبینی مضمن به آدم می‌دهند که دوست ندارم داشته‌باشم. همیشه دوست داشته‌ام به جامعه‌ای که، هرچند مزخرف، در آن زندگی می‌کنم، مثبت نگاه کنم. همیشه روی خوش رفتارها، گفتارها و حوادث را ببینم، حتی اگر روی خوش نداشته باشد! اما... خواندن این گزارش فجیع، آن‌قدر تاثیرگذار بود که نمی‌توان گذاشت و گذشت. نمی‌توان این توحش عمیق را نادیده گرفت. نمی‌توان ساکت بود و مثبت فکر کرد. باید همه‌ی روح ساده‌انگاری، نگرش مثبت و صلح‌جویانه‌ات را فراموش کنی چرا که جامعه‌ات.... چرا که مسئولین جامعه‌ات...
دوستی، چند روز پیش نقل‌قول جالبی می‌کرد:«مشکل جامعه‌ی ما اینه که همه چیز درش وجود داره فقط مخفیه!»
و به نظرم این ریشه تمام پستی‌های موجود جامعه است. استاد در مبحث «اخلاق جنسی» از تفاوت جامعه‌ی اسلامی ما با جامعه غربی می‌گفت و تلخ‌ترین قسمت صحبتهایش آنجا بود که واقعه‌ی وحشتناک دو مردی که از یک زن و شوهر موتورسوار در شب، درخواست بنزین کرده‌اند و بعد جلوی چشم مرد زنش را مورد تجاوز قرار داده‌اند، را تعریف کرد و بعد گفت:« خب ببینید این مرد از نزدیک شاهد ماجرا بوده. می‌داند که زنش هیچ تقصیری ندارد ولی خب بازهم تا آخر عمر دل‌چرکینه نسبت به زنش و...» و این یعنی زن بیچاره هم مقتول است و هم محکوم و این‌جاست که دهشتناکی ماجرا دو صدچندان می‌شود.
این گزارش را خواندم. برای خودم، مادرم، خواهرم و زنان نزدیک فامیل. باید آگاهی و انزار داد. وقتی چراغ قرمز خطر بدجور روشن است، دیگر نمی‌توان به چیزی به نام «حفظ امنیت روانی جامعه» فکر کرد. مسخره است. خطرناک است. باید تیز و بدبین و بداخلاق و ترسو باشی...
برای خواهر کوچکم خواندمش، توصیه کردم او هم به همکلاسی‌هایش هشدار دهد. خواهش کرد که پرینت مقاله را بدهم، برود بالای صف، برای مراسم صبحگاهی‌شان بخواند! طفلک هنوز نمی‌داند «حفظ امنیت روانی جامعه» یعنی چه؟!!
نوشته شده توسط نفیسه در 8:58 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
عشق پایتخت یا ...
می‌گویم: خب! تهران چه خبر؟! خوش می‌گذره؟ هم‌خونه‌ای‌هات خوبن؟!
می‌گوید: آره. بد نیست. این ترم، خودم تنهایی خونه گرفتم. هم‌خونه‌ایم خیلی اذیت می‌کرد. همه‌اش ‌boyfriendهاشو می‌آورد تو خونه!...
می‌گویم: دَرسِت تموم می‌شه این ترم. آره؟! ارشد چی کار می‌کنی؟...
می‌گوید: نه! 9 ترمه می‌شم. به خاطر پایان‌نامه‌ام و یک درس دو واحدی که افتادم... ارشدم یا روانشناسی می‌دم یا فلسفه (نمایش)... تو چی کار می‌کنی؟دانشگاه خوش می‌گذره؟!... سال دیگه ارشد می دی؟...
می‌گویم: اووه! عالیه!... نه بابا! چه خوشی؟!... اما حالا اگه خدا بخواد و این لیسانس لعنتی را بگیرم دو تا نکته را حتماً برای ارشد رعایت می‌کنم... اول اینکه عمراً ارشد را توی شهر خودم بخونم. می‌خوام بیام تهران. حتی اگه قراره شونصدبار امتحان بدم تا قبول شم و فقط هم ارتباطات، زبان یا حداکثر، صنایع می‌دم...
می‌گوید: آره بابا! چیه اینجا موندی؟ منم اگه 8ترمه هم تموم می‌کردم، برنمی‌گشتم اصفهان. همونجا می‌خوندم واسه ارشد و اونم ارشد تهران فقط! اصلاً واسه رشته‌هایی مثه رشته‌ی من(نمایش) که اصفهان مزخرفه...

پ.ن1: لطفاً جواب کامنتهایتان را در زیر همان کامنت بخوانید.
پ.ن2: اگر یکبار دیگه یه نفر بیاد سوال کنه که آیا واقعاً خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز هستم و اینا... هیچی دیگه! فوقش جیغ می کشم!چی کار کنم؟!:( خب اون ستون سمت چپ وبلاگ را بخونید. دیگه!
نوشته شده توسط نفیسه در 8:30 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
فاجعه‌ی استانی فقط به خاطر [...]؟!
- پخش سریال «فقط به خاطر من» از شبکه سراسری را به عنوان فاجعه‌ی استانی، به همه اصفهانی‌های عزیز تسلیت می‌گویم!...
- من که اصولاً فقط یک قسمتش را دیدم. آنهم نه به طور کامل که عمراً توانایی‌اش را داشته‌باشم!...
یک نمونه: در صحنه‌ای، «رشید» که به خاطر اینکه معشوقه‌اش در آستانه ازدواج با فرد دیگریست، بسیار ناراحت است، جلوی در پارکینگ با دوستش مواجه می‌شود. کمی درددل می‌کنند. رشید از آقای دوست، می‌پرسد: «دوسَم داری؟!» دوست با حالت سردی می‌گوید:«آره!». رشید، قر و قَمیشی به خودش می‌دهد و با حالت فوق چندشناکی در حالی که با گل رزی که دستشه، بازی می‌کند، می‌گوید:« پس بوسم کن!» آدم بعد از برگشتن به حالت عادی(از حالت تهوع) از خودش می‌پرسد این حالا یعنی چه؟! اصلاً به نظر شما این صحنه «موردی» نداشت؟!...
سوال مهمتر اینکه کف شرایطی که یک سریال برای پخش در شبکه سراسری باید داشته‌باشد چیست؟! اصلاً «کف»ی وجود دارد آیا؟! یا فقط پارتی و اینها؟!...
- آخ که این اپیزودهای «احسان ناظم بکایی» برای «عمو عزت» در هفته‌نامه «همشهری جوان» چه قدر احساس خنکی دل به آدم می‌دهد!...
نوشته شده توسط نفیسه در 8:21 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
خوشمزگی با اسانس لهجه!
می‌گوید: خب کِی درست تموم می‌شه؟
  (همه می‌خوان بدونن کی درس آدم تموم می‌شه! اَه!...)
می‌گویم: ترم شیشم!...
می‌گوید: خب ایشالا پس یه سال دیگه داری. آره؟!... اما اینا مهم نیست. کاشکی این بلند باشه(می‌زنه به پیشونیش)... از قدیم گفتن:«پیشونی. منو کجا می‌شونی؟»... تو این دوره زمونه، جوونا خیلی گرفتار شدن. جوون خب کم گیر میاد! ایشالا یه شوهری خب گیرت بیاد...
می‌زنم تو فاز خوشمزگی با اسانس لهجه!... «آ مِگه شوو‌ِری خُبَم پیدا می‌شِد؟!»*... همه می‌زنن زیرخنده...
اول می‌خنده. بعد خیلی جدی می‌گه. آره! شوهر من، بابای خودت، خیلی‌ها هستند.
طفلی بابا! داره می‌خنده. بعد یه استپ و یه نگاه غضبناک به من!!...
 می‌خندم. آدم چه کارایی که برای عوض کردن مسیر بحث نمی‌کنه!...

*: با لهجه اصفهانی گفته شده. اِسپل‌اش هم چیزی در این حدوده:«a" mege shuveri khobam peyda mished?!»
پ.ن: احتمالاً این پست تحت تاثیر خواندن مداوم این وبلاگ معلوم الحال، نوشته شده! شما ببخشید!...

نوشته شده توسط نفیسه در 8:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
به روز شد!
- خب خودم که دوست دارم هر روز این وبلاگ طفلکی را آپ کنم اما... یکی از «اما»ها اینه که گاهی ذهن آدم قفل می‌شه. چندتا موضوع تو ذهنت هست که می‌خوای درباره‌شون بنویسی. نمی‌شه. از هرکدوم چند خط می‌نویسی ولی گره‌هه باز نمی‌شه. مجبوری نوشته‌ها را همین جوری رها کنی تا بعد...
- دارم به یه زندگی منظم‌تر فکر می‌کنم. انگار خیلی چیزها باید اصلاح بشه تا (بیشتر از این) دیر نشده...
- نکته:وقتایی که اینجا دیر به دیر به روز می‌شه، یا من جاهای دیگری(بالاترین/ فرندفید/ فیس بوک/ م.پ/ توییتر/ دلیشز) هستم. یا سخت مشغول لینکهای روزانه‌ام(این لینکهای روزانه را تحویل بگیرید. خیلی واسه‌شون زحمت می‌کشم‌ها!) یا دارم در خوراکها غلت می‌زنم!(این اسنرفر بدجور اعتیادآوره‌ها. مراقب باشید!)
نوشته شده توسط نفیسه در 9:27 | Balatarin | | لینک به این مطلب
وبلاگ انگلیسی‌- ‌--پرونده‌ مطبوعاتی-- --وبسایت رسمی-- --فـتـوبـلاگ-- تیم مطبوعاتی اکسیر<---
Clicky Web Analytics