آب انبار قوام، رستوران سنتی گران بوشهر است. میتوانید میگو، قلیه ماهی، انواع کباب و ... بخورید. میز اردور خوبی هم دارد که البته به تنهایی نمیتواند ناهار یا شامتان را تامین کند مگر این که در رژیم باشید! فضای رستوران چندان بزرگ نیست ولی پر از عکسهای قدیمی و خنزر پنزرهای بامزه است.
الیزه اما فوقالعاده است. تجریش، طبقه هفتم پاساژ تندیس. وارد که میشوید، رنگهای ملوی دوست داشتنی و دکوراسیون خوبش جذبتان میکند. میزها نه خیلی نزدیک هماند که روی اعصاب باشند و نه خیلی دور. نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک. منو را که ورق بزنید، از تنوع و البته اسمگذاریها و توصیفهای جالبش جامیخورید؛ بشقاب باشکوه میگو! انواع نوشیدنیها، پیش غذا، غذاها و دسرها را دارد و هر کدام را با انواع صفتهای هیجانانگیز توصیف کرده تا موقع سفارش متوجه باشید که چه خواهید خرد. گارسنها رفتار خوبی دارند و آدم احساس میکند اینجا یک رستوران واقعی است. چند فضای مختلف داخلی و خارجی دارد برای همین میتوانید مطمئن باشید که تا سه چهار بار اول غذا خوردن در الیزه هنوز برایتان تازگی دارد.
یکی از معدود تفریحاتمان همین رستوران و کافه رفتنهاست و البته شام، ناهار، صبحانه و عصرانه خوردن در کافهها و رستورانهای مختلف، بخش جذاب و غیرقابل انکار هر سفری. دوست دارم در چند پست آینده از تجربیات مختلف غذاییام در ماههای اخیر و در شهرهای مختلف، بنویسم پس این پست ادامه دارد...
ساعت از 6:30 گذشته بود که رسیدیم زیر پل گیشا و دیدیم مسیر رو به رو را بستهاند. تا ایوان شمس که اول بزرگراه کردستان بود، پیاده رفتیم؛ پیاده روی اردیبهشتی زیاد آدم را خسته نمیکند! ساعت حدود 7 بود که رسیدیم ایوان شمس. بلیط بود. مامور گیشه گفت که روزهای قبل خیلی شلوغ میشده اما چند روزی است که خلوتتر شده. 6تا بلیط خریدیم و رفتیم خانه هنرمندان. 3 اردیبهشت بود، روز معمار. خانه هنرمندان جای سوزن انداختن نداشت. طبقه دوم پر بود از معماران پیر و جوان. 
داشتیم میرفتیم دوستانمان را در پارک خانه هنرمندان ببینیم که دوست همراه، گفت دو تا از بلیطها را گم کرده. خدا خدا کردیم مامور گیشه یادش باشد که 4 تا بلیط را اول خریدم و 2 تا را بعد اضافه کرد تا مجبور نباشیم دو تا 7350 تومان دیگر بدهیم.
9:30 رسیدیم ایوان شمس. صحبت کردیم و همه چیز درست شد. صندلیهایمان ردیف چهارم از جلو بود، آن هم طرف چپ سالن. یکی از بچهها گفت که در مالزی هم این اتفاق برایش افتاده و ترجیح داده وسط فیلم بلند شود برود جایی عقبتر و وسطتر، میان ردیفها روی زمین بنشیند. در را که بستند، نیمی از سالن خالی بود. برای همین رفتیم روی صندلیهایی 6 ردیف عقبتر و البته وسط سالن نشستیم.
عینکهای بیقواره سنگین را زدیم و هوگو شروع شد. سه بعدی بودن فیلم را با برداشتن هر چند دقیقه یک بار عینکها تست میکردیم. دوست داشتم سه چهار ردیف جلوتر مینشستم یا سالن شیب بیشتری داشت تا هیچ سری لذت درک سه بعدی بودن فیلم را کم نمیکرد.
هوگو را قبلاً فقط یک بار به صورت مرور سریع چند دقیقهای روی لپتاپ دیده بودم برای همین هنوز موضوع فیلم برایم تازگی داشت. صدای هوگو را دوست نداشتم؛ سرد و نچسب بود و قاعدتاً فیلم، دوبله و قیچی شده بود. آنقدر که بعضی از دیالوگها نیمهکاره رها شده بودند.
اما به هر حال دیدن هوگو در ایوان شمس آنهم با گروهی دوستان دوستداشتنی، یکی از متفاوتترین تجربیات اردیبهشتی امسالم بود.
امروز (شنبه 19 فروردین 91) رسپشن هتل، ترجیح داده بود که ما صبحانهمان را با صدای مجری و کارشناس شبکه یک صرف کنیم. داشتیم صبحانه میخوردیم و صحبت میکردیم بعد کمکم حواسمان جمع (یا حتی پرت) صحبتهای «کارشناس کارآفرینی» شد که داشت سوالهای بینندهها را جواب میداد.
سوالات بینندگان، پاسخهای خانم مهرنوش (کارشناس کارآفرینی)، سوالات مجری، گزارشهایی که بین صحبتها پخش میکردند، همه چیز تاملبرانگیز بود.
سوال: ما چهارتا خواهریم، چی کار کنیم؟
پاسخ: الان در حیطه بازاریابی جای کار بسیاری هست. شما چهار خواهر میتونید با همافزایی برین بازارهای یک شرکت را شناسایی کنید.
نکات: 1. برای کارشناس اصلاً مهم نیست که چهار خواهر در چه رنج سنیای هستند، چه رشتههایی خواندهاند، چه علایق و امکانات و مهارتهایی دارند. 2. به واحدهایی که در رشته مدیریت بازرگانی گذراندهام، فکر میکنم؛ تحقیقات بازار، بازاریابی و مدیریت بازار، بازاریابی بینالمللی، بازرگانی بینالمللی، فنون تجزیه و تحلیل سیستمها، سیاستهای پولی و مالی، مدیریت منابع انسانی، روانشناسی کار و... زیرشاخههایی که هر کدام دنیای وسیعی هستند و باید سالها مطالعه، پژوهش و کار دربارهشان انجام بدهیم. 3. یاد استاد کارآفرینیمان میافتم که همیشه حرص میخورد و میگفت: تعریف اینها از کارآفرینی کلاً اشتباهه. کارآفرینی که کارجور کردن نیست. حتی ممکنه کارآفرینی با بیکار شدن یک سری از نیروهای انسانیتون همراه باشه. ما میخوایم بریم به این سمت که زمان آزاد بیشتری برای نیروهای انسانی فراهم کنیم تا بتوانند بیشتر فکر کنند و کمتر کار فیزیکی.
خندیدیم. گفتیم: نه.
سرش را آورد جلوتر، به سمیرا نگاه کرد، بعد به من گفت: بوی فرند چی؟!
باز هم خندیدیم. سمیرا گفت: ما از این عرضه ها نداریم!
برگشت. صاف نشست. گفت: نه! اصلاً خوب نیست. شماها جوونین. نباید تنها باشین. من هر پسر و دختری رو که توی خیابون میبینم دست همدیگه رو گرفتهن، خیلی خوشحال میشم.
یادمه همسن شما بودم، هی با دوستم پوران میرفتم کافه. یه بار مادرم گفت تو چرا همهش با پوران میری کافه و این ور اونور؟ با یه مرد برو. گفتم: آخه خودم که نمیتونم به یه مرد بگم بیا بریم. مامانم گفت: تو انقدر افادهای و جدی نباش. تا جرات کنن بیان طرفت.
مدتها بود میخواستم برم کافه نادری. نمیشد. فرصتش پیش نمیاومد تا این که امروز بعد از کار، سوار بیآرتیهایی که تا تقاطع جمهوری-ولیعصر میرفتن، شدیم. بعد هم رفتیم تا بعد از پل حافظ، کافه قنادی نادری را پیدا کردیم.
کافه نادری با همه کافههایی که رفته بودیم، یک فرق اساسی داشت. این که میانگین سنی کافهنشینان کافه نادری بالاتر از 50 بود.
نشستیم سر یکی از میزهای کنار حیاط، دو تا بستنی و بیسکوئیت با سس شکلات سفارش دادیم. بعد چشم انداختیم اطراف کافه. به نظرم اومد که صندلیهای کنار دیوار رو به رویی، قدمت بیشتری دارند، بلند شدیم. خانم 50، 60 سالهای سر اولین میز کنار در، تنها نشسته بودم. ما نشستیم دور میز بعدی. بستنی خوردیم و من تمام مدت به این فکر کردم که کاش مینشستیم کنار او.
بستنیها تمام شدند. گارسون آمد گفت: قابلی نداره. 8 تومن. حساب کردیم ولی قبل از این که از در کافه بریم بیرون، رفتم کنار میز زن، گفتم: شما منتظر... نگذاشت حرفم تمام بشه. گفت: بیا عزیزم. من شما رو کجا دیدم؟ بشین اینجا. نشستم روی صندلی کنارش. گفتم قبلاً ندیدیمتون ولی خوشحال میشیم یه کم باهاتون صحبت کنیم. تمام صورتش پر خنده شده. گفت: هر گس از در میاومد تو با یه مرد میاومد. پیش خودم گفتم فقط من تنهام. بعد شما که از در اومدین تو، گفتم کاش بیاین پیش من. خدارو شکر دعام برآورده شد.
نشستیم نیم ساعتی حرف زدیم با شایسته خانم که میتوانستی زیبایی جوانیاش را هنوز هم در پوست و چشمان روشنش ببینی. زن میان سالی که در جوانی با برادرهایش میآمدند کافه نادری روی سن کافه میرقصیدند اما حالا زنی تنهاست که امروز میخواسته برود پیاده روی اما ترجیح داده بیاید بنشیند پشت میز کافه نادری، چای بخورد و با دو دختر جوان غریبه از گذشتههایش حرف بزند.
خیانت، رابطههای شکسته و رابطههای تحملی، چیزهایی هستند که این روزها خیلی در زندگی روزمرهی آدمهایی که میشناسم و میبینم، دیدهام. دیدهام و غمگین شدهام. فیلم سوم هم برف روی کاجها بود. باز با تم خیانت. برف فیلم قشنگتری بود اما مرا غمگین میکرد. باز هم غمگین. آنقدر امسال در جشنواره فیلم فجر فیلم با تم خیانت دیدیم که خبرنگاری در نشست مطبوعاتی برف روی کاج ها گفت:« اگه امسال فیلم گاو توی جشنواره شرکت کرده بود، حتماً گاو مش حسن بهش خیانت میکرد.»
پل چوبی، شوخیها و اشاراتی داشت که سینما بهشان میخندید و من یا هاج و واج نگاه میکردم یا غمگین میشدم یا بغضی گلویم را میگرفت. پل چوبی، یک لوکیش فوق العاده هم داشت. یک ویلای عالی با ویوی فوق العاده که باعث شد بعضی از سکانسها شبیه نقاشی باشند.
خوابم میاد اما کمی فضا را تلطیف کرد. چهارشنبه، 15:30 خوابم میاد رضا عطاران اکران شد در سینما رسانه. سالن پر بود. آن قدر که به زحمت صندلی ای در گوشهی سمت چپ سالن پیدا کردم و مجبور شدم فیلم را کجکی تماشا کنم! ولی فیلم متفاوتی بود. شوخیهای خوبی داشت و چه قدر متفاوت و دوست داشتنی بود ترفندشان (اکبر عبدی در نقش مادر). کمی دلگرمم کرد. داشت خوب جلو میرفت که انگار از گفتن قصه پشیمان شدند و ترجیح دادند حالا که فیلم را شروع کردهاند، با قصهی دیگری تمامش کنند. از اینجا بود که فقط منتظر ماندم فیلم تمام شود. ولی باز هم خوب بود و غنیمت!
در نشست مطبوعاتی خبرنگاران تشکر کردند. و البته انتقادات مهمی (!) هم مطرح کردند از جمله این که چرا شوخیهای رکیک در فیلم هست. به «شربت تخمی» و توپی که خورده بود توی «صورت» و ... گفتند: رکیک! و عطاران هم با همان بیتفاوتی و راحتی دوست داشتنی همیشگیاش گفت:« خب من آدم رکیکی هستم.»
پنجشنبه، 20 بهمن، برف میآمد. ترافیک بود. به زحمت رسیدم به نارنجی پوش مهرجویی و یک ربعش را از دست دادم. دوستش نداشتم ولی معتقدم فقط به خاطر یک سکانس باید ببینیدش. به خاطر آنجا که لیلا حاتمی با معلم پسرش صحبت میکند و یک گردش 180 درجهای دارد. یک سکانس عالی:)
بعد از نارنجی پوش، رهاتر از دریا و قبیله من را ندیدم. ولی برای بیداری فرزاد موتمن برگشتم سینما رسانه. بدو بدو رسیدم. از طبقهی منفی 3 به طبقهی همکف. کارت زدم. مشخصاتم روی مانیتور نمایش داده شد. بدو بدو رفتم دوباره کارت زدم رفتم داخل سالن اصلی. جا نبود. به زحمت جایی وسط سالن ایستادم. فیلم قابل تحملی نبود. نتوانستم بمانم. ترجیح دادم بیرون منتظر بمانم تا فیلم تمام شود و بروم نشست. رفتم طبقه منفی 3. سالن سعدی. نشست با حضور فرزاد موتمن و شقایق فراهانی و حاجی میری.
این پست ادامه دارد...
این جمله، را چند ماه پیش، در استتوس فیسبوکم نوشته بودم. موسیقی خیلی وقتها یک جور آلترناتیو خیلی ضروری است؛ جایگزین همصحبتی که نیست، فریادهایی که نمیتوانیم بزنیم، خندهها و گریههایی که جایی گوشهی دلمان آرشیو شدهاند، دلبری که نیست یا آنطور که میخواهیم نیست، صداهایی که دوست نداریم بشنویم و...
و من با صداهای مختلفی در برهههای مختلف، زندگی کردهام. زمانی با سه، چهار آهنگ از یکی از آلبومهای مهسا وحدت (آلبوم Scent Of Reunion, Mahsa Vahdat & Mighty Sam McClain)، زمانی با دو سه آهنگ از دریا دادور (از جمله نوایی و ماه پیشونی)، روزها و شبهایی با آلبومها و آهنگهای سیروان خسروی (مخصوصاً اهنگ اگه تو بری)، زانیار خسروی (آهنگ ریسک)، گروه ۲۵، کامیار، کامران و هومن ( آهنگ حسودی)، سینا حجازی، شکیرا، محسن چاووشی (آهنگ دلتنگ)، آهنگ فرانسوی فقط میرقصیم (Alors on danse) و البته مهمتر از همه سهیل نفیسی (آلبوم ریرا و چنگ و سرود) و رضا یزدانی (آلبومهای ساعت ۲۵ شب و ساعت فراموشی. به خصوص آهنگهای فوق العادهی حرفهای شخصی، جاده شمال، بانوی من، وقتی تو رفتی، اتاق یخزده، ساعت ۲۵ و راز این خونه).
رضا یزدانی یکی از معدود خوانندههایی است که بیشتر آهنگهایش را دوست دارم، از این که نتوانستم در کنسرتش شرکت کنم حسابی افسوس خوردم و نمایش «کمی بالاتر» را فقط به خاطر او رفتم (تازه از ترس اینکه شاید بلیطها تا من برسم تهران، تمام شوند، بیخیال بلیط ارزانتر دانشجویی شدم و همان بلیط اینترنتی ۱۷هزارتومانی را خریدم.).
همین الان هم دارم آهنگ «راز این خونه»ش را میشنوم و لذت میبرم.

یکی از آهنگهای جالبی هم که این روزها خیلی گوش میدهم، آهنگ Rolling In The Deep از ادله (Adele) است.
آهنگی که ویژگیهای جالب زیادی دارد و جزو برترین آهنگهای این روزهاست. برای من حس خاص صدای ادله، موسیقی، متن و فضای ویدئو خیلی عجیب و متفاوت است. این ترانه متن طولانیای دارد. فرمت صوتیاش را از طریق این سایت، از یوتیوب دانلود کردم و بعد دنبال متن آهنگ و ترجمهش گشتم که در این آدرس میتوانید متن آهنگ را ببینید و در این سایت هم متن همراه با ترجمه را بخوانید.
(در ادامه متن سه آهنگ منتخب این روزهایم را کپی-پیست کردهام.)
ادامه مطلب
« قلبم به تو محتاجه/ چشمم به تو وابستهس/این پنجره بی چشمات/از پلک زدن خستهس/دلتنگی گنجشکا/ آواااز خیابووونا/ دیدن چی گذشت امروز... دلتنگ یعنی من/ یعنی تو رو خواستن/ دلتنگ یعنی تو... آلونک خوشبختی/ این کفتر بغ کرده/ دلتنگتر از هر روز/ دنبال تو میگرده/ انگار کسی امروز/ جز من تو خیابون نیست/ انگار این باروون...»
***************
پنجشنبه/ 26 آبان ماه 1390: ... یه خانومی آورده بودند برای ترجمه که خب من دلم خیلی به حالش سوخت. چون نصف حرفارو ترجمه میکرد اونم ترجمهی آزاد! البته بعد از اون پروژهی نمایشگاه و جشنوارهی نانو که یک بار من مجبور شدم ترجمهی همزمان انجام بدم، میدونم که ترجمهی همزمان کلاً کار سختیه و کار هر زباندانی نیست ولی خب... بعد رفتم با رسول صدرعاملی عزیز مصاحبه کردم. و...
***************
چهارشنبه/ 24 آبان ماه 1390: امروز 3 تا فیلم دیدم و در 4 نشست شرکت کردم...
***************
سهشنبه/ 23 آبان ماه 1390: جونم براتون بگه که امروز از صبح رفتم مجموعه فرشچیان که سینما رسانه و یک سالن هم برای تماشاچیان عام داره. یه بخشهایی از "ننه نقلی" و "شب نشینی" را دیدم. بعد ساعت 1:30 "پاریس تا پاریس" محمدحسین لطیفی را دیدم که قرار بود نشست با حضور لطیفی باشه ولی...
***************
دوشنبه/22 آبان ماه 1390/اصفهان: امشب افتتاحیه جشنواره بینالمللی فیلم کودک و نوجوان اصفهان بودیم. 1.5 ساعت با تاخیر در ورزشگاه گل نرگس شروع شد و 11 که ما اومدیم، هنوز ادامه داشت. خمسه مجری بود/خوشحال بود. شعر عاشقونه میخوند، جُکای بیمزه میگفت هی.
پکهای پذیراییشون معرکه بود؛یه بستهی 30×30سانتی حاوی آب، نوشابه، شکلات، موز، نارنگی، کارد، چنگال، دستمال و البته ساندویچ کوکوسبزی که...
ادامه مطلب
یکی از کارهایی که هر چند روز یک بار انجام میدم، سرک کشیدن به آمارگیرهای وبلاگها و سایتمه.
چیزای جالبی از دل سرچهای منتهی به این صفحات، پیدا میشه.
قبلاً وقتی میدیدم کسی اسم و فامیلم را سرچ کرده و رسیده به این جاها، خوشم میاومد برام جالب بود. در این حد فقط!
اما حالا فکری میشم حتی ترس برم میداره. که این که منو سرچ کرده، دنبال چی میگشته، کیه؟ چی کار داره؟ کدوم پستها رو خونده. چه فکرهایی کرده دربارهم، منو میشناسه؟ اسم و فامیلمو کجا دیده اگه نمیشناسدم و... نوشتن کار سخت و خطرناکیه. و وقتی در فضایی به نام وب مینویسی، این خطر، بیشتر و غیرمترقبهتر میشه. خطر این که از نوشتههات برداشتهایی بکنند که تو، فکرش را هم نمیکنی. خطر این که تو را طوری که نیستی، تصور کنند. خطر این که... با این همه من این قلمروی کوچک دوست داشتنی راکه برایم یک دنیا خاطره و تجربههای ناب به وجود آورده، دوست دارم. خیلی دوست دارم!
پ.ن: شانزدهم شهریور ماه روز تولد وبلاگستان فارسی است. امسال ۱۰ سال از تولد اولین وبلاگ فارسی گذشته. وبلاگ من هم شش ساله شده، هر چند که باور شش ساله شدنش، خیلی سخته!
لینکهای مرتبط: روز وبلاگستان فارسی؛ کودکی درون ما، بلاگکده دویچه وله
کیف کوچیک دستیشو باز میکنه.
+ اینم دو تا کتاب:
«زنان را بشناس»، چاپ دوم، نویسنده: آدام هارگریوز، ترجمه شهین دخت بهزادی، ۱۳۵۰ تومان
«کتاب کوچک عشق»، چاپ چهارم، اکس لیبریس، برگردان و گرداوری با جلال فرخی، ۱۶۰۰ تومان
کتابها رو ورق میزنم.
+ اینا هم کوچیکن و توی هر کیف و جیبی جا میشن. هم تو هر صفحه یه کم مطلب داره. آدم میتونه زود بخوندشون. من ۷۷ صفحهی این یکییو همین الان خوندم تو راه.
. خب حداقل بیا همشهری داستان بخون. کوچیکه. داستاناشم کوتاهه و متنوع.
+ اون فونتش ریزه. هر صفحهشو ۵ دیقه طول میکشه تا بخونم. حوصله ندارم.
. فونت همشهری داستان، ریزه؟! شوخی میکنی؟! پس مهرنامه و اینارو بخونی چی میگی؟ حتی چلچراغ! تازه ۷۷ صفحهی این کتاب به اندازهی یه صفحهی این همشهری داستانم ارزش نداره. بس که چیزای مندرآوردی توی اینا هس. اصن ذهنیتتو خراب میکنه.
ورق میزنم. حرصم دراومده از توصیههای فوقالعاده چیپ و بیپایهی کتابه:
وقتی زنت سکوت میکنه، اینو بدون که داره به فکش استراحت میده!
هیچ وقت از هیچ زنی جهت رو نپرس. مغز اونا مغشوشه و جهت یابی شون خراب!...
همه جا نویز هسنفس که میکشی، ششهات پر ِ نویز میشه
راه که میری، باید از میون نویزا رد شی
نمیتونی خوب نگاه کنی، بس که نویز هس تو مسیر نگاهت
خانومه میگه: روی خط تلفنی که وصله به اینترنتت، نویز داری
بیبیسی رو نمیتونی نگا کنی، پر نویزه!
وقتی داری از توی پیاده رو میری باید فاصلهی عرضیتو با مردی که از رو به رو میاد، حفط کنی، وگرنه نویزهاش...
حتی توی کلاس یوگا، موقع ریلکسیشن، هم راحتت نمیزارن آقای جوشکار ساختمون کنار، بچه شیطون گوگولیه که هی دزگیر ماشین باباشو میزنه، موتوره که قار قار از تو کوچه رد میشه و...
موقع سرچ یه عکس، یه مطلب، با هر موضوعی، باید یه عالمه بگردی شاید یه دونه عکس بیکیفیت یا یه مطلب درپیت مونده باشه که نویزیش نکردن هنو
توی خیابون باید یه مانتوی بلند گشاد بپوشی و شال گندهی بی ریختو بپپیچونی دور تا دور کله و گردن و سینه و شیکمت. وگرنه وقتی از کنار گشت رد میشی نویزهاشون...
باید حواست باشه که عاشق کی میشی. باید مواظب باشی از این عشقایی که با یه نیمنویز از بین میره، نباشه که زود کله پا شی.
.
.
.
سرم، چشام، گوشام، دهنم، پاهام، همه جام نویزی شدن.
نزدیکه روزی که وقتی سراغمو میگیرین، بگن:
مش ترک مور د نظر در دست رس نم یباشـــــــد

پرسیدم که شمارهام را از کجا آورده. گفت یکی از دوستانم شماره و اسم و فامیلم را بهشان داده و من هم اگر کتابخانه دیجیتال و سیدیهای مختلفشان را بخرم و نام و شماره تلفن ده نفر از دوستانم را بدهم، از تخفیف خیلی خوبی برخوردار میشوم.
ده دقیقهای حرف زد. گفتم که فکر میکنم و بهشان زنگ میزنم. گفت این تلفنها مدام در حال تماسند و نمیتوانم زنگ بزنم. گفتم ساعت 3:30 زنگ بزنید و خب خوشبختانه جان سالم به در بردم. البته «خانم جوان بخت» دیگر زنگ نزد.
اما من ماندهام که چه باید بکنم/بکنیم دربرابر این بیاخلاقیها؟ شماره تلفن همراه من به انضمام اسم و فامیلم در لیست تبلیغاتی این شرکت ( گروه نرم افزاری سپاهان سینا) و خدا میداند چند شرکت دیگر ثبت شده. تلفنها و پیامهای تبلیغاتی را میشود نادیده گرفت اما معلوم نیست چه سوء استفادههایی میتوانند از این اطلاعات بکنند.
دوستان محترم، یادتان باشد هیچ وقت شماره تلفن کسی را آن هم با ذکر مشخصات فردی بدون اجازهاش، به سازمانی یا حتی کسی، ندهید. با تشکر!
پ.ن: این پست (رسیدن تب سایتهای تخفیف گروهی به ایران) را خواندم و یادم افتاد که این تجربهام را مکتوب کنم:)
امروز ششمین «روز خبرنگار»ی بود که تبریک شنیدم. باورش برای خودم هم سخت است. بیشتر از 6 سال از روزی که جدی جدی وارد دنیای عجیب غریب مطبوعات شدم، گذشته. تیرماه سال 85 از یک عدد «حبرنگار افتخاری» تبدیل شدم به «خبرنگار». شش سال است در هر فرمی، جلوی عبارت «شغل» مینویسم:«روزنامه نگار» و خوشحالم. مهم نیست که حقوقم چه قدر است. مهم نیست که فضا و مجال کارم راضی کننده نیستند. مهم تجربههایی است که در همهی این سالها کسب کردهام؛ تجربههای مردم/ روانشناسانهی خیلی ارزشمند. مهم نوشتههایی هستند که برایشان ساعتها و روزها تلاش کردهام، چاپ شدهاند و هنوز گاهی هوس دوباره و صدباره خواندن بعضیهایشان به سرم میزند.
شاید این که در چنین روزی به هم تبریک بگوییم و جشن بگیریم، کار مسخرهای باشد. اما به هرحال این که دیگران هویت شغلیات را در یک روز خاص، ببینند و گرامی بدارند، حس خوبی دارد. امروز چند پیامک/پیام تبریک داشتم. یک تلفن تبریک. یک هدیهی خیلی خیلی جالب از یک دوست- همکار و یک مراسم به صرف افطار جالب!
الف امروز برایم یک کتاب هدیه آورد؛ بهترین داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز،- گزیده، ترجمه و با مقدمهی احمد گلشیری- چاپ پنجم. و خب یک هدیهی غیرمنتظره، آن هم اگر یک مجموعه داستان کوتاه باشد، آن هم به قلم گابوی دوست داشتنیِ نویسنده-روزنامه نگار، معلوم است که آدم را هیجان زده و دلگرم میکند. عیرمنتظره بودنش و خوش سلیقگی الف در خریدنش، را حسابی دوست داشتم.
امشب دعوت شده بودیم به یک مراسم تقدیر و افطار که قرار بود در سالن شهروند باشد ولی در مجتمع فرشچیان برگزار شد. انگار سازمان های مختلف شهرداری، استانداری و ارشاد با هم برگزار کرده بودند و خب دعوایی هم شده بود و مکانش را تغییر داده بودند و ناهماهنگیهایی بود و صدای سالن افتضاح بود و مراسم عمراً ایجاز نداشت و خلاصه به 50 نفر از دوستان که نفهمیدیم بر چه اساسی انتخاب شده بودند (تشخیص خبرنگار بودن برخیهایشان با چشم غیرمصلح امکان پذیر نبود)، یک میلیون ریال پول و سفر کربلا و لوح تقدیر دادند. و چهرههایی را بعد از یک سال مشاهده کردیم که خب از دیدنشان مسرت وجود ما را دربرگرفت متاسفانه.
به هر حال خواستم بگویم روز به نام خبرنگار را به خودم تبریک میگویم. و امیدوارم نه خیلی دیر به آرزوهای مطبوعاتیام برسم. در یک تحریریهی عالی و اکتیو با فضای کاری دوست داشتنی مشغول به کار شوم؛ فضایی که آدم بتواند با خیال راحت همهی وقت و انرژی و فکرش را معطوف کارش کند و کار گروهی/تیمی به معنای واقعی کلمه جریان داشته باشد. و نوشتههایم/ کارهایم خوانده/ دیده شوند. و جدیتر در دنیای مطبوعات نفس بکشم. و...
|+| در انتهای این پست هم از نویسندهی جایی برای بودن، که شش سال پیش به خاطر وبلاگ خوانی/نویسیاش بانی خیری برای ورودم به دنیای مطبوعات شد، تشکر میکنم.
|+| لینک مرتبط: از سودای سیاست تا جنگ پنهان برای نوشتن/ من یک روزنامه نگارم، گزارش کامل همایش بزرگداشت روز خبرنگار با حضور خ.الف. نون، ببخشید، من خبرنگار نیستم!

امیرحسین: اما بهت نمیاد بچه شهرستان باشی!
دختر روح سرگردان: نه بچه شهرستان نیستم...
امیرحسین (مهدی سلوکی) با دختر که روح سرگردان است، پشت وانت نشستهاند و مکالمهی جالبی را به مخاطبان محترم صدا و سیما تحویل میدهند؛ یک مکالمهی سوال برانگیز در یک سریال ماه رمضانی. سوالهایی که این مکالمهی سریال «پنج کیلومتر تا بهشت» برانگیخته، اینها هستند:
1. دختر چه طوریه که "بهش نمییاد" شهرستانی باشه؟
2. بچه شهرستان، چه مدلیه؟
3. این مکالمه به چه انگیزهای نوشته و اجرا شده؟ یعنی چه کمکی به پیشبرد داستان میکرده؟ چه چیزی را نشان میده؟
اگر دقت کنید. این سوال و جواب، در دیالوگ زار میزند. درست مثل برخی سوالها که در برخی مصاحبهها پرسیده و جواب داده میشوند و هیچ ربطی به بدنهی مصاحبه ندارند. انگار کسی به زور و به انگیزهای مخصوص، آنها را چپانده توی مصاحبه!
ارادتمند،
بچه شهرستان
|پ.ن|: البته این فقط صدا و سیما نیست که ایران را به تهران و در مرتبهی بعد، شهرستان، طبقه بندی میکند. حتی قشر تحصیلکرده هم نگاه دیگری به "بچه شهرستان"ها دارند. مثلاً وقتی بگویی روزنامه نگاری و برای جاهای مختلف حقالتحریر کار میکنی. واکنش خاصی نمیبینی ولی اگر اضافه کنی که مثلاً مسئول یک، دو صفحه در یک روزنامه محلی هستی، واکنشهای خاص شروع میشوند. در این حد که تو را چیزی "شبیه روزنامهنگار" حساب میکنند حتی! متاسفم.
بعد یه بار که جوونا،، طفلکیا رفتن خلاقیت به خرج دادن،
مراسم «خزبازی» و «آب پاشی» انجام دادن،
هی میزنن تو سر و کلهی خودشون که ای وای عفت جریحه دار شد. در ملاء عام اینا این کارا رو کردن؟! ای وای، وااسفا، اسلام بر باد رفت. خون شهدا کجا رفت آیا؟!
مملکته داریم؟!


1."مشترک گرامی،جهت دریافت فال حافظ روزانه، کلمه hafezرا به شماره 2030 ارسال نمایید.استفاده از سرویس به مدت 15 روز رایگان است."
این متن کامل و دقیق پیامکی است که یک ماه پیش از طرف شرکت مخابراتی "همراه اول" برایم ارسال شد. من هیچ وقت به پیامکهای مثل این، چه از طرف ایرانسل و چه از طرف همراه اول، پاسخ ندادهام. اما نمیدانم چه شد که یک دفعه در دام این بازی افتادم.
2."مشتری گرامی، سرویس فال حافظ با معنی بر روی خط تلفن شما فعال گردید. به خاطر داشته باشید که سرویس به مدت 15 روز رایگان است. پس از این مدت، هزینه سرویس مورد نظر، طبق شرایط مندرج در سایت www.mobinone.mci.ir محاسبه خواهد شد. "
فالهای حافظ تقریباً هر روز میرسیدند. و من نخوانده، میبستمشان!
3.عشق بازی ّ و جوانی ّ و شراب لعل فام**مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام *فال شما حکایت از خوشی و لذت و دولت و سعادت و کامرانی است. شکرگذار خداوند باش. لحظات خوش زندگی را عنیمت بدان و همانگونه که خدا از شما دستگیری کرده است شما نیز از ضعفا و مستمندان دستگیری کنید تا بر برکت مال شما افزود شود.*
اصلاً حواسم نبود که 15 روز از 15 روز دورهی رایگان گذشته. وقت نشده بود سر بزنم به سایتی که نوشته بودند و بفهمم چه طور میتوانم از دایرهی این بازی خارج شوم. بالاخره امروز آدرس صفحه را وارد کردم. چنین صفحهای در سایت شرکت مخابرات همراه اول وجود ندارد. جست
و جو در گوگل، من را به فرومها رساند و بالاخره فهمیدم که برای قطع کردن سرویس فقط کافی است در یک پیامک، اول یک فاصله تایپ کنیم و بعد عبارت hafez off را بنویسیم و به 2030 بفرستم اما نفهمیدم که بالاخره در مدت 15 روز، هزینهی پیامکها چه طور محاسبه شدند!
اما از همهی اینها گذشته، نحوهی ارتباط شرکت ارتباطات سیار ایران (همراه اول) با مخاطبانش برایم جالب بود. به نوشتار پیامکها توجه کنید. (هیچ دخل و تصرفی در نحوهی نگارش ندادهام!) به نظر شما مثلاً به جای آن پیامک دوم، نمیتوانستند بنویسند:
3َ."مشتری گرامی،سرویس فال حافظ با معنی بر روی خط شما فعال شد و به مدت 15 روز رایگان است. پس از این،میتوانید با ارسال hafez off به شماره 2030،سرویس را منحل کنید.در غیر این صورت،هزینهی سرویس به ازای هر روز --ریال محاسبه میشود."
جالب است بدانید که تعداد کاراکترهای دو پیامک 3 و 3َ مساوی است. ولی تفاوتشان این است که در 3َ حقهی کثیفی نهفته نیست. صادقانه است و تمام اطلاعاتی که مخاطب به ان احتیاج دارد، به موجزترین حالت ممکن بیان شده.
امیدوارم شرکت ارتباطات سیار، به جای الگو گرفتن از شرکت معظم ایران سل در اخاذی از مشترکین بینوا، به فکر یک تجارت پاک و ارائهی سرویسهای کاربردی و مفید بیافتد!
با تشکر،
مشترک گرامی
ساختمان پزشکان، جذابیتهایی دارد. اما از شخصیت پدر اقای روانشناس که اتفاقاً اصفهانی است، خوشم نمیآید. خیلی از جاها این شخصیت و کلاً روند داستان اعصاب خورد کن میشود. برای همین از اول خیلی سفت و سخت ننشستم به دیدن این سریال محبوب این روزها.
عاصی (IMDBو wikipedia) اما یک سریال درام ترکیهای است محصول سال 2007. شخصیتهای اصلی سریال، عاصی کشی اوغلو (دختر جوان بسیار زیبایی که دامپزشک است و باهوش و مغرور) و علی دوغان (مرد جوان خوش تیپی که آرشیتکت است و مغرور و متکی به نفس) هستند و ما در تمام قسمتها درگیر جدال بین غرور و عشق این دو نفریم. شخصیتهای فرعی هم البته هستند که به فراخور داستان، پررنگ و کمرنگ میشوند؛ جفتهایی که آنها هم در فراز و نشیب عشق و غرور، متحول میشوند. همهی اتفاقات سریال در شهر انطاکیه میافتد و قرارگاه اصلی شخصیتها، دو مزرعهی همسایه هستند. 
سریال در دو سیزن و برای کانال دی ترکیه ساخته شده اما الان در شبکه امبیسی پرشیا روی آنتن است و این طور که نوشتهاند در خاورمیانه محبوب شده. (+)
هر چند از سریالهای خیلی طولانی خوشم نمیآید اما این سریال را دوست دارم. بعضی قسمتها واقعاً خوش ساخت است. آدم حس میکند حتماً فیلمنامهاش را تیمی نوشتهاند که بعضی قسمتها این همه جذاب و درست است و بعضی قسمتها، افتضاح. گاهی ریتم سریال به شدت تند است و گاهی خیلی کند. مثلاً صحنهی خواستگاری اولیهی امیر از عاصی واقعاً عالی بود. یعنی همان طور بود که از این دو شخصیت مغرور انتظار داشتیم. اما بعد، داستانهای کشدار و معماهایی که خیلی ناگهانی و بی منطق حل میشدند، مدام کار را خراب کردند.




