تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
دوشنبه یکم تیر 1388
این روزها؛ رسانه ملی!
مرد می‌گوید: باید همه به نشانه‌ی اعتراض به موضع یک‌طرفانه و دروغ‌ پراکنی‌ها و توهین‌کردن‌های رسانه میلی، آنتن‌های تلویزیونمان را بگذاریم بیرون، توی کوچه!
زن می‌گوید: پس چه طوری جومونگ ببینیم؟!
نوشته شده توسط نفیسه در 22:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
استدلالی لازم نیست!
نشد سکوت کنم!
راستش را بخواهید دوستان! برای من به شخصه نه استدلال‌های(؟!) خانم رهنورد* مهم است نه بحث‌های دیگران بر سر اینکه «آیا تقلب شده یا نه؟!»
به نظرم اینجا همان استدلال شیخ، «تورم را نن جون منم میفهمه»، هم جواب می‌دهد! من این روزها از تمام شنیده‌ها و دیده‌ها و تجربیاتم به روشنی به این نتیجه می‌رسم که دولتی که 24 میلیون رای دارد، با مردمش این طور رفتار نمی‌کند. دولتی که مطمئن است 24 میلیون رای واقعی دارد، این طور فضای خفقان ایجاد نمی‌کند.

استدلال های هیچ سیاستمداری در اثبات وجود/عدم وجود تخلف در انتخابات، برای من مهم نیست. من دارم سایتهای فیلترشده؛ قطع شبکه اس‌ام‌اس؛ پارازیت روی ماهواره‌ها؛ عدم امکان تماس با خارج از کشور؛ زن همسایه که رفته بوده خرید که گاز اشک‌آور زده‌اند و حالا صدایش در نمی‌آید؛ آن آشنا که گاز اشک‌آور انداخته بودند توی خانه‌اش به تصور اینکه مردم به داخل خانه او فرار کرده‌اند و زن و بچه کوچک داخل خانه تا سر حد مرگ ترسیده بودند؛ عکس‌های کشته‌شدگان و زخمی‌ها و فضای سرد و تاریک و رعب‌آور شهر را می‌بینم. من دارم لغو امتحانات دانشگاه و تلاش مسخره‌ی رسانه‌ی مثلا ملی را برای عدم پوشش اتفاقات جامعه و محدود کردن «اغتشاشات» به پایتخت می‌بینم. من دارم در همین فضای افسرده و وحشت‌زده هر روز زندگی می‌کنم. من دارم شکاف بین حکومت و ملت و دو دسته شدن و بی‌اعتمادی مردم نسبت به همدیگر و وقاحت افسارگسیخته را عمیقاً درک می‌کنم. برای من نه سیاستمدارهای دو طرف و بازی‌های شرم‌آورشان مهم است و نه استدلال‌ها و دروغ‌هایی که به هم می‌بافند.
من این روزها را دوست ندارم. همین:(

*:اشاره به مصاحبه اخیر زهرا رهنورد با یک رسانه خارجی و سر و صداهای پیرامون آن.

نوشته شده توسط نفیسه در 9:23 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
همه آنها که میشناسمشان!
آدم های زیادی را میشناسم!... این را با خودم مرور میکنم...بعضی‌ها را میبینم. بعضی‌ها را می‌شنوم، بعضی‌ها را می‌خوانم و با بعضی‌ها زندگی می‌کنم... دنیای عجیبی‌ست... همه آنها را که می‌خوانم و دوست دارم، آرزو می‌کنم یک روز از نزدیک ببینمشان یا حداقل صدایشان را بشنوم. آنها را که می‌بینم، می‌شنوم یا باهاشان زندگی می‌کنم را دوست دارم وبلاگی داشته باشند تا بتوانم بخوانمشان و... آدمها موجودات به شدت پیچیده‌ای هستند!... این را با خودم مرور می‌کنم... هر چه قدر ابزارهای بیشتری داشته‌باشند، وجوه بیشتری هم خواهند داشت... اصلا نمی‌توانی ادعا کنی کسی را کاملا می‌شناسی مگر اینکه دیده، خوانده، شنیده باشی‌‌اش و البته مدتها هم با او زندگی کرده باشی!... و چه موهبتی هستند ابزارهای دنیای جدید برای درک آدم‌ها، مخصوصاً آنها که می‌توانند آدم‌های تاثیرگذار زندگیت شوند... 
 



نوشته شده توسط نفیسه در 16:34 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
برای اصفهان،شهری که عاشقانه دوستش دارم!
امروز روز ملی اصفهان است. روز شهر زیبای آرام ِ رامِ دوست داشتنی من!
اصفهان را باید در اردیبهشت ببینی. نه! باید اردیبهشت اصفهان را زندگی کنی. باید عاشق باشی و با آدمهای دوست داشتنی زندگی‌ات بروی کنار زاینده رود و قدم بزنی در پارکهای تمام نشدنی‌اش! تماشایی‌های اصفهان اردیبهشتی تمام نشندنی‌اند. باید خودت کشفشان کنی...
روزت مبارک شهر دوست داشتنی من!
این عکسها گلچین روزها و شبهای خوب عکاسی‌ام اند...
نوشته شده توسط نفیسه در 16:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
ریاضیات شکلاتی!
اعتماد یک خبر جالب زده به این مضمون که "شکلات درک ریاضی را آسان می‌کند"!
حالا بر این اساس حساب کنید که یک دانشجوی محترم ریاضیات، در طول سالهای تحصیلش، چه مقدار کاکائو باید میل نماید؟! و البته حساب کنید که در شرایط امتحانات میان‌ترم و بدتر از آن، امتحانات پایان ترم، و باز هم بدتر از آن امتحان درس شیرینی مانند «جبر»، چند گونی کاکائو مورد نیاز می‌باشد؟!
اما اینها را هم نخواستید محاسبه کنید، اشکالی ندارد، فقط لطفاً منوی شکلاتی پیشنهادی‌تان را برای نویسنده‌ی نگون بخت این وبلاگ، که در حال سپری نمودن دوران امتحانات میان‌ترم است، ارسال دارید! منتظر لیست نام شکلاتهای پیشنهادی‌تان هستم! متشکرم بسیار!!،
متن کامل این پست را در وبلاگ اصلی‌ام بخوانید!
نوشته شده توسط نفیسه در 23:53 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
استقبال از مستر پرزیدنت در نقش جهان!

حتماً می‌دانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)

1. خب آدم هوس می‌کند دیگر! بس که این صدا و سیمای استانی وعده دیدار 9 صبح مردم شمال شهر با مستر پرزیدنت را تبلیغ می‌کرد و دفعه قبل هم که مسیر عبور مستر پرزینت از جنوب شهر و دقیقاً ازخیابان ما بود، توفیق دیدار حاصل نشده و حسرتی پدیدار گشته بود!...2. دوربین به دست، عینک آفتابی به چشم(هوا ابری بود!)، کاپشن به دست، کیف سنگین به دوش، ساعت 1 پی‌ام رسیدم میدان تاریخی نقش جهان که بیچاره، یک تنه نقش آثار باستانی، استادیوم چند هزار نفری برای میتینگهای سیاسی، سالن برگزاری کنسرتهای عموپورنگ و اینا و غیره را ایفا می‌کند!
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت می‌کردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوس‌هایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند،  و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت می‌کنند، آدم از  جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافه‌ی آدمها را میبیند، برای بینش جامعهه‌شناسانه‌ی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را می‌خواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنه‌های جالبی دیدم که از برخی‌شان نمی‌شد یا نمی‌توانستم عکس بگیرم واز برخی‌شان می‌شد، می‌توانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی به‌ش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیده‌ی شومیت برخی‌ها" را قبول کنم؟!
7. خیلی‌ها در حال نامه نوشتن بودند. خیلی‌ها می‌خواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا  "واقعاً این نامه‌ها را می‌دن به رئیس جمهور؟" بعضی‌ها هم بودند البته که بلند بلند آرزو می‌کردند "کاش یه چیزی به‌مون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جوات‌های کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور که در چمن‌ها چهچهه می‌زدند و شنیدن متلک‌های کلیشه‌ایِ لهجه‌دار ِبرخی لمپن‌های استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9
آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟!  آیا دلفین‌ها دوباره آری خواهند گفت؟!
نوشته شده توسط نفیسه در 0:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
نوشته‌های این وبلاگ روزی کتاب ارزشمندی خواهند شد!
در تمام این سالها خیلی از خودم پرسیده‌ام که «برای که می‌نویسی؟» اما راستش را بخواهید یادم نمی‌آید حتی به اندازه انگشتان دو دست پرسیده باشم «برای چه؟!» می‌نویسی!
وبلاگنویسی در تمام این سالها یکی از دوست‌داشتنی‌ترین افعال زندگیم بوده و خیلی به ندرت پیش آمده که بخواهم دل بکنم از این فعل لذت‌بخش. حالا با جرئت می‌گویم که بیشتر از آن که برای «مخاطب» بنویسم، برای «خودم» نوشته‌ام.

.

.

.

حالا دیگر مطمئنم که جدی‌ترین فعل زندگیم همین «نوشتن» خواهد بود. حالا دیگر مطمئنم که عاشقانه و دیوانه‌وار می‌نویسم. حالا دیگر مطمئنم که نفس می‌کشم که بنویسم! من حتماً نویسنده خواهم شد و نوشته‌های این وبلاگ، روزی کتاب خواندنی‌ای خواهند شد برای خودم و شما! مطمئنم! مطمتئنید?!:)

متن کامل این پست را در اینجا بخوانید!

نوشته شده توسط نفیسه در 19:21 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم بهمن 1387
یک پست ژانرشناسی!
  • ژانر این آدمها که یه موقع، یه برخورد بدی با آدم کردن که باعث شده از ذهن آدم شیفت دیلیت شن، حالا هی به طرق غیرمستقیم سعی در منت کشی، حلالیت طلبی(!) و اینها دارند! و نمی‌فهمند که فقط یک جمله، یک نگاه، یک حرف و حتی یک حس کافیه تا یک نفر برای همیشه و تا ابد به زباله‌دانی ذهن آدم منتقل بشه و با این قبیل تلاش‌های خفیف هم نمی‌شود به ری‌استور شدنش امید داشت!
    .
    .
    .
    اینها ژانرهای سیاهند در دایره‌المعارف ذهن من! آخیـــــش! راحت شدم اینا را نوشتم اینجا! مرسی از آن وبلاگنویس عزیز پایه‌گذار این پست‌های ژانرنویسی! نعمتی هستند برای پاکسازی ذهن خسته‌ی آدمی!:دی 
  •  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

    لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]
    نوشته شده توسط نفیسه در 23:1 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    دوشنبه سی ام دی 1387
    مهارت طلب کردن حق!
    این مادربزرگ را باید طلا گرفت. باید تلمذ کرد در حضورش!…

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]
    نوشته شده توسط نفیسه در 20:39 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    سه شنبه هفدهم دی 1387
    از نخبگانی که به تجویز استامینوفن کدئین مشغولند تا خط تولید مصلحین اجتماعی و جامپ توسعه‌ای!
    دکتر شهرام یزدانی را احتمالاً خیلی‌ها به خاطر آن بخش زندگینامه دانشمندان در برنامه صبحگاهی «مردم ایران سلام» می‌شناسند. اما دکتر یزدانی کافه علم ربطی به آن دکتر یزدانی و زندگینامه دانشمندان و اینها نداشت زیاد!:دی موضوع بحث پانزدهمین جلسه کافه علم «مدیریت نخبگان» بود و باید اعتراف کنم که اگر آن سه سال و اندی زبان خواندن در آی‌اِل‌آی نبود، احتمالاً حداقل 50 درصد حرفهای جلسه را نمی‌فهمیدم!;) البته بحث‌ها جالب بود. یعنی برای من که اصولاً اولین بار بود که با خیلی از اصطلاحات و مفاهیم و دلمشغولی‌های این آدم‌ها برخورد می‌کردم، پر از حرف و ایده و سوال جدید بود. اصلاً اگر بخواهم در کوتاه‌ترین عبارت ممکن(اسمایلی تب توییتر!) کافه علم پانزدهم را توصیف کنم، باید بگویم:« آشنایی با نوع جدیدی از تفکرات و دلمشغولی‌ها. آشنایی با بعد جدیدی از وجود آدم‌هایی که جزو اقلیت‌های جامعه‌اند.»

    «دکتر ایمان ادیبی» جلسه را با معرفی «دکتر یزدانی» آغاز می‌کند:« سال 79،80 وقتی بحث تربیت استعدادهای درخشان خیلی داغ بود، آقای دکتر به همراه تیمی در دانشگاه شهیدبهشتی پروژه‌ای را به اسم «پروژه رسالت مدار تربیت استعدادهای درخشان» شروع کردند و این اولین بار بود که یک نفر آمده بود گفته بود ما باید به طور ساختارمند به وظیفه تربیت استعدادهای درخشان در دانشگاه‌ها نگاه کنیم. اولین بار بود که کسی گفته بود به جای اینکه به استعدادهای درخشانمان بگوییم چون بچه‌های خوبی هستید، این پول را به عنوان جایزه به‌تان می‌دهیم، برنامه‌ای برایشان تهیه کنیم که بچه‌های بهتری شوند!...»

    تیتر بحث ها:[چرا مدرسه تیزهوشان؟[همه می‌خواستیم ایدئولوگ شویم![نخبگان پزشک و مهندس و اداره مملکت![آقایان! سمپاد به بی‌راهه رفته![مصلحینی به دنبال کوئین پوزیشن![نخبگانی که به تجویز استامینوفن کدئین مشغولند![خط تولید مصلحین اجتماعی![دیدگاه ادای تکلیف کلان نخبگان در دوره هانی‌مون!] ، [اصلاح ست‌پوینت ارزشی در زمان حکومت تفکر پوپولیستی![ضرورت اتصال به آکادمی برای نخبگان[به سوی جامپ توسعه‌ای با ابزار الیت‌های با مورالیتی بزرگ و ست‌پوینت ارزشی درست!

    پی‌نوشت 1) می‌گوید:« آخه واسه چی می‌خوای این جلسه را بری؟ موضوعش به تو مربوطه؟ مگه تو نخبه‌ای یا پزشکی یا از پزشکی خوشت می‌یاد یا…» می‌گویم:«...

    پی‌نوشت 2) یک تجربه: وقتی تو یک دانشجوی بی‌تایتل هستی که نه عادت به ادای تایتل‌ها داری و نه دل خوشی از جامعه‌ی تایتل‌زده‌ات، و با این وجود در یک جمع خانم/آقا دکترها حضور به هم می‌رسانی، باید حواست را جمع کنی که...

    پی‌نوشت 3) یکی از دوست‌داشتنی‌ترین رویاهایم، داشتن یک کافه روشنفکری باحال و مناسب است. یک کافه‌ی بزرگ و جادار که همه‌ی میزهایش رزروی باشد برای نشست‌های گروههای علمی، فرهنگی، هنری و هیچ زوجی برای گذراندن ساعات پروانه‌ای به این کافه فکر نکند! عااشق اینم که یک روز...

    پی‌نوشت 4) این پست تقدیم می‌شود به...

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]
    نوشته شده توسط نفیسه در 20:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    جمعه سیزدهم دی 1387
    کمی کتاب، کمی حس و صدای آژیر خطر در رشته‌های علوم پایه!
    دفترچه کتابهایم را از گوشه‌ی میز برمی‌دارم، ورق می‌زنم… زیر ستون کتابهای درخواستی، پر از اسم است. دلم لک زده برای یکی از آن روزها که از صبح تا شب روی تخت دراز بکشم و کتاب بخوانم. بعد هر نیم/یک ساعت یکبار کتاب به دست، بلند شوم بروم میوه‌ای، شیرینی، شکلاتی بیاورم و همانطور که کلمات از جلوی چشمانم عبور می‌کنند، مثلاً پرتقال شیرین آبدار بخورم و هی خودم را جای قهرمان داستان یا حتی یکی از آن شخصیت‌های غریب و کوچک که فقط از یک گوشه‌ی داستان عبور می‌کنند، تصور کنم.
    بعد نگاه می‌کنم به ساعت و کتاب جلد آبی آنالیز حقیقی که گوشه‌ی میز جا خوش کرده‌اند و من...

    ریاضی درس قشنگی‌ست البته. آدم را قوی می‌کند. مثل بعضی از این رشته‌ها، آدم را لوس و نازنازی بار نمی‌آورد! ذهن را منطقی می‌کند و این برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی به شدت مهم است. به همه‌ی این جملات ایمان دارم ولی به نظرم باید یک فکر اساسی برای بچه‌های رشته‌های علوم پایه کرد. وضعیت آموزش و مخصوصاً پژوهش در رشته‌های علوم پایه به شدت بحرانی است. دانشجویان تاپ، صرفاً دانش‌آموزان ماهری هستند و بقیه در حال دست و پنجه نرم کردن با درس‌ها برای پاس کردنشان و این یک فاجعه‌ی هولناک است. چه باید کرد؟ چه می‌توان کرد؟...

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]
    نوشته شده توسط نفیسه در 12:51 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    دوشنبه نهم دی 1387
    دانشجویانی که پرچم اس‌رائیل را دور می‌زنند!
    آنقدر صحنه‌ی جالبی است که نمی‌توانم از نوشتنش بگذرم. از آن صحنه‌های ناب ِ خوراک جامعه‌شناسان!
    روز اول محرم است، به خاطر جنایات اخیر غزه، عزای عمومی اعلام شده و برنامه‌های مختلفی به این مناسبت برگزار می‌شود.
    بچه‌های ب‌سیج دانشگاه پارچه‌ی سفیدی که پرچم اسرائیل رویش طراحی شده، را انداخته‌اند کنار در ورودی دانشکده فنی-مهندسی تا بچه‌ها از رویش رد شوند و نمادی باشد برای محکوم کردن حملات اخیر اسرائیل و کشتار مردم غزه. یکی از اساتید، چند نفر از دانشجویان عضو ب‌سیج و چند نفر از مسئولین دانشگاه هم پایین پله‌های ورودی جلوی در تالاری که قرار است در آن تحصن برگزار شود، ایستاده‌اند منتظر جمع شدن دانشجویان
    اما نکته‌ی جالب اینجاست که هیچ کس از روی پرچم رد نمی‌شود. مسئولین فکر بهتری به سرشان می‌زند! پرچم را دقیقاً جلوی در ورودی می‌اندازند تا بچه‌ها مجبور باشند از روی پرچم عبور کنند. اما مسئله جالبتر از این حرفهاست. هیچ کس مستقیم از روی پرچم رد نمی‌شود، همه از دو گوشه‌ی در ورودی که خالی است و از روی دو کیسه‌ی شنی که در دو طرف پرچم قرار گرفته، عبور می‌کنند. مسئول ب‌سیج با تعجب می‌گوید:....
    نکته قابل تامل‌تر این است که بچه‌های این دانشگاه اصولاً از خانواده‌های متوسط به بالا هستند. خانواده‌هایی که از رفاه نسبی برخوردارند. این را به وضوح از تیپ و نحوه برخورد عمومی دانشجویان می‌شود دریافت. و این واکنش… این واکنش‌ها هم مخصوص این قشر است. قشری که خسته است و عاصی و این روزها مدام دوست دارد فریاد بزند که:« ما را به سیاست کاری نیست!»
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
     
    لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]
     
    نوشته شده توسط نفیسه در 16:39 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    جمعه ششم دی 1387
    حاشیه‌ای بر نشست تخصصی با هادی فراهانی در اصفهان!
    شب، داخلی، نمایشگاه آثار هادی فراهانیهادی فراهانی
    اپیزود اول
    - من در حال دیدن آثار، ناگهان دوستی را بعد از چند ماه می‌بینم و سلام و علیک و اینا!
    دوست آرشیتکت: تو نمایشگاهو دیدی؟
    من: نه! فقط همین چندتا را دیدم. تو همه را دیدی؟
    دوست آرشیتکت: نه! حوصله‌ی کاریکاتور دیدن ندارم! یک ربع اول کلاسمو رفتم، دیدم حال ندارم، اومدم اینجا.
    اپیزود دوم- هر دو درحال دیدن آثار هستیم. دوست مشترک در کنار هادی فراهانی و هادی فراهانی با فاصله یک متر پشت سر ما در حلقه‌ی دوستداران!
    دوست آرشیتکت: من می‌خوام برم باهاش عکس تکی بگیرم! برم به‌ش بگم؟
    من: اِممم...
    دوست آرشیتکت: اسمش چی بود؟!
    اپیزود سوم- از فراهانی خواهش می‌کند که بیاید با ما عکس بگیرد و موبایلش را می‌دهد به یکی از بچه‌ها و چهارنفری به اضافه‌ی دو نفر دیگه از بچه‌ها می‌ایستیم جلوی یکی از تابلوها.
    اپیزود چهارم- موقع رفتن، ...
    «خانه کاریکاتور اصفهان» هم یکی از گروه‌هایی است که گاهی در بعضی از برنامه‌هایشان، برای تفریح و از روی علاقه به هنر کاریکاتور و همچنین تصویرگری شرکت می‌کنم. چند روز پیش هم که خبر «افتتاح نمایشگاه هادی فراهانی تصویرگر معروف ساکن کانادا که در مطبوعات مطرح دنیا مانند نیویورک تایمز، لس‌آنجلس تایمز، والستریت ژورنال، اینترنشنال هرالد تریبون و... کار کرده است.» را دیدم، بلافاصله ری‌مایدر گذاشتم تا در اختتامیه نمایشگاه که همراه با نشست تخصصی با حضور هادی فراهانی برگزار می‌شود، شرکت کنم. سوژه‌ی خیلی جالبی بود که هیچ چیز نمی‌توانست باعث شود، از دستش بدهم! 
    فراهانی در نشست تخصصی 1.5 ساعته‌اش حرفهای جالبی زد. نکته‌های آموزنده و خوبی که...
     
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

     لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]

    نوشته شده توسط نفیسه در 14:37 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
    برچسب‌های روز!
    هفته پژوهش، گروه ریاضی, سمینار، دکتر زعفرانی، آکروبات ریدر، روزنامه، عکس، ارشاد، بیمه خبرنگاری، سختی کار، کباب بناب آذربایجان، پلاستیک دسته‌دار، سرویس، استاد، حل تمرین، 27.س، اس‌ام‌اس، اجرای زنده کاریکاتور، نمایشگاه بین‌المللی، میس‌کال، وویس، برف، کافی‌نت، اتوبوس، دانشگاه، تئاتر، از پاریس تا بیغوله، ابزور، 6500، با آقاشون، برف، زنده، آش رشته، نارگیل، باز هم زندگی، دکتر بسکی، محمدعلی اینانلو، پرستاران!

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

       لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]

    نوشته شده توسط نفیسه در 8:19 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
    از «بازهم زندگی» تا «تیک‌تاک» برنامه‌هایی که از رسانه ملی بعیدن!
    کمتر فیلم، سریال یا برنامه تلویزیونی هست که بتوانم برایش عبارت «دلم تنگ شده» را به کار ببرم؛ برنامه‌های مورد علاقه‌ای که گاهی یک دفعه بگویم:«چه قدر کیف می‌داد اگه الان هنوز پخش می‌شد یا چه قدر دلم هوای تماشاشو کرده!»… اما «باز هم زندگی» از این قاعده مستثنی است. پنجشنبه شب‌های زیادی بوده (هست) که هوس دیدن یک قسمت جدید از بازهم زندگی به سرم زده و دلم برای آن اجراهای عجیب، غریب و کمی لوس بیژن بیرنگ و میهمان‌های به شدت متفاوتش تنگ شده….
    این‌ها را نوشتم که بگویم  «تیک تاک» را هم دوست دارم. فکر می‌کنم از این مدل برنامه‌های به یادماندنی بشه. از آن کارهای امضاداره. از آن کارها که از رسانه ملی بعیده. از آن کارها که «تفاوت» وجه قالبشان است. از آن برنامه‌ها که موقع دیدنش هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کنم، تمام حواسم را جمع و سعی می‌کنم خودم را غرق در فضای کار کنم و آدم‌ها را بشناسم. البته قسمت‌هایی هم بوده (اصولاً این جناب رضا رشیدپور زیادی مجری‌گری را جدی گرفته!) که آنقدر شبیه یک مصاحبه ساده بودند که ترجیح داده‌ام تلویزیون را خاموش کنم و بروم مثلاً فرفرگردی! اما تا حالا چند قسمت را به شدت دوست داشته‌ام. قسمت‌های: مسعود فروتن-مجید مظفری با موضوع «شهرت» (همیشه مجید مظفری را دوست داشته‌ام. حتی وقتی توی اون سریال مسخره‌هه بازی کرد! ولی اینجا خیلی عالی بود.)، رامبد جوان-امید روحانی با موضوع «خواب»، بهروز بقایی-ناصر کشاور با موضوع «کودکی»، سامان گلریز-سیامک انصاری با موضوع «طعم» (وااای این قدر خوشم اومد از سامان گلریز. اصلاً فکر نمی‌کردم همچین آدم باحال جالبی باشه. برعکس سیامک انصاری که به شدت خشک و مغرور و «وت بِلَنکِت»ه!! سامان گلریز به نظرم…

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

       لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]

    نوشته شده توسط نفیسه در 15:27 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
    یک عصر، یک آدم خسته، یک وبلاگستان پر از حس‌های متفاوت!
    عصر پنجشنبه‌ست. نزدیکی‌های غروب. از دانشگاه(یک کلاس جبرانی بی‌موقع) برمی‌گردم. به شدت خسته‌ام بس که از صبح جاهای مختلف رفته‌ام و آدم‌های جورواجور دیده‌ام. بعد هم که آنالیز... خسته‌ام و کمی کسل. دلم یک هیجان کوچولو می‌خواد. فکر می‌کنم اگر سرمانخورده‌بودم خودم را به یک ضیافت کوچیک یک نفره دعوت می‌کردم. یک خوردنی که حسابی حال آدم را جا بیاورد. بعد فکر می‌کنم خب مثلاً چی؟!... دلم اما یک طعم جدید می‌خواهد... بعد فکر می‌کنم روزنامه‌ای، مجله‌ای چیزی بخرم... دکه روزنامه‌فروشی هم حالم را خوب نمی‌کند. حتی آهنگهای روی ام‌پی‌4ام هم فایده ندارند... با سرعت 1 میلی‌متر بر ساعت، 5 دقیقه تا خانه پیاده‌روی می‌کنم! ساختمان هم سوت و کوره. حتی صدای خانم توی آسانسور هم خسته است انگار!... کمی جلوی تلویزیون ولو می‌شوم برای یک چنل‌سِرفینگ سردستی... شیرعسل درست می‌کنم و همانطور بی‌حوصله تا جلوی کامپیوتر می‌روم. شاید خواندن فیدهای آپدیت‌شده‌ی یک روز مانده، حالم را خوب کند. اسنرفر را باز می‌کنم. فولدر فیوریت‌فیدها و بعد یک پست از «توکای مقدس» را می‌خوانم، دو پست از «شهری از آب»، چند پست از «برای خاطر کتاب‌ها» و... حالم دارد بهتر می‌شود.  بله واقعاً حالم بهتر شده انگار! متشکرم دنیای خوب وبلاگستان

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

       لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]

    نوشته شده توسط نفیسه در 21:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    سه شنبه نوزدهم آذر 1387
    به یاد یک مادربزرگ، نوستالژی عید قربان
    تصمیم نداشتم امروز پست جدید بنویسم اما یک نوستالژی باعث شد هوس نوشتن یک پست جدید به سرم بزنه. در ضمن این پست تقدیم می‌شود به مرحوم مادربزرگ عزیزم که من «خانوم دکتر»ش بودم، نوه‌ی ارشد و دوست‌داشتنی‌اش...
    عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم می‌آید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانه‌مان اجرا می‌شده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار می‌شه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسم‌ها را روی تکه‌های کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایه‌ها را بده. البته دعوای اصلی‌ من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را به‌ش می‌دادیم شکلات و آدامس به‌مان می‌داد! جالب این بود که ...

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

       لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراک‌خوان‌ها!]

    نوشته شده توسط نفیسه در 12:53 | Balatarin | | لینک به این مطلب
    یکشنبه هفدهم آذر 1387
    با دکتر رضا منصوری در کافه علم!
    اینترنت هیچ گاه برای من مساوی یا همپای چت نبوده و این یکی از چیزهایی است که در مورد خودم، دوست دارم! اینترنت برای من یعنی شناخت آدم‌های جدید، فضاهای متفاوت، ارتباطهای جالب و در بک‌گراند همه‌ی اینها، پی بردن به ابعاد جدیدی از وجود خودم و همین‌هاست که این وسیله یا به عبارت درست‌تر، دنیای جدید، را به یکی از مقولات دوست‌داشتنی زندگی‌ام تبدیل کرده... اما از میان همه‌ی این شناخت‌ها، یک سری، برایم دوست‌داشتنی‌تر و جالب‌ترند؛ شناخت گروه‌هایی با فضاهای (کاملاً) متفاوت که به وسیله‌ی این دنیای مجازی، شناختمشان، شناختنم و ارتباط جالب‌تری با هم برقرار کردیم. از گروه روزنامه‌نگاران اکسیر(که حالا دوسالی هست عضوش هستم و متاسفانه چند ماهی‌ست نفس‌هایش به شماره افتاده) و انجمن حمایت از حیوانات اصفهان(که اینترنت رنگ دیگری به ارتباطمان داد.) گرفته تا انجمن کاریکاتور اصفهان(که اینترنت نوع رابطه‌ام را با گروه عوض کرد) و البته این آخری، کافه علم که یک گروه با فضایی کاملاً متفاوت از قبلی‌هاست و در اصل فضایی است که باورم نمی‌شد در اصفهان وجود داشته باشد!... چهاردهمین فنجان کافه علم، اولین جلسه‌ای بود که از طریق فیس‌بوک به آن دعوت شدم. جلسه‌ای با حضور دکتر رضا منصوری و با موضوع معماری علم.

    1.«دکتر رضا منصوري عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف ، استاد مدعو دانشگاه مک گيل کانادا و پژوهشگر مرکز تحقيقات فيزيک و رياضيات نظري (IPM) است که حدود چهار سال نيز معاونت پژوهشي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري را به عهده داشته است.»

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------

    لطفاً متن کامل این نوشته را در وبلاگ جدید بخوانید.

    نوشته شده توسط نفیسه در 15:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب