زن میگوید: پس چه طوری جومونگ ببینیم؟!
| | لینک به این مطلب راستش را بخواهید دوستان! برای من به شخصه نه استدلالهای(؟!) خانم رهنورد* مهم است نه بحثهای دیگران بر سر اینکه «آیا تقلب شده یا نه؟!»
به نظرم اینجا همان استدلال شیخ، «تورم را نن جون منم میفهمه»، هم جواب میدهد! من این روزها از تمام شنیدهها و دیدهها و تجربیاتم به روشنی به این نتیجه میرسم که دولتی که 24 میلیون رای دارد، با مردمش این طور رفتار نمیکند. دولتی که مطمئن است 24 میلیون رای واقعی دارد، این طور فضای خفقان ایجاد نمیکند.
استدلال های هیچ سیاستمداری در اثبات وجود/عدم وجود تخلف در انتخابات، برای من مهم نیست. من دارم سایتهای فیلترشده؛ قطع شبکه اساماس؛ پارازیت روی ماهوارهها؛ عدم امکان تماس با خارج از کشور؛ زن همسایه که رفته بوده خرید که گاز اشکآور زدهاند و حالا صدایش در نمیآید؛ آن آشنا که گاز اشکآور انداخته بودند توی خانهاش به تصور اینکه مردم به داخل خانه او فرار کردهاند و زن و بچه کوچک داخل خانه تا سر حد مرگ ترسیده بودند؛ عکسهای کشتهشدگان و زخمیها و فضای سرد و تاریک و رعبآور شهر را میبینم. من دارم لغو امتحانات دانشگاه و تلاش مسخرهی رسانهی مثلا ملی را برای عدم پوشش اتفاقات جامعه و محدود کردن «اغتشاشات» به پایتخت میبینم. من دارم در همین فضای افسرده و وحشتزده هر روز زندگی میکنم. من دارم شکاف بین حکومت و ملت و دو دسته شدن و بیاعتمادی مردم نسبت به همدیگر و وقاحت افسارگسیخته را عمیقاً درک میکنم. برای من نه سیاستمدارهای دو طرف و بازیهای شرمآورشان مهم است و نه استدلالها و دروغهایی که به هم میبافند.
من این روزها را دوست ندارم. همین:(
*:اشاره به مصاحبه اخیر زهرا رهنورد با یک رسانه خارجی و سر و صداهای پیرامون آن.
| | لینک به این مطلب 
| | لینک به این مطلب اصفهان را باید در اردیبهشت ببینی. نه! باید اردیبهشت اصفهان را زندگی کنی. باید عاشق باشی و با آدمهای دوست داشتنی زندگیات بروی کنار زاینده رود و قدم بزنی در پارکهای تمام نشدنیاش! تماشاییهای اصفهان اردیبهشتی تمام نشندنیاند. باید خودت کشفشان کنی...
روزت مبارک شهر دوست داشتنی من!
این عکسها گلچین روزها و شبهای خوب عکاسیام اند...
| | لینک به این مطلب حالا بر این اساس حساب کنید که یک دانشجوی محترم ریاضیات، در طول سالهای تحصیلش، چه مقدار کاکائو باید میل نماید؟! و البته حساب کنید که در شرایط امتحانات میانترم و بدتر از آن، امتحانات پایان ترم، و باز هم بدتر از آن امتحان درس شیرینی مانند «جبر»، چند گونی کاکائو مورد نیاز میباشد؟!
اما اینها را هم نخواستید محاسبه کنید، اشکالی ندارد، فقط لطفاً منوی شکلاتی پیشنهادیتان را برای نویسندهی نگون بخت این وبلاگ، که در حال سپری نمودن دوران امتحانات میانترم است، ارسال دارید! منتظر لیست نام شکلاتهای پیشنهادیتان هستم! متشکرم بسیار!!،
متن کامل این پست را در وبلاگ اصلیام بخوانید!
| | لینک به این مطلب 
حتماً میدانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت میکردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوسهایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند، و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت میکنند، آدم از جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافهی آدمها را میبیند، برای بینش جامعههشناسانهی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را میخواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنههای جالبی دیدم که از برخیشان نمیشد یا نمیتوانستم عکس بگیرم واز برخیشان میشد، میتوانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی بهش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیدهی شومیت برخیها" را قبول کنم؟!
7. خیلیها در حال نامه نوشتن بودند. خیلیها میخواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا "واقعاً این نامهها را میدن به رئیس جمهور؟" بعضیها هم بودند البته که بلند بلند آرزو میکردند "کاش یه چیزی بهمون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جواتهای کاریکاتورهای بزرگمهر حسینپور که در چمنها چهچهه میزدند و شنیدن متلکهای کلیشهایِ لهجهدار ِبرخی لمپنهای استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9. آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟! آیا دلفینها دوباره آری خواهند گفت؟!
| | لینک به این مطلب وبلاگنویسی در تمام این سالها یکی از دوستداشتنیترین افعال زندگیم بوده و خیلی به ندرت پیش آمده که بخواهم دل بکنم از این فعل لذتبخش. حالا با جرئت میگویم که بیشتر از آن که برای «مخاطب» بنویسم، برای «خودم» نوشتهام.
.
.
.
حالا دیگر مطمئنم که جدیترین فعل زندگیم همین «نوشتن» خواهد بود. حالا دیگر مطمئنم که عاشقانه و دیوانهوار مینویسم. حالا دیگر مطمئنم که نفس میکشم که بنویسم! من حتماً نویسنده خواهم شد و نوشتههای این وبلاگ، روزی کتاب خواندنیای خواهند شد برای خودم و شما! مطمئنم! مطمتئنید?!:)
متن کامل این پست را در اینجا بخوانید!
| | لینک به این مطلب .
.
.
اینها ژانرهای سیاهند در دایرهالمعارف ذهن من! آخیـــــش! راحت شدم اینا را نوشتم اینجا! مرسی از آن وبلاگنویس عزیز پایهگذار این پستهای ژانرنویسی! نعمتی هستند برای پاکسازی ذهن خستهی آدمی!:دی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب «دکتر ایمان ادیبی» جلسه را با معرفی «دکتر یزدانی» آغاز میکند:« سال 79،80 وقتی بحث تربیت استعدادهای درخشان خیلی داغ بود، آقای دکتر به همراه تیمی در دانشگاه شهیدبهشتی پروژهای را به اسم «پروژه رسالت مدار تربیت استعدادهای درخشان» شروع کردند و این اولین بار بود که یک نفر آمده بود گفته بود ما باید به طور ساختارمند به وظیفه تربیت استعدادهای درخشان در دانشگاهها نگاه کنیم. اولین بار بود که کسی گفته بود به جای اینکه به استعدادهای درخشانمان بگوییم چون بچههای خوبی هستید، این پول را به عنوان جایزه بهتان میدهیم، برنامهای برایشان تهیه کنیم که بچههای بهتری شوند!...»
تیتر بحث ها:[چرا مدرسه تیزهوشان؟]، [همه میخواستیم ایدئولوگ شویم!]، [نخبگان پزشک و مهندس و اداره مملکت!]، [آقایان! سمپاد به بیراهه رفته!]، [مصلحینی به دنبال کوئین پوزیشن!]، [نخبگانی که به تجویز استامینوفن کدئین مشغولند!]،[خط تولید مصلحین اجتماعی!]، [دیدگاه ادای تکلیف کلان نخبگان در دوره هانیمون!] ، [اصلاح ستپوینت ارزشی در زمان حکومت تفکر پوپولیستی!]، [ضرورت اتصال به آکادمی برای نخبگان]، [به سوی جامپ توسعهای با ابزار الیتهای با مورالیتی بزرگ و ستپوینت ارزشی درست!]،
پینوشت 1) میگوید:« آخه واسه چی میخوای این جلسه را بری؟ موضوعش به تو مربوطه؟ مگه تو نخبهای یا پزشکی یا از پزشکی خوشت مییاد یا…» میگویم:«...
پینوشت 2) یک تجربه: وقتی تو یک دانشجوی بیتایتل هستی که نه عادت به ادای تایتلها داری و نه دل خوشی از جامعهی تایتلزدهات، و با این وجود در یک جمع خانم/آقا دکترها حضور به هم میرسانی، باید حواست را جمع کنی که...
پینوشت 3) یکی از دوستداشتنیترین رویاهایم، داشتن یک کافه روشنفکری باحال و مناسب است. یک کافهی بزرگ و جادار که همهی میزهایش رزروی باشد برای نشستهای گروههای علمی، فرهنگی، هنری و هیچ زوجی برای گذراندن ساعات پروانهای به این کافه فکر نکند! عااشق اینم که یک روز...
پینوشت 4) این پست تقدیم میشود به...
| | لینک به این مطلب بعد نگاه میکنم به ساعت و کتاب جلد آبی آنالیز حقیقی که گوشهی میز جا خوش کردهاند و من...
ریاضی درس قشنگیست البته. آدم را قوی میکند. مثل بعضی از این رشتهها، آدم را لوس و نازنازی بار نمیآورد! ذهن را منطقی میکند و این برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی به شدت مهم است. به همهی این جملات ایمان دارم ولی به نظرم باید یک فکر اساسی برای بچههای رشتههای علوم پایه کرد. وضعیت آموزش و مخصوصاً پژوهش در رشتههای علوم پایه به شدت بحرانی است. دانشجویان تاپ، صرفاً دانشآموزان ماهری هستند و بقیه در حال دست و پنجه نرم کردن با درسها برای پاس کردنشان و این یک فاجعهی هولناک است. چه باید کرد؟ چه میتوان کرد؟...
| | لینک به این مطلب روز اول محرم است، به خاطر جنایات اخیر غزه، عزای عمومی اعلام شده و برنامههای مختلفی به این مناسبت برگزار میشود.
بچههای بسیج دانشگاه پارچهی سفیدی که پرچم اسرائیل رویش طراحی شده، را انداختهاند کنار در ورودی دانشکده فنی-مهندسی تا بچهها از رویش رد شوند و نمادی باشد برای محکوم کردن حملات اخیر اسرائیل و کشتار مردم غزه. یکی از اساتید، چند نفر از دانشجویان عضو بسیج و چند نفر از مسئولین دانشگاه هم پایین پلههای ورودی جلوی در تالاری که قرار است در آن تحصن برگزار شود، ایستادهاند منتظر جمع شدن دانشجویان
اما نکتهی جالب اینجاست که هیچ کس از روی پرچم رد نمیشود. مسئولین فکر بهتری به سرشان میزند! پرچم را دقیقاً جلوی در ورودی میاندازند تا بچهها مجبور باشند از روی پرچم عبور کنند. اما مسئله جالبتر از این حرفهاست. هیچ کس مستقیم از روی پرچم رد نمیشود، همه از دو گوشهی در ورودی که خالی است و از روی دو کیسهی شنی که در دو طرف پرچم قرار گرفته، عبور میکنند. مسئول بسیج با تعجب میگوید:....
| | لینک به این مطلب 
اپیزود اول- من در حال دیدن آثار، ناگهان دوستی را بعد از چند ماه میبینم و سلام و علیک و اینا!
دوست آرشیتکت: تو نمایشگاهو دیدی؟
من: نه! فقط همین چندتا را دیدم. تو همه را دیدی؟
دوست آرشیتکت: نه! حوصلهی کاریکاتور دیدن ندارم! یک ربع اول کلاسمو رفتم، دیدم حال ندارم، اومدم اینجا.
اپیزود دوم- هر دو درحال دیدن آثار هستیم. دوست مشترک در کنار هادی فراهانی و هادی فراهانی با فاصله یک متر پشت سر ما در حلقهی دوستداران!
دوست آرشیتکت: من میخوام برم باهاش عکس تکی بگیرم! برم بهش بگم؟
من: اِممم...
دوست آرشیتکت: اسمش چی بود؟!
اپیزود سوم- از فراهانی خواهش میکند که بیاید با ما عکس بگیرد و موبایلش را میدهد به یکی از بچهها و چهارنفری به اضافهی دو نفر دیگه از بچهها میایستیم جلوی یکی از تابلوها.
اپیزود چهارم- موقع رفتن، ...
فراهانی در نشست تخصصی 1.5 ساعتهاش حرفهای جالبی زد. نکتههای آموزنده و خوبی که...
لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراکخوانها!]
| | لینک به این مطلب
------------------------------------------------------------------------------------------------------------ لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراکخوانها!]
| | لینک به این مطلب اینها را نوشتم که بگویم «تیک تاک» را هم دوست دارم. فکر میکنم از این مدل برنامههای به یادماندنی بشه. از آن کارهای امضاداره. از آن کارها که از رسانه ملی بعیده. از آن کارها که «تفاوت» وجه قالبشان است. از آن برنامهها که موقع دیدنش هیچ کار دیگهای نمیکنم، تمام حواسم را جمع و سعی میکنم خودم را غرق در فضای کار کنم و آدمها را بشناسم. البته قسمتهایی هم بوده (اصولاً این جناب رضا رشیدپور زیادی مجریگری را جدی گرفته!) که آنقدر شبیه یک مصاحبه ساده بودند که ترجیح دادهام تلویزیون را خاموش کنم و بروم مثلاً فرفرگردی! اما تا حالا چند قسمت را به شدت دوست داشتهام. قسمتهای: مسعود فروتن-مجید مظفری با موضوع «شهرت» (همیشه مجید مظفری را دوست داشتهام. حتی وقتی توی اون سریال مسخرههه بازی کرد! ولی اینجا خیلی عالی بود.)، رامبد جوان-امید روحانی با موضوع «خواب»، بهروز بقایی-ناصر کشاور با موضوع «کودکی»، سامان گلریز-سیامک انصاری با موضوع «طعم» (وااای این قدر خوشم اومد از سامان گلریز. اصلاً فکر نمیکردم همچین آدم باحال جالبی باشه. برعکس سیامک انصاری که به شدت خشک و مغرور و «وت بِلَنکِت»ه!! سامان گلریز به نظرم…
------------------------------------------------------------------------------------------------------------ لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراکخوانها!]
| | لینک به این مطلب ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراکخوانها!]
| | لینک به این مطلب عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم میآید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانهمان اجرا میشده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار میشه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسمها را روی تکههای کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایهها را بده. البته دعوای اصلی من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را بهش میدادیم شکلات و آدامس بهمان میداد! جالب این بود که ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطفاْ متن کامل این پست را در وبلاگ جدید بخوانید! [این هم فید جدید برای خوراکخوانها!]
| | لینک به این مطلب 1.«دکتر رضا منصوري عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف ، استاد مدعو دانشگاه مک گيل کانادا و پژوهشگر مرکز تحقيقات فيزيک و رياضيات نظري (IPM) است که حدود چهار سال نيز معاونت پژوهشي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري را به عهده داشته است.»
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
لطفاً متن کامل این نوشته را در وبلاگ جدید بخوانید.
| | لینک به این مطلب 








